غريبی و اسيری و غم يار - صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

غريبی و اسيری و غم يار

 

دلم برای نوشتن تنگ شد !!

می خوام باز بنويسم حتی اگه از ناراحتی هام بنويسم !....

 

من نيستم ....آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم...من نيستم من...من گرفتارم من اسيرم من خستم..هيچ راهي نيست؟..راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست...من نيستم من..جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.
آه شقايق هاي وجودم :..با گذشته زندم...بشنو از من ، من نيستم من..بشنو و هيچ نگو از من ..با محبّت با وجودي از عشق..با قلم ها در شب..با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح..هيچ نگو..بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست
رنگ من در غم نيست..رنگ من آبي است...
روح من بر قايق..قايقي بر درياست.
آه بر من که نيستم ، من نيستم من..غوطه ور در خواب..لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب...فکر من شب ها..مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي..که رهاست از سيلاب..فکر غم هاي دراز..بشنو از من..من نبودم من ، که چنين مي ميرم..مي شنيدم که دلي هم ميگفت :..جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود
آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم..روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست...
بشنو از من که نگاهم سرد است..قاصدک هاي وجودم انگار..خسته ، ليک در باد است...
اي شقايق نيست با من ياري نيست..تا بگويد قصّه راه دراز..تا بخواند لحظه هاي سبز باغ...در سکوتم يا تويي يا رنگ غم
يار من هم يا تويي يا شعر من....تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!..من خدا مي خواهم..در تکاپوي و تلاش زندگي..من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد...بشنو از من..گر نمانم شايد..در دلم خواهي ماند...من که رفتم آنوقت
قصّه ها خواهي خواند..که مرا دريابي !!!..بنگر ، تو چرا بي تابي؟!..تو مرا خواهي داشت..شعر من آهنگ نيست..نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ..شعر من يک راز است که دلم با خود گفت...بشنو از من ، که دلم اينبار گفت..سرّ خود با پاييز..قصّه اي روح انگيز ........
******************************************************************

عشـق مانند جيوه در دست است ؛ اگر انگشتان خود را باز نگه داري مي ماند ولي اگر دست خود را مشت کني از ميان انگشتانت فرار مي کند

******************************************************************

به خاطر تو مي نويسم،به خاطر تو مي خونم 

به خاطر تو زنده ام،به خاطر خودت،وجودت،نگاهت،غرورت. 

آره به خاطر غرورت ، مغرور دوست داشتنی من ! 

تويي که شدي همه چيزم،دوست دارم هميشه باهام باشي.

نمي دوني چقدر دوستت دارم،به خدا نمي دوني،اگه مي دونستي ......

 شب،کنار ساحل،شعله هاي گرم آتيش،صداي گيتار،صداي امواج کف آلود دريا

با يک نگاه،که همش خلاصه مي شه در تو،که اگه نباشي همه چيز بي معناست،هيچ لذتي نداره.

 نگاهت!

چرا اين نگاه منو جذب خودش کرد بدون هيچ رابطه اي،بدون هيچ تماسي؟

يه عالمه حرف پشت يه نگاه به چهره مغرور و جذاب.

نگاهي که مدتهاست منو اسير خودش کرده و ديگه تا ابد نگاه ديگه اي رو نمي پذيره

دوست دارم شب تا صبح نگات کنم و تو هيچي نگي و من فقط از چشمات حرفاتو بخونم.

من تو رو از هيچ کس نخواستم، تو رو به هيچ کس نگفتم و تو رو به هيچ کس ندادم و نمي دم.

تو فقط مال مني.

 من فقط با خدا از تو حرف زدم،درد دل کردم و اشک ريختم.

من توام و تو تمام وجود من و هستي من.

و تو همون قلب سمت راست منی ...... !!!

بهترين روز عمرم ... 

 گمانم آن روزي باشد، که عمق احساسم را از پشت چشمان حسرت زده ام ببيني

آنگاه از درون روزنه چشمم تا عمق وجودم خواهي رفت
سفري از تو تا به من

وقتي به قلبم رسيدي
آنجا يک دشت پر از برف خواهي ديد
سفيد و سرد یادگار روزهاي تنهايي.
حضور تو گرما بخش زمستان قلب من خواهد بود.

 قدم به قدم که بر ميداري جاي پاي تو روي برفها بنفشه هاي اميد ميرويد
از هيبت و شکوه تو برفها آب ميشوند ،رودهاي محبت سيل عشق را ميسازند
و اين سيل خروشان صخره هاي معصيت ، را در هم خواهد شکست و ضمير
تشنه ام را سيراب خواهد کرد.

 روي درختان تفکر شکوفه هاي نارنجي رنگ تعقل وبرگهاي سبز معرفت خواهد روييد
و تو ازميان بهشتي که درست کرده اي در حال گذري

نگاه تو بر شاخه هاي درختان بلبلان در خواب را بيدار خواهد کرد
و فضا بوي لطيف تو را مي گيرد

عجب بهشتي به پا مي کني در قلبم
دوباره صداي تپش قلبم را مي شنوم، ولي انگار اين بار صداي قلبم فرق دارد
گوش ميدهم

انگار تو را ميخواند
آري قلبم در هر تپش نام تو را تکرار ميکند
وذره ذره خون من با پرچمي که نام تو بر آن نوشته است تمام وجودم را
به تسخير تو در خواهد آورد.
ديگر تاب نمي آورم پاهايم سست مي شود و تو ميداني

آنگاه نگاه سنگين خود را از مردمک چشمانم بر ميداري

در مقابلم مي ايستي
ومن انگار همه اينها را در طلسم چشمان تو ديده ام.
تو هنوز در مقابلم ايستاده اي ، اکنون تمام بدنم گرم شده
نيرویي مرا به سمت تو ميکشد ، مقاومت معنا ندارد
به سويت مي آيم
درآغوشم ميکشي
و من  ..... !!

**********************************************************

 

من غم را در سكوت ،سكوت را در شب،شب را به خاطر انديشيدن به تو دوست دارم

من زندگي را در عشق ،عشق را درقلب و قلب را به خاطر اينكه آشيانه توست دوست دارم

من اندوه را در اشك ،اشك را در چشم وچشم را به خاطر ديدن تو دوست دارم

من عشق را در سكوت ،سكوت را در تنهايي ،تنهايي را به خاطر تپيدن قلبم ،تپيدن قلبم را براي تو

وتو را همچو قلبم دوست دارم

همین امشب
همین امشب که قلبم داغدار است
به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست.
برایت ناله خواهم زد:
همین امشب
همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت
که او در شهر خود آرام
کنار بستر مادر
به امید وهوای دیگری خفت .
به یادت اشک خواهم ریخت:
همین حالا
در این تنهایی غمگین مرد افکن
به یاد خاطرات روشن دیروز
چو می خواندم برایت قصه قلبم
بسی جانسوز و جان افروز
تو می گفتی که قلبم کوه درد است
ولی دیدم در آن شب
که چشمانت بسی بی درد و سرد است.
برایت باز خواهم خواند:
ولی بی تو، بدون لمس دستانت
بدون خنده هایت
بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو.
بدان من باز خواهم خواند:
ولی باتو
به همراه تمام لحظه هایم
که یادت با من است و می نگارد
به سطر دفتر قلبم نوایی
که غربت در تمام لحظه هایش هست
به دنبال تو خواهم رفت
به همراه سرابی که کشاندم
به صحرای کویر بی ترنم
که آنجا خواب باران هم حرام است
در این جاده ،اگر مردم
مرا روزی ، فقط یک روز
کنار لانه مرغان دریایی
که دریا را برای آسمانش دوست میدارند
که از دریا جدا و با نوایش
سرود عشق میخوانند
بخوابانید
که شاید دوری ام از تو
مثال دوری مرغان دریایی
زدریای بزرگ قلب تو باشد

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۸/٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم