
يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچکس نبود...
هفت ارديبهشت بود ..هوا باروني بود...ساعت 6 صبح طرف صبح
يک نوزاد بدنيا امد...اول اين نوزاد به خاطر رنگ پوست سفيد و زياد
تپ ومپل بود اسم يوسف گذاشت ...بعد اسم تغيير کرد...روزها مي
گذشت اين يوسف يا همان صليب نقره اي...توي يک خانواده معرفه
اين صليب ما بدنيا امدان يوسف ما بچگي اش دوست داشت ..چون
همه چيزي پاک بودند و دوست داشتني...ان توي کوچکي هم ادم
چه خوب وبد دوست داشت...ان خيلي دوست داشت هم چيز مثل
ان زمان باقي بماندوبزرگ نشود...تنها به خاطر بزرگ مي شد که
بايد بزرگ مي شد...وهرچي بزرگ تر مي شد مي ديد ادم ويکجور
ديگري وتازه با خدا خودش بيشتر اشنا مي شد...خدايي که وقتي
بچگي مي دونست هر وقت مامانش اذيت کند بهش مي گفت خدا
دوست ندار...ارام بود با ساکت وخجالتي...يک محل بود ويک يوسف
که به خاطر خجالتي بوده انش وسادگي بچه محل سعي مي
کردند اذيت کند...ولي ان هميشه سعي مي کرد بي تفاوت
باش...ان از بچگي هر وقت دلش مي گرفت با خدايش درد دل می
کرد و دفترچه دردل هميشه زير تخت خود مخفي مي کرد...يوسف
بايد بزرگ مي شد ...مجبور بود بزرگ شد و وقت مدرسه بودبايد می
رفت تا بزرگ شود ويک جور از بچگي در بيايد ولي هنوز ان چيزها
که توي کودکي توي دلش مي خواست برسه هم نرسيدبود..
یوسف ورفت پشت ميز چوبي نشست و بزرگ شد...بزرگ شد والان
دانشجو هست ولی حالا یوسف ما خسته شده ازهم چیزی از
نامرده ها خسته شده...ازدست بعضی خسته شده...خدا چرا
همیشه این اتفاق برای اون باید بیافتد مگر ان چکار کرده...که
همیشه توی روزگار کسی می خواهد اذیت کند چرا یکبارهم خدا به
این یوسف ما کمک نمی کنی...روزهای زیاد یادم که غصه کم بود
ولی روزهای زیاد یادم روزگار قهر واشتی باعت می شد خنده بر
لبای ان قدغن بش ان با یوسف شرط صداقت می بست و ولی
همیشه کلمه صداقت لجن مال می کرد...خدا یادت من چیه از تو
خواست تحمل...پس چرا ندادحال امد همون جا ایستم که ازتفاضا
کمک کرد وقول می دهم که قلب دیگه به کسی قلب ندهم ..خدای
یاد هست ولی حیف از وقت گذلشت و برای او انسانیت صبحت
کردم...بعض گرفتم چرا باران قطره جاری نمیشه...دلم از بس سفید
ازکسی کنیه ندارم چرا تو خدا یک خواست براورده نکردانقدر بعض
گلوم گرفت که من بدون باران هم از دارم ازعضه می میرم...
صلیب نقره ای
*************************************************************
به خداوند سوگند از همان روزی که آمدي ، مي دانستم تا آمده اي
تا کاخ روياهايم را اينچنين ويرانه کنی زيرا قبل از آمدنت جغدی بر بام
خانه ام نشست و با ناله غريبش مژده آمدنت را به من خبر داد
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!