صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

بیت المال

۳۱شهریور آغاز هفته جنگ در کشور ما گرامی داشته می شود از حال و هوای آن روزها گفته می شود..از ریشه های تهاجم و از روند تغییر شرایط جنگ و ایستادگی نسلی فداکار از جوانان این کشور در برابر دنیایی از تفرعن..اینکه می گویم دنیا گزافه نیست .جنگی که تانکهای تی ۷۲ آن و موشکهای آن را شوروی ...اواکس های جاسوسی آن را امریکا..هواپیماهای سوپر اتاندارد اش را فرانسه ...ومواد بمب های شیمیایی اش را اروپا..دلارهای ننفتی اش را کشور های عربی می دادند و با پایان جنگ از ۱۶ ملیت اسر جنگی در میان اسرای دشمن ازاد شدند ایا اینها نشان  جنگ تمام دنیا در برابر ما نبود..اما فقط در همین یک جنگ است که بر خلاف قرنهای گذشته تاریخ این کشور که نقشه ان با هر جنگی اب می رفت وجبی از خاک ان کم نشد....اما انچه که در دل خاکریزها و سنگرها می گذشت چیزی فراتر از این حرفها بود..

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطریک ازدوستان

من نه فرزند شهیدم و نه پسر جانباز و نه برادر یک آزاده و نه پدرم آنقدرها سابقه جبهه دارد که از خدمت سربازی معاف شده باشم.

من یک جوان 25 ساله ایرانیم،

***********************************************************************

خنده آدم ها همیشه از دلخوشی نیست

گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست 

کاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم مییاره

یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم مییاره.

((صدای باد می آید عبور باید کرد...ومن مسافرم ای بادهای همواره!...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید....حضور ((هیچ))ملایم را به من نشان بدهید...وکفشهای مرا تا تکامل تن انگور پر ازتحرک زیبایی خضوع کنید))

مرا به یاد خواهی آورد آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید

تا نام فراموش گشته ای بدرخشد از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد ..

 ***************************

بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟ چکار کنن زمستونی؟ آهای شما که درد و غم ندارید ؛ پیش کسی قامت خم ندارید سکه خوشبختی به نام شماست ؛ غصه نان بیش و کم نداریدزندگی با همه خوبیش ؛ واسشون دنیایی زشته نمی دونن دست تقدیر ؛ واسه اونا چی نوشته یکی خوابه یکی بیدار ؛ یکی سالم یکی بیمار یکیشون تنش رو خاکه ؛ یکیشون سرش رو خشته بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟چکار کنن زمستونی؟

کاش که هیچ وقت بچه فقیری نباش توی جامعه....

************************************************************

به احترام خون شهدا بیت‌المال را غارت نکنید.
به احترام خون شهدا کوخ ‌نشینها را دریابید.
به احترام خون شهدا در برخورد با مفسدین اقتصادی این همه استخاره نکنید.
به احترام خون شهدا مبارزه با فقر و فساد و تبعیض را به رسمیت بشناسید.
به احترام خون شهدا اسلام ناب را لگدکوب متحجرین و مقدس‌مآبان نکنید.
به احترام خون شهدا "سرمایه‌داری + 17 رکعت" را اسلام انقلاب معرفی نکنید.
به احترام خون شهدا....

******************************

جنگ هشت ساله نمرده است که برایش مجلس ختم بگیریم.
جنگ هشت ساله شهید شد. و شهید زنده است.
و خون شهید در همة رگهای جامعه جاریست. اگر چشم بگشاییم و اگر گوش بسپاریم به آن که گفت:
«امروز جنگ حق و باطل، جنگ فقر و غنا، جنگ استضعاف و استکبار جنگ پابرهنه‌ها و مرفهین بی‌درد شروع شده است...»

***********************************

خوشحالی وزارت بهداشت از گرانی مواد خوراکی!

با اعلام گران شدن بیش از ۱۰۰ درصدی اکثر موارد خوراکی در بازار تهران وزارت بهداشت خوشحالی خود را از این امر اعلام کرد.

بدین ترتیب مردم دیگر پول خرید گوشت، برنج، نشاسه و غیره را نداشته و با این مسئله مشکل اضافه وزن ایرانی ها در مدت کوتاهی حل می شود. این مشکل که سال هاست ذهن مسئولین را به خود درگیر کرده است، همزمان با گران شدن مواد خوراکی در بازار، ایرانی ها مجبور به گرفتن رژیم های سخت و سنگین شده اند.

حال وزارت بعداشت مشغول بررسی راه های دیگری برای سرعت بخشیدن به این توفیق صد در صد اجباری است تا ایران جز اولین کشورهایی باشد که هماهنگی وزارتخانه های بهداشت و اقتصاد و تعاونش باعث بالا بردن سلامت و امید به زندگی در جامعه اش شده باشد.

***************************************************************************

ارزانی گم شد

ارزانی گم شد

خیلی وقت است که تجربه ارزانی نداشته ام. هر روز گران تر از دیروز. دیگر برنامه ریزی برایم معنی ندارد. قادر نیستم که با پس انداز برای آینده تصمیم بگیرم.

خانه دار شدن را که فراموش کردم. پیشرفت را هم همین طور. هنوز ازدواج نکردم شاید هم نشود که بکنم. هر روز کار می کنم و وقتی که می شنوم که گفته می شود که اجناس ارزان می شود دو دستی به سرم می زنم که ای داد دوباره همه چیز گران می شود.

با این وضعیت فکر کنم تا چند ماه دیگر پول خرید نان را هم نداشته باشم. فشار دارد بیشتر و بیشتر می شود و فقط بجای آن شعار است که تحویل ما می شود.

ای کاش من اینجا نبود. ای کاش اصلاً نبودم!

*****************************

 

بررسی سریال های پخش شده در مناسبت های مختلف نشان می دهد بیشترین مشکلی که در چند سال اخیر سیمای جمهوری اسلامی ایران در تولید سریال های مناسبتی با آن مواجه بوده نداشتن سوژه و فیلم نامه هایی است که تازگی و طراوت لازم را داشته باشند.

بررسی سریال های پخش شده در مناسبت های مختلف نشان می دهد که بیشترین مشکلی که در چند سال اخیر سیمای جمهوری اسلامی ایران در تولید سریال های مناسبتی با آن مواجه بوده نداشتن سوژه و فیلم نامه هایی است که تازگی و طراوت لازم را داشته باشد.

سوژه هایی همچون سوژه سریال های "او یک فرشته بود" و یا "میوه ممنوعه" که توانست مخاطب را تا پایان سریال پای تلویزیون بنشاند و نه سوژه هایی که مخاطب از قسمت پنجم سریال می تواند تمام مسیر فیلم را پیش بینی و برای سایرین تشریح کند...

همچنین سوالی که هنوز در ذهن پر رنگ است این است ماه رمضان و آموزه های معنوی در کجای این سریال های مناسبتی جای دارد؟

رویه تولید این سریال بر این اساس است که مسئولان هر سال تصمیم می‌گیرند که سال آینده زودتر شروع به ساخت سریال‌ها کنند تا دچار مشکلات نرسیدن به پخش و غیره نشوند. همچنین توجه به مسائلی همچون روح، شیطان، ماورا، اعتقادات مذهبی و زندگی فردی و مشکلات اجتماعی افراد در اکثر فیلم نامه های این سریال ها به نوعی گنجانده می شود که این توجه توانسته در سالهای اخیر  باز خورد خوبی از سریال را در جامعه و در میان اقشار مختلف مردم داشته باشد.

البته به اعتقاد بسیاری از آنجا که نیازی نبود که همه شبکه ها به تولید سریال مناسبتی مبادرت کنند (چرا که در برخی مواقع یک سوژه مشترک در دو سریال همزمان روی آنتن دیده می شود که جالب بنظر نمی رسد.) و پخش پشت سر هم سریال وقتی برای مخاطب نمی گذاشت که به فرایض دینی خود بپردازد، امسال برخلاف سالهای قبل بعضی از شبکه‌ها خود را از این رقابت شدید خارج کرده  و یا سریال هایی که به نوعی در بازده زمانی دیگری تولید و آماده شده بود روی آنتن بردند.

****************************************************************************

خدای خوبم سلام
این منم بنده ی حقیرت، دلم گرفته! می خواهم با تو حرف بزنم، از تکیه بر کلمات خوشم نمی‌آید، دوست دارم با زبان دل با تو حرف بزنم، با تویی که با تویی که می‌دانم همین نزدیکی‌ها هستی. از من به خودم نزدیکتر. « فانّی قریبٌ مِن حَبل الوَرید... » خدایا نمی دانم چرا بعضی وقت ها در دوردست ها دنبالت می‌گردم؟! جاهایی که دسترسی به آن‌ها سخت و گاهی محال است، مثلا در آسمان‌ها یا در کعبه!
 
اما کاش می‌فهمیدم که تو همین جا هستی، در قلب و روح و وجودم، در نگاه من به هر گوشه‌ی خلقتت. فقط کافی است قدری در تکاپو باشم برای درک کردنت!
 
خدای مهربان من، نمی‌گویم نگاهم کن، نمی‌گویم به حرفهایم گوش بده، زیرا می‌دانم که همیشه نگاهم می‌کنی و از همه‌ی حرفهای ناگفته‌ام خبر داری،
«هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر – عمری گرفته ای مبادا رها کنی!»
این منم که اگر با تو حرف نزنم، دلم تنگ می‌شود، به راستی خدایی که بی تکلف گفته است: «اُدعونی اَستجب لکم» یا در جای دیگر گفته، «بنده ی من تو یک قدم بیا به طرفم تا من صد قدم به سمت تو بیام.» مگر می‌شود حواسش به بنده اش نباشد، محال است!‌
 
این من هستم که با گناهانم از تو دور می‌شوم، شنیده‌ام که: « شیطان جایی‌ست که خدا نباشد. خدا همه جا هست. پس به دست خود شیطان نسازیم.»
 
روح شادش شادتر! او که گفت: «عالم محضر خداست. در محضر خدا معصیّت نکن.» خدایا تو شاهد بودی زمانی که خواستم، برای اولین بار، وبلاگ شخصی بسازم، نیت کردم و یک دفعه دستم رفت روی کیبرد و نوشتم: «هوالشّاهد»، یک لحظه تنم لرزید و چشمم کلید کرد روی این عبارت که حالا روی صفحه ی مونیتور نقش بسته بود... و من هنوز بعد از چند سال با این دو کلمه درگیرم. هوالشّاهد ... هوالشّاهد ... هوالشّاهد... مگر از این اسمت بدیهی تر هم داری؟!؟ تو شاهدی، امّا چرا من فراموش می کنم؟!؟ می دونم که اگه یادم بماند دیگر به خطا نمی‌روم، اما خودت در کتاب زیبایت گفته‌ای: « انسان بسیار فراموشکاره.» و به صدق دریافته‌ام که همه جا این فراموشکاری کارهایم را خراب کرده‌است، از همان لحظه که پیمان الست را فراموش کردم «اَلستُ بربّکم» گفتنت را... فراموش کردم «قالوا بلی شهدنا» گفتنم را...
 
یک ماه مهمان ضیافت تو بودم، از خان با عظمتت خوردم، شیطان در غل و زنجیر بود و من با خیالی آسوده به تو فکر می‌کردم ولی در این روزهای واپسین، خدایا سفره‌ را جمع می‌کنند و شیطان دوباره می‌آید، چگونه دچار نسیان نشوم، جز از پناه بردن به تو، خدایا نگذار فراموشت کنم!
 
مادرم همیشه می‌گوید: «فقط از خدا بخواه، بهترین ها را هم بخواه و مطمئن باش که خدا می‌دهد، که اگر به کمتر از این راضی بشی، در حقّ خودت ظلم کرده‌ای.»
 
و بهترین برای من فراموش نکردن توست ای مهربانترین مهربانان!

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٤
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

حقوق اجتماعی

منشور اخلاقی امام علی علیه‏السلام برای کارمندان و کارگزاران

1. نگهبان نفس خویش باش؛

2. از سلام و تعارف و مهربانی به مردم کوتاهی مکن؛

3. پر و بالت را برای مردم بگستران و با مردم گشاده‏روی و مهربان باش؛  

4. کاری که بر دوش توست طعمه نیست، امانتی است که بر دوشت نهاده‏اند؛

5. بالاتر از خود را فرمان ببر، تا پایین‏تر از تو فرمانبردارت باشد؛

6. کار هر روز را در همان روز انجام ده؛ زیرا هر روز، کاری مخصوص به خود دارد؛

7. بکوش تا هر کاری را در جای خود و زمان مخصوص به خود انجام دهی؛

8. با خدا، مردم و خویشاوندان انصاف را رعایت کن؛

9. هرگز به خدمت‏هایی که انجام دادی، بر مردم منت مگذار؛

10. در وعده‏ای که به مردم دادی، خلف وعده مکن؛

11. هرگز نیکوکار و بدکار را در نظرت یکسان قرار مده؛

12. از همکاران نزدیکت سخت مراقبت کن؛

13. از حوادث گذشته تاریخ، برای آینده عبرت بگیر.

***************************************************************

 

تو ایران مثل آب خوردن حقوق فردی شما زیر پا گذاشته می شه. نه تقصیر قانونه نه حکومت، بلکه فرهنگ عجیب خودمونه.

به راحتی تو خیابون به هر دلیلی به هم دیگه توهین می کنیم. تو کارهای هم دیگه فضولی می کنیم. نوبت رو اصلاً رعایت نمی کنیم. می خواییم هر کاری رو با زور چپون جلو ببریم.

آخه یکی نیست بگه، یه باری جستی ملخک – دوبار جستی ملخک. خوب تو ای که داری حقوق بقیه رو زیر پا می ذاری، یه آدم قوی تر پیدا می شه و حقوق تو رو زیر پا می ذاره.

اصولا تو ایران اون هایی که بیشتر از همه شاکی هستن، خودشون خلافشون از همه بیشتره. خودش هر موقع که دستش برسه حقوق بقیه رو زیر پا می ذاره و اصلاً براش اهمیت نداره و این از همه حرصم رو در میاره. آخه یکی نیست بگه آدم … تو که خودت توجه ای به این حریم و حقوق نداری چطور انتظار داری حریمت توسط دیگران شکسته نشه.

بارها و بارها دیدم، وقتی یه تاکسی برای مسافر می ایسته، تاکسی های پشت سریش دست شون رو بوق می ذارن و ول نمی کنند و اعتراضشون زمین و هوا رو بر می داره، خوب نوبت خودشون هم که می شه اعتراض که دارم مسافر می زنم.

بعضی ها هم می گن بقیه حریمم رو می شکونند منم حریم بقیه رو.

از این مثال ها زیاده. تو صف – تو ارائه مدراک – تو همسایه و فضولی بی مورد – …

یکی از باحال ترین شون وقتیه که یه مامور جلوتو می گیره و سوالات نامورد می پرسه! این بار دیگه جرئتم نمی کنی که بهش بگی به تو چه.

بابا ما دیگه کی هستیم.

******************************************************************

تعهد یعنی؟

تعهد یعنی؟

تعهد درست است که در ظاهر یک کلمه است اما همین یک کلمه می تواند کارهای بزرگ را انجام دهد یا ندهد! اما تعهد یعنی؛

۱/ با یک بار گفتن کار انجام شود. نیازی به پیگیری و یادآوری دوباره نیست.

۲/ کار تا پایان ماجرا مستمر پیگیری می شود بطوری که صاحب کار این پیگیری را از ته دل حس می کند.

۳/ تمام کارها، چه آشنا چه غیر آشنا، چه خودی چه غیرخودی طبق روال قانونی و با حداکثر سرعت ممکن انجام می شود بطوری که صاحب کار می فهمد که از این سریع تر نمی شد که بشود.

۴/ همیشه و در هر حال پاسخگویی موجود است.

۵/ وجود صداقت و عدم پیچاندن کار یا صاحب کار

۶/ همیشه برای مشکلات پیش آمده دلائل منطقی نه من در آوردی وجود داشته باشد.

*****************************************************************

اینجا کلانتری است. هر کس زودتر بیاید برنده است!

تازه در یک شرکت مشغول شده بودم که یکی از دوستان گفت مدیر این شرکت مثل رئیس کلانتری است. اصلاً منظورش را نگرفتم. فکر کردم طرف با مدیر شرکت مشکل دار می خواد خرابش کنه. اما دیدم نه راست می گه.

خدا به داد برسه اگر یکی از نزدیکان مدیر باهات لج می کرد یا یکی باهات حال نمی کرد و می رفت پیش مدیر برات می زد (یا زیر آبت رو می زد). مدیر بدونی که بپرسه چی شده و از تو توضیح بخواد یا اصلاً بیاد سبک سنگین کنه، پروندت رو می داد دست چپت!

البته این فقط به شرکت ما ختم نمی شه. هر جا که بری می بینی که فقط با یک تعریف دید همه نسبت به طرفشون عوض می شه. بزرگ ترین کلانتری هم در مهمانی ها تشکیل می شود.

از قدیم گفتند شنونده باید عاقل باشد. من فکر می کنم این جمله در قدیم زده شده و در همان قدیم هم به فراموشی سپرده شده.

دوست عزیز، دشمن عزیز، اگه چیزی درباره از یکی شنیدی حتی اگه به طرف مثل گوشت اعتماد داری، تا بررسی نکردی و مطمئن نشدی اقدامی یا صحبتی نکن. اگر چنین باشی، چه برای مسائل کوچک و چه بزرگ، چنین در روزگار نه چندان دوری همچین بلایی سرتان می آید و آن وقت احساس شخصی که در این میان تباه شده است را خواهید داشت.

نکته؛ البته الآن رو نمی دونم، ولی قبلاً اینطوری بود که هر کی زودتر می رفت کلانتری و شکایت می کرد، بدونی که بررسی دقیقی صورت بگیره، اون می شد شاکی صد در صد ماجرا مگر اینکه خلاف ثابت می شد. حالا این خلاف کی ثابت می شد، شما فعلاً تو بازداشتگاه باشید تا ثابت بشه.

********************************************************************

آیا جبهه ما فرق دارد؟

روزهای پایانی دانشگاه بودیم و داشتیم فارغ التحصیل می شدیم. هر کسی برای خودش برنامه ریزی کرده بود. عده فوق لیسانس امتحان داده و قبول شده بودند. عده ای هم برای کنکور سال آینده برنامه ریزی کرده بودند. عده ای هم پذیرش دانشگاه های خارجی گرفته و داشتند برای سفر آماده می شدند. تعدادی از بچه ها که سربازی نداشتند شرکت های مختلف را برای کاریابی شناسایی کرده بودند. اما عده ای هم مانند من کمربند را سفت و آماده گذراندن خدمت سربازی بودیم.

هر از چند گاهی سربازان (آش خوران) آینده در محلی جمع می شدیم و همگی به اتفاق از بدی های سربازی می گفتیم. وقت تلف کنی. برنامه هایتان خراب می شود. درس هایتان را فراموش می کنید. احساس پوچی بهتان دست می دهد. زندگی برایتان سیاه می شود. خلاصه از این جور صحبت ها.

روزی در جمعی نشسته بودیم. در میان حاضرین عده ای از مدعیان (نمی خوام بگم کیا بودن خودتون تشخیص بدین) حضور داشتند. همیشه حضوری فعال و پر رنگ در برگزاری مراسم دینی در دانشگاه داشتند. نمی دونم چرا ولی من روی آنها یک حساب دیگری باز کرده بودم.

سر صحبت باز شد. دوباره همان بحث سربازی. یک دفعه در میان جمع من حرف جدیدی زدم. گفتم درسته که سربازی این مشکلات را داره و من منکر آن نمی شم، ولی به نظر من بهترین فرصت هست که بتوانیم خودمان را برای دفاع از حمله احتمالی آماده کنیم. چه از لحاظ بدنی، چه از لحاظ مهارتی.

یک دفعه یکی از مدعیان رو به من کرد و گفت؛ نه جبهه ما جای دیگری است. ما نباید وقت مان را در اینجا تلف کنیم.

کمی جا خوردم. جای دیگر منظورش همان اقتصاد خرابمان هست، یا صنعت نامنظم؟ یا اینکه یک جای دیگری است که سال ها بود از دید من پنهان شده بود.

هنوز هم نفهمیدم اگه جنگ بشه جبهه ها چه فرقی می کنه؟

***************************************************************

عبارات فراموش شده مدیران ایرانی

عبارات فراموش شده مدیران ایرانی

نمی دونم روش درستیه یا نه ولی خیلی زیاد دیده شده که مدیران از به زبان آوردن عبارت زیر شرم دارند و به هر ترتیبی که شده هرگز آنها را نمی گویند. این مسئله تا جایی پیش رفته که مدیران بالا سری به پایین سری ها توصیه می کنند که هرگز این جملات را نگویند. اما خودتان قضاوت کنید که این چقدر صحیح است؛

۱/ نمی دانم
۲/ نمی توانم
۳/ اشتباه کردم
۴/ معذرت می خوام
۵/ بلد نیستم
۶/ دروغ گفتم
۷/ کل حقیقت را نگفتم
۸/ در برنامه ها شکست خوردم
۹/ قادر به انجام کار نیستم
۱۰/ لیاقت ندارم
۱۱/ خراب کردم
۱۲/ شکست خوردم

****************************************************************

اگه پارتی داشتم…

اگه پارتی داشتم…

جمله ای آشنا در فرهنگ فارسی. عضو جدا ناپذیر اشتغال برای ایرانی. از آبدارچی دور افتاده ترین نقطه ایران گرفته تا گزارش گری در بزرگ ترین شبکه های فارسی زبان ماهواره ای شاهد پارتی بازی هستیم.

اما سوالی که مطرح است اینست که اثرات پارتی بازی چیست؟ متاسفانه بارها دیده شده است که با دلائل عجیب و استفاده از بعضی اعتقادات ایرانی ها عده ای حضور بعضی ها را در سمت های مختلف توجیه کرده اند. اما آگاهان می دانند که این ها همه دروغ اند و مسئله اصلی چیز دیگری است.

البته در بعضی موارد پارتی بازی نتنها منفی و کار خراب کن نیست بلکه کاملاً اثر بخش و مثبت است. اما این جور پارتی بازی در مقایسه با کل پارتی بازی هایی که می شود ناچیز است.

هستند افرادی که بخاطر داشتن پارتی از هیچ به همه چیز رسیدند و مشاهده شده اند عده ای که استعداد و توانایی بالایی داشتند ولی بخاطر نداشتن حامی (معنی دیگر پارتی) به جایی نرسیدند.

********************************************************************

مواقعی که یک ایرانی آشغال را روی زمین می ریزد

مواقعی که یک ایرانی آشغال را روی زمین می ریزد

شهر ما خانه ما. بارها و بارها این جمله را شندیه ایم. اما، آیا تابحال تصمیم گرفته ایم که به آن متعهد باشیم و در صورت انجام خلاف آن خود را تنبیه کنیم؟

با توجه به مشاهدات شرایطی است که ایرانی این جمله را کاملاً فراموش می کند؛

۱/ سوار ماشین هستید و آشغالی برای دور ریختن در دست دارید. وسیله یا پلاستیکی برای نگهداری آن ندارید. چطوری از شر آن لاخص می شوید.

۲/ با دوستان هستید و می خواهید آشغال را دور بریزید اما آنها منتظر شما بوده و حاضر به توقف بیشتر نیستند.

۳/ هر چه می گردید سطل زباله ای پیدا نمی کیند.

۴/ زباله ای در دست دارید و آشنایی به سمت شما می آید و می خواهید آن زباله را در دست شما نبیند.

۵/ از این موارد و مثال ها زیاد است. ولی متاسفانه آخرین چیزی که به مغز یک ایرانی خطور می کند جمله شهر ما خانه ما است. از یکی از دوستانی که اقدام به ریختن آشغال می کرد، دلیل آن را جویا شدم. گفت؛ شهر مال آقای شهردار است!

نظافت شهر، نظافت جایی است که ما در آن زندگی می کنیم و با تمیز بودن آن، بیماری کمتر و کمتر می شود.

البته این مسئله فقط به محل سکونت مان مربوط نمی شود بلکه باید در تمیز نگه داشتن هر جایی که مراجعه می کنیم، بکوشیم تا دیگران هم اگر به محل سکونت مان آمدند در پاکیزگی آن کوشا و متعهد باشند.

با این حساب می شود گفت شهر ما خانه ما بود.

*****************************************************************

مردک سیگارت رو خاموش کن

مردک سیگارت رو خاموش کن

نمی دونم چرا بعضی ها با خودشون اینقدر حال می کنند. صاف صاف در مراکز عمومی سیگار روشن می کند و پک می زند و اصلاً به فکر مردم اطرافشون نیستند.

خوشبختانه دولت مردان ایرانی این کار را ممنوع و مشمول مجازات کردند. اما این نظارت فقط در جاهای باکلاس شهر (پول دار نشین ها) انجام می شود و مراکز متوسط و پایینی مانند ترمینال ها، پاساژها و از این جور جاهای مسقف، اصلاً کسی به فکر نیست.

متاسفانه تا شعور و فرهنگ درست نشود، این مسئله ادامه دارد. کسی که سیگار می کشد، و دیگران بخاطر سیگار کشیدنش اذیت می شوند، دارد حقوق افراد را زیر پا می گذارد. بر اساس گفته کارشناسان افرادی که در اطراف سیگاری ها حضور دارند ضرر بیشتر نسبت به سیگاری ها می بینند.

حالا باز برو سیگارت رو در جاهای عمومی روشتن کن! آخر نامردیه.

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم