مادر

می دانم سهم تو از زن بودن تنها همین نام مقدس مادر است که عاشقانه آنرا آویز وجودت میکنی ... و از مادر بودن هم سهمت همان آغوش بی منتی ست که گرمای وجودت را در آن به من میبخشی و برایم ذره ذره آب می شوی ومی سوزی تا پیش چشمانت پا بگیرم و رسم زندگی بیاموزم... و خوب می دانم که مادر بودن برای تو یک عشق است و نه یک حق... که اگر تمام هستی ات را هم به پایم بریزی و عاشقانه وفداکارانه روحت را به جانم پیوند بزنی بازهم هیچ حقی برای تو به گردن من مکتوب نخواهد شد و از روزی که هفت ساله می شوم برای همیشه حضانت مرا از دست خواهی داد... درست بعد از آنکه قدم به قدم راه رفتن را و واژه به واژه سخن گفتن را و رنگ به رنگ دیدن را به من آموختی و با شیره جانت نهال وجودم را به بار نشاندی ، مرا تقدیم خواهی کرد به دنیایی که مرد سالاری ، تمام حق و حقوق زنانه را از من و تو ربوده است .... که حتی اگر پدری هم در کار نباشد مردهایی به نام پدربزرگ و عمو هستند که باز اولویت دارند نسبت به تو برای حضانت من ....
که در قاموس این مردمان ، تو همانند همان کنده درختی هستی که تمام بارش را یک شبه می ربایند و تو صبور و بی ادعا تا همیشه می مانی بی آنکه حتی توان آن را داشته باشی که نامت را بر روی نامم بگذاری...
هزار بار بوسه می زنم بر ریشه های پنجه در خاکت که سرزمین وجودم مغرور از حضور توست... حتی اگر هیچ حق مکتوبی بر گردن من نداشته باشی ... حتی اگر نتوانی صاحب خودت هم باشی ...تو نماد یک سرو آزاده ای ، حتی اگر نتوانی نه برای من و نه برای خودت امضاء کنی رضایت نامه هیچ بیمارستانی را تا تن به تیغ جراحی بسپاریم... ترا دوست دارم حتی اگر سهم تو از زن بودن نه اذن ازدواج باشد و نه حق طلاق... ترا دوست دارم حتی اگر سهم تو از زن بودن هوو باشد و صیغه و سنگسار... ترا دوست دارم حتی اگر بدون اجازه ، نه حق سفر داشته باشی و نه حق اشتغال ... ترا دوست دارم حتی اگر سمهت از زندگی از نفس و از حیات ، نصف یک مرد باشد واعتبار شهادتت هم مثل دیه ات نیمه و ناقص... ترا دوست دارم حتی این روزها که راحت حرمتت را می شکنند ، نگاه نا محرمانی که آمده اند تا به نام نهی از منکر ، چشمشان را خیره کنند به پوششت تا آسایش نداشته ات را باز مختل کنند به جرم رنگ ها... و به جرم زیبایی هایت و عرصه را تنگ تر کنند بر رو ح لطیفت... امروز تمام وجودم پر است از حسی بنام زنانگی ... درست شبیه تو... دوباره روز مادر بهانه ای ست تا نمکش بسوزاند تمام زخم های زنانه ام را...
دوباره با کوله باری از تردید و کوهی از بی پشتوانگی قدم برمیدارم در میان کوچه پس کوچه های شهری که فریاد ناهنجاری هایش روزی هزار بار گوشم را کر میکند و وجود خسته ام زیر فشار قضاوت ها ، تهمت ها و نظارت هایش له می شود و غرورم که با نعره بوق ماشین ها و تیر نگاه های هرزه زخمی می شود ... دوباره شهر پرست از زنانی که به خاطر عشق مادری ، تن داده اند به سیاهی ، تنهایی ، ترس و ... مادرانی که ندای آرزوهایشان در خون می غلتد و ترانه زندگیشان یک شبه می سوزد ... مادرانی درست شبیه تو ... تمام خستگی هایم را به دوش میکشم تا دلشکسته تر از همیشه از میان دود و دروغ و سیاهی این خیابان ها به تو پناه بیاورم و من هم مثل تمام زنان این سرزمین تن بدهم به این دروغ بزرگ که ( مبارک ) است ... مادر عزیزم مرا ببخش که باید بگویم روزت مبارک !!!
زنان زودپیرمیشوندچون ازکودکی مادرند:اول مادرعروسکشان بعدمادرخواهروبرادرشان.بعدمادرشوهرشان.بعدمادرفرزندانشان وبعدمادرپدرومادرشان...
ولادت حضرت زهرا و روز زن مبارک باد
روز مادر و زن ، به همه زنان و مادران شجاع و رزمنده ، پاک نهاد و عاشق سرشت ایرانی بویژه دوستان خوبم مبارک بــــــاد
**********************************************************

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!
روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!
روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !
روز مادر یعنی بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد
روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود
روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....
*************************************************************************

روز مادر…!
مادر!
امروز روز توست…
روزی که پایداری آن چون همیشگی است.
روزی که نام اصلی آن،(روز زندگی) است.
از اولین قدم،
از لحظه نخست،
جز روز تو عزیز دلم، روز خوب نیست!
روز تو منحصر به طلوع و غروب نیست…
هر روز نیک روز توست،
هر شام، شام توست
زیبایی و طراوت گلها، ز نام توست….
مهتاب روشنی،
تو فروغ ستارهای
زیباترین بهار منی، ماه پاره ای
از گرمی وجود تو خورشید گرم شد….
دلهای سخت و سنگ، در بر مهر تو نرم شد…..
همه از مادر است…..
کیست مادر؟ نقشه ایجاد ما
کیست مادر؟ بانی بنیاد ما
قلب او سرچشمه امید هاست
سینه او مشرق خورشید هاست
رمز عشق جاودانی مادر است
کیمیای زندگانی مادر است
هر چه دارم من همه از مادر است
پای تا سر شعله ام زین اخگر است….
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!