۱۰۰ هفته -۱۰۰ اپ صليب نقره ای - صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

۱۰۰ هفته -۱۰۰ اپ صليب نقره ای

گردرکهکشاني دور دلي ،يک لحظه درصد سال ، ياد من ميکند .دل من، درتمام لحظه هاي عمر،به يادش مي تپد ، پر شور !

نمی دونم چطور امد وچطور رفت...فقط همين خوب يادم ماجرا از زمانی شروع شد اولين روز دانشگاه بود ان توی شهر غريب وزمان شروع کلاس ...هفته اول سخت گذشت ...ولی از هفته دوم بعد با ماجرا تلخ وشيرين روبرو شدم...متوجه يک نگاه که هميشه مواظب من هست شدم...اول خودم می خواستم به بی خيال بزنم..ولی نگاه کار خودش کرد بود..ويک جور نگاه بهم گره خورده بود ولی جرات  بيانش نداشتم ...تا يک روز وقت يک تحويل برنامه سخت ...من نتوانست برنامه بنويسم وبا ناراحتی از کلاس رفتم بيرون...و وقتی برگشت با تعجب برنامه اماده روی سيستم ديئدم...ووقتی دور نگاه کرد ديدم کار ان نگاه هست...وماجرا من شروع شد...اولش گفت:چشمات خيلی قشنگ وخيلی از هر نظر تکميل...ومن هم بهش می گفتم تو هم ازنظر بهترين هست...وقتی يک ماه گذشت ....يک چند روز دانشگاه نيامد وبعد يک روزامد وقتی ديدم درصورت يک درد وغم  بزرگ هست . وجلوی دهانت بست...وقتی ازش پرسيدم گفت سرما خوردم...و بعد يک دفعه بدون هيچ دليل گفت :من ديگر ازتو خوش نمی ياد...هرچی گفت دروغ بود...چشم زشت هست خودت زشت.....وقتی دليل می پرسدم سعی می کرد بيشتر خودش نزد من منتفر کن...و رفت وديگر دانشگاه نيامد... . يک روز صبح يک دفعه تلفن زنگ زد يک بچه بود گفت سريع بيا  گفت من امروز کلاس ندارم ..گفت بيا يک ماجرا در مورد ان دختر...هست..هر چی گفت چی شدگفت تو سريع بيا...وقتی وارد دانشگاه شدم هرکی بچه می ديدم امروز يک جور ديگر با من برخورد می کردو هی مواظب بودند...وقتی رسيدم به دوست گفت برو برد نگاه کن...تا رسيدم به برد  چشم يک متن افتاد ...نمی توانم باور کنم..صد بار خواندم...بله کمک باور شد که ان دنيارفت ...خيلی برام سخت بود ...وقتی دوست ديدم گفت چی شد ...گفت ان يک بيماری سخت گرفت بود و به بالاخره به اروزی برای رفت ازدنيا رسيد...و ان فقط اخر لحظه يک نامه به من داد تا به تو بدم...وقتی توی نامه خواندم...ديدم از من معذرت خواهی کرد...وگفت من خواست اين جور تا راحت با مرگ من برخورد کنی..و يکسری از مطالب که وقت نکرد به من بگه...حال از ماجرا ۲ سال ميگذردو هيچ هم نمی دونم چرا من توی ۲ سال سياه انقدر می پوشم...خدا جون تو که نمی دونی چه غدابی کشه ادم وقتی يکی  که همه دنياش باشه از دست بده......

**************************************************

یه سلام پر رنگ يه کمی هم بی رنگ خيلی وقته که ديگه بارون نزده

رنگ عشق ديگه توی اين خيابون نزده خيابون نتونسته بشوره غماشو ار روی کفش خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شدهعد اون بارون زيبا که منو شستو وپاک کردديگه هيچی واسه من تو نمی شیخيلی وقت که ديگه بارون نمی ياددل من ديگه کثيف شده در انتظار به بارون می مونه تا بياد غبار غم رو بشوره بياد دلمو صفا بده به مهر تواما کی خدا بارون می زنه؟اين ديگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم واست بيام توی  اون دل قشنگت بمونم بيايم ومثل بارائن بشينم روی گونه هات بيامو جاری بشم روی لبات می خواهم بارون بمونم تا ببوسم لباتوبرای ديدن تو من حاضرم بميرم...

*****************************************************

ماروباش روچه درختی اسم مون وجا می ذاریم .ماروباش!

 

قسمتی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم .ماروباش!

 

تشنه موندیم ولی مشت آب نااهل ونخواستیم سر ظهر

 

گفتی از جنس نظر کرده ی ابریم ومی باریم.ماروباش!

 

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه.

 

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم.ماروباش!

 

پاکی تو رونق به دریا ماهی رو شکسته توی تور

 

دریا گفته که ما صیادیم وغافل ازشکاریم .ماروباش!

 

به هوای تو چراغ حرمت رفیق وکشتیم نارفیق

 

چون برای حجله مون می خواستی مهتاب و بباریم.ماروباش!

 

به هواداری تو.شیشه ی می خونه را با سنگ شکستیم

 

سنگ و شیشه اگه دشمن.من وتو که موندگاریم .ماروباش!

 

غزل کوچه ی ما قلندرای پیر عاشق که اینه

 

فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم .ماروباش!

 

اینارو باش!   اینارو باش!

..............................................................

بمير بمير عزيزم

بمير بمير عزيزم

حتی کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 دوباره تو را خواهم ديد

در جهنم تو را خواهم ديد

 نزد من اشک نريز عزيز دلم

عاقبتت در جعبه‌ای است مستطيلی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

بايد آنرا به هنگام آمدن می ديدی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

نمی دانم که آيا در قدرتت بوده

نزد من اشک نريز عزيز دلم

دختری به بن‌بست رسيده برای پسری به بن‌بست رسيده 

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 اينک زندگيت چون آب در زمين فرو می‌رود

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 بمير ، بمير، بمير عزيزم

کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير،بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 خواهم ديد دوباره من تو را

خواهم ديد من تو را در جهنم

               

( معرفي يک فيلم )
نام فيلم : زندگي
کارگردان : خدا
لوکيشن:دنيا
دستيار اول کارگردان: جبرييل
فيلمنامه : خدا
سوابق کارگردان :در دسترس نيست!
سوژه : ملودرام تراژديک
گروه تدارکات : فرشته ها
تاريخ ساخت :1\ 1\1
بازيگران (به ترتيب ايفای نقش):
آدم
حوا
ديگر بازيگران:آدما
نقد فيلم :
فيلمی بسيار ضعيف ، که جز کارگردان و عوامل فيلم کسی از آن تعريف نمي کند.
ظاهرا هدف کارگردان از ساخت چنين فيلمي سرگرم کردن خود وبازيچه قرار دادن بازيگران بوده است.
جالب اينکه برخي از نقادان اين فيلم،به شدت ازآن تعريف کرده در حاليکه شايد نمي دانستند
در آن لحظه نقشي که به آنها محول شده راايفا مي کنند وبازهم مورد بازی کارگردان قرار گرفتند.
کسی چه مي دونه ... شايد کارگردان با دادن اين نقش به آنها،از خراب شدن فيلم
مورد علاقش جلو گيری کرده وبيشتر از همه به سرگرم کردن خودش کمک نموده است.
شايد عامل اصلی ضعف فيلم همان فيلمنامه باشد ( سياه و سفيد، زن و مرد ، فقير و غني ، بينا و نا بينا و...)
نکته جالب جواب کارگردان در مورد اين ضعف است: تقدير!!!!!!!
در مورد پايان فيلم صحبت بسيار است.اما همين بس که تراژدی جهنم خيلی از نقادان را تکان داده است.
البته کارگردان براي تحميل آن به تماشاگر و شايدم بازيگر،لوکيشن بهشت را به فيلم افزوده است...
نتيجه اخلاقي فيلم : همه بازيچه ايم !
نقد از:يکی از بازيگران ناراضي فيلم که مجبور به بازی در يکي از سکانس های فيلم مي باشد.
سکانسي به نام :جدايي.

 

 من هیچکس نیستم ....سلام به تمام دوستان...توی اين مدت وبلاگ صليب نقره ای را ايجاد کردم...دوستان زياد پيدا کردم...آغازی که از ۸ اسفند ۸۳ شروع ....درمدت دوستان مهربان با نظر گرمشون ارام بخش قلب من بودند....شايد خيلی فکر کن حرف توی وبلاگ بيشتربا شخصيت واقعی فاصله دارد....ولی من اين خوب می دونم اگر من ازعشق اخلاص و امانت داری وراستگويی ومهربانی و شهادت صبحت کردم توی اين سه سال سعی کردم همون حرف و اعتقاد واقعی من باش تا بيشتر مثل بعضی که فقط شعار می دهند ولی ....حرف من بيشتر شبيه کسی که در وطن خويش گمگشته وتنها درميان دوستانش است...دوستان زيادی دراين مدت می خواست بدوند من کی ام...بايد به انها بگويم غمی هست عميق تر ازعشق.قوی ترازآرزودر دل من.ومن هيچکس نيستم...بعضی دراين مدت براساس اعتقاد سعی درغيرواقعی  حرف داشت که فقط می توانم به انها بگوييم اگرمطالعه درکارنامه ديروزتان درمی يابيد بدهکاری خودبه زندگی ومردمان...تربيت تخمی درشما نمی کارد ولی بذرهای شما راپرورش ی دهد...من انقدردردلم پرهست که ....

                                                                                     صليب نقره ای

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم