پنج سالگی وبلاگ



به نام او ...
خیلی ساده و مختصرو کاملا تلگرافی !
خبر از این قراره :
صلیب نقره ای سه ساله شد !
درست پنج سال پیش در چنین روزی صلیب نقره ای شروع بکار کرد( تقویم تاریخ !! )
... و چه دوستای گلی پیدا کردیم .
ممنون از همتون .
به امید موفقیت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صلیب نقره ای)
******************************************************************
اولین اپ:
در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد .
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری وعقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند...
**************************************************************
http://silvercross.persianblog.ir/archive/ آرشیومن
***************************************************************
امروز ،
فردا ،
این سه تا همونایی هستن که ما رو احاطه کردن.
آه !
بدونی که خودمون بخواِیم،
تو سه بازه زمانی گیر کردیم!
اِین یعنی اسارت ؛
یعنی بندگی ؛
یعنی انسان تابعی از زمانه :
( human = f ( t
گیر کردن تو ثانیه ها خیلی سخته !
خیلی!
کاش یه راه نجات بود
کاش
آخه میدونی :
خسته شدم .
خسته ...
از این قفس لعنتی!
خوش بحال پرنده ها
اونا تابع هیچی نیستن .
اونا آزادن !
برای اونا هیچوقت هیچ چیزی دیر نمیشه
افسوس ...
افسوس ...
ِِبیاد جمله آخر فیلم سوته دلان :
همه عمر دیر رسیدیم...

،۵ سال شدسیلورکراس ،۵ سال خوب با هزار تا تجربه ی جدید ، و یه عالمه عشق و تحول ...از.....ایران گفتم....ازشهدا گفتم...ازدفاع مقدس گفتم....ازکودکان خیابانی گفتم...ازتختی گفتم...ازمرگ گفتم...اززندگی گفتم...ازعشق گفتم...ازعاشورا گفتم...ازاجتماع گفتم..ازشهرم گفتم...ازادم فراموش شده گفتم...ازتولدم گفتم...ازشهردانشجویی گفتم....ازعشق نابخرد گفتم...ازنامردی بعضی گفتم...ازرمضان گفتم...ازضامن آهوگفتم....ازدین گفتم...ازشهرم گفتم...ازخیلی چیزهای که یادم نیست ....ولی فقط یادمه که اوایل که این وبلاگ رو شروع کردم...یادش بخیرنظرات شرراه مهربان نمی دونم الان کجاست...یاددش بخیردحترکهکشانی مهربان اولین بارلینک گذاشته بودچه ذوق کرده بود....یادش بخیر.....یادم باجمله در۸ اسفند شروع به کارکردم....توی این مدت...دوستان زیادپیداکردم که نام نمی برم...چندباربعضی دوستان دیدارکردم به همین خاطر....امسال این جشن مصادف با اتمام خدمت واغازکاراداری شد....خداممنون که نذاشت دیشب یک بدترین تصادف ممکن کنم....شعاروبلاگم فقط فقط.این بود همیشه...دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم بشنوید از من سخنها ، قصه از محرومیتها ای که بستر نرم دارید ، خانه های گرم دارید زندگیتون پر ز نعمت ، خالی از اندوه و حسرت مهربان باشید با خلق ، خوبتر مانید با هم دستگیرید از ضعیفان ، از یتیمان و مریضان ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ....نمی دونم دیگه....توی سه سال چطوربود نوشت هاااااچطوربود..خودم چطوربود...۸ اسفند پارسال من نمی دونستم ۸اسفندامسال انقدرزندگی پرفرازنشیب خواهد داشت...چه روز...چه شب هااااا...چه ساعت هاااا...چه ثانیه هاااااا.خدای بزرگ کمکمون کن و اونچه رو که خودت صلاح می دونی ، برای هم دوستان مقدر کن ...یک سال گذاشت اره سه سال...سه سال که شایدتوی مدت من ۱۳۳ باراپ کردم...روزها وشب ها که من باوبلاگ گریه وشادی نکردم..بااهنگش زندگی کردم....سه سال گذشت...فکرنمی کردم انقدرسختی که برمن گذاست بتوانم تحمل کنم..سه سال گذاشت ...یادش بخیرتوی این یک سال چه هاااکه نگذست....برام دعا کنید برام دعاکنید....دوست دارم نظرتون ان قدیمی درموردنوشت وبلاگ ودوستان جدید درموردوبلاگ اززمانی بودند بدهند..یک سال گذاشت...باورنمی شود که بعدیک سال هنوزتوانست باشم این وبلاگ با اپ هرهفته که خودت حساب کنید چند می شود سرپانگه دارم...خداممنون...خدامی دونم میدونم گناه کارهستم ولی بخشم....ویک ارزو برای هم دوستانم...یه عالمه خوشی واسه هم آرزو کردیم با یه عالمه با هم بودن ...یه عید خوب در انتظارمونه و یه سال پربار و پرثمر ....داره عید میاد ، چند روز مونده ؟ ، امروز پنج شنبه است ، فردا جمعه و شنبه روز تحویل سال ...یادش بخیریک سال که گذشت برام......دذیگه زیادصبحت نمی کنم خیلی دوست داشت بیشترحرف بزنم....!!!!من اگرزیادمی نویسم به این خاطردوست دارم بنویس وازنوشت هم لذت می ببرم...ممنون ازهمه دوستان مهربان عزیزم.............................امیدوارهمتون شادوآسمونی ودلت پرازعشق باش......این درجواب دوستان که می گویند چرابعضی وقت ....دست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست گاهی وقتا ...تلخ و بی حوصله میشم بین ما ؛ بین منو تومن خودم؛ فاصله میشم !دست من نیست ؛دست من نیست ...!یه شبایی باد و بارونمیزنه به برگ و بارماون شبا ؛ هوای آشتی
حتی با خودم ندارم !!یه روزایی ابر تیرهمنو میبره از اینجا ...میبره اونور امروزگم میشم اون دور دورا ......دست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشهحتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست دست من نیست ...!میدونم گاهی بلور قلبتو،میشکنه حرفـــــام !صبر تو به سر رسیده از منو سرگشتگی هامبه گذشت من نگاه کنتو که میبینی چهتنهامرو نگردون از من خوباگه بدترین دنیام !وقتیکه دور میشم ازتوای هوای مهربونی ؛غمو تو چشات میبینم ؛اما ای کاش که بدونی :من گم شده ... من بدبا همه سرگشتگیهامتورو از همیشه بیشتربیشتر از همیشه میخوامدست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشهحتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست دست من نیست ...!
بالاخره پنج سال شدیم !

همچنین از کلیه دوستانی که نسبت به عملکرد وبلاگ در طول این پنج سال نظر، پیشنهاد و یا انتقادی دارند تقاضامندم تا در بخش کامنتینگ همین صفحه ، نظراتشان را نوشته تا شخصا در همین صفحه پاسخگوی تک تک دوستانم باشم
******************************************************************

بگذار بگویمت دلم غم دارد
یک عالمه اشک و آه و ماتم دارد
عجل بظهور، عصر آدینه ها
ای یوسف فاطمه تو را کم دارم
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!