منتخب فیس بوکم

انسان متولد می شود تا بمیرد گویی در فاصله تولد و مرگ اتفاقاتی خواهد افتاد که ما بی خبریم.
روزی در پشت کامیونی خواندم (کاش زندگی دنده عقب داشت) ولی گویا ندارد.
معتقدم اگر زندگی دنده عقب نداشته باشد ولی می تواند تولدی دوباره داشته باشد می گویید نه؟ امتحان می کنیم!
**********************************************************
مادام العمر شدن مدیریت یک شخص در یک دستگاه باعث به وجود آمدن باندهای ثروت و قدرت می شود، اظهار داشت: دانشگاه آزاد نماد بارز باند ثروت و قدرت در کشور است.
.jpg)
کــدام سـمــت افق میدوند آهوها
در ایـن سکــوت مــعطر در ایـن هوای غریب
چقدر عاطفه باریده روی شب بوها
...
مـسافــران ســراسیــمه مــیرسـند از راه
کــبــوتــرانــه، غریبانه از فراسوها
ضریح، شعلهای از چشمهای ملتهب است
در ازدحـام فــروزان ایـن هـیـاهوها
و ابــرهــای اجــابــت بـــهـــانــه هـــا دارند
زمـان تــکیـه سرها به بغض زانوها
آری! روزگار غریبی است!
روزگاری است که ...بزرگراههای وسیعتر بنا کردهایم اما تنگنظرتر شدهایم؛
ساختمانهای بلندتر ساختهایم اما افق دیدمان کوتاهتر شده است.
...تنها به زندگی، سالهای عمرمان را افزودهایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان؛
تا ماه رفته و برگشتهایم اما حاضر نیستیم برای یک آشنا از یک سوی خیابان به آن سو برویم؛


یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره
یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه ،همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره
یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره
یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره
دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن واسش ،اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره
راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، با نشد ، با نداره
شعر از : مریم حیدرزاده
عصرانتظار
بسم یار
السلام علیک یا ابا صالح المهدی
بس که ماندم در حصار
انتظاری تلخ معلومم نشد
خوب من کی خواهد آمد
عصر آن آدینه را معنا کند.
................
آید آن روز که خاک سرکویش باشم ترک جان کرده و آشفته رویش باشم
یوسفم گـرنزند بـر سـر بالینم سـر همچو یعقوب دل آشفته بویش باشـم

آقا جانم باز منم آمده ام بگویم ،...سلام
.
آقا اجازه! آمده ام باز ، کنار سجاده ات
اقتدا کرده ام به تو ، بپذیر جان مادرت(س)
من ، خسته ام نشسته پشت درب ، خانه ات
یارب ! تا کی اشک بریزم به پای ، دردانه ات
.
تا کی؟ پیر شدم آقا ، در جوانیم
نقش بسته در خیال و آرزوهایم ، بودنت
من که هرشب ، دعایت می کنم ، " بیا "
آقا اجازه ! بگو ، چیست دلیل دیر آمدنت ؟
روزهای جمعه خیس ، از اشکهای من
شبهای جمعه بارانی ، از نیامدنت
بی تو دلها چه زود ، می شکند
عادت نکرده ایم به اینهمه ، نیامدنت
.
می ترسم ، از نفس هایی که بی تو ، می رود برون
حتی اگر نفس برود ، خبری نیست ، از آمدنت ؟!
باور ندارم زنده ام و تو نیستی در برم
آقا اجازه ! به خدا دلیل بودنم هست ، آمدنت
.
هر روز بیش از پیش ، دلتنگت می شوم
انگار قرار نیست تمام شود ، نیامدنت
از آسمان و زمین ، خجالت می کشم
تنگ است با همه وسعتش ، ز دیر آمدنت
.
آقا اجازه ! بگو ، من چه کار کنم؟!
تا تو نیز دلتنگ شوی از ، نیامدنت
سجاده تو هم خیس شده از اشک چشم من
ای صاحب حیا ، چرا نیست نشانی از ، رسیدنت؟!
.آقا اجازه ! " بیا " ما دلمان هی تنگ و تنگتر است
چشمانمان نیز سفید ، از نیامدنت
قول می دهم که دگر هیچ نگویم ، جز برای تو
قولی بده ، که بیایی ، در آخرین نفسهای ، عاشقت....
*******************************************
دل بی تو تمنا نکند کوی منی را
زیرا که صفایی نبود بی تو صفا را
ای دوست مرانم ز در خویش خدا را
زان پیش که رانند شهان خیل گدا را
باز آی که تا فرش کنم دیده به راهت
حیف است که برخاک نهی آن کف پا را
***********************************************

سلام آقا جانم
می گویند " چون تو بیایی غم عالم از دل برود "
می گویند چون تو بیایی بهار جاودانه خواهد بود و طبیعت همیشه سبز
می گویند چون بیایی آسمان با زمین آشتی می نماید و تمامی رحمتش را ساری لبان خشکیده زمین می نماید و زمین هر آنچه نعمت در دل دارد نمایان می سازد
می گویند چون تو بیایی علم و عقل کامل می شود
می گویند چون تو بیایی زندگی معنی می یابد و مرگ معنا
می گویند چون تو بیایی ......
آقا جانم ، مهربانم ، عزیز دلم ، محبوب بی بدیلم
می گویم چون تو بیایی چنان محو آمدنت می شوم که دلی نمی ماند
می گویم تو خود بهاری ، چون بیایی هستی محو خط سبز آمدنت می شود
می گویم چون تو بیایی رحمتی بر آسمان و نعمتی بر زمین
می گویم چون تو بیایی .....
آقاجانم ، حبیبم
دلم می خواهد ساعتها ، روزها ، سالها بر سکوی گلی درب خانه بنشینم به امید آنکه تو از کوچه ما بگذری
دلم می خواهد لحظه ای ، به اندازه بال زدن چکاوک ترسان ، همنشین سجاده ی نمازت گردم
آقا جانم
نکند براین آرزو بمیرم و دیدار میسرم نگردد که چون این شود امید شرمنده خواهد شد و از دل انسان کوچ می کند
آقا جانم
نکند لحظه ای که بیایی من غافل باشم که تمامی انتظار می میرد
آقا جانم
لطفا" ، وقتی می آیی مرا به یاد داشته باش ، که ، با تمامی بدیهایم ، چون به تو می اندیشم ، نیک و آسمانی می شوم ، مرا به یاد داشته باش ، که ، قلبم ، طپش از نام تو دارد ، مرا به یاد داشته باش ، که ، لحظه هایم ، هرگز خالی از تو نبوده
آقا جانم
مرا به یاد داشته باش ، مرا به یاد داشته باش ، که ، تو ، عشق و جان و هستی و نیستی منی ، تو را ، کمتر از خدا ، و ، بیشتر از ، هر وجودی ، دوست می دارم ، مرا به یاد داشته باش .....

******************************************

اگر چه هر شب بی تو شبی خیالی بود ولی بی تو در سینه شوروحالی بود
کنار سفره ی اشک شب گذشته ی من نبودی ای گل زهرا و جایت خالی بود

از انتظار خسته ام و یا دلم گرفته است؟
تو مدتی است رفته ای , بیا دلم گرفته است
نگاه سرد پنجره به کوچه خیره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است
گذشتم از هزاره ها در امتداد دوری ات
به ذهن من نمی رسد کجا دلم گرفته است
به چشم خود ندیده ام شکوه چهره ی تو را
شبی بیا به خواب من , بیا دلم گرفته است
تولدم مبارک-هفت اردیبهشت
نمی دانم ۷ اردیبهشت چه روزی بود...که من برای اولین بار چشمهایم رابازکردم.وای چه خبربود؟یک عالمه آدم بالای سرم بودند همه آنها باخوشحالی به من نگاه می کردند ومی خندیدند مثل این که آدم ندیده بودند.البته من هم تاآن لحظه آن هم آدم ندیده بودم.مثل اینکه به خوب جایی آمده بودم.یکی ازآن آدمها که سبیل پرپشتی داشت بعدازاینکه چند دقیقه همین طورنگاه کردناگهان مثل اینکه کشفی کرده باشد باعجله گفت :وای چه بچه ای انگاردارم بچگی خودم می بیننم.آن مرد سیبیلوبابای من بود .باآن سیبیل داشت اما خیلی دوست داشتنی بود.من برای اولین بار بابایم رادیدم.یکی ازآدمها که کنارمن روی تخت خوابیده بود من رابغل کرد وزیرچشمی به بابانگاه کردو باخنده گفت:فقط خداکندبزرگ شد مثل تو نباشد.ازحرف او همه آدمهای بالای سرمن زدند.زیرخنده ولی من اصلا نفهمیدم به چی خندیدند ی.او مادر من بود...همان اول فهمیدیم مادرم اهل شوخی وخنده است وازاین کارش خیلی خوش امد .مادرم خیلی مهربان بود .همه اش می خندید.یکی ازهم ان قدکوتاهرتر بود وموهایش را چتری داشت بااخم به من نگاه می کرد وگفت:من یک نی نی خوشگل می خواستم که موداشته باش این که موندارد.خیلی زشت است.اصلا ازاوخوشم نیامد...وازاین حرف هم خندیدند .کسی این حرفها رازد..بردارم بود.دلم می خواست می توانستم حرف بزنم آن وقت به او می گفتم که کی زشت است.حالافکر می کند خودش چقدرخوشگل است.تازه نمی داند که یک پسرمودب هرگز با یک شازده پسرکاکل زری این جورصبحت تمی کند.آدمهای بالای سرمن هی باهم حرف می زدند ومی خندیدنددیگر کم کم داشت حوصله ام ازدست آنها سرمی رفت وکه بالاخره یک خانم بامقنعه سفیدآمد وتوی اتاق گفت : خانمها وآقایان محترم وقت ملاقات تمام است..لطفابرویدبیرون.من اصلا نفهمیدم منظورش رانفهمیدم!وقت چی تمام است؟خانم مقنعه سفید که رفت بیرون همه ادمهای بالای سرمن هم یکی یکی خداحافظی کردند ورفتند بیرون.اصلامعلوم نبود که دارندکجا می روند.آخر ازهم بابا وبردارم بامامان خداحافظی کردند ومن بوسیدند وبیرون رفتند.ولی نمی دانم چرا من ومامان راباخودشان نبردند.داشتم نگران می شدم..اتاق ساکت شد.من ماندم ومامان.کم کم چرت گرفت وتوی بغل مامان شروع کردم به چرت زدن که یک دفعه همان خانم مقنعه سفیدآمد وتوی اتاق وبه مامان گفت بایدمن راببردوآمپول بزند.ازبس ترسیدم چشمهایم رابستم.کی خوابم برد.دیگرازدیروز چیزدیگریادم نمی یاد

سلام ..تولدم به خودم تبریک می گم...
سه روز دیگر تولدم است ومن بر خلاف همیشه که برای امدن ۷ اردیبهشت روز شماری می کردم.امسال دلم می خواهد لحظه هارانگه دارم ودریک جای دنج وخلوت بنشینم دفترچه این سال هایم را مرور کنم و بینم چه کرده ام و چه بایدمی کردم..انگار کمی ازفوت کردن شمع های بیست سه سالگی هراس دارم...انگار پشت سر نهاد این هم سال برایم پشت سرگذاشتن دنیایی است که میتوانستم سرخوشانه و بی هیچ قید وبندی دنیا را انگونه که می خواهم تجربه کنم و هراز چند گاهی از راهی که گمان می کنم درست تراست بروم...در چند سال اخیر از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی بیرون گذاشتم همیشه بسان مسافری بودم که کوله اش را در دست گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ویا شاید بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از چند وچون زندگی سر در بیاورد..اما حالااحساس می کنم که نه سفر به پایین رسیده باشد که من همیشه مسافرم وگمان نکنم هیچ جا مقیم شوم.اما انگار باید از میان این همه راه که رفتم و امد چندتایی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پیش حس درونی مرابه رفتن دعوت میکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به مرداب.من همیشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار ست ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بینند گوش هایی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختیار دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامشنباید چشم ها رابست وبدتر از ان اینکه تنها باشی ودست هایت ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...باید ریشه رنج و سیاهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...باید قدم ها را اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور امید در قلبم زنده نگه دارم ...نباید هیچ وقت از پا بنشینم و گمان کنم که زندگی به پایین رسیده...فردا روز دیگر است وروزی که من باید با دست های خودم ازنو بسازمش ویادم باشد که جهانی دیگرممکن ست ودنیا همیشه همین طور نخواهد مانند........در شناسنامه ام نوشته شده به خط خوش تاریخ تولد:هفتم اردبیشهت. صلیب نقره ای
********************************************************************

هفتم اردیبهشت مناسبتی که شاید فقط واسه من یه مناسبته و واسه بقیه چندان مهم نباشه!بله , امروز روز تولد منه !امروز من رفتم تو 2۴ !...هیچ احساسی ندارم !..از الان دارم به جشن تولد سال بعد فکر می کنم . نمی دونم من جشن تولد دیگه ای هم دارم یا نه؟ نمی دونم تا سال بعد زنده می مونم یا نه؟دارم فکر میکنم سال بعد کیا تو جشن تولد من شرکت میکنن ؟! یعنی سال بعد هم کسی پیدا میشه که به من هدیه بده و تولدمو تبریک بگه؟نمی دونم چی شده ؟ تاحالا نشده بود اینقدر منتظر رسیدن روز تولدم باشم !یه سال دیگه هم گذشت . سالی که با سالهای قبلی خیلی متفاوت بود . با آدمایی آشنا شدم که فقط به خاطر خودم باهام دوست شدن. آدمایی که با دورویی و دورنگی فاصله زیادی داشتن.آدمایی که چششون به معرفتم بود نه به .............
اصل مطلب اینه که میخواستم بگم : هرکی یه روز تولد داره , روز تولد منم امروز بود ! واسه همین فقط میگم :
Happy Birthday silvercross ( NoBody )
*
ولد، یعنی یقین ِظهورِ عکس ِحضور.
پس از مدتی تأخیر، این بار برّاده ها را به یاد یک دوست گمشده در غربت خاصّ تولد نوشتم چه که باور دارم هر تولد زایش جهانی تازه است.
* تولد یعنی پایان قطعی مُهلت حکم تخلیه ی لازم الاجرای قوانین طبیعت برای مستأجرِ تنبل ِخانه ای امن.
* تولد آغاز نیست، مرحله ای از تداوم بازی حقارت بار ولی پر لذتِ مشیّت و تقدیر است.
* تولد در سکوت، یعنی فریاد بی کسی و غربت.
* بعضی ها در بزنگاهی از تاریخ به دنیا می آیند که همینطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل.
* هر تولد، واجد سهمی معین در هستی است که اغلب زودتر رسیدگان بالا کشیده، نمی دهند، البته گاهی همه را یک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسیده می دهند.
* مرگ، تولدِ برعکس به داخل رحم گور است.
* درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.
* وقتی کسی از درِ اتوبوس تولد وارد زندگی شد، کسی در انتها از در مرگِ آن پیاده می شود.
* تولد، یعنی خروج با زور، همین! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض.
* با هر تولد، نطفه ی درد عشقی تازه جوانه می زند.
* هرتولد، یعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل.
* هیچکس نیست که در لحظه ی مرگ یاد تولد نیفتد.
* در لحظه تولد تکلیف آینده بعضی روشن می شود و بعضی تکلیف گذشته شان.
* هرکس تکلیفِ جنسیتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغییر دهد.
* تراژیک ترین وجه تولد آن نیست که تو متولد می شوی، این است که متأسفانه دیگران هم متولد می شوند.
* در زندگی هرکس معمولاً راست ترین سخن، تاریخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.
* همگان چه بخواهند و چه نخواهند منتقد متولد می شوند.
* پیوسته تولد، تنها تولد از خود زندگی شیرین تر است.
* چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بین تولد تا مرگ هزار بار طول تاریخ را زندگی کنند!
* بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.
* مادر در لحظه تولد بخشی از وجود خود را با رغبت واگذار می کند، فقط برای اینکه در ادامه زندگی انگیزه ای برای نگرانی، دلهره، عذاب و سرگرمی داشته باشد.
* عجیب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی دیگر و از طریق کسانی دیگر متولد شوند.
* بعضی فقط برای این رنج تولد را متحمل می شوند که بیرون از رحم می توانند بدون دردسر سیگار بکشند.
* تولد از همان اول محصول یک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است.
* این چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزدیک شوند ولی از آن دور می شوند؟
* همه از بدو تولد بازیگرند ولی فقط معدودی موفق به کسب کرسی صدارت می شوند.
* آنانکه فکر می کنند با حقیقتِ در مشت متولد شده اند در زندگی بهتر و بیشتر از دیگران آن را قلب می کنند.
* همه متأسفانه بعد از تولد کس دیگری می شوند.
* کسانی هستند که معلوم است ازخیلی سال پیش از تولد تا دم دانشگاه رفته اند، این را ادعاهای پوچشان ثابت کرده است.
* نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق ندانند. از عشق فقط مختصری ادبیات متولد می شود.
* این خیلی بدیهی است که باید متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بمیری بازهم تا ابد متولد کنی!
* تنها موجودات ابله در مورد پیش از تولد ویژه ی خود کنجکاوی به خرج می دهند.
* موجوداتی که هفت ماهه به دنیا آمده اند، قطعاً حوصله زندان را ندارند، یا به آن پا نمی گذارند و یا حتماً از آنجا فرار می کنند.
* باور کنید، همه لیبرال متولد می شوند، بعداً فاشیست می شوند.
* من هم معتقدم بعضی با جفت شیطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن یکی را تا زمانی که به قدرت نرسیده اند رو نمی کنند.
* به همه متولدین فروردین به اندازه کافی امکانات و فرصت بدهید، مطمئن باشید دیگر به متولدین در نوبتِ یازده ماه بعد نیاز ندارید.
* مرگ مالیات زندگی و تولد وامی کوتاه مدت با سود بالا و کمر شکن تا لحظه ی مرگ است.
* پول قطعاً تا پیش از تولد به هیچ دردی نمی خورد.
* تولد تنها یکی از دلائل ده گانه ی هم آغوشی است ولی تنها علتی است که هر گز فراموش نمی شود.
* همه تا پیش از تولد به راحتی بی عدالتی را تحمل می کنند اما بعد از تولد مجبور می شوند تحمل کنند.
* فاشیست ها فقط انتقام تولد بی موقع و نامناسبِ خود را از دیگران می گیرند.
* سانسورپذیترین پدیده ی هستی احتمالاً فقط همین تولد است، قبل و بعدش اتفاق خاصی نمی افتد که قابل سانسور باشد.
* هرکس در زندگی لااقل یک بار هم که شده خود را برای تولد بی موقع سرزنش می کند.
* اگر این تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.
* باور کنید تنها فرق من و پسر آقای سرمایه دار در تاریخ تولد است، مابقی هر چه هست فقط شایعه است.
* نمی دانم چرا بسیاری با اینکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آیند.
* دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نیست.
* بعضی متولدین خوش شانس بی شک از یک سقط جنین احتمالی در رفته اند.
* بعضی فقط برای این متولد می شوند که سرنوشت بشر را عوض کنند والا کار دیگری ندارند.
* بهترین شیوه ی سرگرم کردن عامه مردم نپرداختن به روح تولد است.
* فقط آدم های بدبین اغلب یازده ماهه به دنیا می آیند.
* این تاریخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند!
* بعضی تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!
* تولد تنها تصمیم شورائی است که فقط دو نفر عضو دارد.
* اگر دوباره متوّلد می شدم بازهم نمی دانستم چه کار کنم!
* زندگی شوخی بسیار زشتی است که درست در همان لحظه ی تولد با آدم می کنند.
* برای داشتن یک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی!
* موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بیمارستان می گیرد.
* تولد فی نفسه مؤید بهترین نوع دمکراسی جمعی است.
* ای کاش فردا متولد شده بودم.
* تولد، سرآغاز یک چرت طولانی است، بین خواب بعد از زایش تا لحظه ی بیداری مرگ.
* تولد هیچ احتیاجی به مرگ ندارد ولی مرگ به تولد سخت محتاج است.
* شاید بعدها معلوم شود که بزرگترین هنر بشر همین تولد کردن بوده است.
* نمی دانم چرا بعضی با دلیل و مدرک بدهکار متولد می شوند و بقیه بی دلیل طلبکار؟!
* من، یعنی خودم به اضافه ی تولدم!
* تاریخ و محل تولد تنها هویّتی است که نمی توان منکرش شد.
* تولد، تنها یکی از تصمیم هائی است که بدون جلبِ نظر ما می گیرند.
* بامزه ترین ایام زندگی همین چند لحظه فاصله بین تولد و مرگ است، حیف که به آدم یاد آوری نمی کند متوجهش شویم.
* اختلاف عقیده تنها میراثی است که هرکس با خود از دنیای پیش از تولد می آورد.
* چرا هیچکس دوست ندارد خاطرات پیش از تولد خود را بازگو کند؟
* تولد، یعنی آغاز اجبار به پوشیدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس.
* اولین هدیه تولد هر کس تنها یک " نام " است.
* من متولد شدم، پس هستم!
* اصلا جای نگرانی نیست، ما متولد شده ایم، راحت باشید!

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

