
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت اي عاشق ديوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نخواهد کشيد تو نيز خاموش شوي ...!
تو رو خواستن اشتباه بود تو رو ديدن يه گناه بود دلم از گناه نترسيد ، که وجودت جون پناه بــــودکه وجودت جون پناه بــــود...
چقدر امشب دلم گرفت...نمونده درمن نفسی ديگر...خسته بيقرارم
گريه بی بهانه دارم...شک وشکايت وگله از روزگارو دوستان دارم...
تو فکر دوره کردنه عکسهای يادگاری ام باتو...درد دل وبه کی بگم
دلم گرقته از قفس...!گريه بيصدا دارم....مقصد من کجاست...چرا يه
خط فاصله بين من و تو افتاد..جدايی بين ما چرابه چه جرمی.. چرا؟
چرا؟زندگی شايد همين باشد: يک فريب ساده وکوچک وان از دست
عزيزی که تو دنيا را جز برای او وجز با او نمی خواهی...گمانم
زندگی بايد همين باشد...رهايی کو؟من از من می ترسم!...من از
نارفيقانه بودن می ترسم...راستی تو هنوز هم به ياد من
هستی !..پروانه سوخت...شمع فرو مرد...شب شکست...ای وای
من .که قصه دلم ناتمام ماند...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!