صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

رمضان

بسم الله
منم آن امانت تو بر روی خاک هستی
منم آن که خود و خودش را گم کرده
منم آن گناهکاری که خودش را میان گناهانش پنهان کرده
منم که بدون نور نگاهت،چشمانم همیشه تاریک می ماند
و منم آن حقیر

غلط کردم

خودم را برای خود معرفی کردم که شاید یادم آید چه بودم و حال چه هستم،یادم بیاید که روزی
بهترین بنده تو بودم و بودم ...بودم
با دلی شکسته وقلبی پرازامید به دیدارت آمده ام تا تمام فعل های بودنم را به هستم و خواهم بود
بسرایی
و به این امید نا امدیم مکن
باز هم جا مانده ام و رو سیاهم که همیشه آخرین دیدار،دیدار تو را انتخاب میکنم...آمده ام تا
همیشه اولین و اخرین دیدارم برای دیدن جمال روی تو باشد
وتنها دلخوشیم این است که خود را بنده تو میدانم و با همین نام هست که پیشت کمی آبرو دارم
به گناهان خود اعتراف میکنم تا شاید دل خودم را برای خودم راضی نگه دارم
آری،من همان بنده گناهکار تو هستم که لحظه ای از لحظات زندگی ام را وقف تو نکرده ام ...
و هیچگاه به یاد تو نبودم
خدایا از کرده ی خود شرم سارم و با قلبی مطمئن وروحی پر از امید به سویت آمده ام و با
همه این بی ملایمتی هایم تو همیشه با عفو و بخشش بر من منت نهادی
از تو میخواهم فرصتی اندک بر من عطا فرمایی تا به لطف تو برای همیشه بنده صالح تو شوم
و من را مانند نوزادی قرار ده که اولین لحظه ی زندگی خود را با گریه ای به رنگ فراغ
نقاشی میکند
رسم پریدن و به اوج رسیدن را اولین سرمشق زندگی ام قرار ده
دوست دارم پرنده ای شوم از دیار عشاق که با نگاهت به آسمانها برسم
و مرا در زمره ی پرستو هایت قرار بده تا با آنها به سویت پرواز کنیم
دیگر نمی خواهم لکه های گناه مرا از تو پنهان سازد،پس هیچ گاه از رحمت و عفو تو نا امید
نخواهم شد
این قطرات اشک من است که از سوی تو برای من به ارمغان آمده است و از تو انتظاری جز این نداشتم
و دیگر هیچ سیاهی در خود نمیبینم چون تو بر من نگاه کردی
و حال با صدای بلند فریاد میزنم که من بنده ی تو هستم
و به یاد یارم زمزمه میکنم
اَشْهَدُ اَنْ لا اِله إلاَّ اللّه، وَ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّه
اَشْهَدُاَنَّ علیً وَلیُ الله
این بار آسمان برای من بارید...




سلام بر رمضان، سلام بر فطرت قنوت، سلام بر حروف الهی تکلم، سلام بر آبروی عاشقان، سلام بر آینه مشتعلان، سلام بر سیمای مسرور تجلی، سلام بر نگارخانه شهود، سلام بر ساکنان شهر رمضان، شهری که حریرستان ذکر است، شهری که در آن نور می روید، شهری که هر ایوانش هزاران شعله گل دارد و آب را سیمای ماهرویان بستان خدا روشن می کند و فواره ها را دست معشوق ازل به بالا می کشد و ماذنه ها را شانه پرهیزکاران نگاه داشته است.
شهری که در آن پیوسته باران به خاطر دل های تشنه کبوتران می بارد، خورشید به زمین می آید تا خوشه های کال را به تابستان برساند.
سارها فریاد دانه ها را می شنوند و مرغابیان مسیر کوچکشان را به کوچه های قلب آدمیان تغییر می دهند و پله های رنگین کمان پر از عبور پروانه های بی پروای عشق است.


 اخه دیگه ماه رمضون،فقط جاش یه اسم مونده که اونم زیاد پررنگ نیست..
دلم تنگ شده واسه اون قدیما که هر روز بعد از افطار میگفتم خدا شکرت رفتم روز چهارم...پنجم....چقدر خودمو گنده میکردم...به رفیقام میگفتم من تا الان همشو گرفتم...
دلم تنگ شده واسه ماه رمضونا که تو کوچه خیابون کسی نبود که روزه خوری کنه...کسی نبود جلوت یه شیشه آب معدنی بره بالا...بود ولی اینقدر نامرد نبود...
دلم تنگ شده واسه اون ماه رمضونا که وقتی میرفتیم افطاری خونه فامیلامون سفره افطاری ساده بود
ولی دلهای ما خیلی ساده تر...
دلم تنگ شده واسه اون ماه خوشگله که میگفتیم اخ اخ روزه بودم چرا فوش دادم...دلم تنگ شده واسه سحر بلند شدن...دیگه سحر هم با ما قهر کرده...
فقط مونده بود ماه رمضون از دست ما دلگیر بشه...قصه دار بشه...
ماه رمضون ما شده...چند ساعت دیگه اذونه؟؟؟خداااا امروز یه خورده آب بخورم ولی فردا تا شب روزه میگیرم!!همش دنبال پیچیدنیم...بدو بدو شبکه 3...اخرشم نمازمون میشه ساعت 11...
یادش بخیر...ماه رمضونا اول نماز میخوندیم بعد افطار میکردیم...ولی همش رفته...تقصیر خودمه...مقصر خودم هستم...
دلامون دیگه آبی نیست مثل آسمون...
خوش به حال تو که هنوز ماه رمضون واست اون ماه قشنگه مونده...
دیگه وقتش رسیده...
باران اگه تو ماه رمضون بیاد چی میشه...پس آرزو میکنم...باران ببار!!



رمضان شمعی است که از خانه علی (ع) از صدها و صدها سال پیش تاکنون قلب های پروانه وار ما را به خود دعوت می کند.
در این ماه است که جان تشنه به سرچشمه صاحب الزمان (عج) می رسد.
در این ماه است که به چشم دل درخواهیم یافت که جهان یک باغ تذهیب شده است که در آن هیچ قناری بدون اذن باغبان عشق آواز نمی خواند.
در رمضان، از ساعت سحر، اذان خروسان برمی خیزد و نماز قناریان آغاز می شود. هر بلبلی یک ختم قرآن چهچهه می زند و هر گنجشکی یک سیلو نیایش برمی چیند
چه بسیار گناهان که در این ماه محو می شوند و چه بسیار عیب ها و زشتی ها که پوشانیده می شوند

 

******************************************

 

کمی از سرخی سیب بگو....اناری دانه کن...سبدی پر از میوه کنار گذار..کاسه ابی شفاف است...میخواهم..تمام شفافیتش را تشنه ام..تاریکی ام را به نور میهمان کن.یک ظرف پر از خرما...کاسه اشی .و سبدی پر از سبزی های تازه و قالب کوچکی پنیر سفره را اماده کن...پدر و مادر را خواهران و برادرانت را مهربان تر باش دور هم که نشسته اید صمیمیت خانواده را دوره کن همانجا کنار مهربانی مادر و عظمت پدر با احترام بنشین..تکرار که نمیشود این دور هم نشستن ها.حالا نان سنگک هم بوی ایمان میدهد دیوان حافظ و کتاب مقدس قران را هم فراموش مکن.دلت از غل و غش که خالی شد خوب مطهر شوچند فرازی از دعاهای ناب از بر کن زبانت را...زبانت را به خوب گفتن و گوشهایت را به شنیدنی های درست عادت بده.چه کسی جز او محرم دلت خواهد بود دلت را خوش کن به صمیمیت میزبان.صفایه سینه ای بخواه که تو را یاری دهد تا بتوانی تمام انچه در دلت بد رنگ شده...برهی!برخیز...بارانی شو..پر از طراوت... خیس شو از رنگ وضو...سجاده ات را که پر از نرگسی ها کرده بودی باز کن...صدای موذن را میشنوی؟

............

حالا میزبان به استقبالمان امده..نگاهمان که میکند زیباتر میشویم.دستانت پر از دعاست حالا دیگر گرسنگی و تشنگی فراموشت شده...پر از یاد خدایی روزه نمیگیری که تو...عین روزهای خدا را زندگی میکنی و لحظه های ناب الهی را بی قرار میشوی...سحر که پر از مهتاب شدی اسمان را شایسته باش.هنگام افطار مبارک شو تماشایی باش...تا میتوانی نیکی کن همه را...انقدر روشن شو که ۱۱ ماه دیگرهرگز تاریکی را دچار نشوی.

پ.ن:ماه رمضونم با دستی پر هرسال بهتر از سال قبل  سراغمون امد بدیها و دروغا و زشتی های مارو تبدیل به خوبی و راستی و زیبایی میکنه...شاید اگه فرصتی به نام رمضان وجود نداشت روحمان سیاه میشد و هرگز نمیشد اون رو دوباره شفاف کرد...تحمل گرسنگی چند ساعته در روز همراه با اون بد نگفتنا و بد نخواستنا وبد نکردنامون مارو به سمت خوبی ها و پاکی ها میبره و موجب میشه فکرای مثبت و زیبای ما زمینه ساز جریانای مثبت و حوادث متعاقبا مثبت بشه.مارم از یاد نبرید .....التماس دعا

*****************************************

 

در رستوران چقدر با صفا یک تکه غذایش را داد بخورم .گفت مرد دست رفیق اش را پس نمی زند. نزدم. اما... ماه رمضان را ما پادوها دوست داشتیم. همه برابر می شدیم. همه گرسنه. یک وعده آنها مثل ما می شدند – ارباب ها را می گویم – حرف که می شد می گفتند روزه برای این است که همه یاد فقیرها بیفتند. ما همان فقیرها بودیم. چرا هیچکس یادمان نمی افتاد. چرا در کنارسفره های مجلل افطاری کسی یاد فقیرها نمی افتد. امروز را می گویم. رفتن به هیچ افطاری مجلل را دوست ندارم. وقتی می روم همه تلخی نو جوانی ام زنده می شود. آن روزها وقت افطار گوشه پارکی می نشستیم. نون پنیر و انگور و بربری مان را می خوردیم. چه لذتی داشت. سرحال می رفتیم سر کلاس های شبانه تا درسمان را بخوانیم وبشنویم با تشر از معلمان که اینجا تخت خواب نیست کلاس درس است. یک روز که مرا از خواب پراند ناخواسته گفتم آقا مرد روزه را بدون افطاری می گیرد. همه خندیدند. من سنم از همه کمتر بود. معلم نگاهش که به من انداخت گفت بخواب عزیزم. تو َمردی!هرگز نفهمیدم متلک گفت و یا خواست همدلی کند. اما نبودم. اگر بودم این همه پادوی این روزگار را چرا تنها گذاشته ام و یادم رفته چطور زیر باران برای اینکه پول شرکت واحد را نداشتم پیاده می رفتم و آواز تنهایی می خواندم. چرا فراموش کردم خود دیروزم را و همه گرسنگان را. چرا نمی نویسم از آنها که صدایی ندارند در این جهان پر هیاهو.رمضان می گویند مال آنهاست. نه کسانی که در کنار سفره های رنگارنگ .... بگذریم. مرد روزه را بدون سحری می گیرد!

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٥/۱۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم