( قصه مسافر )
يه روزي وقتي که کوه قهوه اي
چشماشو به روي دنيا وا ميکرد
وقتي که شب سيـــــــــــــاه ،
صبح خاکستري رو صدا ميکرد
وقتي روز خودشو،
تو رگ شب رها مي کرد ،
يه مسافر غــــــريب :
دل به دريا زد و از جاده گذشت
شهر تنهايي رو زير پا گذاشت
همه پنجره هاي بسته رو ،
به روي روشني روزها گذاشت .
رفت و رفت...،
تا که رسيد به شهرعشق
اما ديد که آدما سنگي شدن
همه رنگين کمونا
اسير بي رنگي شدن ...
دل سپرد و تن سپرد وجون سپرد
اما هيچکي به سراغش نيومد
هر چي خوبي کرد جوابش بدي بود
هيچ دلي با خوبي آشنا نبود
ديگه اون مسافر شهربدي
دل نداشت تا که به دريا بزنه
خسته بود ، حسي نداشت، تا که پلي
روي شهر آرزوها بزنه ...
يه روزي وقتي که کوه قهوه اي
چشماشو به روي دنيا وا ميکرد
وقتي که صبح سفــــــــــــيد ،
خودشوتو رگ شب رها مي کرد ،
اون مسافر زد واز جاده گذشت
چشماشو به روي عشق بست و گريخت
آدماي سنگي رو با بديهاش اونجا گذاشت
واسه رسيدن به آدما، ديگه دست وپا نکرد
رفت و پشت سرشو نگاه نکرد ...
رفت و پشت سرشو نگاه نکرد ...
آموخته ام که....
بهترين کلاس درس دنيا محضر بزرگترهاست...
هرچی زمان کمتری داشته باشم کارهای بيشتر انجام می دهم...
هيچ کس کامل نيست مگر اينکه در دام عشق او شوی...
اگر يک نفر به من بگويد تو روز مرا ساخته روز مرا ساخته است...
وقتی به هيچ طريقی قادرنيستم کمک کنم می توانم برای او دعا کنم...
زندگی سخت است اما من سخت ترم...
وقتی در بندر غم لنگرمی اندازی شادی در جای ديگر شناور است...
بايد شکرگذارباشيم که خداوند هرانچه راکه از او می طلبيم به ما نمی دهد...
پند دهی فقط در دو برهه از زمان جايز است...زمانی از تو خواسته می شود وهنگامی که خطری زندگی کسی را تهديد می کند...
زيرظاهر سرسخت هر انسانی فردی نهفته که خواهان تمجيد ودوست داشتن است...
همه خواهان آنند که در اوج قله زنذگی کنند واما همه شاديها وپيشرفتها زمانی رخ می دهند که در حال صعود و به سوی ان هستی...
و آموختم که... من بايد کارکنم که وقتی بدنيا امدم من تنها کسی بودم که گريه می کردم وبقيه
می خنديدن ...سعی يک جوری زندگی کنم که وقتی رفتم تنها من بخندم وبقيه گريه کن
صليب نقره ای..........
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!