
...یکسال نزدیک شدن به مرگم را جشن می گيريم...
تو اين يک سال خيلی تجربه ها تلخ وشيرين برام پيش افتاد...
تجربه ها که باعث شد دلم گرفته...تن شکسته...ظهور گريه در
من نشسته...يک زخمی ماههاست در قلب ايجاد شده...اما حال به
خاک غربت نشستم...به انتظار رسيدن تو...خود را به خاک هر جاده بستم.
پاييز تلخ وبی بهار داشتم سال قبل ...هر کس به من بر می خورد انگار قلب
فلزی توی سينه داشت...در مقابل اينه احساس تنهايی می کنم...
واقعيت را چه عرض کنم ، اما حقيقت هميشه تلخ است ....حقيقت ، توضيح ندارد ...
من منتظر مرگم ، که ماندگارترين« سفر» برای من خواهد بود ...!
اصلا .. مرگ پايان دادن به يک سوء تفا هم است سوء تفا همي به نام زندگي ...!
خوب ...سخته دیگه ...؟!
خواستم روي کاغذ طرحي از زندگی يکسال اخيرم بکشم ، شبيه انتظار شد ...!
جدایی کشنده است . منم فکرش آزارم میده ...!
حرفاي زيادي براي گفتن داشتم ....اما حيف مجال بيرحمانه اندک بود ...آه ...!
چقدر خسته ام، خسته ... خسته و بي رمق اما ، اما بازم بي خيال... !
حداقل شما خوش باشيد و از زندگيتون لذت ببريد... !
(( آريايی سال نو مبارک))
**************************************************
{ شب ... سرما ...خيابون ... ازدحام ... تکنولوژي }
من: هی آدما ! با شمام...واستين!
يکی جوابمو بده، يکی جوابمو بده ؛
آدما:سوالت؟ بپرس... ؟
من : زندگي ، زندگي !
آدما : خوب !
من: چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
آدما (در حالی که از خنده رودبرشدن):خدا شفات بده.گفتيم چي می خواد بگه...
من:گيج،سردرگم،خسته .
اما مردد...!
(در همِين حال آدما کم کم دور ميشن ...)
هی! ديوونه ( اين صدای يکی از آدما بود) تو هنوز نرفتی؟
من:با منی؟
آره ! با تو... بهتره يه سری به تيمارستان بزنی(اين همونی بود که منو صدا کرده بود)
من:ترجِيح می دم قدم بزنم،ممنون .
(و من قدم ميزنم... )
در مِان صدای زنگ موباِيل و بوق ماشينها .
اما هنوزم به يک چيز فکرمي کنم :
چرا زندگی اِِينهمه بی وفاست؟
چرا؟
*******************************************************

اخرين نامه من به تو ای ...
جان من ! از پيكرم بدر شو ، گفتي كه ديگر طاقت اين بازي قهر و آشتي را نداري و مرا ترك مي كني
مي روي تا پيش دوستت از تئوري « سه قدم فاصله با معشوق » شكايت كني
بيهوده كوشيدم تا برايت استدلال كنم كه اينكار صلاح نيست . صلاح همانست كه دل تو گواهي دهد
من تو را به عشق آينده ات بخشيدم . براي من دفاع از آزادي تو كافيست
مي داني كه عادت ندارم قناري هاي قشنگ را در قفسي از ميخ اتاقم بياويزم كه زيبايي را به اتاقم آورده باشم
تو جان مني ، اگر خواستي ، چون نسيم كه از صبح باغچه مي گريزد ، بگريز .همين كه از عشق تو جان من بزرگ شد ، مرا كافيست
من آبستن يك آدم ديگري هستم از خودم ، دير يا زود آن صليب ديگر به دنيا مي آيد كه من از پيش تولدش را جشن گرفته ام
حتي انقلابي كه درونش هستم مرا اين اندازه متحول نكرده است كه تو كردي ...
« تو دستهايت را در باغچه دل من كاشته اي »
و دو بوته ياس آن در دلم گل داده است و همه فضاي جانم را معطر كرده ، همه در و ديوار اين خانه امن بوي ناامني عشق تو را گرفته
از اين پس هزاران نامه ديگر براي تو خواهم نوشت اما خودم آنها را خواهم خواند
صميمانه ترين نامه ها ، آنهائيست كه براي هيچ كس نوشته شوند ، راست ترين نامه ها همين هايند...
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!