رشوه

بيا ! ديدي ...
آخر رسيديم به سکانس جدايي !
هيس ، ساکت !
صداي کارگردان مياد .
گوش کن :
1،2،3 اکشن ...
*****************************************************

کاش می رفتم از اين دنيا کاش می ديدم خدايم را.کاش گريه می کردم اندازه يک دريا.
***********************************************************************
امروز یکی از روزهایی که دلم به دنبال راه فراری از این قفس پرپر میزنه .به هر طرف این قفس که دست میکشم گردی از خاطرات بلند میشه .منو با خودش به اون ورپنچره خاک آلودش مییره. همیشه اون ور خاطره هاآسمون پر ازابر میشه ودلم کوچیکم توی بارون خیس میشه وتا وقتی که دوباره آفتاب بزنه غمگین زیر یکی از برگهای پاییزش میشینه وباچشمای پر از ژاله رد پایی که بوی از وفا داشته باشه رو تعقیب میکنه.دلم گفته بود که ازخیانت متنفره .برای آروم کردنش ساکت موندم وفقط نگاهش کردم.
*****************************************************************
همه چی یه شوخی مسخره همه چی یه بازی بی پایان کی میشه این بازی به پایان برسه خدا می دونه......ولی ایا می شه زندگی رو نگه داشت؟ایا می شه به قول من دنیا رونگه داشتو پیاده شددد؟؟؟؟؟؟ای کاش می شد وای کاش زندگی پایان می یافت ودنیا واسه همیشه نگه داشته میشد چی می شد؟؟؟؟؟؟؟؟اینم یه فکر دیگه.
**************************************************************************

اخرين نامه من به تو ای ...
جان من ! از پيكرم بدر شو ، گفتي كه ديگر طاقت اين بازي قهر و آشتي را نداري و مرا ترك مي كني
مي روي تا پيش دوستت از تئوري « سه قدم فاصله با معشوق » شكايت كني
بيهوده كوشيدم تا برايت استدلال كنم كه اينكار صلاح نيست . صلاح همانست كه دل تو گواهي دهد
من تو را به عشق آينده ات بخشيدم . براي من دفاع از آزادي تو كافيست
مي داني كه عادت ندارم قناري هاي قشنگ را در قفسي از ميخ اتاقم بياويزم كه زيبايي را به اتاقم آورده باشم
تو جان مني ، اگر خواستي ، چون نسيم كه از صبح باغچه مي گريزد ، بگريز .همين كه از عشق تو جان من بزرگ شد ، مرا كافيست
من آبستن يك آدم ديگري هستم از خودم ، دير يا زود آن صليب ديگر به دنيا مي آيد كه من از پيش تولدش را جشن گرفته ام
حتي انقلابي كه درونش هستم مرا اين اندازه متحول نكرده است كه تو كردي ...
« تو دستهايت را در باغچه دل من كاشته اي »
و دو بوته ياس آن در دلم گل داده است و همه فضاي جانم را معطر كرده ، همه در و ديوار اين خانه امن بوي ناامني عشق تو را گرفته
از اين پس هزاران نامه ديگر براي تو خواهم نوشت اما خودم آنها را خواهم خواند
صميمانه ترين نامه ها ، آنهائيست كه براي هيچ كس نوشته شوند ، راست ترين نامه ها همين هايند...
***************************************************************************

ديروزاولين رشوه زندگی به يک ماموردولت دادم...حالم ازخودم بهم ميخورددددد.....حالم ازجامعه بهم ميخورددد...حالم ازان مسئول که ميگفت تودستگاه مااين کارصفر.....حال ازبرخوردماموربهم ميخوردددددد.....دوروزدارم ديوانه ميشوم...چقدربعضی ماادم پست...
وای اگرکارم گيرنبودبخدااااااانميدادم....کاش ميتوانستم بگم ماجراتابه پستی ان دستگاه پی
می بردی...حالم ازهرچيی.....بهم ميخورد...
***************************************************************************
همیشه حرفی بود
که نا گفته ماند
و لبخندی
که سفر کرد
آینده ها گذشت و
ندیدی
که این سطر های سیاه
به امید دیدار ماند
و فزونی این همه واژه از بی نهایت
تنها به سه نقطه قناعت کرد ...
باور کن !
تقصیر این خطوط موازی نبود
تو به انتها نرسیدی
این را همه ریل ها می دانند ...
" وقتی هر عابر یک ایستگاه باشد "
****************************************************************************
لا لا دیگه بسه گل لاله بهار سرخ امسال مثل هرساله هنوزم تیر و ترکش قلب رو می شناسه هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله نخواب آروم گل بی خار وبی کینه نمی بینی نشسته گوله تو سینه آخه بارون که نیست رگبار باروته سزای عاشقای خوب ما اینه نترس از گوله دشمن گل لادن که پوست شیر پوست سرزمین من اجاق گرم سرمای شب سنگر رفیق تا سپیده رفتن ورفتننخواب آروم گل بارون ناباور گل دل نازک خسته گل پر پرنگو باد ولایت پر پرت کرده دلاور قد کشیدن رو بگیر از سردوباره قد بکش تا اوج فواره نگو این ابر بی بارون نمی ذاره مثل کرد دلاور نشکن از دشمن ببین سر می شکنه تا وقتی سرداره نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم کتابای سپید رو دوره می کردیم که فکر شب کلاهی از نمد باشیم نگو کو تا هزار آفتاب هزار مهتاب نگو کو تا دوباره بپریم از خواب بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره نگو تقویم ما صد تا گره داره به پیغام کلاغای سیاه شک کن !که شب جز تیرگی چیزی نمیاره نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره نخواب وقتی که خون از شب سرازیره بخون وقتی که خوندن معصیت داره بمون با من بیا با من نگو دیره ...
************************************************

هی بوته لرزان راه نشین باد دارد از این سوی ناروا می وزد
آنوقت تو رفته ایی رو به این همه جنوب تشنه چه می کنی ؟کارت با من نباشدمن زیر وبم این بیابان بی پایان را در سفر های گریه آموخته ام نصیحتم نکن !از این جاده کاروان ها آمده ، کاروان ها رفته اما من زنده ام هنوزچرا درشت به دریا می گویی؟همه ما بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم این چه گفتن های بی اشاره نیزروزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها...تمام خواهد شدیک چیزی ، دردی ، ندانستن موضوعی یا مرگ مبهمی اصلا دارد آزارم می دهد امشب پنجره ها بسته کوچه خلوت ...راه دور بعضی خیالات بی هوده طولانی ست .خوابم نمی آید امشب گرفتی از این چه باید راه چه می گویم؟آدم ها هر کسی شبیه خودش در خواب آینه می شکندشکسته شبیه خودش به خانه بر می گرددبرگشته شبیه خودش ... گرفتی من از روی دست لرزان باد به کدام کلمه خط خورده رسیده ام؟حالا هی بگو حوصله کن همه چیز درست خواهد شداین امضای آشنای باران است پای نامه شقایق از وحشت تشنگیاینجا همه چیز خبر از بریدن خاموش ترین بلوط می دهداینجا قبلا اتفاق خاصی رخ داده است من رد رایحه رازها را می شناسمبروید بگذارید هرچه بی چراغ هست به راه منتظران یا هر چه می زنند این زخمه به شور شما به راه رباب من فقط شبیه خودم در خواب آینه می شکنم شکسته شبیه خودم به خانه بر می گردم برگشته شبیه خودم باز خواهم رفت من سال هاست که از فهم دیوار و درک خواب آلود این دقیقه ها خسته ام پس کی روزی رو به کوچه از سکوت کلمات سیر، رو به سایه سار ستاره خاموش رو به آرامش آدمی آسوده من خوابم نمی آید امشب دارم با راز سر به مهر این همه زنگ واین همه زنجیر آشنا می شوم این تازه اول شب است...ما به عادت بلبل بی آسمان به همین پای بسته و دل خسته بسنده کرده ایم می گویند در دور افتاده ترین خانه ها حتی همیشه کلیدی گم شده هست سر انگشت مضطربی هست امید ممکن تبسمی شاید ترانه خوابی ، طعم سرابی یکی می گوید من سردم است ویکی می گوید زمستان است هنوزو من می گویم بیرون تمام این دیوارها باید ردی از اردیبهشت و باران باشد زندگی حتما قشنگ است مثل بعضی خاطره هامثل خواب مثل انارو آواز آدمی دوست می دارم مثل رویاهای بی پایان آن سالها مثل همین پیاله آب یا چوب خط خسته ای لبریز از هزاره انتظار کاشکی یکی می آمد این در بسته را این دیوار شکسته را کاش می رفتم قدمی می زدم ، غزلی می خواندم خوابی می دیدمو بعد کلماتی ساده مثل صبح ،مثل ماه مثل اسم تودر سایه یا چیزی اصلا...یک روز دیگر گذشت دیگر یکی دو مغرب مانده به آن اتفاق بزرگ نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرم بید ها هرگز اهل کناره این کوچه نبوده اند خیلی وقت است رویای ما را باد با خود برده است فقط یک چیزی ، دردی، ندانستن موضوعی....خوابم نمی آید امشب
تذکر:فکرنکنيدسياسی شد....ولی سرموضوع رشوه حالم از...بهم ميخورد...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!
