مرگ - صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

مرگ

ما براي اين ساخته شده‌ايم:

براي اينكه به خاطر بياوريم، براي اين كه ما را به خاطر بياورند،

براي گريستن و براي گرياندن،

براي به خاك سپردن مردگانمان،

و براي اين ما دستاني براي خداحافظي داريم،

دستاني براي دريافت آن چه به ما داده شده است،

و انگشتاني براي كندن زمين،

ما براي اين ساخته شده‌ايم،

براي اينكه اميدوار باشيم،

براي اتفاقاتی كه در زندگيمان می‌افتد،

براي ديدن چهره مرگ،

و ناگاه ديگر اميدي نخواهيم داشت

و ما به نحوي براي مرگ زاده شده‌ايم.

ما آن چيزي هستيم كه مي‌انديشيم، هستي ما با افكارمان بلندي مي‌گيرد و دنيايمان را با انديشه‌هايمان مي‌سازيم. «بودا»
- باز داري به چي فكر مي‌كني؟
- حوصلتو ندارم،
- اه، دوباره كه ديونه شدي،
- خوب آره من ديونم
- بسه ديگه اينقدر اداي آداماي غمگين رو در نيار
- من!!! برو بيرون‏، ازت بدم مي‌ياد
- بايدم بدت بياد، آخه من دارم با واقعيت روبروت مي‌كنم،
احمق زندگي اين چيزي نيست كه تو فكر مي‌كني، بابا بلند شو يه دقيقه برو بيرون، برو توي مردم، ببين چه حالي مي‌ده
- واقعيت، واقعيت ايناس كه تو مي‌گي، واقعيت اون چيزايي كه ما داريم از دست مي‌ديم، هر روز ازش دورتر مي‌شيم، اون چيزايي كه تو زندگيمون گم شده، واقعيت اينه كه من از اينكه الكي بخندم و شاد باشم متنفرم، از اينكه توي مردم باشم بدم مي‌ياد، همتون بو مي‌ديد، اينقدر يكنواخت يه جا بوديد كه بوي تعفن گرفتيد، شما به خودتون هم نمي‌تونيد راست بگيد، واقعيت منم، واقعيت تويي، واقعيت اينه كه من خيلي خستم
- بيچاره اون چيزايي كه تو دنبالشي هيچ‌وقت به دست نمي‌ياري، تا كي مثلاً مي‌خواي اينجا باشي مگه مي‌توني تا آخرش همينطوري بموني؟
- من هرچي بخوام بدست مي‌يارم، اگرم نيارم به تو ربطي نداره، من فقط دنبال تنهاييم، مي‌خوام تنها باشم، حرفات خستم مي‌كنه
- آخه از اين تنهايي چي مي‌خواي؟
- گفتم به تو مربوط نيست، بابا دلم مي‌خواد، مي‌خوام فكر كنم، اصلاً مي‌خوام بميرم، ولم مي‌كني يا نه؟
- كه چي بشه؟
-
- باشه، باشه، داد نزن، مي‌رم، تو هم بمون با اين فكرات تا ببينم به كجا مي‌خواي برسي، كجاي اين دنيا رو مي‌خواي بگيري؟
- حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست، برو، برو، حالم ازت بهم مي‌خوره، ديگه نمي‌خوام ببينمت، برو گمشو، و ديگر هوايي كه مي‌بويم از نفس پر دروغ همسفران فريب‌كار من گندآلود است
- تو يه احمقي
- حقيقت واژه تلخي است در قاموس ناپاكان
- از بس اين چرندياتو خوندي ديوونه شدي
- راست نگفته‌اند كه در چشمان تو نظر بتوانند كرد، چرا نمي‌ري، برو، ولم كن مي‌خوام تنها باشم

- مي‌گن خودش رو كشته؟
- آره بابا، معلوم نيست اينا مي‌خوان چي‌ بگن با اين كارشون …

خوب بود كه آدم با همين آزمايش‌هايي كه از زندگي دارد، مي‌توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگي خودش را از سر نو اداره بكند! اما كدام زندگي؟ آيا در دست من است؟ چه فايده دارد؟ يك قواي كور و ترسناكي بر سر ما سوارند، كساني هستند كه يك ستاره شوم سرنوشت آنها را اداره مي‌كند، زير بار آن خرد مي‌شوند و مي‌خواهند كه خرد بشوند…

ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه‌اي، آنچه در من انساني بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، ئر زندگاني آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان، من هيچكدام از آنها نشدم، زندگانيم براي هميشه گم شد. من خودپسند، ناشي و بيچاره به دنيا آمده بودم، حال ديگر غير ممكن است كه برگردم و راه ديگري در پيش بگيرم. ديگر نمي‌توانم دنبال اين سايه‌هاي بيهوده بروم، با زندگاني گلاويز بشوم، كشتي بگيرم، شماهايي كه گمان مي‌كنيد در حقيقت زندگي مي‌كنيد،‌ كدام دليل و منطق محكمي در دست داريد؟ من ديگر نمي‌خواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، مي‌خواهم چشم‌هايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش كنم.

نه، نمي‌توانم از سرنوشت شوم خود بگريزم، اين فكرهاي ديوانه، اين احساسات، اين خيال‌هاي گذرنده كه برايم مي‌آيد آيا حقيقتي نيست؟ در هر صورت خيلي طبيعي‌تر و كمتر ساختگي به نظر مي‌آيد تا افكار منطقي من. گمان مي‌كنم آزادم ولي جلو سرنوشت خودم نمي‌توانم كمترين ايستادگي بكنم. افسار من به دست اوست، اوست كه مرا به اين سو و آن سو مي‌كشاند. پستي، پستي زندگي كه نه مي‌توانند از دستش بگريزند، نه مي‌توانند فرياد بكشند، نه مي‌توانند نبرد بكنند، زندگي احمق.

حالا ديگر نه زندگي مي‌كنم و نه خواب هستم، نه از چيزي خوشم مي‌آيد و نه بدم مي‌آيد، من با مرگ آشنا و مانوس شده‌ام. يگانه دوست من است، تنها چيزي كه از من دلجويي مي‌كند.

زنده به گور- صادق هدایت

 

ژاكوب مي‌خواست دقيق باشد، از اينرو با احتياط گفت: من يك چيز بيشتر نمي‌دانم، و آن اينكه هيچ وقت نمي‌توانم با اعتقاد كامل بگويم، انسان موجودي عالي است و من دلم مي‌خواهد توليد انسان كنم.

ميلان كوندرا- والس خداحافظی

ديگه بسه خدا

 

خستم...

همين فقط خستم...

 

همه چيز داره می‌گذره...

يکنواخت و تکراری

و اين وسط اگه چيزی عوض می‌شه حتما بدتر از قبلشه

 

خوب حالا ادما همه می‌يان تا برن هيچکی نمی‌ياد برای موندن... يکی ديگه هم رفت.. با همه خاطراتش... و با همه خوبيا و بدياش

شايد اين رفتنا ديگه داره عادت می‌شه... شايد بايد باور کنم که می‌شه يه نفر ديگه نخنده... می شه يه نفر ديگه پره انرژی نباشه...

اصلا چرا اينجوری... من می‌تونم فکر کنم يه نفر اصلا نبوده... می‌شه فکر کرد که همه خاطرات فقط تو خواب بوده... می‌شه فکر کنی که اصلا يه همچين روزايی  وجود نداشته

 

بابک هم رفت... خيلی راحت... و اين بدونه هيچ دردسری... نمی‌تونم فکر کنم که اونم راحت شد... فقط می‌تونم بگم اميدوارم اونجا حالش خوب باشه

خوبيش اينه که تنها نيست... ديگه داريم تموم می‌شيم.. همه دارن يکی يکی می‌رن... شايد بعدی نوبته؟؟؟!!!

 

مرگ را... مرگ را پروای آن نيست که به انگيزه‌ای انديشد...

زندگی را فرصتی آنقدر نيست که در آينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشک يکی را سنجيده گزين کند...  

 

اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت...

          شاملو



ژاکوب گفت: آخرين دليل به قدري وزين است كه به تنهايي برابر پنج دليل است. بچه دار شدن يعني همرنگ جماعت شدن. اگر من بچه‌اي داشته باشم مثل اين است كه مي‌گويم من به دنيا آمده‌ام، مزه زندگي را چشيده‌ام و اينقدر خوب است كه ارزش تكثير را دارد.

برتلف پرسيد: شما زندگي را زيبا نمي‌بينيد؟
نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم