اولین اپ 1387
که نا گفته ماند
و لبخندی
که سفر کرد
آینده ها گذشت و
ندیدی
که این سطر های سیاه
به امید دیدار ماند
و فزونی این همه واژه از بی نهایت
تنها به سه نقطه قناعت کرد ...
باور کن !
تقصیر این خطوط موازی نبود
تو به انتها نرسیدی
این را همه ریل ها می دانند ...
" وقتی هر عابر یک ایستگاه باشد "
*****************************************************************************

بهار زیبای من بیا ، که دلم پر است از هزار حرف ناگفته عشق ، که در وجود من هزار شوق و آرزوی زیبا خفته است....بهار مهربانم بیا ، مبادا که دیر کنی و غنچه زیبای عشقم را برف های بهمنی تبه کند و به خاک نیستی کشد و دل مرا سیه کند...بهار زیبای من بیا ، پرستوی خیال من می خواهد بال گشاید تا بی کران آسمان بلند آرزوی خویش تا سر دهد ترانه آزادی و زیبایی.. مبادا که ابرهای تیره دوباره رنگ نیستی کشند روی آرزوبهار زیبا زودتر بیا... شکوفه های سیب را بریز بر روی زلفهای سرکشم که چون عروس جلوه گر شوم و از تلخی زمانه و گذشت عمر بی خبر شوم..بهار بیا ، که دل درون سینه ام بال می زند در آرزوی سبزه های روییده کنار جو...در آرزوی نسیم صبحدم که پریشان کند موهای آراسته ام را..بهار مهربان بیا تا که کوره راههای زندگی پر از عطر حضورت شوند...بهار بیا من از گذشت روزهای زندگی دگر غمین نمی شوم...بهار بیا و مرا مست از عطر پونه های وحشی کن...بهار زیبا بیا و جان تشنه ام را سیراب کن با شبنم پاک گلبرگ آرزو..بیا و تن عریان درختان را جامه سبز بپوشان...بگذار تا باور کنم زندگی بار دگر در رگهای منجمد زمان جریان یافته است..بهار من بیا و دست مرا بگیر و با خود ببر به دشت سرخ شقایق ها... بگذار تا باور کنم تا شقایق هست زندگی باید کرد..چه روزها که با شتاب دفتر روزگار را ورق زدم و به شوق آمدنت در هر کوی و برزن به دنبال نشانی از حضور سبزت بودم...بهار زیبای من بیا شاید که این بار آمدنت برایم رنگ و بویی دیگر داشته باشد...شاید که با آمدنت نهال کوچک عشق من شکوفا شود و برای فصلی نو در زندگی ام بارور شود..بهار زیبای من بیا و قدم بگذار بر خانه دلم که من تو را سخت چشم در راهم.
در فصلی نو و بهاری زیبا برای همه دوستان خوب و مهربان آرزوی سالی زیبا و پر خیر و برکت دارم.آرزو می کنم غم و رنج از وجود نازنین تان برای همیشه رخت بندد و شادمانی و نشاط مهمان خانه مهربان دلتان گردد.
****************************************************
نامه باز نشده من ....
نامه ای که هیچوقت به دست تو نرسید ...
که بخونی و بدونی که افسانه چه کشید از دوری تو ....
.سلام به هستی من ...
کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند درنگاهت زمزمه کنم.
نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.
بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند...
مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...
بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.
شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.
نمی دانم...
شاید هم افسانه جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خیره شود و بگوید آنچه را که نباید بگوید...
همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از افسانه جدا نخواهی شد...
و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...
تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.
بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در سکوت...
اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم...
خوب من! دیشب پا به پای آسمان گریستم.
می دانم... در این شهر پر از خاکستری از باران خبری نبود اما آسمان دل افسانه بارانی بود...
آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..
و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...
می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.
اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به اینکه...
می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...
شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...
من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم!
وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم اراینجا دل بکنم، این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!
زمانی که از ابتدای آفرینش سرنوشت من تو با جدائی نوشته شده است،
دیگر تقدیر چه گناهی دارد..
.شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار کرد...
عاشق فرار از دلهای عاشقمان...
می دانم باز هم می گویی افسانه قسمت را فراموش کن.
جدائی را از یاد ببر. ...
اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود. ا
ما... . بهترین من! افسانه همه را می داند همه را...
تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است...
تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با افسانه نمانی پس چرا آمدی...
چرا میهمان دل شدی و بعد صاحبخانه و بعد هم دل افسانه را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...
بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیجگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم.
آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.
لبخند بزن...افسانه دل داده است تا جان نبازد...
میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...
می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست.
مهم این است که دل من آنجاست... در امن ترین مکان...
می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...
.باورت می شود که افسانه به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟...
می دانم باور می کنی...
بروی نوشته هایم عطر ناز پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...
اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...
سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان.
گوشه نشین شهر غمت ----

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!
