
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید....مرگ هم هستی ها را به یک
چشم نگریسته وسرنوشت ان ها را یکسان می کنند..نه توانگر می
شناسد ونه گدا..همه از مرگ می ترسند ومن از زندگی سمج
خودم...دراین بازیگرخانه بزرگ دنیا هرکسی یک جور بازی می کنند
تا هنگام مرگش برسد..یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری
فهماند نمی شود گفت ادم را مسخره می کنند...گاهی خنده بیخ
گلویم را می گیرد..اخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.
همه گول خوردند!گمان می کنم ازادم ولی جلو سرنوشت خودم
نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم افسار من بدست اوست...من از
جملات براق وتو خالیه منورالفکرها چندشم می شه.اززمانیکه همه
روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودمرابهتربشناسم.
..خوب بود ادم با همین ازمایش هایی که از زندگی دارد.میتوانست
دوباره به دنیا بیاید وزندگانی خودش را از سرنو اداره بکند!من فقط
برای سایه خودم مینویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است و باید
خودم رابهش معرفی کنم...اون چیزهائیکه که درانسون لطیف
ومخفیس در اثردوندگی زندگی وجار وجنجال وروشنایی خفه می
شه و می میره فقط توی تاریکی وسکوته که به انسون جلوه می
کند...امان از راه دور ورنج بسیار!!! ص.ه
......
پائيز را دوست دارم چون فصل غم است
غم را دوست دارم چون اشك دل است
اشك را دوست دارم چون گواه دل است
دل را دوست دارم چون محبت را به من اموخت
محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم
و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟
و حالا تو به من بگو چرا؟؟
صليب نقره ای
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!