صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

 

خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید .

*******************************************************************

حقیقت نا باور چشمان بیداری کشیده را باز یافته است/ رویای دل پذیر زیستن/ در خوابی پا در جای تر از مرگ / و انسان معبد ستایش های خویش فرود آمده است /انسانی در قلمرو شگفت زده نگاه من / در قلمرو شگفت زده دستان پرستنده ام / انسانی با همه ابعادش / فارغ از نز دیکی و بعد / که دستخوش زوایای نگاه نمی شود / با طبیعت همه گانه بیگانگی...

****************************************************************************

قرار گذاشته بودیم  که بیایی وآمدیم چه فرق می کند اگر هم نیایی یک نفر ایستاده است ...

******************************************************************

 

هی بوته لرزان راه نشین باد دارد از این سوی ناروا می وزد..آنوقت تو رفته ایی رو به این همه جنوب تشنه چه می کنی ؟.کارت با من نباشد...من زیر وبم این بیابان بی پایان را در سفر های گریه آموخته ام ..نصیحتم نکن !از این جاده کاروان ها آمده ، کاروان ها رفته

اما من زنده ام هنوزچرا درشت به دریا می گویی؟همه ما بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم این چه گفتن های بی اشاره نیزروزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها...

تمام خواهد شدیک چیزی ، دردی ، ندانستن موضوعی یا مرگ مبهمی اصلا دارد آزارم می دهد امشب پنجره ها بسته کوچه خلوت ...راه دور بعضی خیالات بی هوده طولانی ست .

خوابم نمی آید امشب گرفتی از این چه باید راه چه می گویم؟آدم ها هر کسی شبیه خودش در خواب آینه می شکندشکسته شبیه خودش به خانه بر می گردد برگشته شبیه خودش ...

گرفتی من از روی دست لرزان باد به کدام کلمه خط خورده رسیده ام؟حالا هی بگو حوصله کن همه چیز درست خواهد شداین امضای آشنای باران است پای نامه شقایق از وحشت تشنگیاینجا همه چیز خبر از بریدن خاموش ترین بلوط می دهد اینجا قبلا اتفاق خاصی رخ داده است من رد رایحه رازها را می شناسم بروید بگذارید هرچه بی چراغ هست به راه منتظران یا هر چه می زنند این زخمه به شور شما به راه رباب من فقط شبیه خودم در خواب آینه می شکنم شکسته شبیه خودم به خانه بر می گردم برگشته شبیه خودم باز خواهم رفت  من سال هاست که از فهم دیوار و درک خواب آلود این دقیقه ها خسته ام پس کی روزی رو به کوچه از سکوت کلمات سیر، رو به سایه سار ستاره خاموش رو به آرامش آدمی آسوده من خوابم نمی آید امشب دارم با راز سر به مهر این همه زنگ واین همه زنجیر آشنا می شوم این تازه اول شب است ما به عادت بلبل بی آسمان به همین پای بسته و دل خسته بسنده کرده ایم می گویند در دور افتاده ترین خانه ها حتی همیشه کلیدی گم شده هست

سر انگشت مضطربی هست امید ممکن تبسمی شاید ترانه خوابی ، طعم سرابی یکی می گوید من سردم است ویکی می گوید زمستان است هنوز و من می گویم بیرون تمام این دیوارها باید ردی از اردیبهشت و باران باشد زندگی حتما قشنگ است مثل بعضی خاطره همثل خواب مثل انارو آواز آدمی دوست می دارم مثل رویاهای بی پایان آن سالها مثل همین پیاله آب

یا چوب خط خسته ایلبریز از هزاره انتظارکاشکی یکی می آمد این در بسته را این دیوار شکسته راکاش می رفتم قدمی می زدم ، غزلی می خواندم خوابی می دیدم و بعد کلماتی ساده مثل صبح ،مثل ماه مثل اسم تودر سایه یا چیزی اصلا...یک روز دیگر گذشت دیگر یکی دو مغرب مانده به آن اتفاق بزرگ نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرمبید ها هرگز اهل کناره این کوچه نبوده اند خیلی وقت است رویای ما را باد با خود برده است فقط یک چیزی ، دردی، ندانستن موضوعی....خوابم نمی آید امشب

شهر سیاه جادو به دست ما فنا شد

به خواب قصه رفتیم این خود ماجرا شد

خونه رو دست دشمن رفتیم و جا گذاشتیم

تکلیف زندگی رو به مرده ها گذاشتیم

رها شدن بر گرده باد است وبا بی ثباتی سیماب وار هوا بر آمده اعتماد استقامت بال های خویش ور نه مساله یی نیست پرنده ی نو پروازبر آسمان بلندسرانجام پر باز می کندجهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن است زاده گی را به شهامت آزمودن است رهایی را اقبال کردن تی اگر زندان ناه ایمن آشیانه است تی اگر زندان بالش گرمی ست هایی را شایسته ی بودن است تی اگر رهایی دام باشد ا معبر پر درد پیکانی از کمانی گرنه ساله یی نیست رنده نو پرواز بر آسمان بلند سرانجام پر باز می کند

 به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماه تاب پارو می کشند ...خوشا رها کردن و رفتن خوابی دیگربه مردابی دیگرخوشا ماندابی دیگربه ساحلی دیگر ... به دریایی دیگرخوشا پر کشیدن خوشا رهایی خوشا اگر نه زیستن ، مردن به رهایی ...

 
 

در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابرمی ترسد در این شب ها  که هر آیینه با تصویر بیگانه ست و پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش را چنین بیدار و دریا وار  تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می فهمی   زبان و رمز آواز چگور نا امیدان رابر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگیبمانتا بشنوند از شور آوازتدرختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند بمان تا دشت روشن آینه ها گل های جویبارانتمام نفرت ونفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابندتو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایامتو بارانی ترین ابری که می گریدتو عصیانی ترین خشمی که می جوشددر این شب ها که گل از برگ وبرگ از باد وباد از ابر وابر از خویش می ترسدو پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش رادر این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریا وارتویی تنها که می خوانی

روزي خداوند انسان را آفريد. اما پيش از آنکه روح خود را در کالبد خاکي بدمد و پروژه را تکميل کند(!) سخت در انديشه فرو رفت. خدواند از خود پرسيد راز آفرينش را بايد از اين مخلوق خاکي پنهان کنم. اما کجا ؟؟ يکي از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلنداي قله اي دوردست بگذار. خدواند گفت: نه ! انسان زمين را در خواهد نورديد و روزي آن را خواهد يافت. فرشته ديگري گفت: در ژرفاي اقيانوسي دوردست بگذار . خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمين را به تسخير درخواهد آورد. آنجا هم پيدايش مي کند. سومين فرشته گفت: دورتر خيلي دور تر ، جايي در کهکشان. خداوند با لبخندي گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جايي از او پنهان نمي ماند. و سپس گفت اين راز را جايي خيلي دور ، خيلي نزديک پنهان مي کنم. و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزديک که از روز نخستين مي شناسيمش و آنقدر دور که هرگز بدان دست نخواهيم يافت. راز آفرينش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزيدن. خداوند راز خود را بر ما گشوده است چشم دل مي بيند اما چشم سر نه ! به قول شيخ ابو سعيد ابوالخير : از شبنم عشق خاک آدم گل شد ** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ** يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد راز آفرينش زن سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه اي براي آدم بود. يکي از فرشتگان ، شايد ميکاييل ، پيش آمد و گفت : او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر. خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد. فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد. خداوند ابرو در هم گشيد و گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟ فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزي دگر يکساله مي شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي دارد اين روز. خداوند : گفت خودم مي دانم. سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند. و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند. وسپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود. آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود. خداوند زن را آفريد. روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زيباي هم آغوشي و تکامل دردانه (هاي) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهايي بود. عطر زن در زمين پيچيد. هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود. تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود. آدم ! تولدت مبارک ! حوا پيوندتان مبارک ! 

رد پايي  بر روي شن ها

ديشب رويايي داشتم

خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم

همراه با خود خداوند

و بر روي پرده شب

تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم

همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم

روز به روز زندگيم را

دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد

يکي مال من ، يکي مال خداوند

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت

آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم

در بعضي جاها فقط يک رد پا بود

اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود

روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....

آنگاه از او پرسيدم :

خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي

و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم

حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟

خداوند گفت :

اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .

آن رد پاها رد پاي من است که ديدي

و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۳/٢٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم