
هيچ دليلي براي ترس از مرگ وجود ندارد !
چون وقتي ما هستيم مرگ نيست ، و وقتي ما نيستيم مرگ هست ...
*************************************************
مگر اين اگرها مي گذارد آدم زندگيش را بکند !
*************************************************
راستي يه چيزي :
دنبال آدرس خدا ميگردم ...
شما ندارين ؟؟
( آخه آدرس قبلي که بهم داده بودند ، اشتباه بود! )
******************************************************
بيچاره x و y !
انسان هر چيز مجهولي رو به اونا نسبت مي ده ...
************************************************
زندگي قطره قطره درجامي مي ريزد که عمر نام دارد و ،
آخرين قطره اي که سر ريز ميشود« مرگ » است.
*****************************************************
يکي مي گفت : بزرگترين آرزويم مرگ است ، به کوچکترين آن فکر نکردم .
************************************************
هر شب ستاره ها را مي شمرم وآخرين ستاره ، ستاره خورشيد است !
******************************************************
امان از اون روزي که ، خداهم به وعده هاش عمل نکنه !
******************************************************
مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است ،
سوء تفا همي به نام زندگي !
*************************************************
طفلکي سوزن بون پير ،
مي خواست بگه عاشق شده
اما ديد مسافررفتهُ
قطاره سوتش و زده ...!
*******************************************************
( يک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!