صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

روزهای کودکی

پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است...
خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تورا زنجیر کرده است! گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت : خوابی سالها دیر کرده است...
در ایینه به خود نگاه میکنم آه عشق او عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است ...
**********************************************************************

روز هایم کاش بسان روزهای کودکی می گذشت...

خنده هایم را در میان تیله های گم شده ام ، جا گذاشته ام ... !

در حالی که

به زندگی عشق می ورزم

در میان ثانیه ها می گذرم

تا روزی

در میان این سالگرد های تولد

به تولدی دیگر برسم ...

*****************************************

چرا ماهی ها اینقدر اشتباه می کنند؟

قلاب ، علامت کدامین سوال آن ها است که به آن جواب می دهند؟!

*******************************************

خدایا ، اگه شما بودی چیکار میکردی؟شبی تا صبح قدم میزدی و فردا معجزه از اندیشه می آفریدی؟ یا شبی تا صبح دعا میکردی؟

 من غمی عجیب دارم ، عجیب اما فراگیر از جنس این روزها .

شما اگر چشمی به دنبال اراده ات بود چه میکردی؟ مگر نه اینکه راه و چاه هم برایت کور است؟ مگر نه اینکه از دست رفتن فرصت آفریدن لبخندی بر لبی که برایت ناگفته هایی از غم به عمق سالیان دراز دارد به سرعت بر سر تو برف می شود  و پوستت را کهنه میکند؟ مگر نه اینکه اندیشیدن به افعال و هستی و رنگ افلاطون و سقراط کمرنگ میشود ؟ حتی لذت شبی زیر باران هم در ژرفای عجیب این غم غرق میشود آنچنان که باران و مهتاب و خون پاییز را نخواهی دید . آنچنان که وقتی بار دیگر تورا ببینند هیچ تلالوء و شوقی نیست فقط  کالبدی خسته از معرفت ناب میماند تا آنان که میشناختند بگویند " حیف شد، هنوز هم میشه شناختش "

اگر این شب شبی قطبی باشد و آن گل امید تو قبل از طلوع آفتاب بی رمق شادی بمیرد ، آنگاه چه میکنی ؟ اگر شما باشی  امشب نمی نویسی؟ من صمیمانه شما میگویم ، اگر شما بودی چه میگفتی؟

اگر بر فراز آسمان وارونه این جنگل کلاغ های کند  پرواز را  بی شرمانه  عقاب صدا می کنند ، اگر رفت و آمدی هست یا نیست ، پایین تر از افق مستقیم دید ، عقاب های بی پر و بالی که دیدنشان سر به زیری میخواهد هر روز از خود میپرسند که چرا کسی از ما نپرسید کلاغ نمی شوی ؟ شما بودی نمی پرسیدی؟

**********************************************

آنان که حکم میکنند آنانند که دور می ایستند ، آنان که صلاح بشریت را تشخیص میدهند آنانند که سلامتند و ایمن .

آنانکه به دنبال تمدید نفس، بی ادعا و ناشناس و ساده میدوند ، آنانند که گوشه چشم و دلشان هر دو با صلاحی که تشخیص داده شده خیس میشود!

خوی وحشی گری و خود درست بینی و زیاده خواهی هنوز تمدن را رنج می دهد ، هنوز بشریت از فقدان احترام متقابل رنج میبرد و مکاتب این رنج را از برای تحقق درستی و دوام خود به دیگران تحمیل میکنند.

 

***********************************************************

 

زندگی !

            بزن...

                     شیر یا خط

********************************

هی تو !

     چه تند میدوی

                 یک لحظه بایست !

.

.

.

 دوباره به من نزدیک می شود

                                  تا یکی شویم

                                                      اما...!

باز از من دور می شود

چه کار بیهوده ای

هر روز و هر ساعت این لحظه ها تکرار می شود

                                                 روی یک صفحه سیاه...!

کسی صفحه را بلند کرد

                      دوباره زمین گذاشت

ای کاش...

          ای کاش از دستش می افتادو آزاد می شدم

نه خدای من

          او باز مرا کوک می کند

                                  ساعت ۶ صبح

 

یادم باشد وقتی صفحه را عمود نصف کردیم زنگ بزنم...

نویسنده : صلیب نقره ای : ٢:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم