آخرین اپ 89

به اسفند که می رسیم تازه تلنگری بر شیشه روحمان می خورد و در می یابیم که در خواب بودیم و سالی دیگر به انتهای خود نزدیک شده است .
روزها و هفته ها و ماهها چنان شتابان می گذرند که باورش مشکل است . انگار نسیمی آمد و گذشت.
می گویند از حضرت نوح (ع) که بیش از هزار سال عمر کرد پرسیدند دنیا را چگونه دیدی؟ جواب داد مانند یک کاروانسرای دو در حال تصور کنید با این عمرهای کوتاه ما دنیا چگونه خواهد بود چقدر باید قدرلحظه ها را بدانیم تا بتوانیم به همه آنچه می خواهیم برسیم. چقدر باید قدر یکدیگر را بدانیم تا از بودن در کنار هم لذت ببریم.
دنیا هنگامی زیباست که زیبا زندگی کنیم زیبا بیندیشیم و زیبا حرف بزنیم .حیف است که این فرصت کوتاه و عمر دو روزه را با کینه و حرص و طمع و نا مهربانی تلخ کنیم . اصلا بزرگترین فلسفه عید نوروز و عیدهای دیگر همین است که تغییری در زندگیمان به وجود آوریم و به سوی روشنی ها و خوبی ها برویم.
باید تغییر کنیم نه در ظاهر بلکه در باطن. از همین الان باید برای این تغییر خیز برداریم و از خدا بخواهیم به ما توفیق دگرگون شدن را عطا کند چون اوست که متحول کننده قلبها و جانهاست.
خوب است روزهای پایانی سال روز های حسابرسی باشد. باید از خودمان حساب بکشیم و ببینیم چقدر سود کرده ایم و به چه کسانی زیان رسانده ایم و صد البته که زیان معنوی در اولویت قرار دارد در این دایره باید از خودمان بپرسیم چه دل هایی را شکسته ایم و چه روحهایی را آزرده ایم و چگونه می توانیم به ترمیم آنها بر خیزیم. باید ببینیم از رنج و محنت چه کسانی غافل بوده ایم .
ماه بهار می تواند مقدمه ای باشد برای سبز شدن و به معنای واقعی کلمه به استقبال بهار رفتن.
دعا کنیم نزدیک تحویل سال هیچ آرزویی نشه هیچ وقت محال وقتی میخوای بشینی پای هفت سین بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین
****************************************************
روزهای آخر اسفند همیشه صحبت اینه اگه دلخوشی نباشه هیچ کجا بهار نمیشه
******************************************************************

مدرسه ها تعطیل شدند.شاید یکماه.خیابانهای شلوغ ورهگذران سراسیمه....دارا وندار.لابد به تفنن یا برای خرید آمده اند.اما هرچه باشد یک ذائقه ی مشترک بین همه ی آنهاوجود دارد:انتظار برای تحویل سال..من روزهای مانده به عید (از بیست اسفند تا روز عید )را بیش از خود عید دوست دارم.شاید مثل دوست داشتن پنجشنبه باشدونفرت از روز جمعه.نمی دانم.شاید این اشتباه باشد.بگذریم. بیاد سالهای دور می افتم.لحظه ی سال تحویل.لباسهای نو.مادر پدر خواهران وبرادران.اسکناسهای 5تومانی و10تومانی .نو وتا نخورده که ارزش یکسال پول تو جیبی مارو داشت.شمردن عیدیها.سفره یپهن شده هفت سین.ماهی تنگ بلور.آینه قدیمی .قرآن خطی.سبزه های باروروتازه.پنجره یچوبی باز و به باغ دایی بوی خوش علفهای نورسیده .شکوفه ها برگها.مستی مستانه گنجشکها.لانه ی قدیمی پرستوها برسر در باغ دایی.دختر دایی ها...(که چقدر دلتنگشان شده ام...)به رخ کشیدن عیدی ها ولباسها.یکدست کت وشلوار شیری خوشگل وکفشهای قهوه ای وعمه که میگفت تو دیگه شوهر "زهرا خانوم"شده ای.ویکبار مرا به گریه انداخت.چه زود باور بودم من.من اما در آرزوی کودکی ام(شاید سال سوم دبستان)دوست داشتم زنم دختر دایی "ز" باشدونشد وروزگار او را در دامن دیگری انداخت ومرا ومرا ومرا...ای وای..... می روم دورتر.میزنم بیرون از خانه از پنج دری که انگارروزهای عید شده مثل مغازه ی آقای اصلاحی توی بازار.انواع شیرینی..باقلوا..تخمه وآجیل،پشمک والبته کلوچه ی منحصز بفرد کاشان برای روزهای عید... برگه ی آب زده ،آلبالو خشک آب زده آبزرشک و...مادر می گفت اینها رو بهتون می دم که اگه آجیل زیاد خوردید رودل نکنید.من چقدر آب زرشک رو دوست داشتم. پیش ازعید ها –یکی دو روز مانده به عید-حمام عمومی .اون روزها تک وتوکی حمام توی خونه ها پیدا می شد.خونه ی قدیمی ما سر شوره داشت اما حمام نبود.می رفتیم به حمام عمومی .نمره. ورودی همهمه یگنگ آدمهایی که بای پاکیزه شدن می آمدند.همیشه این همهمه را دوست داشته ام.فضای آکنده از بخار حمام با گرمای مطبوعش واب داغی که بدن نازک بچه ها رو قرمز می کرد. از 4سالگی آقا جون به مادر تشر زد که –این بچه باید با خودم بره حمام مرد شده واین خود فلسفه وحکایتی داشت- مردهایی که حمام را بهانه ای - برای شوخی های مردانه ولیچارها ومتلک هایی که اون روزها من ازشون چیزی سر در نمی آوردم –می کردندولابد اوفات تفریحی بود که باید گذرانده میشد. از همه جور قشری هم می امدند.حمام تمیزی بود بعنی اقاحیدر مثل شیشه یبلوری بهش می رسید. ورودی یک ظرف سبزه مزین به چراغهای کوچک چشمک زن ظرفی پر از شیرینی که البته آقا جون منواز ناخنک زدن به آون برحذر داشته بود.همه وهمه نوید می دادند که عیدی آقا حیدر محفوظ... نفس گرفته وگرم از حمامی که باندازه ی یک سال مرا تمیز میکردوآبزرشک خنکی که لیوانی 2ریال لاجرعه بالا میکشیدیم وانگار که سبک شده ایم... شب عید تا صبح خواب نبود لباسهارو بالای سرمون میگذاشتیم...وفردا صبح آغازدوباره ییک ورق از زندگی ..زندگی که مار ا می برد رو به آینده..هنوز در آغاز فصل های ساده یزندگی بودیم.هنوز دلمان صیقل محبت داشت.هنوز بذر نادانی وکینه در این دشت نریخته بودیم.هنوز تنهایی برای فرار از بودن با یک انسان ،ما را از انسانها فراری نمی داد.همنوز کاسبکارانه وطلبکارانه به زندگی نگاه نمی کردیم.هنوزآنقدر حسابگر نشده بودیم که با کمال رضایت عیدیهامان را با هم قسمت کنیم.همنوز زندگی روی دیگرش را به مانشان نداده بود. آینده آبستن حوادثی بود که تنها لذت زندگی مارا کودکیمان تشکیل میداد.هنوز بر سر سفره نشستن یک تکلف نبود.بوی زندگی بود وعطر بودن....کاش می شد همیشه در کودکی ماند...عاقل نشد..بچه بودوزندگی کرد.... روز عید در اتاق پنج دری شوری بود وغوغایی.ولوله یبچه هایی که می دویدند. دور حیااط زیر درختها یبا برگهای تازه رسته وشکوفه های سفید دنبال هم کردن.گاه میشد رقص نور را که روی مواجی آب حوض وسط خانه به سقف ایوان می افتاد را دید. ماهی های قرمز درون حوض.آب تمیزی که مثل نقره بود.(زندگی در آن روز صفی از نوروعروسک بود). سفره یپرمهر هفت سین روایت زیبایی است از زندگی دوباره امید برای فردایی زیبا .هشتن هرچه تاریکی در سال گذشته وداشتن هرچه زیبایی در سال نو... یاد ماهی های تنگ بلور می افتم.چقدر با هم رقاصی میکنند.شور عید در ذره ذره حیات پیداست.. عید برای من سوار بر موج خیال ورسیدن تا اوج لذت بود.زیبایی زندگی در روزهای عید وبیرون ریختن هرچه بذر کینه ونامهربانی مثل دلهای کودکیمان...کاش میشد این روزها هم مثل روزهای کودکی دلی داشته باشم مثل تنگ بلور....
******************************************************************

اخرین حرف ٨٩ من(لطفاحتما بخوانید)
سلام خوبید؟خوفی؟خوشید؟داره سال میاد...چندروزمونه؟...دوستان مهربانم نازنینان جوانم .توی سال جدیدبیاید مهربان باشیدباخلق ..یاد ضعیفان یتیمان ومریضان و....ای ان که بسترنرم داریدوخونه گرم داریدیاددیگران باشید...سال نو بازیه عالمه لبنخند ودلهره وشادی واضطراب تومشتون...مشتوبازمیکنید وبه هم جامی پاشین..سال نومیشه..زندگی نومیشه..دلامون تازه میشه..عشقامون درخشان میشه..چشامون پرمحبت..دستامون گرم میشه..جاده زندگی زیرپامونه جاده نه چندان هموارزندگی زیرپامونه تا مابا همدیگه هموارش کنیم وپیش بریم وپیش بریم...خدای بزرگ کمکون کن واونچه روکه خودت صلاح می دونی .برامون مقدورکن.....راستی دوستای مهربونم غنچه گل سرخودیدید..شکوفه هادید...بازشب سال نو سبزی پلو باماهی...جای بچه های خیابونی هم خالی....خدایا!سال پیش سال نسبتا خوبی بود... ازت ممنون..کمک کن تاامسا بتوانیم عاشق ترازهمیشه بامردم رفتارکینم...یادمون باش نیکی چیزیست که بیش ازهرچیزدیگرمردم راخلع سلاح می کند!.حسد ورزیدن علامت بارزبی لیاقی ست.اگرمی خواهی خوشبخت باشی..برای خوشبختی دیگران بکوش..ای هازندگی وقرآن به من یادداد...سلام عشق..سوء تفاهم زمان ..سکوت وتفاهم وخنده یک دیداردیگه دراین کره زمین...وبازم ازعشق میگم که بدون هیچ تکراری..خیلی سخته که همیشه تازه باشی وتازه بگی..ولی من بودم...وبازهم ازعشق به خداو...می گم...من یک چیز فهیدم اگرکسی دوست داری اورآزادبگذاراگرمال تو باش برمی گردد وگرنه..بدان ازاول هم مال تو نبود...دلواپسی ندارم ، تا که علی یارتون دستهای پاک این امام ، همیشه همراهتون دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره دل آدم از روزگار بی اختیار میگیره دست علی سپردمتون ، تا بدونی دوست دارم تو دست پاک این امام از دل و جون میزارمتون
سلامی به سبزی سبزه ، به سرخی سیب ، 
به سپیدی سیر ، به دلپذیری سماق ،
به شیرینی سمنو به دلچسبی سنجد
و به استحکام سکه !!!
....
چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد ،
" یا مقلب القلوب و الابصار"...
" حول حالنا الی احسن الحال"
ولی فقط برای دیدن همین چند لحظه
و شنیدن همین چند واژه چه مشتاقیم !!!
....
***************************************************************************
و سلام بر روزی که شکوفهی زیبای خداوند شکوفا میشود
بهار نزدیک است؛ دلهایتان بهاری باد
بهار که میشود؛
نگاه کوه و دشت و صحرا، منتظر طراوت و شکفتن و رویش است.
بهار که میشود؛
ابرها هم گریههای بهاری سر میدهند، برای خریدن ناز زمین.
بهار که میشود؛
گل و شکوفه و سبزه یادشان میآید که هر مرگی را رستاخیزیست.
بهار که میشود؛
دریا آرام موج میزند به ساحل، تا تلنگری زده باشد به ماسههای سرگردان ساحلنشین.
بهار که میشود؛
پرستو باز میگردد، تا بسازد ویرانهای که بهار گذشته ساخته بود، برای ویران شدن تا بهار آینده.
بهار که میشود؛
آغاز میشود سالی که شروع کند، ورق زدن تقویم را تا پایان.
و بهار که میشود؛
کوه و دشت و صحرا و ابر و گل و شکوفه و دریا و پرستو و تقویم و زمین و زمان؛ چوبخط خود را خراش دیگری میدهند از گذشت یک سال دیگر تنهایی.
بهار که میشود؛
نوروز به یاد میآورد، که بهاری نیست، تا بهار آفرین نیاید.
بهار که میشود؛
بهار، بی بهار جان و دل، رنگ پاییز دارد.
السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
******************************************
بهار که می آید، می روند؛ همه شان با هم: بال در بال. راز پرواز را می دانند، در گستره آن لاجوردی بی کران.
بهار که می آید، می رویند، همه شان با هم: جوانه در جوانه. راز رویش را می دانند، در پهندشت این سبزِ بی انتها.
بهار که می آید، جاری می شوند، همه شان با هم: قطره در قطره. راز جاری شدن را می دانند: از دل آن سنگ های سخت تا آن آبهای آبیِ نامتناهی.
بهار که می آید: می بارند: دانه دانه...
بهار که می آید...
خدا گفت: بهار، بهانه رفتن است، بهانه رویش، بهانه جاری شدن، بهانه باریدن...پرستوها رفتند، جوانه ها روییدند، چشمه ها جاری شدند، بارانها باریدند، تو امّا هنوز ایستاده بودی.
گفتی: «بهار که بیاید دیگر رفتهام، بهار بهانه رفتن است، ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزههای طلب، گیرم که ماندم و باز بال بال زدم: توی گِل و گذشته، توی خاک و خاطره، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم: بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟»
اینها را گفتی و آمدی تا میقات، تا آستانه بال بال زدن، امّا نپریدی! چرا؟ همه منتظر بودند پروازت را ببینند، اوج گرفتنت را و رویشت را. جاری شدنت را و باریدنت را. اوج نگرفتی، نروییدی، جاری نشدی، نباریدی. چرا؟ تو نپریدی و فرشته ها به خدا خندیدند، او امّا فقط گفت: من چیزی می دانم که شما نمیدانید.
سالهاست که در میقات ایستادهای، بهارها میآیند و میروند و تو هنوز همانجایی، هنوز بال بال می زنی امّا بالهات یارایِ پرواز نیستند. بهار دوباره دارد می آید، همه منتظرند، این بار چشم هات را ببند و فقط بگو: یا محوّل الحول! حوّل حالی الی احسن الحال!
...

5 سالگی
به نام او ...
خیلی ساده و مختصرو کاملا تلگرافی !
خبر از این قراره :
صلیب نقره ای شش ساله شد !
درست شش سال پیش در چنین روزی صلیب نقره ای شروع بکار کرد( تقویم تاریخ !! )
... و چه دوستای گلی پیدا کردیم .
ممنون از همتون .
به امید موفقیت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صلیب نقره ای)
********************************************************
http://silvercross.persianblog.ir/archive/ ـآرشیو من
**********************************************************
این روزا برزخی ام !...خیلـــــــــی خرابم ؛ داش آکل ....یه چیزائی می بینم ؛
انگــــــــــاری خوابم داش آکل !..قیصر اونروزا ،.به خونخواهی فرمون میومد ،
خود فرمون شده ام من گلی امروزداش آکل ....اونیکه اون قدیما ؛
یه تهرونو ســــــــیاه میکرد ؛سرچهارراه شده امـــــــــروز :حاجــــــــــی فیروز ؛ داش آکل !آدما مشتی بودن ؛نا کس و نا لوطی نبود ؛ولـــــــــــی امروز لوطی بازی ؛توی قصه س داش آکل !زیر بازارچه تا چارسوق و سنگلج
اسم تو ؛ تو همه جا ورد زبون بود :داش آکل .پای هم آدما وامیستادن و مشتی بودن .معرفت تو رفقا ،خیلی کلـــــــــــــــــــــون بود ،داش آکـــــــــــــــــــــــــــــــــل .اونروزا سید ما ،واسه خودش قدرتی بود ؛حالا قدرت شده : پول و سکه و زر ! داش آ کل .مرد و مردونگی وجدی نگیر که قصه بود !توی طوقــــــــــــــــــــیتو گوزنــــــــــــــــــــــهاتوی قیصــــــــــــــــــــر،داش آکــــــــــــــــــــــل .
**************************************************************

حرف دل با علی ابن موسی الرضا ...
چند لحظه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست. صحن خلوته خلوت خلوت .
یه زائر تنها نجوا می کنه ، یکی دیگه هم یه گوشه نماز می خونه ، نسیم خنک همه فضای صحن را به هم وصل می کنه .
عطر نماز با ذکر و نجوا که با هم مخلوط می شه ، یه صدایی صدای گریه ای ، نه ، ناله ای بلند می شه. همون جا نشسته ، سرش پایینه ، خودشه .
دل ، یه دل خسته ، یه دل شکسته ، غریب و تنها شروع می کنه به حرف زدن . صدای ناله اون توی صحن خلوت می پیچه .
( آره ، می دونم که بین همه دل ها من از همه سیاه ترم ، پوسیده ترم ، از بی آبرویی خجالت می کشم سرم را بالا بگیرم . می دونم خیلی حقیرتر از اون هستم که باهات حرف بزنم. جسارت کردم و اومدم پیشت . می دونم خیلی بزرگی ، مهربونی ، پر از رحمتی و به حرف های من گوش می دی. همین قدر برای من کافیه . دیگه داشتم خفه می شدم ، این تنها راهی بود که داشتم . تو من را خوب می شناسی . واسه همین مطمئنم نمی تونم بهت دروغ بگم. یادته وقتی به دنیا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .
خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاکی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .
من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یک به یک برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یک روز یک دسته مهمان اومدند . نمی دونستم کی اند و چی اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مریض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست های کثیفشون روی دیوارام یادگاری می نوشتند . هر روز که می گذشت مهمان ها سیاه تر و کثیف تر می شدند . مهمانی ها ادامه داشت . کم کم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . کاشکی می دونستم این مهمان ها از کجا می یان و چرا مریض اند . اصلاً نمی دونم چرا اومدند توی حریم من . توی حریم پاک خدا .
دل های سلیم بهم گفتند پرهیز کن . گفتم اشکال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون کردند . کلید اون را پیدا نکردم . یادته گفته بودی اگه نیکوکار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به کسی اخم نکنم ، خدا من را دوست داره . اما من یادم رفت . وای به حالم که همه دل ها را از خودم رنجوندم .. وای به حال من که خودم را اسیر کردم . هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فکر خودم نبودم ، به فکر هیچ کس دیگر هم نبودم .
یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیکار می کنی ؟ تو مال منی . من دوست دارم . کجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو که اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟
ز خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم . گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . زنجیرم کرده بودند . قفل ها آهنی بود و سنگین . من کلید نداشتم . یاد دسته کلید افتادم . همون دسته کلید که خدا گفته بود هروقت قفل شدی با کلیدهای اون قفل ها را با کن . اما من گمش کرده بودم ، من دسته کلیدهام را فروخته بودم . باید یه کاری می کردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بسه دیگه ، دیگه نمی خوام باهات باشم . خواهش می کنم هر چیزی را نبین . بهم پوزخند زد و گفت : دل بیچاره! دیگه دیره . اون ها سیاهت کردند . بهت قفل زدند . حالام که رهات کردند . دیگه دیر شده . تو تنها موندی!
بغض کردم . رفتم پیش گوش . صدام را نمی شنید . هر چی فریاد زدم نشنید . داد زدم : گوش بسه دیگه . نمی خوام بشنوم . بهم گفت : خیلی گوش خراش شدی . حرف نزن . عصبانی شدم .
رفتم پیش زبان . کر شدم ، یه لحظه استراحت نمی کرد. گفتم : زبون می شه ساکت باشی ؟ بسه دیگه ، چقدر دروغ می گی ، غیبت نکن ، جواب خدا را چی می خوای بدی ؟ بهم گفت : تو اگه بیل زنی ، زمین خودت را شخم بزن . یه نگاه به خودت بنداز . پر از کینه ای ، پر از نفاق ، بخیلی ، حسودی و ... . گفتم : بیهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصیحت نکن ، افسار من دیگه دست تو نیست . درمانده شدم .
رفتم پیش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدی نکن ، خیر باش ، نیکی کن ، صدقه بده. گفت : بهت نمی یاد . من کار خوب بلد نیستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بیا و برگرد ، بدی ها را بگذار کنار . گفت : من بد نیستم . هر کاری کردم ، من نبودم . تو بودی ، تو کردی .
کسی باهام نبود . ترک خوردم . شکستم . باهاشون قهر کردم . با خودم و خدا هم .
گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتی اینجا نمی فرستادیم . سر راهم دوستای خوب می گذاشتی . منتظرم می موندی.
صدایی گفت : من بودم ، من گفتم . تو ندیدی ، تو نشنیدی ، تو نخواستی .
توجه نکردم . رفتم توی سطل پر از روغن سیاه ، پر از کثیفی ، پر از لجن . دیگه پیشه ام شده بود مردم آزاری . صبح به صبح می رفتم قفل و زنجیر برای خودم می خریدم و شب به شب می شمردمشون .
اما من تنها نبودم . کنار من و قلب های مریض ، اون دورترها قلب های دیگه ای هم بود ، قلب های قرمز و سالم ، قلب های پاک . اون ها را که می دیدم حسودیم می شد . می خواستم اون ها هم مریض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذیتشون کردم ... اما اون ها بهم لبخند می زدند .
چی شنیدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود این حرف ها را نشنیده بودم . عشق ...
وای ، من با خودم چیکار کرده بودم ؟ چی بودم ، چی شدم ؟
می شنیدم خدا هم بهم می گفت : دل برگرد . روح پاک من برگرد . سفید برگرد . تو خوشبویی . رنگ ایمانی . برگرد .
زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوری ؟ با چه رویی ؟
قلب های سلیم بهم گفتند : تو دسته کلیدت را گم کردی اما شاه کلید که هست . شاه کلید را بگیر و قفلت را باز کن . شاه کلید را که گرفتم ، توش عکس یه گنبد بود ، یه گنبد زرد ، یه پنجره فولاد ، یه عالمه دخیل و یه صدا ...! که می گفت : تو یه زائری! برو .
این شد که بارم را بستم اومدم اینجا . شاه کلید من! امام مهربون من! می دونم که صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می کنی . گفته بودی اگه دلت شکست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . حرفام دیگه تموم شده . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاک ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نکنم . قول می دم دیگه هر کسی را وارد حرم امن خدا نکنم . قفلام که باز بشه ، سیاهی های صورتم که بره ، پاک که شدم ، فقط می شم خونه عشق ...

امام من! رئوف من! کلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز کنی تا آخر عمر غلامتم . )
توی همین حال و هوا بود که دل خوابش برد . توی صحن دیگه هیچ کس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .
شاه کلید اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز کرد . دستی به سر و روش کشید . پاک و تمیزش کرد . پیش خدا براش دعا کرد . خیلی دعا کرد .
صدای اذان توی صحن پیچید : الله اکبر ، الله اکبر.
دل یهو از خواب بیدار شد . سبک شده بود . خالی شده بود . دیگه قفلی به پاش نبود . صورتش پاک و پر از نور شده بود . از شادی گریه اش گرفت . یه نگاه به گنبد طلایی انداخت .
گفت : امام رضا! امام رضا! حقا که شاه کلیدی . شاه کلید همه قفل ها . برای همه دل ها . قول می دم از این به بعد خیلی مواظب خودم باشم . قول می دم امانت دار خوبی باشم .
صدا اومد :اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساکت شد . با تمام وجودش فریاد زد : درود باد بر پیامبر و خاندان پاک و مطهر او ...........
اگر آن ضامن آهو بدست آرد دل ما را
به چشم آهویش بخشم همه دار و ندارم را

در جوار امام مهربانی ها اباالحسن الرئوف دعاگویتان هستم.
یاحق
**********************************************************
.jpg)
رضا جان… شما چه کرده ای با این دل ما… پدرم از پدرش و پدرش از اجدادم همه می گفتند ما همه چیز وجودمان از رضاست… چه حکایتی است که تمام نسل ما مدیون توست آقا… فیض الله جاری است در وجود شما… به قدمت قدیم ترین ممکنات و عظیم ترین حادثات… ما چه چیزی را نگاه کنیم که توقیع تو زیر فرمان اعطایش نباشد… آری… آقا تو در وجود ما چه کرده ای… پدرم اگر صد پسر داشت… روی هر کدام اسم شما را می گذاشت… علیرضا، حمیدرضا و … این چه رازی است و چه جذبه ای است که در حقیقت ما ریشه کرده است… شکوه عشق تو را نه من ، نه هیچ کس دیگری نمی تواند منکر شود… اگر سرمان بلند است به خاطر بلندی مناره های توست… و اگر سینه مان فراخ است از عطر پیچیده تو در صحن های حرم است… به باد صبا بگویید سحرها حرم آقا نیاید که شرمنده می شود… در جایی که امام عصر به نماز ایستاده است کسی سراغ باد صبا را نمی گیرد… مشک و عود و عنبر گدای عطر ضریحت هستند و… گویی حرمت دریای حیات است… و ما ماهی های افتاده بر خشکی… بر روی خاک گرفتاری ها به جان دادن مشغولیم و شمایی که با طلبت ماهی قرمز وجود ما را به بحر معرفتت دعوت می کنی… نفسمان گرفته آقا… ماهی کوچک غلطان بر خاکت را نجات بده…
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!
