*اگردرکهکشاني دور دلي ،يک لحظه درصد سال ، ياد من ميکند .دل من، درتمام لحظه هاي عمر،به يادش مي تپد ، پر شور !
نمی دونم چطور امد وچطور رفت...
فقط همين خوب يادم ماجرا از زمانی شروع شد اولين روز دانشگاه بود ان توی شهر غريب
وزمان شروع کلاس ...هفته اول سخت گذشت ...ولی از هفته دوم بعد با ماجرا تلخ وشيرين
روبرو شدم...متوجه يک نگاه که هميشه مواظب من هست شدم...اول خودم می خواستم به
بی خيال بزنم..ولی نگاه کار خودش کرد بود..ويک جور نگاه بهم گره خورده بود ولی جرات
بيانش نداشتم ...تا يک روز وقت يک تحويل برنامه سخت ...من نتوانست برنامه بنويسم وبا
ناراحتی از کلاس رفتم بيرون...و وقتی برگشت با تعجب برنامه اماده روی سيستم ديئدم...و
وقتی دور نگاه کرد ديدم کار ان نگاه هست...وماجرا من شروع شد...اولش گفت:چشمات خيلی
قشنگ وخيلی از هر نظر تکميل...ومن هم بهش می گفتم تو هم ازنظر بهترين هست...وقتی يک
ماه گذشت ....يک چند روز دانشگاه نيامد وبعد يک روزامد وقتی ديدم درصورت يک درد وغم
بزرگ هست . وجلوی دهانت بست...وقتی ازش پرسيدم گفت سرما خوردم...و بعد يک دفعه
بدون هيچ دليل گفت :من ديگر ازتو خوش نمی ياد...هرچی گفت دروغ بود...چشم زشت هست
خودت زشت.....وقتی دليل می پرسدم سعی می کرد بيشتر خودش نزد من منتفر کن...و رفت و
ديگر دانشگاه نيامد... . يک روز صبح يک دفعه تلفن زنگ زد يک بچه بود گفت سريع بيا
گفت من امروز کلاس ندارم ..گفت بيا يک ماجرا در مورد ان دختر...هست..هر چی گفت چی شد
گفت تو سريع بيا...وقتی وارد دانشگاه شدم هرکی بچه می ديدم امروز يک جور ديگر با من
برخورد می کردو هی مواظب بودند...وقتی رسيدم به دوست گفت برو برد نگاه کن...تا رسيدم
به برد چشم يک متن افتاد ...نمی توانم باور کنم..صد بار خواندم...بله کمک باور شد که ان دنيا
رفت ...خيلی برام سخت بود ...وقتی دوست ديدم گفت چی شد ...گفت ان يک بيماری سخت
گرفت بود و به بالاخره به اروزی برای رفت ازدنيا رسيد...و ان فقط اخر لحظه يک نامه به من
داد تا به تو بدم...وقتی توی نامه خواندم...ديدم از من معذرت خواهی کرد...وگفت من خواست
اين جور تا راحت با مرگ من برخورد کنی..و يکسری از مطالب که وقت نکرد به من بگه...
حال از ماجرا ۲ سال ميگذردو هيچ هم نمی دونم چرا من توی ۲ سال سياه انقدر می پوشم...
خدا جون تو که نمی دونی چه غدابی کشه ادم وقتی يکی که همه
دنياش باشه از دست بده......
**************************************************

( تنها نرو ... )
تنها نرو اي هم قسم ، نزار به آخر برسم
تو اين خزون بي بهار، منم مثل تو بي كسم
غربت شعر من چرا ، به گوش تو نمي رسه
خاطره هاي موندگار ، همه يه راه نفس
اي هم قسم ، آغوش تو ، يه سايبون آشناست
يه جا مثل خورشيد گرم ، يه بستر بي انتهاست
تنها نرو اي هم قسم ، تو لحظه شكستنم
تموم شده صداي من ، بيا تا من حرف بزنم
بيا تا من حرف بزنم ...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!