جامعه امروزمن
این بار با - ستاره و شب - جمله ای بساز! سارا اشاره کرد به آن دور دست :
چند سال میشود پدرم رفته آسمان خانوم اجازه ولی بر نگشته است
خانوم خنده ای زد و پرسید :دخترم ! در جمله های ناقص ات اصلا ستاره هست؟
ترسیده بود ،نمره اش این بار کم شود خانوم... شب... دوباره بالا گرفته است
خانوم اجازه!صبح و شب ما یکی شده خانوم اجازه !خانه ما بی ستاره است .

******************************************************************************
افشین قطبی که فصل جاری در پرسپولیس دوام نیاورده و فرار کرده بود، خودش و دلالهای مرتبط با او، در تماسهای مکرر با مسئولین فدراسیون، از توانایی برای شکست قطعی هر دو کره و امارات گفتند. قطبی در تماس با کفاشیان تأکید کرده بود که میتواند تیم ملی را به جام جهانی ببرد. اما پس از عقد قرارداد و به محض ورود به تهران در مصاحبه با ایسنا و دیگر خبرگزاریها گفت:« من فکر میکنم در فوتبال حرفهای هیچ کاری آسان نخواهد بود و در حال حاضر کار ما بسیار دشوار است؛ اما تمام تلاشمان را انجام میدهیم که این امتیازات را کسب کنیم و به جام جهانی برویم.» این سخنان همان چیزهایی بود که گزینههای داخلی با صداقت گفتند و انگ عدم اطمینان به نفس به پیشانیشان خورد و کنار گذاشته شدند. قطبی در مصاحبه با فارس هم گفته است:« آرزوی من این است که ایران به جام جهانی برود.» باید به ایشان عرض شود که واقعاً خسته نباشید! آرزویتان این است؟ باید یادتان باشد که وظیفهتان است، چون قول دادهاید!اکنون جنگ روانی را افشین قطبی برده است. اگر تیم ملی صعود نکند، مسئولین برای دفاع از عملکردشان خواهند گفت که بهترین کار را انجام دادیم و نشد. از قطبی تمجید و تجلیل میشود، پولش را به جیب میزند، به دوبی میرود تا پس از چند هفته استراحت، راهی یو.اس.آ شود. اما اگر زد و به قول خود قطبی، با پتانسیل بالای بازیکنان ایرانی، به جام جهانی رفتیم، آن گاه این افتخار برای قطبی خواهد بود که از آن طرف دنیا بیاید و مربی تیم ملی جمهوری اسلامی ایران در پیش چشم مردم دنیا باشد. مربیان زحمتکش، توانا، بااخلاق و با دانش ایرانی هم کشک!بنده معتقدم افشین قطبی اگر چه در مقابل مدیران متواضع است و آنالیزور نسبتاً خوبی هم هست، اما اصلاً مربی بزرگی نیست و قهرمانی فصل قبل پرسپولیس بیش از همه توسط کاشانی رقم خورد و بعد از او حمید استیلی بیشترین نقش را داشت. کما اینکه میدیدید هر گاه اختلاف بین قطبی و استیلی بالا میگرفت، تیم پیروزی نزول میکرد و بعد که با درایت کاشانی، آرامش و رفاقت به تیم بازمیگشت، دوباره این تیم اوج میگرفت.

********************************************************************************
اینجا تهران است؛ دختران خالهبازی نمیکنند، مادر نمیشوند و نینی ندارند تا روی پا برایش لالایی بخوانند.
اینجا دختران از کودکی رئیس و مدیر عامل شرکت میشوند؛ یا از صبح تا غروب در فروشگاه اندر خرج کردن پولاند.
اینجا تهران است؛ درس میخوانی که کنکور قبول شوی، انتخاب رشته میکنی تا وارد شوی؛ حتی اگر رشتهات هیچ تشابهی به ویژگیهای جسمی و روحیات نداشته باشد. اینجا اگر لیسانس نباشی یعنی بیسوادی؛ پس اینجا تهران است. ازدواج نمیکنی چون میخواهی کار کنی، بچهدار نمیشوی که ارتقاء درجه بیابی و کودک را صبحهای زود به مهد میسپاری تا پول درآوری.
مهم مهارت، استعداد و نیاز نیست، مهم مدرک است.
اینجا تهران است؛ دختران بیشتر درس میخوانند تا دانشگاه بروند، دانشگاه میروند تا شوهر بهتری بیابند، مدرک بالاتری میگیرند تا با مردی با مدارک بالاتر ازدواج کنند.
اینجا تهران است؛ دختران درس میخوانند و پسران پشت کنکور میمانند و پس از سربازی وارد بازار کار میشوند.
اینجا تهران است؛ سن ازدواج بالا رفته، چون دختران مدرک بالاتری از پسران دارند و حاضر نیستند با مدارک پایینتر از خود ازدواج کنند. اینجا دختران مهندس و دکتر میشوند و پسران کارگر.
اینجا تهران است؛ شهر مدرکگرایی. نیازمندی روزنامهها را که ورق میزنی همه منشی خانم حداقل مدرک لیسانس با روابط عمومی بالا میخواهند!
اینجا تهران است؛ شهر شلوغی و ازدحام. صبح که از خانه بیرون میروی زنان زیادی در صف اتوبوس یا در انتظار تاکسی ایستادهاند. سوار اتوبوس که میشوی بیش از نیم آنرا زنان پر کردهاند.
اینجا تهران است؛ شهر دود و ترافیک. پشت چراغ قرمز ماندن جزئی از عادات روزانه شده است حتی اگر روزی به ترافیک نخوری ممکن است جوش بزنی یا سردیت کند چون مزاجت از عادت خارج شده است. به خیابانها نگاه میکنی. ماشینهای تکسرنشین فراواناند. مخصوصا پژوهای 206 که زنان مایهدار سوار شدهاند.
اینجا تهران است؛ شهر گرانی. کار میکنی که پول درآوری، پول در میآوری که خرج کنی، خرج میکنی که کم نیاوری. اینجا لباسی را دو بار در مجالس پوشیدن تحریم شده است توسط زنان. پس باید کار کرد تا ...
اینجا تهران است؛ صبح زود زنان و دختران سر کار میروند و مردان سر چهار راهها یا در میان تبلیغات نیازمندی روزنامهها اندر پی کارند.
اینجا تهران است؛ کار میکنی که وام بگیری، وام میگیری که خانه بخری، وام میگیری که ماشین بخری، وام میگیری که اثاثیه مدرنتر بخری و... کار میکنی که تا ابد الدهر قسطهایت را پرداخت کنی؛ تا مقابل نو نوار کردنهای آبجی خانوم و دختر خاله و خواهر شوهر کم نیاوری.
اینجا تهران است؛ ظهرها از خانهها بوی غذای گرم نمیآید، این صدای پیکهای موتوریست که کشلقمه(پیتزا) فروشی میکنند. اینجا زنان مهارتشان به جای آشپزی در پیدا کردن بهترین فستفود فروشی است.
اینجا تهران است؛ مردها در را به روی زنانشان میگشایند و خسته نباشی میگویند؛ کودک هم پیش از مادر به منزل رسیده است و روی تختش از گرسنگی خوابش برده.
و اینجا تهران است... شهر زنان و دختران شاغل و مردان و پسران بیکار.

********************************************************************************
بیایید تعارفات را کنار بگذاریم، با خودمان روراست باشیم و به قول آذری ها "کج بنشینیم و راست حرف بزنیم".
واقعیت این است که آنچه در عرصه فوتبال امروز ایران می گذرد یک تراژدی بزرگ است. مافیای فوتبال ایران، به عنوان یک کارتل بزرگ اقتصادی - شما بخوانید دلالی و کار چاق کنی- سالهاست که همانند زالو به جان بودجه ورزش کشور افتاده و عجب روزگار سرمستانه ای را سپری می کند!
آنها، حتی با برخی رسانه ها نیز ساخت و پاخت می کنند تا فلان بازیکن را مشهور کنند و قیمت اش را بالا ببرند و پورسانت بیشتری بگیرند و هر آنکه در برابرشان می ایستد و باج نمی دهد را به لطایف الحیلی به خاک سیاه می نشانند و بدنامش می کنند و چه تیترهایی که علیه اش بر صفحات نخست رسانه هایشان نمی زنند!
در فوتبال امروز ایران پول های بی زبان مردم- که بسیاری شان به نان شب نیز محتاجند- در قالب قراردادهای میلیاردی به خورد این تیم و آن مربی و آن یکی بازیکن داده می شود تا قشری تازه به دوران رسیده شکل بگیرد ؛ افرادی که چون ظرفیت این همه شهرت و ثروت را ندارند، باد غرور و گستاخی سراسر وجودشان را آکنده می کند و خود می بینید رفتارهایی که از آنان سر می زند و ادبیات شان را که فقط مانده است ادعای خدایی کنند!!
و جالب است اینان که در کوتاه مدتی با پول همین مردم میلیاردر شده اند الگوی جوانانی می شوند که برای اجاره یک خانه 50 متری و خرج ازدواج و شهریه دانشگاه شان درمانده اند.
به راستی کدام قاعده و قانون به مدیران ورزشی کشور اجازه می دهد برای یک فصل بازی، با فلان بازیکن قراردادهای میلیاردی منعقد کنند؟ مگر در این مملکت استاد دانشگاه و دکتر و قاضی و مهندس اش اینقدر پول می گیرند که فلان فوتبالیست به کمتر از رقم های میلیاردی قانع نباشد و به انحای مختلف هم ، به او جایزه نقدی و خودرو و ... بدهند که آفرین خوب گل زدی یا تیم تان جام را برد؟!
شاید بعضی ها بگویند در همه دنیا فوتبالیست ها این قدر پول می گیرند و حتی زیادتر.
درست است. اما باشگاه ها در دنیای امروز، از بودجه عمومی و به قول ما، از بیت المال پول نمی گیرند بلکه خود درآمد دارند و حتی مالیات نیز می پردازند. در واقع در آنجا، باشگاه ها، به عنوان بنگاه های اقتصادی عمل می کنند و از جیب خودشان قرارداد می بندند و خرج می کنند ولی در اینجا چه؟
مگر نه این است که همه باشگاه های مطرح ما، متعلق به دولت یا بخش عمومی اند و در واقع از جیب "من و شما" می گیرند؟
حال چگونه است که همین بیت المال، برای یک رییس جمهور، وزیر، استاد دانشگاه، معلم، پزشک یا قاضی و کارمندش ماهانه از 500 هزار تا حداکثر یکی دو میلیون تومان در نظر می گیرد ولی برای جوانی که قرار است در فلان تیم بازی کند ماهانه مثلا 50 میلیون تومان اختصاص دهد؟ آیا این معقول است؟
تکرار می کنم که اگر باشگاه خود درآمد داشت، این حق را داشت که حتی بیشتر هم خرج کند تا با جذب بازیکنان بهتر، درآمدهای بالاتری هم داشته باشد ولی وقتی از بودجه عمومی چنین هزینه هایی پرداخت می شود نمی توان یک بام و دو هوا را پذیرفت.
چگونه است که متولیان بیت المال، برای دادن یک وام ناچیز ازدواج، شرط و شروط می گذارند یا برای افزودن 20 هزار تومان بر حقوق کارمندان، هزار بار مساله را بالا و پایین می کنند و به شورا می گذارند و بحث و جدل می کنند ولی صدها میلیون تومان از همین بیت المال را بی چون و چرا با یک بازیکن قرارداد می بندند و در طول سال هم که الی ماشاءالله هدایای دیگر که کمترین شان رقم های بالای میلیون و سکه و خودرو است به هزینه بیت المال اعطا می کنند؟!
جالب اینجاست که این حاتم بخشی ها نیز جواب عکس می دهد و بازیکنی که تا دیروز یک میلیون تومان پول یک جا ندیده بود، حالا ناز می کند و سر تمرین حاضر نمی شود چرا که از چند صد میلیون تومان قراردادش 20-10 میلیون اش هنوز پرداخت نشده است!!
نتیجه این حاتم بخشی ها و ریخت و پاش این می شود که بازیکن به جای آنکه با دریافت این پول ها، خیالش از تامین معیشت راحت شود و شش دانگ حواسش را جمع فوتبال کند، تبدیل به تاجر می شود، دلالی می کند، واردات خودرو می کند، بساز و بفروش می شود، بورس بازی می کند و ... و در این میان آنچه به کنج می رود همان فوتبالی است که میلیون ها نفر بدان دل بسته اند و با هر شکست تیم محبوب شان دلشان می شکند و اشک شان درمی آید!
نتیجه این حاتم بخشی ها، شکل گیری یک سری آدم های بی مسوولیتی است که شب قبل از مسابقه در فلان کشور خارجی به جای استراحت و تمرکز، به شبگردی و خوش بودن می گذرانند و عین خیالشان نیست که فردا در پای تلویزیون های کشورشان، میلیون ها نفر غصه دار خواهند شد از شکست حاصل از خستگی های شبانه آقایان!
ادبیات اینان را نیز که همه می بینیم و می شنویم؛ نه حرمتی، نه ادبی و نه احترامی.
هر کدامشان از موضع - نعوذ بالله- خدایی با دیگری سخن می گویند، تهمت می زنند، اهانت می کنند، فحش می دهند، کتک کاری می کنند و هزار ناشایست دیگر را مرتکب می شوند و آخر سر هم دو قورت و نیم شان باقی است!
راستی زمانی که فردی مثل مرحوم دهداری بالای سر تیم ملی بود و بازیکنان با موتورسیکلت سر تمرین ها می آمدند، تیم ملی بهتر نتیجه می گرفت، اخلاقیات بهتر رعایت می شد و منش ورزشکاری نمود بیشتری داشت یا اکنون که خیلی از فوتبالیست ها، عارشان می شود با بی.ام.و مدل سال گذشته شان به باشگاه بروند؟
اما حال و روز تماشاگران فوتبال نیز حکایت اسفناکی است.
ما عادت کرده ایم حرکات ناشایستی که از سوی تماشاگران صورت می گیرد را با اصطلاح خودساخته ای به نام "تماشاگرنما" ماستمالی کنیم.
به راستی این کلمه یعنی چه؟ یعنی کسانی که استادیوم ها را به محلی برای فحاشی های رکیک و غیراخلاقی و ناسزاهای ناموسی تبدیل می کنند، تماشاگر نیستند؟! آیا نفوذی(!) هایی هستند که می خواهند در یک توطئه حساب شده، تماشاگران را بدنام کنند؟!
خودمان را فریب ندهیم، همه آنها، تماشاگرند و هیچ کدام شان از کره مریخ به استادیوم های ما نمی آیند. آنها، جوانان همین مملکت اند و کارهایی که می کنند و ناسزاهایی که دهانشان در جمع یکصد هزار نفری بدان باز می شود، همه و همه بی هیچ تعارفی، آینه ای از فرهنگ و مدنیت جوانان ایران و یا لااقل بخش مهمی از آنهاست و نشان می دهد بعد از این همه ادعاهای پر طمطراق، چه نسلی در این کشور تربیت شده است و البته، نشان از بسیاری از مسایل دیگر دارد که از جمله می توان به فقدان سازوکارهایی برای تخلیه روحی و جسمی جوانان اشاره کرد که بناگاه در استادیوم ها و البته فقط برای ساعاتی، منفجر می شود ولو اینکه باعث شود جو استادیوم ها به گونه ای باشد که بسیاری از پدران نتوانند کودکان و نوجوانان شان را با خود به استادیوم ببرند و بماند حضور بانوان در این فضاها!
مخلص کلام آنکه تا اوضاع بدین منوال است، ساختار فوتبال ایران، تنها کارخانه ای برای تولید بی مسوولیتی، گستاخی و غرور، حرمت شکنی و فحاشی و البته موسسه ای برای حیف و میل پول های مردم ایران است و در چنین فضایی، روز به روز فوتبال مان نیز تضعیف می شود تا روزی که فرا برسد که اگر تیم مالدیو را هم بردیم، کلی سرحال بیاییم.
فوتبال ایران، یک تحول بزرگ و ساختاری می خواهد البته اگر دلالان و کارچاق کن هایی که به دنبال بوی پول به مستطیل سبز رسیده اند بگذارند!

******************************************************************************
لطفا وارد نشوید
عکس+ فیلم+ کلیپ+ خفن
اگر جنبه نداری کلیک نکن
فقط دختر پسرهای بالای 18 سال کلیک کنند
شاید این مسئله برای خیلی ها اتفاق افتاده باشه که مثلا توی سایت های جستوجو دنبال یه کلمه ای می گردند که یکدفعه به چنین جملاتی برمی خورند و شاید به احتمال زیاد به طور غیر ارادی روی آنها کلیک می کنند. و دلیل اون هم مشخصه، آدمیزاد از هر چیزی که منعش کنند بیشتر به اون چیز توجه می کنه و به یه معنایی میشه به این حرکت حس کنجکاوی گفت. حالا اینها به کنار وقتی وارد این صفحات می شیم با یه چیزی غیر از آنچه که انتظار داشتیم مواجه می شیم.
یکی از این تجربه هایی که بنده کردم خیلی عجیب بود ؛ وقتی حس کنجکاوی من گل کرد و وارد یکی از این وبلاگ ها شدم ، هر چه نگاه می کرد چیزی مربوط به اون عنوانی که توی جستجو دیدم نیافتم بالعکس با تعجب فراوان داشتم احادیث و روایاتی که از ائمه نقل کرده بود رو می خوندم!!!
به نظر من این افراد، برای اینکه با یه ترفندی تعداد بازدید کنندگان خودشون رو افزایش بدهند به این روش ناجوانمردانه متوسل می شوند. البته بعضی از اونها هم با هدف خیر دست به این کار می زنند چرا که فکر میکنند اگر جوانانی را که واقعا دنبال همون تیتر ها بل بدتر از اون ها می گردند رو با این روش از گناه کردن اونها جلوگیری کنند ثوابی عظیم کسب کرده اند. که باید بگم که هیچگاه هدف وسیله را توجیه نمی کند. و نه تنها نمی شود از این راه ها دیگران را از گمراهی نجات داد بلکه بیشتر اوقات نتیجه بالعکس می دهد.


علیرغم وجود مادهای در قانون در این خصوص، باز هم روزانه شاهد مزاحمتهای زیادی برای دختران و زنان هستیم که حضور در جامعه را برای آنان مشکل میسازد.
مزاحمت خیابانی بخشی از تجربهی اجتماعی بسیاری از دختران و زنان است. این مزاحمتها معضلات اجتماعی زمان ما نیست، بلکه قدمتی بس طولانی دارد و در جوامع شهری بیشتر به چشم میخورد.

آمار نشان میدهد غالب زنان و دخترانی که در دام مزاحمین گرفتار آمدهاند، با پوششی نامطلوب و در اماکن خلوت ظاهر گردیدهاند که البته این آمار بهطور صددرصد، قربانیان را شامل نمیشود.
لذا آموزشهای تربیتی و اخلاقی و دینی نه به عنوان عوامل سرکوبکنندهی نیازهای جوانان، بلکه به عنوان هدایتکننده و آرامشدهندهی روان، میتواند در تعادل رفتاری ایشان، چه زن و چه مرد، مؤثر واقع گردد.
متأسفانه امروزه این معضل به قدری در جامعه رواج پیدا کرده است که اکثر مردم نسبت به آن واکنشی نشان نمیدهند و با بیتفاوتی با آن برخورد میکنند. گویا مردم آن را بهصورت یک هنجار در جامعه قبول کردهاند!
پرواضح است که ما ابزار قانونی برای مبارزه با این معضل اجتماعی و فرهنگی را داریم؛ اما ابزاری در دسترستر از قانون نیاز است، و آن فرهنگ درستی است که از کودکی آموخته شود. هر انسانی، جدا از جنسیتاش، حق آزادی و احساس امنیت و آرامش را دارد و هیچ فردی حق تجاوز به این حریم شخصی را ندارد.
روزهای گرم و طولانی و داغ تابستان کمکم به پایان خود رسیده و بیکاری و بیبرنامگی، قشر عظیمی از جامعه، خصوصا کودکان و نوجوانان را سردرگم کرده است. این روزها هر کسی به یک شکل خود را سرگرم میکند؛ عدهای به دنبال کتاب و کتابخانه رفته و عدهای پارکها را برای گذران اوقات فراغت خود انتخاب میکنند. گروهی دیگر به استخرها رفته و جمعی دیگر اماکن تفریحی عمومی را مد نظر قرار میدهند. مسألهی مهمی که این میان قابل طرح و بررسی است، موضوع امنیت این قبیل مراکز میباشد. ورود به یک استخر عمومی، جدای از هزینه، چه عواقبی میتواند به دنبال داشته باشد؟ مراکز تفریحی عمومی مثل پارک چیتگر، تا چه حد از امنیتهای لازم برای حضور یک جمع خانوادگی برخوردار میباشد؟ چه کسی پاسخگوی امنیت در این مراکز است؟
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!