آقای مسئول،

می دانی چند بار به پیشانی و صورتم سیلی زده ام؟… خدا وکیلی اگر نمی دانید تا آخر بخوانید اگر به صورت خودتان نزدید لا اقل دستتان می رسد بزنید به صورت آن بی وجدانی که نشسته بر کرسی مسئولیت و پابرهنه ها را زیر چرخ صندلی متحرکش له می کند… با آن پرستیژ گنده ای که به خود گرفته و از بالای عینک نگاهت می کند و گویی ارث پدرش را خورده ای… این چه بازار شامی است که پابرهنه ها را در آن سنگ می زنید… چرا با چوب خیزران به لب و دندان بازمانده های حسین حمله ور شده اید… کاش آسمان خراب شدنی بود و بر سرتان خراب می شد… کاش زمین شکاف بر می داشت و شما را می بلعید … این چه دستوری است که برای قتل پابرهنه ها با سکوتتان گرفته اید… فکر می کنید ما برده ایم… نظام اسلامی ما جای فرعون ها نیست… دولت اصولگرا یا اصلاح طلب یا به قول آن آقا مکتبی یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید این طور با پابرهنه ها معامله می کند؟ … حرف کدامتان را باور کنیم؟… درد دلمان را پیش کدامینتان بگوییم که تکفیرمان نکنید و ما را نفرستید دادگاه انقلاب… نظام مال پابرهنه هاست… چرا اینگونه با ولی نعمتان خود معامله می کنید… کاری ندارم که کسی خوشش بیاید یا نه… چپ و راست و غیره برای پابرهنه ها مهم نیست… مهم مرام روح الله است… مهم آن عشقی است که مردم به روح الله و آقا سید علی داشتند و دارند و شما بی همتان با گند کاریهایتان شعله این عشق را زیر دیگ مقام خویش آورده اید… وای بر شما… و وای بر من که تا به حال سکوت کرده ام… وای بر من که مستضعفینی در کنار من جان می سپارند و مشتم را گره نکرده ام که دندانهای آن مسئول بی غیرتی را که ادعای گنده دارد در دهانش خورد کنم… یک بار گفتم … بس اسست بازی با برچسب خامنه ای… راست و چپ نداریم… چرا هر گندی که می زنید می روید پشت سر نظام و انقلاب و ولی فقیه می ایستید… بیرون بیایید و مرد باشید و سیلی ملت را به جان بخرید… امیدتان را را بسته اید به سکوت آقای مظلوم ما… وای بر شما… وای بر شما که تا خرخره تان را با حقوق از کجا و ناکجا پر می کنید و بعد با یقه ای بسته راهی بیت رهبری می شوید که آمده ایم بیعت… غلط کردید که شما کارگزار نظام هستید… غلط کردید که شما سرباز مولایمان هستید…. شما را اگر یک جو غیرت در وجود بود وقتی دختران دم بخت پابرهنه برای نداشتن جهیزیه مجرد می مانند و از داغ ننگ خودکشی می کنند… وقتی به خاطر چند تا هزار تومانی پسربچه ها به جای درس روزنامه می فروشند و گل و کبریت و آدامس به دست می گیرند پشت چراغ قرمزها… وقتی خانمی آبرو دار ندارد برای بچه هایش چند کتاب و کیف و لباس نو بخرد و حاضر است برای لبخند نشاندن بر لبان این بچه ها تلخی ننگ را بکشد اما فرزندش بین همکلاسی ها احساس حقارت نکند… وقتی پیرمرد هایی که دیگر عمری از آنها گذشته است و خرج دوا و درمان ندارند و دست نیاز در پیاده رو ها بلند می کنند… وقتی جمع کردن بطری های فلزی نوشابه و رانی می شود ممرّ معاش خیلی ها… وقتی شکستن قند و پاک کردن سبزی و حبوبات و تسبیح نخ کردن و توپ ۴۰ تیکه ساختن با درآمد روزی ۲ هزار تومان می شود آرزوی زنان بی سرپرست … وقتی گریه های از روی گرسنگی نیمه شب های مادران قطره قطره می ریزد… وقتی پیاله آبگوشت خانه پابرهنه ها آب دارد و رب گوجه فرنگی و دریغ از گوشت… وقتی بچه یتیمی حسرت هفته ای یک بستنی و پفک بر دل می ماند… آقای مسئول… جناب مدیر محترم… جناب کارگزار… جناب انقلابی… جناب اصلاح طلب و جناب اصولگرا… جناب نماینده… جناب رییس… جناب سردار… آقای عالیجناب… حرامتان باد لقمه چربی که با بهره از آبروی همین مردم در گلو فر می کنید و شب آنچنان خرناس سر می دهید که انگار هیچ جنبنده ای گرسنه نیست و هیچ یتیمی اشک نمی ریزد… وای بر شما….

آقای آخوند… آقای دکتر.. جناب مهندس… آقای وکیل و نماینده… سفر به هپروت خوش می گذرد؟… در فکر اضافه کردن میلیون بر میلیاردهایت هستی یا به فکر گرسنگی پابرهنه ها… چرا یک طلبه باید به خاطر گند شما گنده ها انگ دزدی بخورد… ولی برای امرار معاشش انگشتر خانمش را بفروشد… چرا یک طلبه ساده که از قضا با هیچ مسئولی رفاقت ندارد باید موتور کش و مسافر کش شود و منتظر بماند فلانی یکی دو تومن نون حلال تقدیمش کند… آقای عمامه به سر… جناب شیخ… اگر گذرت می افتاد به پایین شهر لا اقل کمی متاثر می شدی… بدبختی ما این است که مردم شما را می بینند… شما که تا خرخره تان را از دزدی و حرام با کلاه شرعی پر کرده اید… بیچاره آن طلبه ای که روی پلکانهای حرم فاطمه معصومه روزی ۴ مباحثه می کرد و می گفت: روزه استیجاری هم می گیرم… چاره ای ندارم… مستاجرم… بچه دارم… حیثیت و آبرو دارم… چه کنم؟… افطاری چه می خوری رفیق، دو تا کلوچه… خدا لعنت کند کسانی را که نام علما را با حرکات سخیفشان بدنام می کنند… خدا این معاویه ها را به درک اسفل السافلین هدایت کند تا راحت شویم از لکه های ننگی که بدنه حوزه را به ضعف کشانده است… جناب دکتر شما چطور؟… تا به حال چند پابرهنه را بی ویزیت قبول کرده ای؟… چند بیچاره را برای یک عمل جراحی سرکیسه نکرده ای… آخر از چه کسی انتقام می گیرید؟ از پابرهنه ها… از نسل خودتان… شما چرا به این منش بی همتانه و بی غیرتانه برخی مسئولین نظر دوخته اید… رها کنید دم اسب اشرافیت را…
![]()
مسئولی که نان خشک و ماست نخورده باشد… یا خوره باشد برای تظاهر… یا به هزار کلک خود را خاکی جلوه می دهد و معبر اشرافیت است را باید سنگسار کرد… نه.. من در حکم خدا دخالت نمی کنم… و به سبک الله یکتایم فریاد می کشم: وای بر شما!… ای وای بر شما که نگران علوفه اسب های باشگاهتان هستید اما حتی نمی خواهید بدانید روزی چند بدبخت در این شهرهای بزرگ از گرسنگی بیهوش می شوند… اینکه شما نشسته اید بر کرسی مقام بی دلیل نیست… برگردید به روزهایی که پابرهنه بودید… یادتان بیاید در چند متر خانه زندگی می کردید… یادتان بیاید سوار کدام اتوبوس واحد می شدید و چند بار توسط رییس های بی وجدان تحقیر شده اید… وای بر شما… وای بر شما که پابرهنها را رها کرده اید… یادتان رفته کجا بودید… چه لباسی می پوشیدید و با چه لهجه ای سخن می گفتید… وای بر شما که یادتان رفته با نداری چگونه صورت خود را سرخ نگاه می داشتید و چگونه حسرت نداشته هایتان را می خوردید… برگردید به خویش… نگاه کنید عکس های کودکیتان را… برگردید پیش پابرهنه ها… عینک دودی و ماشین لیموزین برای تشییع جنازه شما زیباست… یا سیل پابرهنه هایی که با رفتن شما باران اشک می ریزند و حسرت مقام اخروی تان را می خورند… اقای مسئول مگر چند سال زنده ای… مگر چقدر فرصت زندگی داری… مگر چقدر می توانی با این سمتی که داری کلید حل مشکلات ملت باشی… بس کن این زیر و رو کشیدن ها را… بس کن این خود گرفتگی ها و تکبر ها را… بیا با یتیم ها… با فقیرها… با پیرمردهای دردمانده… با مادران غصه دار… لحظه ای بنشین و اشک بریز… قارون دنیا هم باشی… میلیردر دنیا هم که باشی… هیچ چیز لذت بوسه بر دست پینه بسته پابرهنه ها را ندارد… این لذت را از خود دریغ مکن…

کمی با خود اندیشه کن اقای مسئول… اگر بیکاره بودی و بیمه پشتیبانی ات نمی کرد… ثانیه ای می آمد و عزرائیل پذیرایت بود… یتیم هایت چه می کردند… همسر فقیرت چه می کرد… اگر کسی نبود که دست اینها را بگیرد چه می شد… فکر کن فرزندانت حسرت چه چیزهایی را می خوردند… فکر کن راه ممر معاش خانواده بی سرپرستت چه بود… آیا طاقت گرسنگی و تشنگی و اشک ریختن یتیم هایت را داشتی؟… به خود بیا… که دنیای مقام و ثروت و شهوت به هیچ کسی وفا نمی کند… به قول باباطاهر جز یک کفن بیشتر با خود نمی بری… چه زود و چه دیر… لباس من و تو یکی است… و جایگاهمان به یک اندازه است… برخیز از خواب غفلت… آغوشت را برای حل مشکل پابرهنه ها باز کن… در شهری که پر از معاویه و یزید است پرچم علی را بر دوش گرفتن سخت است… اما… شیعه یعنی علی وار زندگی کردن… آتش تنور را به صورت خریدن و مرکب یتیم ها شدن… آری… این ها اسطوره و افسانه نیست… هم علی حقیقت محض است… هم مرگ ناگهانی و بیچارگی و درماندگی … اهل الگو و اقتدا به مولا نیستی… لحظه ای تصور کن که بچهایت بی سرپرسست و یتیم اند… فقر تا آبرویت آمده است… و برای چند لحظه جای یک پدر دلسوز از دنیا رفته باش… لااقل فکر کن بچه هایت یتیم می شوند…

روزهای انتظار
خدایا!
به که واگذارم میکنی؟
به سوی که میفرستیام؟
به سوی آشنایان و نزدیکان؟ تا از من ببرند و روی بگردانند؛
یا به سوی غریبان و غریبهگان تا گره در ابرو بیافکنند و مرا از خویش برانند؟
یا به سوی آنان که ضعف مرا میخواهند و خواریام را طلب میکنند؟
… من به سوی دیگران دست دراز کنم؟ در حالی که خدای من تویی و تویی کارساز و زمامدار من.
…ای توشه و توان سختیهایم!
ای همدم تنهاییهایم!
ای فریادرس غمها و غصههایم!
ای ولی نعمتهایم!
…ای پشت و پناهم در هجوم بیرحم مشکلات!
ای مونس و مأمن و یاورم در کنج عزلت و تنهایی و بیکسی! ای تنها امید و پناهگاهم در محاصره اندوه و غربت و خستگی! ای کسی که هر چه دارم از توست و از کرامت بیانتهای تو!
…تو پناهگاه منی؛
تو کهف منی؛
تو مأمن منی؛
وقتی که راهها و مذهبها با همه فراخیشان مرا به عجز میکشانند و زمین با همه وسعتش، بر من تنگی میکند، و…
…اگر نبود رحمت تو، بیتردید من از هلاکشدگان بودم
و اگر نبود محبت تو، بیشک سقوط و نابودی تنها پیشروی من میشد.

**************************************

چشم هایم پر از اشک است مولا
اگر کسی اینجا نبود های های گریه می کردم آقا
به پهنای صورتم اشک می ریختم
و می گفتم اقای من بیا
به خدا بی تو ذره ذره آب می شویم آقا
آقای من جمعه قبل را یادتان که هست
من شما را نمی بینم کورم ولی شما که ما را میبینید
دیدید چقدر دوستتان دارم
دیدید مولاجان
می دانم که الان هم می بینید
این اشک ها که نمی گذارند صفحه کلید را ببینم گواه بر این اند
که می بینید
***********************************

از برگهای زرد شده، دل نمیبُرند
تقویمهای ما به خزان وصله میخورند
تقویمها اگر چه به فردا رسیدهاند
دیروز را همیشه به خاطر میآورند
امروز در جهالت دیروز غوطهور
دیروزها لبالب مکر و تظاهرند
دیروزهای دفن شده در غرور خاک!
تقویمهای خالی، از این روزها پُرند!
دلها شبیه دخترکان سیاه بخت
در گور سینهها همگی خاک میخورند
در تنگنای مخمصهای تلخ ماندهاند
تقویمهای گیج که از خویش دل خورند
در انتظار رؤیت یک منجی زلال
هر هفته رو به دیدن جمعه میآورند
تقویمهای پر شده از جمعه،فصل فصل
چشم انتظار منجی فصل تبلورند
منجی پیمبری که بیاید جلا دهد
بر این همه نگاه که مسخ تنفرند
پیغمبری لباس امامت به پیکرش
با او تمام آینهها در تکثرند
در انتظار آمدنش جمعههای ما
آیینه وار منتظر یک تلنگرند
موعود آب و نور که تقویمهای ما
با او ز برگهای - چنین - سبزتر پُرند!
(علی اکبر زاده)
**************************************************************
ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری کی از مسیر کوچه قصد عبور داری؟ ******************************************
چشم انتظار ماندم، تا بر شبم بتابی
ای آنکه در حجابت دریای نور داری
من غرق در گناهم، کی می کنی نگاهم؟
برعکس چشمهایم چشمی صبور داری
از پرده ها برون شد، سوز نهانی ما
کوک است ساز دلها، کی میل شور داری؟
در خواب دیده بودم، یک شب فروغ رویت
کی در سرای چشمم، قصد ظهور داری؟

یا ضامن آهو!
با تو تجدید پیمان می کنم
و در شادی همه عاشقان و منتظران ظهور فرزندت
مهدی موعود (عج) ،
به شادی خواهم نشست و همه در کنار هم دست بر دعا خواهم برداشت و تمنای ظهور فرزندت را خواهیم نمود!
خدایا ظهور حضرت حجت بن الحسن را نزدیک بگردان!
الهی آمین
کی شود در ندبههای جمعه پیدایت کنم گوشهای تنها نشینم تا تماشایت کنم مینشینم گوشهای با دیده خونبار خود تا که از یک آشنا خواهم که دیدارت کنم هر شب از سویی تو را با نالهها میخوانمت تا به کی از سوز دل ناله ز هجرانت کنم چشمهای خستهام بارد ز هجرانت،حبیب آنقدر بارم ز دیده تا که پیدایت کنم هر دم از دل من گشایم عقدههای خویش را تا به کی از پشت در آهسته نجوایت کنم بیقرارم مهدیا از بهر دیدار رخت تا به کی از مادرم زهرا (س) تمنایت کنم
بارون

من تشنه ام ای ابر
باران میخواهم
من تشنه ی موجم
باران کفافم نیست
درمان درد من باران نم نم نیست..!
نه می بارد نه می خواند ترانه
خدایا روز و شب ها مان سیاه است
کجا رفت آن هوای شاعرانه
به جای آسمان، این خواهر من
......دلش ابری نگاهش اشکبار است
ببین قلب مریض آن یکی را
گلوی بی بی من سرفه دار است
هوا سرد است اما کو زمستان؟
زمستان برف دارد، حرف دارد
ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه
دیگه هر جایه دنیا برام مثل یه زندونه ببار بارون
که دلگیرم ببار بارون که غمگینم
خرابه حاله من امشب دارم از غصه میمیرم
***********************************************

دیروز وقتی زمین از اشک چشم آسمون خیس شده بود چشمای من تورو دیدن
دیروز وقتی سر کلاس نشسته بودم فرمولای فیزیک قشنگ تر از همیشه به نظر میومدن
دیروز مثل همیشه به انتظار آژانس دم در دانشگاه ایستاده بودم ولی انتظار از جنس همیشه نبود
دیروز خوب بود ولی امروز بهتره
تو هم دیدی؟
بابا می گه آسمون هنوزم دلش پره
ولی باید اعتراف کنم که اصلا از این بابت ناراحت نیستم
بذار بباره
بذار گریه کنه
چون وقتی اون گریه می کنه من سر حال می شم
بوی بارون و انار و برگ زرد
همه می گن پاییز اومده!
*******
باز هم آسمون ابریه . . . باز هم امید بارونی که هرچی انتظارش رو میکشم نمیباره
عاشق این حال و هوای آسمونم ولی چرا همیشه با یه دنیا حسرت نباریدن بارون جاش رو به هوای آفتابی میده ؟؟
چرا دیگه بارون نمیباره؟؟ نکنه دلهای آدما دیگه در اون حد نیست که بارون رو درک کنه ؟؟
مگه چه به سر آدما اومده ؟؟؟
خدایااااا . . . خسته شدم !! خسته شدم از این که تو خیابون ، ماشین ، اتوبوس ، خونه یا هرجای دیگه زل زدم به آسمون و انتظار کشیدم که خیسی بارون رو یک جای این زمین خشک ببینم. ولی دریغ از یک قطره بارون
دیگه کدوم بچه ی چهارم دبستان میتونه بفهمه شعر باز باران با ترانه یعنی چی ؟؟
میتونه بارون رو درک کنه ؟؟ اون هم وقتی مثل ما زیر بارون ندویده ، سر تا پاش خیس نشده ، سرما نخورده ، با بچه ها زیر بارون بازی نکرده ، آب بارون رو تو کاسه جمع نکرده
خدایا خسته شدم از این همه انتظار و حسرت
خسته شدم

*******************************

ببار بارون ببار بارون دلم از زندگی خونه
دیگه هر جای این دنیا برام مث یه زندونه
ببار بارون که دلگیرم ببار بارون که غمگینم
خراب حال من امشب دارم از غصه می میرم
ببار ای نم نم بارون ببار امشب دلم خسته است
ببار امشب دلم تنگه همه درها به روم بسته است
ببار ای ابر بارونی ببار و گونمو تر کن
مث بغض دل ابرا ببار این بغضو پر پر کن
نه دستی از سر یاری پناه خستگی ها شد
نه فریاد هم آوازی غرور خلوت ما شد
نه دلگرمی به رویایی که من هم بغض بارونم
نه امیدی به فردایی که از فردا گریزونم
که از فردا گریزونم ببار ای نم نم بارون
ببار امشب دلم خسته است

بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن
کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن
بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!