صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت اي عاشق ديوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نخواهد کشيد تو نيز خاموش شوي ...!

 تو رو خواستن اشتباه بود تو رو ديدن يه گناه بود دلم از گناه نترسيد ، که وجودت جون پناه بــــودکه وجودت جون پناه بــــود...

چقدر امشب دلم گرفت...نمونده درمن نفسی ديگر...خسته بيقرارم

گريه بی بهانه دارم...شک وشکايت وگله از روزگارو دوستان دارم...

تو فکر دوره کردنه عکسهای يادگاری ام باتو...درد دل وبه کی بگم

دلم گرقته از قفس...!گريه بيصدا دارم....مقصد من کجاست...چرا يه

خط فاصله بين من و تو افتاد..جدايی بين ما چرابه چه جرمی.. چرا؟

چرا؟زندگی شايد همين باشد: يک فريب ساده وکوچک وان از دست

 عزيزی که تو دنيا را جز برای او وجز با او نمی خواهی...گمانم

زندگی بايد همين باشد...رهايی کو؟من از من می ترسم!...من از

نارفيقانه بودن می ترسم...راستی تو هنوز هم به ياد من

هستی !..پروانه سوخت...شمع فرو مرد...شب شکست...ای وای

 من .که قصه دلم ناتمام ماند...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/٢۳
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم