صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

سلام...

يه سلام پر رنگ يه کمی هم بی رنگ

خيلی وقته که ديگه بارون نزده

رنگ عشق ديگه توی اين خيابون نزده

خيابون نتونسته بشوره غماشو ار روی کفش

 خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده

قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده

بعد اون بارون زيبا که منو شستو وپاک کرد

ديگه هيچی واسه من تو نمی شی

خيلی وقت که ديگه بارون نمی ياد

دل من ديگه کثيف شده

در انتظار به بارون می مونه

تا بياد غبار غم رو بشوره

بياد دلمو صفا بده به مهر تو

اما کی خدا بارون می زنه؟

اين ديگه فکر نداره

وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه

خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم واست

بيام توی  اون دل قشنگت بمونم

بيايم ومثل بارائن بشينم روی گونه هات

بيامو جاری بشم روی لبات

می خواهم بارون بمونم تا ببوسم لباتو

برای ديدن تو من حاضرم بميرم...

*************************************

پشت اين پنجره ها يه نگاه خسته بود

که دلش گرفته بود..نمی دونست گريه کنه يا بميره

اگه گريه می کرد سکوت تنهاييش شکسته می شد

اگه می ميرد تنها ترين تنها می شد

تصميم گرفت بمونه...بمونه بی گريه وآه

بمونه تا ببينه کی ميشه ای تنهاييها بميره

توی دنيا کسی را نداشت...توی دلش تنهای تنها بود

يه دفعه اومد قاصدک خوش خبر...خبر اورد دارن می رن

خبر اورد قصه ديگه تموم می شه..خبر اورد گريه ديگه سر اومده به

جائش شادی اومده..تا اومدم بگيرمش يه دفعه باد زد وبردش

هرچی دنبالش دويدم ...هرچی صدائش کردم

ولی بی فايده بود...داد زدم قاصدک قاصدک چرا داری می ری

چرا؟ مگه نگفتی پيشت می مونم

می بينی که خودم اسير باد شدم:بهم گفت

اونجا بود که منو اسير خودش کرد ولی چه فايده

رفتو منو تنها گذاشت ...حالا شدم تنهای تنها

تنهاترين تنهايان...گريه می کنم اشک می ريزم ولی خوشحال که

اسير دست باد نشدم

يه سلام پر از درد وخستگی...جه قدر دلم گرفته

مثل نسيم بارون مثل گلای قالی...که اسير شدن توی صفحه خالی

که پر از رنگو رياست ...پر از وسوسه يه عشق تازه

همه ميان پا می زارن روشو می زن...می يان رد می شن بی تفاوت

نمی گن گلای قالی حس دارن نمی گن گناه دارن

همه شدن بی تفاوت ..همه شدن به گرگ و ما شديم بره تو صحرا

ما دويم او می دود..اخر قصه هم هميشه می مونه...هر کس

تونست تنده بدوه پرنده می شه...وهميشه هم گرگه پرنده می شه

يعنی ميشه يه روز همه چی برعکس بشه؟...يعنی می شه؟

                                                                             غريبه آشنايی من

  (کاش روزگار تو از من نمی گرفت...ولی ميدونم خدا ازتو مواظبت

   می کند...بخدا طاقت اين  دوری ندارم...)

                                              صليب نقره ای شکست

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم