1390

بهار زیبای من بیا ، که دلم پر است از هزار حرف ناگفته عشق ، که در وجود من هزار شوق و آرزوی زیبا خفته است....بهار مهربانم بیا ، مبادا که دیر کنی و غنچه زیبای عشقم را برف های بهمنی تبه کند و به خاک نیستی کشد و دل مرا سیه کند...بهار زیبای من بیا ، پرستوی خیال من می خواهد بال گشاید تا بی کران آسمان بلند آرزوی خویش تا سر دهد ترانه آزادی و زیبایی.. مبادا که ابرهای تیره دوباره رنگ نیستی کشند روی آرزوبهار زیبا زودتر بیا... شکوفه های سیب را بریز بر روی زلفهای سرکشم که چون عروس جلوه گر شوم و از تلخی زمانه و گذشت عمر بی خبر شوم..بهار بیا ، که دل درون سینه ام بال می زند در آرزوی سبزه های روییده کنار جو...در آرزوی نسیم صبحدم که پریشان کند موهای آراسته ام را..بهار مهربان بیا تا که کوره راههای زندگی پر از عطر حضورت شوند...بهار بیا من از گذشت روزهای زندگی دگر غمین نمی شوم...بهار بیا و مرا مست از عطر پونه های وحشی کن...بهار زیبا بیا و جان تشنه ام را سیراب کن با شبنم پاک گلبرگ آرزو..بیا و تن عریان درختان را جامه سبز بپوشان...بگذار تا باور کنم زندگی بار دگر در رگهای منجمد زمان جریان یافته است..بهار من بیا و دست مرا بگیر و با خود ببر به دشت سرخ شقایق ها... بگذار تا باور کنم تا شقایق هست زندگی باید کرد..چه روزها که با شتاب دفتر روزگار را ورق زدم و به شوق آمدنت در هر کوی و برزن به دنبال نشانی از حضور سبزت بودم...بهار زیبای من بیا شاید که این بار آمدنت برایم رنگ و بویی دیگر داشته باشد...شاید که با آمدنت نهال کوچک عشق من شکوفا شود و برای فصلی نو در زندگی ام بارور شود..بهار زیبای من بیا و قدم بگذار بر خانه دلم که من تو را سخت چشم در راهم.
در فصلی نو و بهاری زیبا برای همه دوستان خوب و مهربان آرزوی سالی زیبا و پر خیر و برکت دارم.آرزو می کنم غم و رنج از وجود نازنین تان برای همیشه رخت بندد و شادمانی و نشاط مهمان خانه مهربان دلتان گردد.
********************************************

رسانه ملی علی الخصوص در سالهای اخیر و با مدشدن سریالهای نود شبی و انیمیشنهای آموزشی(؟!) با مورد تمسخر قراردادن لهجه روستاییان و اقوام مختلف(علی الخصوص لهجه های ترکی و لری و رشتی) در فیلم و سریالهای و کلیپهای گوناگون و چاشنی کردن انتساب برخی رفتارهای احمقانه به این قشر عزیز، تصویری کاملا عقب مانده و بی تمدن از آنان را در اذهان عوام، ملکه کرده است.
این رویکرد تلویزیون باعث شده تا نه تنها فرهنگ غلط و مشمئزکننده عقب مانده انگاشتن غیرشهری ها (که میراث شوم فرهنگ و به خصوص سینمای قبل از انقلاب می باشد) نابود نشود بلکه حالا فرهنگ جامعه در موقعیتی قرار گرفته که در یک صحنه منازعه کلامی میان دو نفر یکی از توهین های رایج الفاظی مانند "دهاتی" و "روستایی" و "شهرستانی" می باشد و محتوای گعده ها و گپ و گفتهای دوستانه و پیامکها و بلوتوثها مملو شود از جوک های نوشتاری و تصویری که عبارت آغازین آن "یه روز یه ترکه"، "یه لره"، "رشتیه" و... باشد.
نتایج این ظلم بزرگی که متولیان فرهنگی و عوام کم توجه در حق اقوام و روستاییان روا می دارند یکسان نیست. غیرشهری هایی که علقه سرسختانه ای نسبت به شهر یا قومیت خود ندارند با مشاهده این محصولات رسانه ای و به تبع آن رویکرد فرهنگی مردم نسبت به آنها به تدریج دچار خودباختگی و از دست دادن اعتماد به نفس خود می شوند و غالب آنان برای جبران این حقارتی که در خود احساس می کنند روی به مهاجرت به سوی شهرهای بزرگ و علی الخصوص پایتخت می آورند و با فراموشی سنتها و آداب خاستگاه خود، سبک زندگی شهریها و تهرانیها را که خود ملغمه ای است از فرهنگهای غربی و قبل انقلابی و بعد انقلابی با آغوش باز می پذیرند.
******************************************************************************

جنگ ها هر چقدر هم طولانی باشه، بالاخره یه روز تموم میشه.
مردم به شهرهاشون بر می گردند؛ روی همون ویرانه ها خونه می سازند، روی جای مین های خنثی شده پارک و خیابون می سازند. سرگرم زندگیشون می شن و کم کم همه چیزو از یاد می برند.
این قانون طبیعته، ولی…
ولی خیلی چیزا رو میشه از یاد برد و خیلی چیزای دیگه رو نه…
نمی تونیم اون اشکی رو که موقع وداع بر گونه ای لغزید و گوشه چادری پنهان شد و روزی دیگر بر سر تابوت شهیدی گمنام یا بر سر مزاری بر خاک نشست رو فراموش کنیم…
نمی تونیم اون قطره خونی که در سرتاسر این خاک پاک برای دفاع از دین و میهن بر زمین ریخت رو فراموش کنیم…
نمی تونیم اون قاب عکس گوشه خونه ی مادری تنها که هنوز چشم به راه اومدن پسرشه رو از یاد ببریم…
نمی تونیم اون آدمایی که مانند دیوارهای بلند قلعه جلوی دشمن ایستادند و ما پشتشون پناه بردیم و خونه ساختیم و زندگی راحتمونو ادامه دادیم رو فراموش کنیم…
نه، دیگه همه اینها جزئی از زندگی ما شده، جزئی از خانه ها، پارک ها،باغ ها و جزئی از وجودمون …
نه، نمی شه اینها رو فراموش کنیم.
*******************************************************************************
![]()
یه سال دیگه هم گذشت، بزرگتر شدیم!
البته معلوم نیست همه بزرگتر شده باشیم!
شما چی فکر می کنین؟
آره همه مون آب رفتیم مثل بعضی پارچه ها!
آره یه سال دیگه کوچیکتر شدیم ! دنیای ما از اونی که هست و باید باشه کوتاه ترشد.
راستی اومدن و رفتن زمان و اسمای مختلف روش گذاشتن چه فرقی می کنه!
همین چند روزی که به اصطلاح تعطیل بودیم چه گلی به سرمون زدیم؟
همش بازی و بازیگری !
زمان میبردمون ! برده های طبیعتیم! سرسپرده هایی با یه ژست اربابی مسخره!
جشن گرفتیم نه؟!
دید و بازدیدو سفر و دشت و دمن!
گفتیم نوروز، بهار!
اینا همش نشونه بودن
برای کی؟!!
برای اونایی که حس هشیاری دارن
بای اونایی که دلشون تلاپو تلوپی داره
برای آدمای مست و خواب و خمار چی؟
خیلی ها هم یه جوردیگه
ادای مستا و خوابیده ها و خمارا رو در آوردن!!!
بعضیا دارن زرنگی می کنن و ادای بیدارا رو در میارن!!
زهی خیال باطل و اندیشه ی بیهوده!
بعضی دوربین ذهنشون رو از فرادستها توی گروههای همنوع چرخوندن و از صمیم دل آرزو کردن:
ای کاش دیوانه ای بودم!!!
دیوانه ها به مفاهیم و معانی واژه ها جور دیگه ای جون میدن
ازشون بپرس
عید/تحول/جشن/طبیعت/بهار/ نوروز/عیدی/شادباش/دیدو بازدید/تفریح و تفرج/ تمدد اعصاب
و......
بعضی لنز دوربین دلشون رو برداشتن که چیزی رو برندارن
گروهی اندک فهمیدن نوروز یه علامته یه نشونه به رنگ زندگی
پی این علامت رو گرفتن تا به مقصد و مقصود نزدیک تر بشن
فقط در مسیر رفتن
تحویل دادن و تحویل گرفتن
عیدی دادن و عیدی گرفتن
جشن گرفتند،بازی و بازیگری رو به کودکان بازیگوش مسیر واگذاشتن
و از نشونه های بهار رنگ هستی گرفتن
اما ما همه جا بودیم و درجای خویش نبودیم
آنان تنها درجایگاه خویش بودن
و بهار یعنی همین!!
*********************************************************
مهر مادری
پیرزن با شور و شوقی وصف ناپذیر، نقشههایی را که سالها به آن فکر کرده بود عملی کرد.
خانه چند طبقهاش را فروخت و برای هر یک از فرزندانش آپارتمان مستقل خرید تا راحت زندگی کنند.
طبق نقشههایش قرار بود به نوبت میهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.
یکی از روزها، خواهرها و برادرها تصمیم گرفتند به بهانه پارک، بیرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتی برگشتند، پیرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.
*******************************************************************
مترسک
با یک وانت او را به مزرعه آوردند. خوشحال بود، میدانست دوستان جدیدی پیدا خواهد کرد.
او را در یک گوشه مزرعه قرار دادند و رفتند. چند روز اول همه حیوانات از او میترسیدند ولی کم کم به هم اخت پیدا کردند. اما این پایان ماجرا نبود.
یک روز با همان وانتی که آمده بود، بردندش در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود.
****************************************************************
************************************************************
خداوند یکتاست اما تنها نیست ودوست ندارد بندگانش نیز تنها باشند بخاطرهمین است که ماوامثال ماعاشقیم وهیچکس چون ماعاشق نخواهد بود. نمی دونیم این روزها بهتون چه جوری می گذره هر طوری هست چه خوب و چه بد داره تموم می شه.سال گذشته هم تموم شد راستی شما سال گذشته براتون سال خوبی بود ؟ واسه مهر و آبان که امسال سال خیلی خوبی بود. به نظر مهر و خردادمن سالی خوبه که پر از عشق باشه یک عشق واقعی و همیشگی مثل سالی که گذشت. امیدواریم سال جدید رابا سلامتی،عشق، شادی، مهربانی وبا دل خوش وهر چی خوبیه تو دنیا شروع کنید. دوستای خوب وبلاگی امیدواریم در سال جدید با اراده قوی و تلاش مستمر به همه آرزوهاتون برسید و نگذارید که تلخی روزگار بر شما غلبه کند .
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!