صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 


تنها مرگ است که دروغ نمی گوید....مرگ هم هستی ها را به یک

 چشم نگریسته وسرنوشت ان ها را یکسان می کنند..نه توانگر می

 شناسد ونه گدا..همه از مرگ می ترسند ومن از زندگی سمج

 خودم...دراین بازیگرخانه بزرگ دنیا هرکسی یک جور بازی می کنند

 تا هنگام مرگش برسد..یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری

 فهماند نمی شود گفت ادم را مسخره می کنند...گاهی خنده بیخ

گلویم را می گیرد..اخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست.

همه گول خوردند!گمان می کنم ازادم ولی جلو سرنوشت خودم

نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم افسار من بدست اوست...من از

جملات براق وتو خالیه منورالفکرها چندشم می شه.اززمانیکه همه

 روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودمرابهتربشناسم.

..خوب بود ادم با همین ازمایش هایی که از زندگی دارد.میتوانست

دوباره به دنیا بیاید وزندگانی خودش را از سرنو اداره بکند!من فقط

 برای سایه خودم مینویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است و باید

خودم رابهش معرفی کنم...اون چیزهائیکه که درانسون لطیف

ومخفیس در اثردوندگی زندگی وجار وجنجال وروشنایی خفه می

شه و می میره فقط توی تاریکی وسکوته که به انسون جلوه می

 کند...امان از راه دور ورنج بسیار!!! ص.ه
......
                                                                    

 پائيز را دوست دارم چون فصل غم است

 غم را دوست دارم چون اشك دل است

اشك را دوست دارم چون گواه دل است

دل را دوست دارم چون محبت را به من اموخت

محبت را دوست دارم چون تو را دوست دارم

و تو را دوست دارم بي آنكه بدانم چرا؟

و حالا تو به من بگو چرا؟؟

                                                                            صليب نقره ای

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم