دلم برای نوشتن تنگ شد...!!با ان که چند روز از اخرين نوشتم نمی گذرد.. می خوام باز بنويسم حتی اگه از ناراحتی هام بنويسم ....
نمی دانم چراهنوز قلبم پرازصبحت نگفتن هاست ومالامال ازترانه نشنيدن ها....
اکنون نشسته ام وبه تنها چيزی که فکر می کنم تويی ونه هيچ غيری...!خيلی مسخره توی اين
هفته تولدم بود همه سعی می کردن من شاد نگه دارند ولی من هرگز ازته دل نخنديدم...برام جشن گرفتند ولی من هر لحظه به فکر توبودم و بس...!
من هستم وخيال تو وخيال تو وچشمانی پر ازاشک وقلبی پر از رشک
به تو که می انديشم وبه خيال تو که می افتم سرتاسر وجودم رااحساس مبهم از يک تنهايی مفرط
در بر می گيرد...احساسی که می دانم دير يا زود بايد با ان دقيقه ها وثانيه های رنج باری را
سپرس کنم!کاش ان روزها هرگز نمی امد...!تو که خودت می دانی که من تحمل نبودنت را ندارم
نديدنت را نداشتت را ندارم...تو که می خوب می دانی من بی تاب تر از انم اين تحمل کنم....!
کاش می توانستم قلبم را درشيشه ای بلورين نهم وپيش کش می کردم تا مطمن باشم که تا اخر
با من بامی ايست...!من به ان احتياجی ندارم بی تو...!
چه من با ان قلبم که در گرو عشق توست می زيم با ان نفس می کشم وبا ان گريه می کنم وبا ان
عش می ورزم.... من را چه به زندگی خور وخواب گونه ی وحشی
مرا همان عشق وهمان گريه وهمان هوای هميشگی برای تو کفايت می کند...چشم انتظاری
همان چيزيست که هميشه هراسانم می کرده وحال هراسان تر از هرزمان ديگر انتظار بی ميلی
برای ان چشم انتظاری تلخ مرا می کشد...راستی يادم امد که گفت بود خيالی باطل از ان شيطان
مظلوم نما به ذهنت راه يافته است...نمی خواستم تو را با اين خيالهای باطل تنها گذارم و می دانم
که کاری هم ازمن نمی ايد جز تکرار همان عاشقانه ها که قبلا گفته ام
پس تو را به ان بهترينی که می پرستی اين را هرگز فراموش نکن که من همانم که هميشه بودم
همام هميشه عاشقی که عشقش نه بوی ريا ودورنگی ميدهد ونه بوی انسانيت ودنيا...من تو را
به پاکی عشق نوزادی بی بهره از هرگونه ادميت دنيا گونه به همان زيبايی می پرستم...
پس به شيطان هم بگو بيهوده بر اين در مگويد که مرا و تو را نه ان عشقهای دروغين است نه
ان نيازهای اتشين...می دانی که عشق اگر ان باشد که من ادعايش می کنم با دوری ونديدن و
نشيندن از بين نمی رود...می دانم اگر ان باشد هيچ کس نمی تواند ان را بربايد ...يا مرا نبينی و از
(( دل برود هر انکه از ديد برفت))؟
می دانی که خود خواهم و اين نهايت خود خواهی منست ولی تو ببخش که هميشه در عشق اين
گناه نابخشودنی مرا رنج می دهد...
بازهم برايت می نويسم تا زمانی که جانی در وجودم باشد .....
(( من هميشه برای تو می نويسم))
صليب نقره ای
نمی دانم با خودم عهده کرد بود تو را فراموش کنم ولی نمی شود ...بخدا نمی شود...به ان
دوست می گويد شاد باش وگذشته فراموش کن می گم من نمی توانم ...چون :
او را دوست داشتم
برای تو می نويسم:ديدگانم برای اين امده اند تا تو را تماشا کنند.
برای تو م نويسم:لبانم برای اين امده اند تا نام تو را فرياد کنند.
براي تو مي نويسم : دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
براي تو مي نويسم : گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
براي تو مي نويسم : قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
براي تو مي نويسم : دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
براي تو مي نويسم : جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!