
در زندگي زخمهايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و ميتراشد .
اين دردها را نميشود بکسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري وعقايد خودشان سعي ميکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي کنند...
اين دردها را نميشود بکسي اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که اين دردهاي باورنکردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر کسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري وعقايد خودشان سعي ميکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآميز تلقي کنند...
ديروز ،
امروز ،
فردا ،
اين سه تا همونايي هستن که ما رو احاطه کردن.
آه !
بدوني که خودمون بخواِيم،
تو سه بازه زماني گير کرديم!
اِين يعنی اسارت ؛
يعنی بندگی ؛
يعنی انسان تابعي از زمانه :
( human = f ( t
گير کردن تو ثانيه ها خيلی سخته !
خيلی!
کاش يه راه نجات بود
کاش
آخه ميدونی :
خسته شدم .
خسته ...
از اين قفس لعنتي!
خوش بحال پرنده ها
اونا تابع هيچی نيستن .
اونا آزادن !
برای اونا هيچوقت هيچ چيزی دير نميشه
افسوس ...
افسوس ...
ِِبياد جمله آخر فيلم سوته دلان :
همه عمر دير رسيديم...
امروز ،
فردا ،
اين سه تا همونايي هستن که ما رو احاطه کردن.
آه !
بدوني که خودمون بخواِيم،
تو سه بازه زماني گير کرديم!
اِين يعنی اسارت ؛
يعنی بندگی ؛
يعنی انسان تابعي از زمانه :
( human = f ( t
گير کردن تو ثانيه ها خيلی سخته !
خيلی!
کاش يه راه نجات بود
کاش
آخه ميدونی :
خسته شدم .
خسته ...
از اين قفس لعنتي!
خوش بحال پرنده ها
اونا تابع هيچی نيستن .
اونا آزادن !
برای اونا هيچوقت هيچ چيزی دير نميشه
افسوس ...
افسوس ...
ِِبياد جمله آخر فيلم سوته دلان :
همه عمر دير رسيديم...
نویسنده : صلیب نقره ای : ٤:٥٩ ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱٢/۸
پيام هاي ديگران
لینک دائم
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!