
گفته بودی می شوی شمع فروزانم چه شد؟
گفته بودی می شوی ماه شب تارم چه شد؟
گفته بودی می شوی مرحم به زخمهايم چه شد؟
گفته بودی راز دل با من بگو فاشش نکن!
گفته بودی رازما راز دل است اخر چه شد؟
گفته بودی مهرخوبان می شوم آخر چه شد؟
گفته بودی مرا مرحم می شوی در زخم دل
اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد
عهد بستی که مرا مرد سهرت می کنی
امدم در باغ وگلزارت نگهبانت چه شد؟
گفته بودی محرم رازم شوی آخر چه شد؟
اشک ريختم ناله کردم زخم دل سامان نشد

دوباره منتظزم انتظار می کشدم
شکوه فصل دروغ بهار می کشدم
و ترس کنج غزل پابه پای من ماندست
وهرچه سايه بيد وچنار می کشدم
کوير تشنه چشم دوباره نمناک است
دلم گرفته خدايا کسی نمی فهمد
خيال ممتد شبهای تار می کشدم
وخواستم بگريزم دوباره از فکرت
ولی قصور تابوت و دار می کشدم
و کاش مثل گذشته فقط خودت بودی
ورسم شاعر کان را کمی بلد بودی
چه شاعرانه نوشتی که عاشقی است
چه فايده که ندارد دگر غزل سودی
وعادلانه نبود که دير فهميدی
فقط برای غزلهای من تو معبودی
خرافه های جديدت شگون ندارد اه...
مرا ونام خودت را به ننگ آلودی
صليب نقره ای
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!