زندگی

پرسیدم
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با کمی مکث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،با اعتماد ، زمان حالت را بگذران
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
...ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه
داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی …قشنگ این است که مهم باشی !
حتی برای یک نفر .
کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فکر میکردم
که نفسی تازه کرد وادامه داد ...
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و
امرار معاش در صحرا میچراید آهو میداند که باید از شیرسریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، میداند که باید از آهو
سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..
مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،
مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان
و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی
میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :
زلال باش .... ، زلال باش .... ،
فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یادریای بیکران ،زلال که باشی ، آسمان در تو
پیداست
دو چیز را همیشه فراموش کن:
خوبی که به کسی می کنی 00000بدی که کسی به تو می کند
همیشه به یاد داشته باش:
در مجلسی وارد شدی زبانت را نگه دار000 در سفره ای نشستی شکمت را نگه
دار000 در خانه ای وارد شدی چشمانت را نگه دار 000در نماز ایستادی دلت را نگهدار
دنیا دو روز است:
یک با تو و یک روز علیه تو
روزی که با توست مغرور مشو و000 روزی که علیه توست مایوس نشو000.
چرا که هر دو پایان پذیرند.
به چشمانت بیاموز که هر کسی ارزش نگاه ندارد به دستانت بیاموز که هر گلی
ارزش چیدن ندارد به دلت بیاموز که هر عشقی ارزش پرورش ندارد
دو چیز را از هم جدا کن:
عشق و هوس چون اولی مقدس است و دومی شیطانی، اولی تو را به پاکی می برد و دومی به پلیدی.
در دنیا فقط 3 نفر هستند که بدون هیچ چشمداشت و منتی و فقط به خاطر خودت
خواسته هایت را بر طرف میکنند،
پدر و مادرت و نفر سومی که خودت پیدایش میکنی، مواظب باش که از دستش ندهی و بدان که تو هم برای او نفر سوم خواهی بود.
چشم و زبان ، دو سلاح بزرگ در نزد تواند، چگونه از آنها استفاده میکنی؟ مانند تیری
زهرآلود یا آفتابی جهانتاب، زندگی گیر یا زندگی بخش؟
بدان که قلبت کوچک است پس نمیتوانی تقسیمش کنی، هرگاه خواستی آنرا ببخشی با تمام وجودت ببخش که کوچکیش جبران شود.
هیچگاه عشق را با محبت، دلسوزی، ترحم و دوست داشتن یکی ندان، همه اینها اجزاء
کوچکتر عشق هستند نه خود عشق همیشه با خدا درد دل کن نه با خلق خدا و
فقط به او توکل کن، آنگاه می بینی که چگونه قبل از اینکه خودت دست به کار شوی ، کارها به خوبی پیش می روند.
از خدا خواستن عزت است، اگر برآورده شود رحمت است و اگر نشود حکمت است.
از خلق خدا خواستن خفت است،
اگر برآورده شود منت است اگر نشود ذلت است.
پس هر چه می خواهی از خدا بخواه و در نظر داشته باش که برای او غیر ممکن
وجود ندارد و تمام غیر ممکن ها فقط برای شماست
***************************************************************

**********************************************************************

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. دندان*هایی
نامتناسب با گونه*هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره*ای تیره...
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت... او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید: میدونی زشت*ترین دختر این کلاسی؟!! یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
بعضی*ها هم اغراق آمیزتر می*خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله*ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه*ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم،بر عکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی...
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان*ترین فردی است که می*توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می*خواستند با او هم گروه باشند...
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود:
به یکی می*گفت چشم عسلی و به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق*ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب*ترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید*هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف*هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه*های مثبت فرد اشاره می*کرد.
مثلاً به من می*گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می*گفت بهترین آشپز دنیا! و حق هم داشت...
آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود؟!
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری*اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم...!
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری*اش رفتم،دلیل علاقه*ام را جذابیت سحر آمیزش می*دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی*اش گفت: برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند. روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست؟!
همسرم جواب داد: من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم...!
و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید...
*****************************************
![]()
با شما هستم! با شما که درگیر بازیهای قدرت شده اید. با شما که محرومین را به حساب نمی آورید و هم با شما که محرومین را پیرو خود می خواهید و نه خود را نمایندهی آن ها. با شما که خرطوم بر بیت المال انداخته اید و کسی توان مبارزه بافساد شما را ندارد. با شما که جز مطالبات طبقهی مرفه خود را به رسمیت نمی شناسید. بس کن .غم و در...د ندیدی ، مناطق محرو م ندیدی نه اینکه زندگیه اینا سخت نباشه ، هست ولی اینا جلوی خیلی ها زندگیه خوبی دارن، اب واسه خوردن دارن حداقل
نرفتی جایی که ببینی اب نیست بخورن مدرسه ندارن
نگرش نهج البلاغه به بیت المال :"در مصرف بیت المال ـ که در دست توست ـ بنگر! و آن را به عیالمندان و گرسنگان پیرامونت بخش! و به مستمندان و نیازمندانی که به کمک مالی تو سخت نیاز دارند برسان! مازاد را نزد ما بفرست تا در میان مردم نیازمندی که در این سامان هست تقسیم کنیم."
چقدر تو مظلومی؛

چقدر تو مظلومی؛
کم مانده از مظلومیتت زمین و زمان متلاشی شوند!
پس پسرت کجاست؟
چرا نمی آید انتقام خون پدر گیرد؟
چرا نمی آید؟
حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشیدعصر عاشورا غروب کرداو هم می رودتا سال بعد !....
***************************************************************
حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... سمیرا! انتظار تاسوعا را می کشد تا اخرین مدل مو و آرایش عزایش را در میدان امامزاده تقدیم امام کند، همانطور که پیش از آن تقدیم پسران شمیران می کرد و منتظر عاشوراست! تا در زرگنده، لباسی که برادرش از آمریکا آورده است را به رخ دوستان بکشد... حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی محرم می آید... آرش! منتظر است تا کمربند علم به او برسد تا به پانته آ ثابت کند که می تواند برای چند لحظه هم که شده آن را بلند کند... همانطور که چند سال پیش شراره را از کوچه پس کوچه های بالای میدان محسنی بلند کرد! و این همه ی آن چیزی نبود که در این چند روز دیدم...! ********************************************************

محرم می آید .. و همه عزاداری می کنند
بر سر و سینه می زنند و همه سیاه می پوشند
و همه آهنگ موبایلهایشان را نوحه می گذارند
و تمام وب سایتها و وبلاگها تریپ محرم می شود
تمهای محرم کلیپ محرم .. فلش از محرم
محرم تمام میشود ...
وبعد همه دنبال تکنو با آخرین ورژن اش می گردند
ویسکی می خورند به مناسبت آش دندانیه بچه هایشان
و همه همدیگر را سیاه میکنند
و هیچ کس برای فرار دختران.. اعتیاد جوانان گریه نمی کند
و هیچ کس برای اور دوز یک معتاد ..
برای تکه پاره هایی که گروه تفحص از شلمچه می آورد گریه نمیکند
و هیچ کس دست پیرزن تنها را در خیابان نمی گیرد
و هیچ کس برای گریه های شبانه از فرط گشنگی دل نمی سوزاند
و هیچ کس ... از این دردها نمی میرد .. و هیچ کس حتی چشمهایش را هم نمی گشاید
و هیچ کس حتی نمی خواهد بفهمد که حسین برای چه کشته شد
و باید باستیم دردها را ببینیم تا محرم سال بعد ..
و هیچ کس برای این آرزو که خودش را از پل پرت کرده دل نمی سوزاند
حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشیدعصر عاشورا غروب کرداو هم می رودتا سال بعد !تا یاد بعد!
عاقبت مدفن ما دشت بلا خواهد شد
قبله سوم ما کرب و بلا خواهد شد
برف سهل است،اگر سنگ ببارد هرشب
مجلس گرم عزای تو بپا خواهدشد
*********************************************************

وقتی محرم میآید فرصتی دست می دهد تا تمام گرفتاریهای معمول زندگی را کنار بگذارم و تامل کنم در اتفاقی که برای حسین ویارانش افتاد وهرزگاهی گریه بر حال خودم ودردهایی که در تمام سال در درون سینه ام انباشته شده .
آنقدر در حال تکاپو بوده ام که فرصت پرداختن به دل فراهم نشده.تا اشکی بریزم واین غبارهای مانده در درون سینه ام را از دریچه چشمهایم بیرون بریزم.زیرا که باور دارم چشم دریچه قلب است.
آرزو میکنم همه مان بعد از گریستن برای خودمانُ امام حسین را برای نذر کردن ودرخواستهایمان نخواهیم وکمی تامل کنیم به اینکه او چه کرد. . .
وقتی خدا این روزها بد جور تنهاست!
وقتی مسلمانان فراموشکار
شریک جرم یزید های زمانه شده اند
وقتی طبل های تو خالی و سنج ها ی بد صدای نفاق
نمی گذارند صدای "هل من ناصر ینصرنی" حسین (ع)
به گوش ها برسد
وقتی قضیه پر غصه غزه
دارد به قصه ها می پیو ندد...
..................
و ابرها می بارند به وقت نینوا
خانه خراب ترین برادر مسلمانم!
از کربلا تا غزه راهی نیست...

فرازهایی از سخنان حضرت ابا عبدالله الحسین (علیه السلام ):
وای بر شما .... اگر دین ندارید و از قیامت نمیترسید, پس در این دنیا آزاد مرد باشید.
به خدایی که همه بندگان به سوی او باز میگردند ما بر حق استواریم.
در روز قیامت در امان نیست جز کسی که در دنیا از خدا بترسد.
مبارزه انسان با نفس خویش در ترک گناهان از بزرگترین نوع جهاد خواهد بود.
خداوند جایگاه بلند و شریف را به بندگانی عطا میفرماید که به هنگام مشکلات و سختیها شکرگزار و در ناملایمات صبر داشته باشند.
عاجزترین مردم کسی است که از دعا کردن ناتوان باشد.
بخیلتر از همه کسی است که در سلام کردن بخل ورزد.
کسی که پس از شهادت من, مرا زیارت کند, من نیز روز قیامت او را ملاقات میکنم.
همانا حلم و بردباری, زینت و وفاداری مروّت انسان است.
و اگر بدنها برای مردن خلق شدند, پس کشته شدن با شمشیر در راه خدا برتر است.
سوگند به خدا که من امیدوارم آنچه خداوند برای ما اراده کرده خیر باشد, چه کشته شویم یا پیروز گردیم.
راهی که تو را به حق میرساند در برابر سختیها و ناملایمات آن صبر کن.بهترین مردم کسی است که, پیش از پند دادن , پند پذیرد و پیش از آنکه بیدارش کنند بیدار باشد.
مرگ با عزّت بهتر از زندگی در ذلت است.
سزاوار نیست برای انسان مؤمن که نافرمانی خدا را بنگرد و از آن بیزاری نجوید.
قیام من بر مبنای تمایلات نفسانی نیست, انگیزهام اصلاح امت جدم رسول خداست.
از ما خواری و ذلت به دور است و هرگز تن به ذلت نمیدهیم.
خداوند هر چه خواهد انجام میدهد و به آن چه اراده فرماید حکم میکند.
مرگ بر شما باد ای سرکشان امت و دورافکنان قرآن
اگر دین محمد (صلیا... و علیه و آله) استقامت و اصلاح نیابد مگر به کشته شدن من, پس ای شمشیرها مرا در بر گیرید.
و ما صاحبان حوض کوثر هستیم که دوستانمان را با جام رسول خدا آب دهیم.
نامه شیرین به فرهاد فروردین 84
چقدر امشب دلم گرفت...نمونده درمن نفسی دیگر...خسته بیقرارم
گریه بی بهانه دارم...شک وشکایت وگله از روزگارو دوستان دارم...
تو فکر دوره کردنه عکسهای یادگاری ام باتو...درد دل وبه کی بگم
دلم گرقته از قفس...!گریه بیصدا دارم....مقصد من کجاست...چرا یه
خط فاصله بین من و تو افتاد..جدایی بین ما چرابه چه جرمی.. چرا؟
چرا؟زندگی شاید همین باشد: یک فریب ساده وکوچک وان از دست
عزیزی که تو دنیا را جز برای او وجز با او نمی خواهی...گمانم
زندگی باید همین باشد...رهایی کو؟من از من می ترسم!...من از
نارفیقانه بودن می ترسم...راستی تو هنوز هم به یاد من
هستی !..پروانه سوخت...شمع فرو مرد...شب شکست...ای وای
من .که قصه دلم ناتمام ماند...

سلام...
یه سلام پر رنگ یه کمی هم بی رنگ
خیلی وقته که دیگه بارون نزده
رنگ عشق دیگه توی این خیابون نزده
خیابون نتونسته بشوره غماشو ار روی کفش
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شده
بعد اون بارون زیبا که منو شستو وپاک کرد
دیگه هیچی واسه من تو نمی شی
خیلی وقت که دیگه بارون نمی یاد
دل من دیگه کثیف شده
در انتظار به بارون می مونه
تا بیاد غبار غم رو بشوره
بیاد دلمو صفا بده به مهر تو
اما کی خدا بارون می زنه؟
این دیگه فکر نداره
وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه
خوابم می یاد..منم می خواهم بارون باشم واست
بیام توی اون دل قشنگت بمونم
بیایم ومثل بارائن بشینم روی گونه هات
بیامو جاری بشم روی لبات
می خواهم بارون بمونم تا ببوسم لباتو
برای دیدن تو من حاضرم بمیرم...
*************************************
پشت این پنجره ها یه نگاه خسته بود
که دلش گرفته بود..نمی دونست گریه کنه یا بمیره
اگه گریه می کرد سکوت تنهاییش شکسته می شد
اگه می میرد تنها ترین تنها می شد
تصمیم گرفت بمونه...بمونه بی گریه وآه
بمونه تا ببینه کی میشه ای تنهاییها بمیره
توی دنیا کسی را نداشت...توی دلش تنهای تنها بود
یه دفعه اومد قاصدک خوش خبر...خبر اورد دارن می رن
خبر اورد قصه دیگه تموم می شه..خبر اورد گریه دیگه سر اومده به
جائش شادی اومده..تا اومدم بگیرمش یه دفعه باد زد وبردش
هرچی دنبالش دویدم ...هرچی صدائش کردم
ولی بی فایده بود...داد زدم قاصدک قاصدک چرا داری می ری
چرا؟ مگه نگفتی پیشت می مونم
می بینی که خودم اسیر باد شدم:بهم گفت
اونجا بود که منو اسیر خودش کرد ولی چه فایده
رفتو منو تنها گذاشت ...حالا شدم تنهای تنها
تنهاترین تنهایان...گریه می کنم اشک می ریزم ولی خوشحال که
اسیر دست باد نشدم

یه سلام پر از درد وخستگی...جه قدر دلم گرفته
مثل نسیم بارون مثل گلای قالی...که اسیر شدن توی صفحه خالی
که پر از رنگو ریاست ...پر از وسوسه یه عشق تازه
همه میان پا می زارن روشو می زن...می یان رد می شن بی تفاوت
نمی گن گلای قالی حس دارن نمی گن گناه دارن
همه شدن بی تفاوت ..همه شدن به گرگ و ما شدیم بره تو صحرا
ما دویم او می دود..اخر قصه هم همیشه می مونه...هر کس
تونست تنده بدوه پرنده می شه...وهمیشه هم گرگه پرنده می شه
یعنی میشه یه روز همه چی برعکس بشه؟...یعنی می شه؟
غریبه آشنایی من
(کاش روزگار تو از من نمی گرفت...ولی میدونم خدا ازتو مواظبت
می کند...بخدا طاقت این دوری ندارم...)
صلیب نقره ای شکست
بعد این نامه (فرودین ٨۴) برای همیشه به اجبار رفت (شوهر)
وپنج سال هنوز نتوانست یادش فراموش کنم وهنوز منتظرش....
آغاز راه نیست
.jpg)
"غزلی ناتمام به پیشگاه امام مهربانم"
شکر خدا که حرمت آیینه بارونه آقا
صبح تا شب و شب تا به صبح غریب نمی مونه آقا
شکر خدا که از کرم تو بارگاه حضرتت
راه می دی هر کی رو بیاد خودی و بیگونه آقا
دور ضریحتو دیدی ، دیدی چه غوغایی شده
دیدی دخیل تو شدن عاقل و دیوونه آقا
بذار که کفترت بشم کفتر روی گنبدت
یه عمری دورت بپرم بی آب و بی دونه آقا
یا نه یه ذره از غبار روی ایوون طلات
که با نسیمی بشینم هر جای این خونه آقا ...
**********************************************

ای صدای روشن باران به گوش دشتها
پیک فروردین به ذهن لاله پوش دشتها
کوک کن ساز بهاران را که بر گردند باز
پای کوبان دختران گل فروش دشتها
در حریری از گل مریم بپیچان باغ را
تا بجوشد جان ز چشم چشمه جوش دشتها
تا پرستوها بیایند و ببیند آسمان
جشن تشییع زمستان را به دوش دشتها
**************************************************************************

آقای آخوند… آقای دکتر.. جناب مهندس… آقای وکیل و نماینده… سفر به هپروت خوش می گذرد؟… در فکر اضافه کردن میلیون بر میلیاردهایت هستی یا به فکر گرسنگی پابرهنه ها… چرا یک طلبه باید به خاطر گند شما گنده ها انگ دزدی بخورد… ولی برای امرار معاشش انگشتر خانمش را بفروشد… چرا یک طلبه ساده که از قضا با هیچ مسئولی رفاقت ندارد باید موتور کش و مسافر کش شود و منتظر بماند فلانی یکی دو تومن نون حلال تقدیمش کند… آقای عمامه به سر… جناب شیخ… اگر گذرت می افتاد به پایین شهر لا اقل کمی متاثر می شدی… بدبختی ما این است که مردم شما را می بینند… شما که تا خرخره تان را از دزدی و حرام با کلاه شرعی پر کرده اید… بیچاره آن طلبه ای که روی پلکانهای حرم فاطمه معصومه روزی ۴ مباحثه می کرد و می گفت: روزه استیجاری هم می گیرم… چاره ای ندارم… مستاجرم… بچه دارم… حیثیت و آبرو دارم… چه کنم؟… افطاری چه می خوری رفیق، دو تا کلوچه… خدا لعنت کند کسانی را که نام علما را با حرکات سخیفشان بدنام می کنند… خدا این معاویه ها را به درک اسفل السافلین هدایت کند تا راحت شویم از لکه های ننگی که بدنه حوزه را به ضعف کشانده است… جناب دکتر شما چطور؟… تا به حال چند پابرهنه را بی ویزیت قبول کرده ای؟… چند بیچاره را برای یک عمل جراحی سرکیسه نکرده ای… آخر از چه کسی انتقام می گیرید؟ از پابرهنه ها… از نسل خودتان… شما چرا به این منش بی همتانه و بی غیرتانه برخی مسئولین نظر دوخته اید… رها کنید دم اسب اشرافیت را…
مسئولی که نان خشک و ماست نخورده باشد… یا خوره باشد برای تظاهر… یا به هزار کلک خود را خاکی جلوه می دهد و معبر اشرافیت است را باید سنگسار کرد… نه.. من در حکم خدا دخالت نمی کنم… و به سبک الله یکتایم فریاد می کشم: وای بر شما!… ای وای بر شما که نگران علوفه اسب های باشگاهتان هستید اما حتی نمی خواهید بدانید روزی چند بدبخت در این شهرهای بزرگ از گرسنگی بیهوش می شوند… اینکه شما نشسته اید بر کرسی مقام بی دلیل نیست… برگردید به روزهایی که پابرهنه بودید… یادتان بیاید در چند متر خانه زندگی می کردید… یادتان بیاید سوار کدام اتوبوس واحد می شدید و چند بار توسط رییس های بی وجدان تحقیر شده اید… وای بر شما… وای بر شما که پابرهنها را رها کرده اید… یادتان رفته کجا بودید… چه لباسی می پوشیدید و با چه لهجه ای سخن می گفتید… وای بر شما که یادتان رفته با نداری چگونه صورت خود را سرخ نگاه می داشتید و چگونه حسرت نداشته هایتان را می خوردید… برگردید به خویش… نگاه کنید عکس های کودکیتان را… برگردید پیش پابرهنه ها… عینک دودی و ماشین لیموزین برای تشییع جنازه شما زیباست… یا سیل پابرهنه هایی که با رفتن شما باران اشک می ریزند و حسرت مقام اخروی تان را می خورند… اقای مسئول مگر چند سال زنده ای… مگر چقدر فرصت زندگی داری… مگر چقدر می توانی با این سمتی که داری کلید حل مشکلات ملت باشی… بس کن این زیر و رو کشیدن ها را… بس کن این خود گرفتگی ها و تکبر ها را… بیا با یتیم ها… با فقیرها… با پیرمردهای دردمانده… با مادران غصه دار… لحظه ای بنشین و اشک بریز… قارون دنیا هم باشی… میلیردر دنیا هم که باشی… هیچ چیز لذت بوسه بر دست پینه بسته پابرهنه ها را ندارد… این لذت را از خود دریغ مکن…
***************************************************************************
کجا رفتی ای شهید… رفتی و نیستی تا ببینی که… منشی های دفتر آقای دکتر وام های کلان را به خورد گلزار و علفزار و هدیه و مدیه می دهند و مادرت همین سر چهار راه سیروس نشسته بر یک پیت حلبی پوسیده و با نگاهش می گوید… این لیف ها و کیسه هایی را که شب ها می دوزم و ناخنهایم را خونی می کند بخرید ای مردم… شاید بیمارم و پول داروهایم را ندارم… شاید نوه ام دانشگاه می رود و خرجی می خواهد و ما دو سه تا خانواده با هم نمی توانیم از پس نرخ های جاسبی بر بیاییم… شاید شوهرم این آخر عمری افتاده در بستر بیماری و پروتئین برایش خوب است… بخرید این کیسه ها را تا یک سیر گوشت بخرم … پدر پسر شهیدم را تقویت کنم… شاید کرایه اتوبوس های دیدار فرزندم را ندارم… دربستی که مال از ما بهترون است… شاید شکلاتی ، شیرینی یا خرمایی ندارم که ببرم این پنجشنبه بر سر مزار تنها امیدم… شاید هزار غصه دیگر دارم… بخرید این لیف و کیسه ها را… و مبادا از من بپرسید که “مادر شهیدی؟”… که شرمنده ام که بگویم آری… من همان شیر دلم را فرستادم میان کانال کمیل… تا برایم فقط چند استخوان شکسته بیاورند… مبادا حرمت خانواده شهدا را زیر سوال ببرم…. لطفا این کیسه ها و لیف های دست دوز من را بخرید… و مپرسید چه می کشم وقتی تمام آرمانهای پسرم را جلوی چشمم ذبح می کنند و من مجبورم فقط لیف و کیسه ام را بفروشم…. لطفا لیف و کیسه هایم را بخرید… لطفا بخرید…

******************************************************************
روزی در آخر ساعت درس ، یکی از دانشجویانم که دانشجوی دوره دکترا و اهل نروژ بود از من پرسید: استاد! شما که از جهان سوم می آیید، جهان سوم کجاست؟ فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود. من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد، باید در تخریب مملکتش بکوشد!
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!