کیش

رسیده باز روز مادر و ما
![]() |
|
|
- صبح بخیر رفیق، خیلی دلم میخواهد بدانم چه میکنی؟
- این صدفها را در داخل اقیانوس می اندازم. الآن موقع مد دریاست و این صدف ها را به ساحل دریا آورده و اگر آنها را توی آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمیتوانی آنها را به آب برگردانی خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل نیست. نمی بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمیکند؟
مرد بومی لبخندی زد و خم شد و دوباره صدفی برداشت و به داخل دریا انداخت و گفت: "برای این یکی اوضاع فرق کرد."

و سرانجام جمعه انتخاب فرا رسید. جمعه ای که با حضور گسترده تمام ایرانیان با همه سلایق و نگاه ها رقم خورد. جمعه ای که روز نهایی تعیین سرنوشت اداره راهبردی کشور بود. مشارکت بی سابقه 85 درصدی مردم در این انتخابات نشانگر بلوغ سیاسی مردمان این سرزمین کهن و توجه آنان به حق ملی و تکلیف دینی شان بود. این مشارکت بسیار گسترده هم به جهانیان نشان داد که ایرانیان به راهگشایی و حقانیت نظام مردمسالاری دینی اعتقاد دارند و هم مسیر تاریخ ساز عدالت محورانه را در چارچوب گفتمان اصول گرایانه تداوم خواهند داد.
************************************************************************************************************************************************************************************

واقعا آدم از این همه امنیت که تو تهران می بینه لذت می بره! آخه از دیدن جامعه به این سالمی و با فرهنگی متعجب میشی!
آدم حالش بهم می خوره! یک دقیقه نمی تونی با خیال راحت تنها بری توی خیابون...انقدر که مورد توجه 1000 تا عمله و آدم عقده ای قرار می گیری!!
چرا آخه باید یه همچین جامعه ای داشته باشیم؟ چرا باید یه جوری باشه که مجبور باشی اگه بیرون میری اونقدر اخم کنی و سرت رو بندازی پایین تا شاید یه ذره کمتر آرامشت رو مختل کنن؟ اگه پیاده روی میخوای بکنی باید اونقدر تند راه بری که هیچ لذتی نداشته باشه...
چرا دخترا نمی تونن دوچرخه سواری کنن؟ چرا هنوز فرهنگ اینو نداریم که دم خط عابر پیاده توقف کنیم؟ خب وقتی هنوز جا نیفتاده که اصلا از روی خط کشی باید عبور کرد چه انتظاری می شه داشت؟ وقتی یکی هنوز نمی دونه نباید بپره وسط بزرگراه و بره اونورش تازه اونم تو شب چطور می تونی انتظار داشته باشی به چراغ عابر پیاده توجه بشه ... تازه وقتی تو هم وای میستی تا چراغ سبز شه بقیه یه جوری نگات می کنن انگار یا دیوونه ای یا خیلی بی کار!!
هی....افسوس که خیلی راه مونده که باید بریم
****************************************************************************************
این ٧ روز اخیر رو رفتیم کیش. مثل همیشه فوق العاده بود...! مخصوصا که در این 2 سال اخیر هیچ جایی نشده بود که بریم...
اگه قرار باشه مسافرت نزدیک بریم من کیش رو به همه جا ترجیح می دم! حتی دبی...
دریای آبی آبی ... آرامش...

با اینکه هواش واقعا در این موقع سال گرم و شرجیه اما ما حتی الامکان همه جا رو پیاده رفتیم... و مخصوصا که همه جا آروم و خلوت, و خالی از هر نوع آلودگی صوتی و هوائه... این اوج شلوغیه خیابوناشه:

و واقعا حیفه آدم وقتش رو با بازار تلف کنه. من در کل نیم ساعت هم نشد اونم به اجبار بقیه...

مثل همیشه غواصی توی برنامه مون بود. البته مسلما دیگه به اندازه ی قبلنا هیجان زده نشدم و خوبیش اینه که دیگه به جای اینکه تمام وقت حواسم به فین یا بی سی دیم باشه خیلی بیشتر از اطراف لذت بردم. تنها اتفاق متفاوت و هیجان انگیز این بود که این دفعه من و بابام و داداشم کاملا تنها رفتیم . چون معلم های مدرسه غواصی با بقیه که (به قول ما آماتور :)) ) دفعه ی اولشون بود بودن و ما هم تنها رفتیم تا به اکتشاف بپردازیم. هر چند که اولش به دلیل جریان زیادی که اون روز بود راه درست رو نرفتیم و توده های زیاد مرجان شکسته پیدا کردیم! اما بعد جای همیشگی رو که اسمش Big Corals هستش رو پیدا کردیم اما متاسفانه وقت اکتشاف تموم شد چون هوا دیگه نداشتیم...
و متاسفانه دوربین برای زیر آب همراهمون نداشتیم که عکس از زیر آب بگیریم...

جت اسکی و گو کارتینگ هم که واقعا عالین! البته به شرطی که برای جت اسکی خودت برونی وگرنه پشت کسی که می رونه بشینی تمام مدت باید حواست صرف این بشه که از اون پشت پرت نشی تو آب! و درضمن مجبور نشی با لباس های مسخره یک ساعت زیر آفتاب منتظر بشی که نوبتت بشه!


می خواستیم با دوچرخه دور جزیره رو هم بگردیم که وقت نشد دیگه!
یه چیز بامزه م اینکه یه کافی شاپ به اسم " کافی شاپ شبهای برره" هم اونجا بود :)) که البته اصلا خوب نبود فقط اسمش جالب بود .

خلاصه جای همه خالی
ویژه نامه انتخابات

ایران، سال 1388 هجری شمسی
ما در آستانه انتخاب بزرگی قرار داریم. اگرچه خوشبختانه جنگی به مثل جمل میان یاران امام و انقلاب برقرار نشده اما صفگیری آنها در قالب جناح ها و گروه های سیاسی در این انتخابات صف آرایی مهمی است. تمام نامزدهای کنونی جز یاران امام و انقلاب هستند و اگر صرفا به این عامل توجه شود نمی توان به درستی به انتخاب دست زد. بسیاری از مردم صرفا در انتخاب نامزد خود به دنبال اسامی رفته اند. اما می توان از الگوی روش شناختی امام علی علیه السلام برای شناخت خوب تر از خوب استفاده کرد.
امام به حارث فرمودند که بزرگی افراد را مدنظر قرار نده بلکه ابتدا حق و باطل را بشناس و سپس ببین که حق بر کدام یک منطبق است و باطل بر کدام. در واقع شناخت بر انتخاب تقدم دارد.
ما نیز در این انتخابات به جای آنکه خود را به بزرگی و قدر نامزدها و یا سنجش آنها مشغول کنیم بهتر است که
1- ابتدا بدانیم و تشخیص دهیم که مهمترین نیازهای جامعه امروز ما چیست؟ نخستین اولویتهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ما چیست؟
2- سپس توجه کنیم کدام نماینده به بهترین شکل می تواند این اهداف را محقق سازد.
3- و در نهایت با توجه به سابقه نامزدها در مسئولیتهای خود و بررسی عملکرد آنها برای دانستن میزان انطباق وعده ها با عملکردها به ارزیابی عملی توانایی نامزدها مبادرت کنیم.
به این ترتیب باید دانست که برای انتخاب نامزد خود باید به جای توجه به افراد به برنامه های او و میزان انطباق این برنامه ها با شرایط سیاسی و اجتماعی جامعه خود توجه کنیم.
*****************************************************************************
نمی دونم موقع انتخابات که میشه چرا هیشکی به اندازه ی یک جوون تنش نمی خواره برای تبلیغ کاندیداها، اکثر افراد که سنی ازشون گذشته سعی می کنند با یه گزارش ، یا مقاله ، یا یک نظر پشت یک تریبون و یا حتی با حضوری چند دقیقه ای، سر و ته قضیه رو هم بیارن.
اما یه جوون تمام ذوق و استعداد و نوآوری خودش را پای این مسئله می گذاره و تو همه جا تو مدرسه،دانشگاه، اوقات تفریح ، تو خونه، تو مهمونیها، پیه همه چیز رو به تنش می ماله تا به هدفی که می خواد برسه . یادم می یاد تو انتخابات شورای شهر اخیر تهران ، قشر اجرایی تبلیغاتی همه جوون بودند ، از صحبت با مردم عادی گرفته تا تشکیل میتینگ های تبلیغاتی ،پخش پوستر و بروشور و ... .
به خاطر فول انرژی بودن و ماجراجویی ، موقع تبلیغات بیشتر قشر سر حال و حوصله دار جوون، مورد توجه قرار می گیره . تو انتخابات ریاست جمهوری پیشین، همین موقع ها، کم نبودند کاندیداهایی که از تیپ خاصی از جامعه استفاده کردند تا به اصطلاح "روشنفکری" یا" تیپ خاصی از تفکرشون" رو که بیشتر مورد توجه مردم بود و یا بعضی مسائل مورد نظرشون رو ، پر رنگ تر جلوه بدهند. و اکثر این فعالیت ها بیشتر نمادار بود و در آن ها از دختران و پسران جوان استفاده شد. مثل چسبوندن بروشورها توسط حامیان جوان و میتینگ های سیاسی خصوصی محدود!.
***
اما فضای انتخابات دهم رنگ و بوی بیشتری از نو آوری جوون ها داره.
جنگ قلمی بلاگر ها
امسال موج انتخابات خیلی زود به وبلاگ ها رسید ، تقریبا قبل از روزهای ثبت نام کاندیداهای ریاست جمهوری . حتی سایت ها و وبلاگ هایی هم فقط و فقط به این منظور ایجاد شدند که تو این میون ،مناظره های وبلاگی و کامنت های بلاگر ها برای دفاع از کاندیداهاشون بسیار جالبه و همچنین ستاد های وبلاگ نویسان حامی و جنبش وبلاگی ،جلبه توجه می کنه.و فعالیت وبلاگ ها شامل:تولید و پخش لگو های تبلیغاتی،نشر نوشته های مرتبط سایر بلاگ ها ، ارائه کد موزیک های انتخاباتی ، ارائه کلیپ های تولیدی و کلیپ های مناظره های دانشجویی در دانشگاه ها و ارائه اس ام اس های انتخاباتی ، نشرنمادها ی وبلاگی -تبلیغاتی ، می شود.
تکنولوژی پیامکی - تبلیغی
این روزها نباید از دیلینگ دیلینگ تم اس ام اس گوشیت ناراحت بشی، چون وقت انتخاباته و از اونجایی که جوون و گوشی موبایل و سرعت انتقال اطلاعات جمعی، تفکیک ناپذیره ، این بازی جذاب اس ام اسی در سطح کشورمون در جریانه .بعضی احزاب هم این علاقه را غنیمت شمردند و در رسانه هاشون از مخاطب ها شون می خواهند که هر کسی لااقل دو اس ام اس برای دیگری و یا کسی که مایل به رای دادن نیست ، از سخنرانی ها و اهداف کاندید ای های مورد نظرشون بفرستند و یا در بعضی از سایت ها خواسته می شود که افراد با فرستادن پیامک برای ستاد انتخاباتی مزبور حضور مخابراتی خودشون رو برای حمایت آن کاندیدا اعلام کننند . بله بازار اس ام اس و پیامک مخابراتی هم داغه و در این میون هوادارها با فرستادن اس ام اس به صورت فردی و یا شماره های سازمانی اخبار و شعار ها و اهداف رو ارسال می کنند.
از پیامک های ارسال شده در این زمینه:
او احمدی نژاد است
مردانه در جهاد است
قلب تمام ملت
برای او ستاد است
(...06...0936)
حسین حسین شعار ماست
موسوی انتخاب ماست
(....5...0912)
تبلیغات ستادی و جمعی و سفر همگانی
استفاده از بنرها و تراکت های انتخاباتی در میادین اصلی شهر و جایگاه های تعیین شده از سوی شهرداری هم بسیار مشهود است ،بگذریم که تبلیغات بعضی کاندیدا ها مثل سال های گذشته ،هرجای قابل تصور و آویزان کردنی که باشد قرار دارد و خدا یه جورهایی به داد کارگران نظافت شهری، شهرداری برسد و به داد آن کاندیدایی که کارگران ، تبلیغاتی را که کرده از در و دیوار به زور فشار آب و کارتک می کنند ، چون بالاخره زحمتشان بیشتر می شود و دلشان خون و از این دل های خون چه دعاها ی گل منگولی که در نمی آید!
همچنین هر کدوم از کاندیدا ها سعی می کنند با حضور در مناطق مختلف کشور که با اولویت ویژه دانشگاهها! وسخنرانی -حتی اگر به قیمت این باشد که خودشان نروند و کلیپ سلام و احوالپرسی خودشان را پخش کنند - و استفاده از فضای سخنرانی اشخاص هم نظر (از جمله شاعر و کارگردان و بازیگر و.... ) استفاده می کنند .
استفاده از نمادهای دهن پر کنی اهالی فرهنگ و گل و بلبل!
البته قابل توجه است که حضور پر رنگ جماعت سینمائی و خواننده ، اونهم از نوع جوون و دل جوون و موشک درست کن اش ، امسال خیلی ملموس است و علاقه ی افراد فرهنگی ، هنری ، سینمائی برای پیوستن به جماعت سیاسی برای ارائه نظر و اعلام حمایتی ، جالب انگیز ناک است.
نمادهای رنگ و وارنگی انتخاباتی
این نماد ها که امسال بیشتر به کاندید "میر حسین موسوی " بیشتر مربوط می شود ، شامل توزیع البسه و نمادهایی با رنگ سبز است. نظیر دستبند، شال گردن ، مانتو ، تی شرت ، شال ، گل سر ، پارچه سبز. که برخی از این نماد ها در حال حاضر فروخته می شود ! یکی از جوون ها به اطلاع باشگاه جوانی برنا، رسوند که یک دستبند و یک شال مردونه و یک شال زنانه ی انتخاباتی را دو هزار تومان خریده است.
خلاصه که امسال شور انتخاباتی بدجور و نا فرم در جریانه، و تمام این جریانات خودتان که می دانید از زیر سر جوان ها بلند می شود . به امید اینکه ما را بعد از انتخابات فراموش نکنند!!
***

بحث کردن خوب است . یک بحث سازنده حتی تاثیرش از مطالعه شبانه روزی و تحقیق کارشناسانه هم بیشتر است . این روز ها سوار هر کدام از این ها که شوید بحث روز یک چیز است . انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری که کمتر از یک ماه به آن باقی مانده است.
گاهی که گروهی موافق و مخالف با هم بحث می کنند بحث ها نوعاً تند است و چون محدودیتی هم ندارد و کسی هم در قبال حرف هایی که می زند لزوماً پاسخگو نیست توهین آمیز هم هست . زمانی که یک گروه با هم بحث می کنند بحث ها عموماً سرد و با نوعی تایید از پیش تعیین شده ای همراه است و هر کس فقط ابراز نظر می کند .
مسافرین معمولاً به چند دسته تقسیم می شوند:
جوان ،میانسال و پیر.
مسافرین جوان خود به دو دسته دانشگاهی و غیر دانشگاهی تقسیم می شوند. میانسالان هم به دو دسته شاغل و غیر شاغل تقسیم می شوند و مسافران پیر هم اصولاً تقسیم نمی شوند!!
برای روشن شدن اذهان عمومی و ایجاد حس همزاد پنداری مخاطبین به نمونه ای از هر دو بحث اشاره می کنیم .
بحث دو گروه کاملاً مخالف!
- هی تبلیغ می کنند آخه کی این روز ها رأی می دهد .
- من رأی می دهم .
- همین شما هستید که این ها رو پررو می کنید .
- بهتر از اینه که بگذاریم دیگران برایمان تصمیم بگیرند .
- اینها همش بازی است . خودتان را گول می زنید . رأی شما اصلا مهم نیست.
- دیشب در برنامه [...] می گفت : [...] از قبل اعلام کرده که نتیجه انتخابات چیه .
- امریکا را که می بینی مردم رأی می دهند برای این است که آنجا دموکراسی !!! هست.
- واقعا که شعور شما در حد[...] هم نیست وگر نه می فهمیدید که اوضاع ما ار آنها خیلی بهتره .
- از ظاهرت که شبیه [...] معلومه که چه طور فکر می کنی.
- از ظاهر [...] تو که بهتره ...
به علت این که بحث به حاشیه رفت از ادامه بحث صرف نظر می کنیم .
بحث یک گروه همفکر اما مخالف رأی دادن!!
خوبی این گروه این است که اظهار نظر برای هر کس در هر سنی بلامانع است. هر چه گوینده از کلمات رکیک و فحش های آبدار تر استفاده کند از استدلال قوی تری برخوردار است.
- مردم ما کلاً چیزی نمی فهمند!
- چون دیروز در برنامه تلویزیون !! شدیداً تاکید می کرد که ولیعهد از رأی دادن ناراضی است.
- رأی چیه بابا !!رأی دادن کار بی کلاسی است.
- فقط آنهایی که پول می گیرند رأی می دهند .
- من که کسی را نمی شناسم.
- دیگر از ما گذشته رأی دادن برای جوان ترهاست.
- رأی نمی دهم ،پس هستم !!!
- رئیس جمهور خودش خودش را انتخاب می کند.
بحث یک گروه همفکر موافق رأی دادن!
- من رأی می دهم چون به نظرم خیلی مسخره است که اجازه بدهم دیگران به جای من نظر بدهند بنابر این حتماًرأی می دهم . مهم نیست به چه کسی رأی بدهم ولی نمی گذارم دیگران برایم تصمیم بگیرند.
- رأی می دهم چون وظیفه ملی و دینی ماست و دلم می خواهد که کاندیدایی که من دوست دارم رئیس جمهور شود.
- رأی می دهم تا روی خارجی ها مخصوصاً آنهایی که می گویند مردم ایران رأی نمی دهند را کم کنم.
- رأی می دهم که آدم هایی که نماینده طبقه خاصی مثل الیت های جامعه هستند و خودشان را روشنفکر می دانند رأی نیاورند .
- رأی می دهم چون دلم برای کشورم که از هر طرف مورد بی مهری واقع می شود می سوزد . دوست ندارم من که ایرانیم مثل کسانی که دلشان برای این مملکت نسوخته رفتار کنم.
- از دست شاه این قدر کشیدیم که برای سربلندی و ماندگاری این انقلاب هر کاری که بتوانم می کنم .رأی دادن که چیزی نیست.
- چون فردا اگر اتفاقی در مملکت افتاد و بچه ام از من پرسید که چرا رأی دادی بگویم من چه کاره بودم و در آن چه نقشی داشتم .
- رأی می دهم تا فرد شایسته و لایق انتخاب شود.
یکی می گفت خرد جمعی هیچ وقت اشتباه نمی کند و مردم ما باهوش تر از این هستند که گول تبلیغات سوء را بخورند . خیلی ها هستند که شاید تا دقیقه نود بگویند ما عمراً رأی نمی دهیم ولی زمان عمل که فرا می رسد حتماً رأی می دهند .شاید به جرأت بتوان گفت که مردم بیشتر اهل عمل هستند تا حرف.
چه کس از داخل صندووق بدر می آید؟....انتظاری که در آنیم بسر می آید
روز ها ، آه مگر می گذرد...ماه خرداد مگر می آید
گاه از دایره ی اهل اصول ....گاه از جبهه ی اصلاح ، خبر می آید
از سخنرانی کاندیدا ها...واقعا بوی شکر می آید
وعده ی این یکی از آن بهتر...این هلو، آن چو جگر می آید
پای هر صحبت و هر بحث و جدل....از چپ و راست ، نفر می آید
حرف هایی که بیان می گردد...خوب و زیبا به نظر می آید
این یکی از غم ما می گوید....که به امداد بشر می آید
آن یکی نقد کنان می غرَد....تا کند رفع خطر می آید
این یکی پتک شده ،می کوبد...آن یکی همچو فنر می آید
دور آن ،اهل نظر می گردند...سوی این ، اهل هنر می آید
زانطرف دسته ی ساسی مانکن...با قِر و رقص کمر می آید
زینطرف انجمن شعر و ادب...چه ادیبانه نگر می آید
ازستادی که در این نزدیکی ست...نغمه ی مرغ سحر می آید
چه سروری و چه شوری برپاستتا که از داخل صندوق بدر می آید
*** 
*********************************************************

در حالی که برنامه های انتخاباتی صداوسیما از 2 هفته پیش به طور مستقیم و غیر مستقیم وارد موضوع انتخابات شده اند ، اما احتیاط و محافظه کاری بیش از حد این رسانه در عدم پخش برنامه های جدی و چالشی با حضور فعالان سیاسی و کارشناسان به گونه ای است که برنامه های انتخاباتی این رسانه را در حد یک سرگرمی و یک رفع تکلیف و کلیشه در آورده است.
یکی از برنامه هایی که سیما با تبلیغ فراوان اقدام به پخش صحنه هایی گزینش شده از آن کرده است ، برنامه ای با عنوان " منطقه آزاد " است که در آن تریبونی آزاد از سوی شبکه رادیویی جوان و یک خبرگزاری وابسته به صداوسیما ،به دانشگاه های کشور برده می شود.
اما پخش این برنامه علی رغم تبلیغات فریبنده اش ، چیزی نیست جز تدوین قسمت هایی" بریده بریده" از سخنان دانشجویان که بی سروته به نظر می رسد.
البته مشخص است که اکثریت دانشجویان سخنران از وضعیت موجود انتقاداتی _گاه شدید_ دارند. این در حالی است که تدوین کنندگان فیلم مزبور با مهارتی خاص ضمن اینکه تصویر همه سخنرانان مخالف دولت و موافق آن را پخش می کنند اما در نهایت تنها بخش هایی از سخنان دانشجویانی را پخش می کنند که در توصیف خود از رییس جمهور مطلوب شان کدهایی می دادند که مشخص می شود منظور آنها رییس دولت نهم است .
این در حالی است که علی رغم پخش تصویر چهره سخنرانان معترض و حتی پخش بخش هایی از سخنان حاشیه ای _ نه سخنان اصلی_ آنها ، در این برنامه تدوین شده، اثری از محتوای سخنان دانشجویان معترض به وضعیت فعلی دیده نمی شود.
با پخش این برنامه ، صدا و سیما تلاش کرد تا با یک تیر دو نشان بزند. نخست آنکه با پخش چهره دانشجویان منتقد _ البته فقط پخش چهره نه پخش سخنان !_ خود را از اتهام عدم پخش سخنان منتقدان مبرا سازد و دوم اینکه با دادن کدهایی غیر مستقیم و مستقیم از پخش سخنرانی دانشجویان موافقی که " لب کلام " آنها پخش می شد تبلیغی برای دولت کرده باشند.
برنامه منطقه آزاد ، علی رغم ضبط کامل تصاویر سخنرانی های همه دانشجویان ، در تدوین نهایی، تنها سخنان دانشجویانی را پخش می کند که به نوعی در حال و هوای تعریف و تمجید هستند ، در حالی که سخنان دانشجویان منتقد به صورت بریده - بریده و بی سروته به نمایش در می آید.
غافل از اینکه این گونه تبلیغ ها نه تنها اثری مثبت ندارد بلکه عموما منجر به دلزدگی مردم از سیما شده و اثر معکوس تبلیغی دارد. رسانه سیما به جهت این برنامه سازی های غیر منطبق با جو اجتماعی و سیاسی کشور در ماه های اخیر و به ویژه در هفته های گذشته مورد انتقاد جدی کاندیداهای انتخابات آتی ریاست جمهوری بوده است.
البته این رویه سال هاست که در این رسانه اعمال می شود و این رسانه اسماً ملی را به تریبونی برای یک جناح و گرایش سیاسی خاص تبدیل کرده است.

من در انتخابات شرکت می کن ولی به آقای نون- سین رای نمی دهم!چون وقتی داشت ته مانده آب لیوان رییس جمهور را (برای تبرک)سر می کشید! خبر داشت بعضی از همشهری هایش آبی را می نوشند که مزه نفت می دهد! من در انتخابات شرکت می کنم ولی به دکتر کاف- ی رای نمی دهم! چون از پسرش میم! شنیدم پدرش می خواهد بعد از اینکه نماینده شد پزو 206 اش را به بنز تبدیل کندو از شهر قدس به اقدسیه بروند! من در انتخابات شرکت می کنم ولی به آقای دال- الف رای نمی دهم! چون یقین دارم در بازی سیاست کم خواهد آورد! حتی اگر استادبازیگری در تئاتر و سینما باشد!من در انتخابات شرکت می کنم ولی به خانم شین- جیم رای نمی دهم! چون با اینکه سنی از اوگذشته ولی پوستر های تبلیغاتی اش این را نشان نمی دهد!من در انتخابات شرکت می کنم ولی به آقای قاف- غین رای نمی دهم! چون وقتی اکثریت راست شداو چپ می کند...!و وقتی اکثریت چپ کرد!او راست می شود!من در انتخابات شرکت می کنم ولی به مهندس صاد- واو رای نمی دهم!چون وقتی لبش را از خبر رد صلاحیتش گاز می گرفت...مردم شهر گاز خیزشهنوز درصف های گاز بودند! من در انتخابات شرکت می کنم ولی به آقای ب- الف رای نمی دهم! چون 4 سال تمام در مجلس ششم یا خواب بود یا در غیبت...! ولی حالا در مجلس سوم...پنجم...هفتم...چهلم... اموات هر کسی!گریبان چاک می کندو در عزایش اشک تمساح می ریزد!من در انتخابات شرکت می کنم ولی به آقای پ- لام رای نمی دهم! چون این روزها بین مردم شهرش سیم کارت تلفن همراه توزیع می کند!بیچاره مردم شهر که خبر ندارنداین سیم کارت ها بعد از انتخابات آنتن نمی دهد!و...((مشترک مورد نظر بعد از نمایندگی در دسترس نمی باشد))من در انتخابات شرکت می کنم ولی به آقای شین-گاف رای نمی دهم!چون قول داده اگر رای آورداز هویزه تا فکه مترو بکشد!!تا ما به برکت این پروژه فرهنگی اقتصادی دفاع مقدس را فراموش نکنیم...ایضا nestle را!...ایضا coca-cola را!و همچنین شهدا را...! من در انتخابات شرکت می کنم ولی نمی دانم بین این همه نامرد! ببخشید نامزد...به چه کسی رای بدهم؟
*******************************************************************
خرمشهر

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطریک ازدوستان...

من جنگ را دوست دارم. آری، من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر توپ و تانک و اسلحه اش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر ویرانی و آوارگی و ترس و وحشتش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه از ماهیتش لذت می برم.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بهترین فرزاندان این آب و خاک را از ما گرفت.من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.
آری من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم به خاطر فرهنگش.
من جنگ را دوست دارم به خاطر چیزهایی که به ما آموخت.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما فهماند که ما می توانیم.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما نشان داد با قناعت هم می توان زندگی کرد.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه در آن برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ می توانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را بر خود مقدم می شمردند حتی در نثار جان خویش.
آری، من جنگ را دوست دارم.
******************************************
آن روز را به یاد ندارد.
وقتی خرمشهر آزاد شد، کودکی یکساله بود که تازه یاد گرفته بود راه برود.
...
نه از جنگ چیزی می فهمید، نه از صلح، نه می دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خیزان، اتاقش را که اسباب بازیها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!
زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه می کرد، شاید هم در خیال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!
...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهمید که دنیا، کوچکتر از آن است که فکر می کرده.
دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خیزهای خود آمدند و رفتند.
در این سالها یاد گرفت تا بخواند، ببیند، بشنود و آنگاه بگوید و بنویسد.
از روزها و ماهها و سالهای گذشته خاطرات زیادی را چه خوب و چه بد به یاد می آورد.
اما بعضی روزها را هیچگاه فراموش نکرده است.
بعضی روزها برای او درس عبرتی بوده و در بعضی از روزها شاید عبرت دیگران.
گاهی گریان شده و گاهی خندان.
گاهی بی حال و حوصله و گاهی پر جنب و جوش.
...
بعضی کلمات هم برایش غریب بودند.
گاهی کلمه ای در ذهن او همچون کتابی ناتمام ورق می خورد و او سعی می کرد تا آن را در ضمیر خود خلاصه نویسی کند.
اما هر روز و هر ماه و هر سالی که می گذشت کتاب قطور تر می شد و خلاصه نویسی سخت تر.
...
همیشه جبهه، خاکریز، سربند، پوتین، چفیه، پلاک، دفاع، نبرد، شهید، جانباز و دهها و شاید صدها کلمه و عبارت همنشین با این کلمات، ذهنش را به بازی گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هوای دیگری داشت، به خصوص که خرمشهر خونین شهر شده بود.
...
خرمشهر یک شهر نیست. خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است. خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک فرهنگ است. خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.
و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند که عاشقانه و دلیرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهایی اش بخشیدند.
...
وخرمشهرحالادرییابید:
شنوندگان عزیز توجه فرمایید ... شنوندگان عزیز توجه فرمایید ...
خرمشهر، شهر خون، آزاد شد ...!
٢٧سال از این خبر فوری و این لید به یاد ماندنی گذشت اما هنوز در انتظار گوینده ای هستیم که شاید روزی لید طلائیش این باشد :خرمشهر، شهر خون، آباد شد ...! اما گویی فقط باید صبوری کنیم و انتظار بکشیم و دوره بکنیم شب و روز را وهنوز را !
راستش خیلی حرفا بود که دلم می خواست برای خرمشهر و مردم دوست داشتنی اش بنویسم ، مقداری هم خط خطی کردم ولی فکر کردم اینهمه حرف زده اند و حرف زده ایم و می زنیم که کوچکترین ثمری برای خرمشهریهای عزیز که به یقین صبورترین و منتظرترین مردم دنیا هستند نداشته تازه اگر بخواهی بنویسی آنوقت تک تک حرفها و درد دلهای این مردم باید تیتر شود و تو به دستهای خالی خود فکر می کنی می اندیشی که تمام تیترهای دنیا را هم که خرج کنی حتا یک روز از آن ۳۵ روز مقاومت با دستهای خالی را هم نمی توانی توصیف کنی چه برسد به وصف درد این بیست و چند سال که از آغاز آن جنگ لعنتی می گذرد ..

« اما این شانه های گرد گرفته چه ساده و صبور وقت وقوع فاجعه می لرزند
اینان هرچند بشکسته زانوان و کمر هاشان استاده اند فاتح ونستوه
بی هیچ خان ومان »
مادری می گفت چه بگویم خودت داری می بینی پسرم نمی بینی ؟ بنویس مشکلات داریم بنویس امکانات نداریم بنویس آب نداریم بنویس یا بایداز آب غیر قابل شرب لوله ها بخوریم یا هر روز آب بشکه ای بخریم بنویس فاضلاب نداریم بنویس فاضلاب و زباله ها را تو شط می ریزن بنویس گاز نداریم بنویس برق نداریم تو این گرمای ۶۰ درجه همیشه برقمون قطع می شه بنویس بچه هامون همه بی کارن بنویس بومی ها بی کارن غریبه ها و غیربومیها اومدن خرمشهر و آبادان رفتن سرکار بنویس خرج زندگی مونو خرج تحصیل و درس و مشق دخترهامو از کجا بیارم ؟بنویس خیلی از خانه ها هنوز خرابه بنویس خرمشهر ۱۷ سال بعد از تموم شدن جنگ هنوز جنگ زده س بنویس نصف خرمشهر هنوز بازسازی نشده بنویس بچه هامون جایی برای تفریح ندارن خودت وضع شطو ببین بنویس چرا اینهمه تبعیض هست چرا به خرمشهر توجه نمی کنید بنویس آقای احمدی نژاد تو یه کاری بکن مردم خرمشهر بهت امید دارن بنویس کسی به داد دل ما نمی رسه نرسیده بنویس خیلی ازجوونا ... بنویس ...بنویس...بنویس...
«درد کشیده ایم سختی کشیده ایم سکوت کرده ایم
شب وروز پس چه خواهد شد فردا را شمرده ایم چرا این همه چراغ
در یکی دوشهر بسوزد و این همه بسیار و بی چراغ بی دیده بی نشان
بی نام و بی سراغ ؟!»
اما 2٧ سال از آزادی خرمشهر می گذره ، مسوولهای زیادی هم تو این ربع قرن اومدن و رفتن اما باتصویری که امروز از خرمشهر دیدم و با شنیدن درد دلهای مردم نمی دونم چرا فکر می کنم حرفها و قولهای مسوولین در صورت تحقق به چیزی مث معجزه می مونه و اصلا به خود معجزه نیاز داره چیزی در حد مقاومت معجزه آسای جوونهای خرمشهر... راستی خرمشهر آزاد شد اما آباد ...؟!
**********************************************************************

آن روز که در کوچه پس کوچه های حلبچه قدمشار می کردم...دفتر مشق های خاک و خول شده را می دیدم ..مدادهای شکسته و کتاب های ورق ورق شده بچه مدرسه ای های خفه شده از خردل و...می دیدم با خودم می گفتم :
کاش تو را من می کشتم!

وقتی سعید داوودی را شب عملیات دیدم که عکس دختر سه ساله اش را نگاه می کرد و می بوسید و اشک می ریخت ...و همان شب لب اروند پیکر خون الودش را دیدم با خودم به این مردک می گفتم:
کاش تو را من می کشتم!
مادر علی رضا هر وقت در کوچه نگاهش به من می افتد یاد قد و بالای پسرش که هم رزم من بوده می افتد و وقتی بعد از ۱۰ سال استخوانهای پسرش را اوردند در یک گونی کوچک ..شنی تانک انها را شکسته بود باخود گفتم:
کاش تورا من می کشتم!
دخترک تازه عروس ..بعد سعید می بایست گردن کج کند استه برود استه بیاید تا زبان مردم شاخش نزند..دامادش اسیر است یا مفقود..شهید است یا مجروح..اما نگاههای تحسین مردم اهسته اهسته ترحم امیز می شد و اهسته اهسته .......
غیرت سرخم می کرد و با خودم می گفتم :
کاش تو را من می کشتم!
پسر جواد حالا درسش تمام شده هر وقت می خواست برای ثبت نام به مدرسه برود نمی دانست والدین یعنی چه !
چون او فقط مادرش را می شناخت و پدرش هیچگاه مدرسه رفتن اورا ندید..وقتی غر می زدند که اینها با سهمیه شان حق ملت را خورده اند با خودم می گفتم:
کاش تورا من می کشتم!
حیف که نشد.ده بار بعد از جنگ به بهانه زیارت به دیارت امدم ..شاید چون فیلم زیاد دیده بودم فکر می کردم فرصتی پیش بیاید تا تو را بکشم ..حتی اگر تروریستم بخوانند و حتی اگر هر دو جناح سیاسی اصلا تابعیت ایرانی مرا تکذیب کنند..اما می ارزید تا دل این همه مظلوم را شاد کنم...
کاش تو را می کشتم... اما نه در عید قربان!!!!
****************************************
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!


