وقتی یکی را دوست دارید...

حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود
وقتی یکی را دوست دارید، در
کنار او که هستید، احساس امنیت می کنید
وقتی یکی را دوست دارید،
حتی با شنیدن صدایش، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید
وقتی یکی را دوست دارید،
زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید
وقتی یکی را دوست دارید،
تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است
وقتی یکی را دوست دارید،
شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگین ترین غم
دنیاست
وقتی یکی را
دوست دارید، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوار است
وقتی یکی را دوست دارید،
شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید
وقتی یکی را دوست دارید،
حاضرید برای خوشحالی اش دست به هر کاری بزنید
وقتی یکی را دوست دارید، هر
چیزی را که متعلق به اوست، دوست دارید
وقتی یکی را دوست دارید، در
مواقعی که به بن بست می رسید، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید
وقتی یکی را دوست دارید،
برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید
وقتی یکی را دوست دارید،
حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید
وقتی یکی را دوست دارید، به
علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید
وقتی یکی را دوست دارید،
حاضرید به هر جایی بروید که فقط او در کنارتان باشد
وقتی یکی را دوست دارید،
ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید
وقتی یکی را دوست دارید،
تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند
وقتی یکی را دوست دارید، او
برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد
وقتی یکی را دوست دارید، به
همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید
وقتی یکی را دوست دارید، با
موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید
وقتی یکی را دوست دارید،
واژه تنهایی برایتان بی معناست
وقتی یکی را دوست دارید،
آرزوهایتان آرزوهای اوست
وقتی یکی را دوست دارید، به
زندگی هم عشق می ورزید
پی نوشت2:کاش با خدا دوست میشدم.... نه از آن دوستها ..... رفیق میشدیم ......لوطی میشدیم.....کاش میشد.....
تا خودکار پیدا کردم نصفش پرید ولی همین هم غنیمت است ......
رفت رفت تاکه نگاهش کنم /رفت که خون بدرقه راهش کنم
رفت رفت تا که صدایش کنم / رفت که من اشک نثارش کنم
صبر من و دوری یوسف کجا
زاری یعقوب کجا, من کجا
بود بود ذکر شب و روز من / بود صدایش نفس روح من بود بود جلوه ای از هر چه تام/بود کنارم که شدم نا تمام ذکر علی هر شبه در چاه بود
حرف من اما خفه در کام بود
هست هست هر شبه در خاطرم /هست اسیرش دل بیچاره ام
هست هست پر شرر و پر صدا / هست ولی نیست شدم در خفا
زندگیم عاقبت طور شد
جلوه که شد هستی من دود شد
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!