بقول بچه های سانسور هم سانسورهای قدیم. داری فیلم هایی که تماشا می کنی، بدون نتیجه های مشخص، منتهی به تیتر پایانی می شود.
خیلی خیلی حال گیریه. اصل داستان آخر داستان و نتیجه گیری اون هست. حالا ۲ ساعت (۴۵ دقیقه فیلم + ۱ساعت و ۱۵ دقیقه پیام بازرگانی) فیلم رو نگاه می کنی، برای اینکه ببینی آخرش چی میشه، ولی خوب آخرش می پره.
از انصاف نگذریم، سیمای ایران خیلی پیشرفت کرده. میشه گفت حرفه ای تر شده. اما خواهشی که دارم این است که لطفاً فیلم هایی رو انتخاب کنید که بتونیم آخر فیلم رو نمایش بدین. اگه نیست، همون یانگوم و امپراتور دریاها خوبه. همونا رو نشون بدین. اصل حال گیریه. تازش هم ملت کنجکاو میشن که آخرش چی شده، میرن فیلم رو بدون سانسور از اول تا آخرش می بینن که خیلی ناجور میشه دیگه.

**************************************************************************
زمانی که فیض کاشانی در قمصر کاشان زندگی می کرد، پدر خانمش، ملاصدرا، چند روزی را به عنوان میهمان نزد او در قمصر به سر می برد.
در همان ایام در قمصر، جوانی به خواستگاری دختری رفت. والدین دختر پس از قبول خواستگار، شرط کردند که تا زمان عقد نه داماد حق دارد برای دیدن عروس به خانه عروس بیاید و نه عروس حق دارد به بیرون خانه برود.
از این رو، عروس و داماد که عاشق و شیدای همدیگر بودند و می خواستند همدیگر را ببینند، به فکر چهره ای افتادند که نه با شرط مخالفت بشود و نه والدین عروس متوجه بشوند. لذا عروس حیله ای زد و گفت: من فلان موقع به قصد تکاندن فرش به پشت بام می آیم و تو هم داخل کوچه بیا، همدیگر را ببینیم.
در آن وقت مقرر، دختر فرش خانه را به قصد تکاندن به پشت بام برد و فرش را تکان می داد و داماد هم از داخل کوچه نظاره گر جمال دلنشین عروس خانم بود و مدام این جملات را می خواند:
اومدی به پشت بوندی اومدی فرش و تکوندی
اومدی گردی نبوندی اومدی خودت و نشوندی
در این حال، عارف بزرگوار، ملاصدرا از کوچه عبور می کرد و این ماجرا را دید و شروع به گریه کردن کرد. او یک شبانه روز بلند گریه می کرد تا این که فیض کاشانی از او پرسید:
چرا این گونه گریه می کنی؟
ملاصدرا گفت: من امروز پسری را دیدم که با معشوقه خود با خوشحالی سخن می گفت. گریه من از این جهت است که این همه سال درس خوانده ام و فلسفه نوشتم و خود را عاشق خدای متعال می دانم اما هنوز با این حال و صفایی که این پسر با معشوقه خود داشت من نتوانستم با خدای خود چنین سخن بگویم. لذا به حال خود گریه می کنم.
****************************************************************************
دولت امریکا برای اینکار دست به تبلیغات وسیع می زند. اما چیزی که بدست می آورد در مقایسه با تبلیغات ناچیز است.
۱/ اینکه می تواند سالانه مقدار علاقه مندی افراد را به امریکا نشان دهد.
۲/ اطلاعات افراد مختلف را در گوشه و کنار دنیا جمع آوری کند.
اگر به سخنرانی های رئیس جمهوران قبلی امریکا (مثل ریگان) گوش دهید، آن ها اینطور می گفتند که می خواهیم امریکایی درست کنیم که همگان آرزوی زندگی در آن را داشته باشند. آری همین الآن هم اینطور شده است.
برای اثبات این حرف فقط کافی است سرخود را بالا آورده و اطرافین تان را ببینید. خیلی ها چه زیر آبی چه روآبی بدنبال گرفتن اقامت امریکا هستند (در خبرها اسم بعضی هایشان منتشر شده است). برای کسی که امریکا نرفته و زندگی در آنجا را تجربه نکرده نمی تواند بگوید که آیا زندگی امریکایی خوب است یا بد، ولی همه آنهایی که آنجا رفته اند و زندگی کرده اند بزرگ ترین شاخصه زندگی امریکایی را وجود نظم دانسته اند.
تبلیغات ایرانسل را ببینید. هر کسی سیم کارت خود را ثبت کند در قرعه کشی ایرانسل شرکت می کند و جایزه های ویژه ای به او داده می شود.
ایرانسل هم از حربه گرین کارت امریکا برای جمع آوری اطلاعات افراد استفاده می کند. همه می دانیم که تلفن های اعتباری ایرانسل در صورت ثبت نشدن قابل پیگیری نیست و اگر کسی با آن خلافی کند، قربانی قادر به شکایت نیست. اما شنیده ها حاکی بر گذاشتن سیستم جدید ردیابی در سیم کارتهای جدید است که البته در حد شایعه است.
خوب داشتن شماره تلفن ثبت شده برای پیگیری قضایی کمک شایانی می کند. امریکایی ها هم دقیقاً همین روش را اجرا می کنند. با کامل کردن داده های اطلاعاتی افراد کشورهای مختلف، می دانند فلانی در ناکجا آباد به چه کاری مشغول است. خوب شاید در ظاهر مسئله جدی ای نباشد اما داشتن این طور مسائل برای هر کشور مهم است. نمونه بارز آن هم فرم اطلاعات خانوار در ایران است که اخیراً دولت ایران اقدام به جمع آوری آن کرد.
اما ایرانی ها هم در این زمینه بی کار نبوده و دست به تاسیس شرکت های جانبی برای انجام امور ثبت نام در قرعه کشی در ازای پرداخت هزینه طبق تعرفه (خودشون) زده اند که خودش اقدامی قابل توجه است. دلیلش هم اینست که می گویند ما به شما مشاوره می دهیم تا مدارک تان برای شرکت در قرعه کشی ناقص نباشد.
قرعه کشی گرین کارت هر چه هست، برای ایرانی ها به نوعی امید تبدیل شده است برای سفر و جدایی از ایران.


اگر سریال های رسانه ملی را دنبال کنید، متوجه می شوید که اکثر آنها فقط به طبقه مرفه جامعه و نمایش مشکلات آنها توجه دارند. مشکلاتی مانند اختلافات خانوادگی، حرص برای پول بیشتر، عدم تفاهم، تصمیم های غلط در زندگی و …
بر اساس آمار، بیش از ۵۰ درصد مردم ایران زیر خط فقر هستند (حقوق زیر ۷۵۰ هزار تومان فقیر هست. حالا بگردید ببینید کی حقوقش بالای ۷۵۰ هزار تومان هست، اون رو از لیست فقیرها خارج کنید). یعنی ایشان دیگر توان خرید اتومبیل زانتیا، خانه های ویلایی بالا شهر و خلاصه رفتن و دادن مهمانی های آن چنانی را ندارند. همیشه باید به فکر مدیریت حقوق خود و رساندن آن تا آخر ماه اند و اگر هم بشود بتوانند مبلغ ناچیزی از آن را پس انداز کنند.
طبقه کارگر که وضع بدتری دارند. باید هر شب بر اساس حقوقی که دریافت می کنند، مدیریت زندگی کنند. پول ثبت نام مدارس (که هر سال اعلام می شود مجانی است ولی خوب کمک های مردمی اجباری است) فرزندان، خرید خوراک (قیمت ها ناگهان بطور وحشتناکی بالا کشیده است) و پوشاک (خدا داده جنس چینی) پول آب، برق و گاز (خوب بعد از مدت کوتاهی سوبسید این ها هم برداشته می شود که قیمت آن تقریباً ۸ برابر خواهد شد) کرایه خانه (گران هست واقعاً گران!) تامین آینده فرزندان (با این وضع کمتر کسی دیگر به این فکر هست اکثراً در حال زندگی می کنند و به آینده دیگر فکر نمی کنند) و ازدواج فرزندان (خوب متوسط هزینه ازدواج ساده در تهران تقریباً ۵ میلیون است. ۵ میلیون فقط برای مراسم)، گردش و تفریح و مسافرت (بنزین نیست.) کرایه ماشین (ماشین ها بنزین آزاد می زنند و کرایه بیشتری می خواهند) و هزار و یک مشکل دیگر.
واقعاً اگر رسانه ملی، ملی است، باید مشکلات و دردهای این طبقه جامعه را به تصویر بکشد و بگونه ای عادلانه صدای آنها را به مسئولین برساند.
البته مواردی هم فقر مردم نمایش داده شده است. ولی خوب با زیرکی خاصی، مانند فیلم های هندی، فقر این طبقه به گونه ای معجزه ای، برطرف شده و آنها هم به طبقه مرفه پیوسته اند. آقای رسانه ما در دنیای واقعی زندگی می کنیم. فقر در ایران وجود دارد و واقعیت اینست که این فقر فقط با کمی دعا و با امیدی که شما نمایش می دهید برطرف نمی شود.
*************************************************************************
آقای رسانه ملی دارید به بیننده توهین می کنید!

از نزدیک های غروب هی این ساعت اون ساعت می کنیم که وقت وقت پخش سریال شود. همه با هم نشستیم پای سریال اما با صحنه اول حال همه مان گرفته می شود.
نمی دونم کی به مسئولین صدا و سیما گفته که پخش تکرار شب گذشته (یا هفته گذشته) سریال ها حذاب هست و بیننده با آن حال می کند؟ مخصوصاً قسمت آخر سریال ها که می شود و بیننده آن برای پیگیری نتیجه پایانی زیاد هست، آقای رسانه ملی دست به این کار می زند.
با این کار دارید به ما توهین می کنید. از نظر اخلاقی هم جالب نیست.
البته کار دیگری که تلویزیون ایران انجام می دهد، پخش مجدد سریال ها و برنامه های کودک سال های گذشته است. این را بگویم که هر برنامه مربوط به زمان خودش است. با تغییر و رشد سطح جامعه برنامه ها هم باید رشد کنند. سریال های صد سال پیش با آن طرز فکر و تکنولوژی دیگر جواب نمی دهد.
ولی از این انتقاد ها که بگذریم، از نظر پخش فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی در مقایسه با سال های گذشته پیشرفت چشمگیری داشته که جای تقدیر است ولی بهرحال هنوز مشکل پخش تکراری برنامه ها وجود دارد که باید در سیستم بازنگری شود.
*************************************************************************
پیرزنی از کار افتاده که نزدیک به 3 سال است از خانه خود خارج نشده و روزها و شبها را در اتاق خود میگذراند
شاید در هفته یکبار از اتاق خود، آن هم با صندلی چرخدار خارج شود و آن یکبار هم با کمک پرستارانی که 24 ساعته مراقبش هستند
به این فکر میکردم که اگر این پرستاران که در دو شیفت کاری در کنارش هستند، نبودند، چه میشد؟
سعی کردم خود را برای لحظهای جای او بگذارم؛ نتوانستم، یعنی اصلاً تصورش هم برایم ممکن نبود
عقل و هوش و حواست کار کند ولی نتوانی از جایت برخیزی و کوچکترین امور شخصیت را انجام دهی! وای خدای من.
و وقتی پای صحبتهای نهچندان مفهومش مینشینی، یک چیز را میفهمی؛ منتظر است! منتظر برای رفتن! برای آسوده شدن
بازهم خدا را شکر که تنها فرزندش حاضر نشد تا او را به خانه سالمندان بفرستد، جایی که بسیاری از پدران و مادران، در آنجا، روز را به شب و شب را به روز میرسانند و شاید آنها هم منتظر باشند!
همیشه از خدا خواستهام من را تا زمانی در این دنیا نگه دارد که روی پای خودم ایستاده باشم و محتاج کسی نباشم؛ چند سالش اصلاً برایم مهم نیست
راستی چرا بعضی از ما آدمها فکر میکنیم هیچگاه پیر نمیشویم و حتی نمیمیریم؟

اگه یه دوری تو اینترنت بزنید، یا نه یه دوری بین دوستان خودتون بندازید مدعیان کنار گود نشسته کم نیستن. تو دانشگاه که بودم، بودند خیلی هایی که می گفتند باید آباد کنیم باید این کنیم باید آن کنیم، تو فلان مراسم شرکت می کردند، علیه آقایان شعار می دادند و به نفع عده ای دعوا می کردند، اما با کوچکترین فرصتی (در حد چشمک از اون وری ها) از ایران جیم زدن و رفتن.
در دنیای اعتراضات مجازی هم وضع به همین منواله. اونایی که آتیش شون از همه تند تره، در خارج از ایران زندگی می کنند. هی اطلاعیه هی انتقاد هی سوال.
آخه یکی نیست بگه شما اول بیا برادری خودتو ثابت کن، بعدش انتقاد کن. اول بیا برا این ایرانی که هزار تا مدعی داره و در این میان یکی شون نیست که موقع کار بیاد جلو، یه کاری انجام بده که همه بگن این آقا هم بله، بعدش شروع کن از این و آنی که حالا موندن و دارن کار می کنند انتقاد کن.
این جمله ها خطاب به هیچ کی نیست، فقط حرفی بود که تو دلم مونده بود و گفتم.
****************************************************************************************************

با ورق زدن تقویم متوجه زیاد بودن تعطیلات می شیم. البته ایران رتبه اول رو نداره. اگه اشتباه نکنم برزیل اولین باشه ولی تعطیلات اونجا هدفمند هست. زمان برگزاری فستیوال ها و جذب توریست و اهداف اقتصادی پیرو. اما ایران.
نمی دونم چرا اما عادت شده. یک روز بین دو تعطیلی باید و باید تعطیل بشه. یک ساعت بعد از زمان کار هم به نوعی تعطیله (کارمندهای محترم یا دارند صبحانه می خورند، یا تعریف می کنند) یک ساعت مانده به تعطیلی هم آخر وقت میشه و ارباب رجوع رو به نوعی می پیچونند.
عابر بانک ها (همون بانک های ۲۴ ساعت در روز - ۷ روز هفته) هم در روزهای تعطیل تعطیل می شن. تازش هم شانس بیارین کارت تون رو نخورن که اگه این شد باید منتظر باشید تا پایان تعطیلات.
فقط فکرش رو کنید، یک روز تعطیل یعنی روزی که اداره جات تعطیله (پس کارهای اقتصادی اجتماعی مرتبط به اداره جات هم تعطیل) بانک ها تعطیل (پول بازی تعطیل) روزنامه ها تعطیل (اخبار و اطلاع رسانی هم تعطیل، خلاصه هر کی هر کاری بخواد انجام بده، یا انجام نمی شه یا لنگ می زنه. حالا هر چی تعداد این روزها (یا بهتر بگم ساعات) بیشتر بشه، پیشرفت کُند ما کُندتر و کُندتر می شه تا جایی که به عقب گرد تبدیل می شیم.
دارم کم کم به این نتیجه می رسم با این حرف هایی که زدم نشون دادم خودم هم به نوعی تعطیلم. پس بهتره ادامه ندم.
**************************************************************************************************************

نگاه غلط به برگزاری جشن ها و تحمیل مهریه های سنگین موجب بالا رفتن سن ازدواج در جامعه و عدم تمایل برای ازدواج در بین هر دو گروه دختر و پسر شده است.
سید هادی معتمدی روانشناس و استاد دانشگاه با بیان این مطلب که خانواده ها در تعیین مهریه نقش اساسی دارند ، در گفت و گو با خبرنگار اجتماعی اظهار کرد: ملاک و معیار یک زندگی ایده آل و خانواده خوشبخت مهریه سنگین نیست و نباید با تعیین مهریه سنگین جوانان در آغاز زندگی مشترک دچار فشار و سختی شوند.
نگاه غلط به برگزاری جشن ها و تحمیل مهریه های سنگین موجب بالا رفتن سن ازدواج در جامعه و عدم تمایل برای ازدواج در بین هر دو گروه دختر و پسر شده است.
روانشناس و استاد دانشگاه با اشاره به این که امروزه مهریه سنگین و حتی ارقام آن غلو آمیز شده است، گفت: به طور کلی فلسفه تعیین مهریه این است که مرد خواهان و خواستار زن است. در جامعه ما طبق عرف و قانون طرفین با رضایت، میزان مهریه را تعیین می کنند و البته سنت درستی است اما گاهی خانواده ها در تعیین این ارقام اغراق می کنند که فلسفه ارزشمند مهریه را زشت می کند.
وی معتقد است: گروهی که با عدم توان مالی ،مهریه بالا را تعیین می کنند در حال حاضر مشکل عمده حساب می شوند. دلیل تعیین مهریه سنگین نیز یا مسایل چشم و هم چشمی است یا نگرانی از وضعیت آینده دختر است. در صورت بروز مشکل در خانواده و برای زن، میزان بالای مهریه کار ساز نیست.
وی با اشاره به این که مهریه وسیله ای است که می تواند مفید و کار آمد باشد ، اظهار کرد: استفاده غیر منطقی از تعیین مهریه باعث به خطر افتادن زندگی مشترک می شود به این ترتیب باید نگاه فرهنگی به مسایل خانواده تغییر کند و اصلاح شود به صورتی که جایگاه منطقی این ابزار برای افراد مشخص و قابل توجه باشد.
**************************************************************************************************************************************
روزی مدیر یکی از شرکت های بزرگ در حالی که به سمت دفتر کارش می رفت چشمش به جوانی افتاد که در کنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه می کرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می کنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.» مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از کیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به کارمندان خود حقوق می دهیم که کار کنند نه اینکه یک جا بایستند و بیکار به اطراف نگاه کنند.» جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از کارمند دیگری که در نزدیکیش بود پرسید: «آن جوان کارمند کدام قسمت بود؟» کارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیک پیتزا فروشی بود که برای کارکنان پیتزا آورده بود.» شرح حکایت: برخی از مدیران حتی کارکنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آن ها را نمی شناسند. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آن ها گرفته و اجرا می کنند.
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!







