کاشکی تاریکی نمی رفت و فردا نمی شد
منم این خسته دل و درمانده منم از همه دنیا رانده
از ته کوچه من می بنید با غم دوست هميشگی ام...خسته ازهمه
دلتنگی هام..جزءتو ای دور از من ازهمه بیزارم.. ..چرا تنهاییم نمی
گذازيد ...چشمم ازچشم تو خونده بین ما حرفی نمونده..می رم اون
دورها که پیدام نکنی...می رم اون جایی که رسوام نکنی...می رم
اون شهری که عشق نداشته باش...که بیشتر بی کس و تنها
شوم...چشام از غصه می باره...دل تنهام بی قراره...مشت تو
پیشم وا شده...نباید به پشت سر نگاه کنم اخه راه رفته دیدن
نداره...همه روزها برام مثل همه دیگه زندگی برام جهنمه...واسه
من پنجره خیلی کمه داستان لب های یخ بسته من خواندن
نداره...اخ این جا با دروغ ها ادم موندن نداره اگر از این جا برم قفل
تنهایی من وا می شه نمی بینم که دیگه چشم کسی واسه من
گریه کنه...چشم من مثل قدیم ها نمی خواهد مث ابرهای سیا گریه
کنه دیگه خیلی وقت از خودم بدم می آد...تن پویسدم ومرگم نمی
خواد...میون این همه سایه ادم سایه من دیگه مرده آخه نمهایی
کهنه خورشید و از این جا برده...لب من شهر سکوته و تو تنم زندگی
مرده دستی از اون ور ابرها اومده سایه م وبرده دیگه درد به سراغم
نمی آد...خاک سردم تنم وپس می زنه کسی که صداش به ابرها
می رسید...مرده اما یاد گنگ اش با منه.چشم خشکیدهی من
کاش می دونست حالا وقت خوب گریه کردنه همه ای شعری که
من دوست دارم قصه ی تنهاشدن است قصه مرگ یه قصه بغض
بی صدا شدن بود شرم ات باد ای دستی که بد بودی وبدترکردی
ننگ ات باد ای دست من ای هرزه گرد بی نبض .......پرم ازخواب
ندیده سردم از آه کشیده مستم از بغض رفاقت تردم از عطر
سخاوت تندم از نبض ترانه تیشه ام تیشه به ریشه ..موجم از اوج
پرستو..داغم از چراغ جادو پرم از دیو وپریچه پرم از کمند گیس
تنشنه یی ابی ترین خسته از خواب زمین ام...منم سرخ وزرد وسپید
وسیاه شب بی مهتابی من بی تابه...وقتی بیداری من می خوابه
قفس تنگ ونفس تنگ هوا باش هوا باش .....
هميشه سبز ميخشکد
هميشه ساده ميبازد
هميشه لشگر اندوه
به قلب ساده ميتازد ...
صليب نقره ای
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!