صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

اخرین اپ 88

 دعای آخرسال:

دعا کنیم نزدیک تحویل سال هیچ آرزویی نشه هیچ وقت  محال وقتی میخوای بشینی پای هفت سین  بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین

****************************************************

روزهای آخر اسفند همیشه صحبت اینه اگه دلخوشی نباشه  هیچ کجا بهار نمیشه

******************************************************************

 

مدرسه ها تعطیل شدند.شاید یکماه.خیابانهای شلوغ ورهگذران سراسیمه....دارا وندار.لابد به تفنن یا برای خرید آمده اند.اما هرچه باشد یک ذائقه ی مشترک بین همه ی آنهاوجود دارد:انتظار برای تحویل سال..من روزهای مانده به عید (از بیست اسفند تا روز عید )را بیش از خود عید دوست دارم.شاید مثل دوست داشتن پنجشنبه باشدونفرت از روز جمعه.نمی دانم.شاید این اشتباه باشد.بگذریم. بیاد سالهای دور می افتم.لحظه ی سال تحویل.لباسهای نو.مادر پدر خواهران وبرادران.اسکناسهای 5تومانی و10تومانی .نو وتا نخورده که ارزش یکسال پول تو جیبی مارو داشت.شمردن عیدیها.سفره یپهن شده هفت سین.ماهی تنگ بلور.آینه قدیمی .قرآن خطی.سبزه های باروروتازه.پنجره یچوبی باز و به باغ دایی بوی خوش علفهای نورسیده .شکوفه ها برگها.مستی مستانه گنجشکها.لانه ی قدیمی پرستوها برسر در باغ دایی.دختر دایی ها...(که چقدر دلتنگشان شده ام...)به رخ کشیدن عیدی ها ولباسها.یکدست کت وشلوار شیری خوشگل وکفشهای قهوه ای وعمه که میگفت تو دیگه شوهر "زهرا خانوم"شده ای.ویکبار مرا به گریه انداخت.چه زود باور بودم من.من اما در آرزوی کودکی ام(شاید سال سوم دبستان)دوست داشتم زنم دختر دایی "ز" باشدونشد وروزگار او را در دامن دیگری انداخت ومرا ومرا ومرا...ای وای..... می روم دورتر.میزنم بیرون از خانه از پنج دری که انگارروزهای عید شده مثل مغازه ی آقای اصلاحی توی بازار.انواع شیرینی..باقلوا..تخمه وآجیل،پشمک والبته کلوچه ی منحصز بفرد کاشان برای روزهای عید... برگه ی آب زده ،آلبالو خشک آب زده آبزرشک و...مادر می گفت اینها رو بهتون می دم که اگه آجیل زیاد خوردید رودل نکنید.من چقدر آب زرشک رو دوست داشتم. پیش ازعید ها –یکی دو روز مانده به عید-حمام عمومی .اون روزها تک وتوکی حمام توی خونه ها پیدا می شد.خونه ی قدیمی ما سر شوره داشت اما حمام نبود.می رفتیم به حمام عمومی .نمره. ورودی همهمه یگنگ آدمهایی که بای پاکیزه شدن می آمدند.همیشه این همهمه را دوست داشته ام.فضای آکنده از بخار حمام با گرمای مطبوعش واب داغی که بدن نازک بچه ها رو قرمز می کرد. از 4سالگی آقا جون به مادر تشر زد که –این بچه باید با خودم بره حمام مرد شده واین خود فلسفه وحکایتی داشت- مردهایی که حمام را بهانه ای - برای شوخی های مردانه ولیچارها ومتلک هایی که اون روزها من ازشون چیزی سر در نمی آوردم –می کردندولابد اوفات تفریحی بود که باید گذرانده میشد. از همه جور قشری هم می امدند.حمام تمیزی بود بعنی اقاحیدر مثل شیشه یبلوری بهش می رسید. ورودی یک ظرف سبزه مزین به چراغهای کوچک چشمک زن ظرفی پر از شیرینی که البته آقا جون منواز ناخنک زدن به آون برحذر داشته بود.همه وهمه نوید می دادند که عیدی آقا حیدر محفوظ... نفس گرفته وگرم از حمامی که باندازه ی یک سال مرا تمیز میکردوآبزرشک خنکی که لیوانی 2ریال لاجرعه بالا میکشیدیم وانگار که سبک شده ایم... شب عید تا صبح خواب نبود لباسهارو بالای سرمون میگذاشتیم...وفردا صبح آغازدوباره ییک ورق از زندگی ..زندگی که مار ا می برد رو به آینده..هنوز در آغاز فصل های ساده یزندگی بودیم.هنوز دلمان صیقل محبت داشت.هنوز بذر نادانی وکینه در این دشت نریخته بودیم.هنوز تنهایی برای فرار از بودن با یک انسان ،ما را از انسانها فراری نمی داد.همنوز کاسبکارانه وطلبکارانه به زندگی نگاه نمی کردیم.هنوزآنقدر حسابگر نشده بودیم که با کمال رضایت عیدیهامان را با هم قسمت کنیم.همنوز زندگی روی دیگرش را به مانشان نداده بود. آینده آبستن حوادثی بود که تنها لذت زندگی مارا کودکیمان تشکیل میداد.هنوز بر سر سفره نشستن یک تکلف نبود.بوی زندگی بود وعطر بودن....کاش می شد همیشه در کودکی ماند...عاقل نشد..بچه بودوزندگی کرد.... روز عید در اتاق پنج دری شوری بود وغوغایی.ولوله یبچه هایی که می دویدند. دور حیااط زیر درختها یبا برگهای تازه رسته وشکوفه های سفید دنبال هم کردن.گاه میشد رقص نور را که روی مواجی آب حوض وسط خانه به سقف ایوان می افتاد را دید. ماهی های قرمز درون حوض.آب تمیزی که مثل نقره بود.(زندگی در آن روز صفی از نوروعروسک بود). سفره یپرمهر هفت سین روایت زیبایی است از زندگی دوباره امید برای فردایی زیبا .هشتن هرچه تاریکی در سال گذشته وداشتن هرچه زیبایی در سال نو... یاد ماهی های تنگ بلور می افتم.چقدر با هم رقاصی میکنند.شور عید در ذره ذره حیات پیداست.. عید برای من سوار بر موج خیال ورسیدن تا اوج لذت بود.زیبایی زندگی در روزهای عید وبیرون ریختن هرچه بذر کینه ونامهربانی مثل دلهای کودکیمان...کاش میشد این روزها هم مثل روزهای کودکی دلی داشته باشم مثل تنگ بلور....

******************************************************************

اخرین حرف ٨۴ من(لطفاحتما بخوانید)

سلام خوبید؟خوفی؟خوشید؟داره سال میاد...چندروزمونه؟...دوستان مهربانم نازنینان جوانم .توی سال جدیدبیاید مهربان باشیدباخلق ..یاد ضعیفان یتیمان ومریضان و....ای ان که بسترنرم داریدوخونه گرم داریدیاددیگران باشید...سال نو بازیه عالمه لبنخند ودلهره وشادی واضطراب تومشتون...مشتوبازمیکنید وبه هم جامی پاشین..سال نومیشه..زندگی نومیشه..دلامون تازه میشه..عشقامون درخشان میشه..چشامون پرمحبت..دستامون گرم میشه..جاده زندگی زیرپامونه جاده نه چندان هموارزندگی زیرپامونه تا مابا همدیگه هموارش کنیم وپیش بریم وپیش بریم...خدای بزرگ کمکون کن واونچه روکه خودت صلاح می دونی .برامون مقدورکن.....راستی دوستای مهربونم غنچه گل سرخودیدید..شکوفه هادید...بازشب سال نو سبزی پلو باماهی...جای بچه های خیابونی هم خالی....خدایا!سال پیش سال نسبتا خوبی بود... ازت ممنون..کمک کن تاامسا بتوانیم عاشق ترازهمیشه بامردم رفتارکینم...یادمون باش نیکی چیزیست که بیش ازهرچیزدیگرمردم راخلع سلاح می کند!.حسد ورزیدن علامت بارزبی لیاقی ست.اگرمی خواهی خوشبخت باشی..برای خوشبختی دیگران بکوش..ای هازندگی وقرآن به من یادداد...سلام عشق..سوء تفاهم زمان ..سکوت وتفاهم وخنده یک دیداردیگه دراین کره زمین...وبازم ازعشق میگم که بدون هیچ تکراری..خیلی سخته که همیشه تازه باشی وتازه بگی..ولی من بودم...وبازهم ازعشق به خداو...می گم...من یک چیز فهیدم اگرکسی دوست داری اورآزادبگذاراگرمال تو باش برمی گردد وگرنه..بدان ازاول هم مال تو نبود...دلواپسی ندارم ، تا که علی یارتون دستهای پاک این امام ، همیشه همراهتون دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره دل آدم از روزگار بی اختیار میگیره دست علی سپردمتون ، تا بدونی دوست دارم تو دست پاک این امام از دل و جون میزارمتون 

و پایانی و آستانه ی آغازی !  و سلامی ...

 

سلامی به سبزی سبزه ، به سرخی سیب ، اینم هفت سین امسالم !!

به سپیدی سیر ، به دلپذیری سماق ،

 به شیرینی سمنو به دلچسبی سنجد

 و به استحکام سکه !!!

....

چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد ،

 " یا مقلب القلوب و الابصار"...

" حول حالنا الی احسن الحال"

ولی فقط برای دیدن همین چند لحظه

و شنیدن همین چند واژه چه مشتاقیم !!!

....

 

***************************************************************************

   rose_banner4


و سلام بر روزی که شکوفه‌ی زیبای خداوند شکوفا می‌شود

بهار نزدیک است؛ دل‌هایتان بهاری باد

بهار که می‌شود؛
نگاه کوه و دشت و صحرا، منتظر طراوت و شکفتن و رویش است.

بهار که می‌شود؛
ابرها هم گریه‌های بهاری سر می‌دهند، برای خریدن ناز زمین.

بهار که می‌شود؛
گل و شکوفه و سبزه یادشان می‌آید که هر مرگی را رستاخیزیست.

بهار که می‌شود؛
دریا آرام موج می‌زند به ساحل، تا تلنگری زده باشد به ماسه‌های سرگردان ساحل‌نشین.

بهار که می‌شود؛
پرستو باز می‌گردد، تا بسازد ویرانه‌ای که بهار گذشته ساخته بود، برای ویران شدن تا بهار آینده.

بهار که ‌می‌شود؛
آغاز می‌شود سالی که شروع کند، ورق زدن تقویم را تا پایان.

و بهار که می‌شود؛
کوه و دشت و صحرا و ابر و گل و شکوفه و دریا و پرستو و تقویم و زمین و زمان؛ چوب‌خط خود را خراش دیگری می‌دهند از گذشت یک سال دیگر تنهایی.

بهار که می‌شود؛
نوروز به یاد می‌آورد، که بهاری نیست، تا بهار آفرین نیاید.

بهار که می‌شود؛
بهار، بی بهار جان و دل، رنگ پاییز دارد.

السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف).

 ******************************************
بهار که می آید، می روند؛ همه شان با هم: بال در بال. راز پرواز را می دانند، در گستره آن لاجوردی بی کران.
بهار که می آید، می رویند، همه شان با هم: جوانه در جوانه. راز رویش را می دانند، در پهندشت این سبزِ بی انتها.
بهار که می آید، جاری می شوند، همه شان با هم: قطره در قطره. راز جاری شدن را می دانند: از دل آن سنگ های سخت تا آن آب‌های آبیِ نامتناهی.
بهار که می آید: می بارند: دانه دانه...
بهار که می آید...

خدا گفت: بهار، بهانه رفتن است، بهانه رویش، بهانه جاری شدن، بهانه باریدن...پرستوها رفتند، جوانه ها روییدند، چشمه ها جاری شدند، باران‌ها باریدند،‌ تو امّا هنوز ایستاده بودی.

گفتی: «بهار که بیاید دیگر رفته‌ام، بهار بهانه رفتن است، ماندن شکوهی ندارد، آن هم پشت این سنگریزه‌های طلب، گیرم که ماندم و باز بال بال زدم: توی گِل و گذشته، توی خاک و خاطره، گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم: بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟»

اینها را گفتی و آمدی تا میقات، تا آستانه بال بال زدن، امّا نپریدی! چرا؟ همه منتظر بودند پروازت را ببینند، اوج گرفتنت را و رویشت را. جاری شدنت را و باریدنت را. اوج نگرفتی، نروییدی، جاری نشدی، نباریدی. چرا؟ تو نپریدی و فرشته ها به خدا خندیدند، او امّا فقط گفت: من چیزی می دانم که شما نمی‌دانید.

سالهاست که در میقات ایستاده‌ای، بهارها می‌آیند و می‌روند و تو هنوز همانجایی، هنوز بال بال می زنی امّا بال‌هات یارایِ پرواز نیستند. بهار دوباره دارد می آید، همه منتظرند، این بار چشم هات را ببند و فقط بگو: یا محوّل الحول! حوّل حالی الی احسن الحال!
...

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

پنج سالگی وبلاگ

به نام او ...
خیلی ساده و مختصرو کاملا تلگرافی !
خبر از این قراره :
صلیب نقره ای سه ساله شد !
درست پنج
 سال پیش در چنین روزی صلیب نقره ای شروع بکار کرد( تقویم تاریخ !! )
... و چه دوستای گلی پیدا کردیم .
ممنون از همتون .
به امید موفقیت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صلیب نقره ای)

******************************************************************

اولین اپ:

در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد .
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد ، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ،  مردم بر سبیل عقاید جاری وعقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی کنند...

**************************************************************

http://silvercross.persianblog.ir/archive/  آرشیومن

***************************************************************

 

 
دیروز ،
امروز ،
فردا ،
این سه تا همونایی هستن که ما رو احاطه کردن.
آه !
بدونی که خودمون بخواِیم،
تو سه بازه زمانی گیر کردیم!
اِین یعنی اسارت ؛
یعنی بندگی ؛
یعنی انسان تابعی از زمانه :
( human = f ( t
گیر کردن تو ثانیه ها خیلی سخته !
خیلی!
کاش یه راه نجات بود
کاش
آخه میدونی :
خسته شدم .
خسته ...
از این قفس لعنتی!
خوش بحال پرنده ها
اونا تابع هیچی نیستن .
اونا آزادن !
برای اونا هیچوقت هیچ چیزی دیر نمیشه
افسوس ...
افسوس ...
ِِبیاد جمله آخر فیلم سوته دلان :
همه عمر دیر رسیدیم...
***************************************************

،۵ سال  شدسیلورکراس ،۵ سال خوب با هزار تا تجربه ی جدید ، و یه عالمه عشق و تحول ...از.....ایران گفتم....ازشهدا گفتم...ازدفاع مقدس گفتم....ازکودکان خیابانی گفتم...ازتختی گفتم...ازمرگ گفتم...اززندگی گفتم...ازعشق گفتم...ازعاشورا گفتم...ازاجتماع گفتم..ازشهرم گفتم...ازادم فراموش شده گفتم...ازتولدم گفتم...ازشهردانشجویی گفتم....ازعشق نابخرد گفتم...ازنامردی بعضی گفتم...ازرمضان گفتم...ازضامن آهوگفتم....ازدین گفتم...ازشهرم گفتم...ازخیلی چیزهای که یادم نیست ....ولی فقط یادمه که اوایل که این وبلاگ رو شروع کردم...یادش بخیرنظرات شرراه مهربان نمی دونم الان کجاست...یاددش بخیردحترکهکشانی مهربان اولین بارلینک گذاشته بودچه ذوق کرده بود....یادش بخیر.....یادم باجمله در۸ اسفند شروع به کارکردم....توی این مدت...دوستان زیادپیداکردم که نام نمی برم...چندباربعضی دوستان دیدارکردم به همین خاطر....امسال این جشن مصادف با اتمام خدمت واغازکاراداری شد....خداممنون که نذاشت دیشب یک بدترین تصادف ممکن کنم....شعاروبلاگم فقط فقط.این بود همیشه...دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم بشنوید از من سخنها ، قصه از محرومیتها ای که بستر نرم دارید ، خانه های گرم دارید زندگیتون پر ز نعمت ، خالی از اندوه و حسرت مهربان باشید با خلق ، خوبتر مانید با هم دستگیرید از ضعیفان ، از یتیمان و مریضان ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ... دوستان مهربانم ، نازنینان جوانم ....نمی دونم دیگه....توی سه سال چطوربود نوشت هاااااچطوربود..خودم چطوربود...۸ اسفند پارسال من نمی دونستم ۸اسفندامسال انقدرزندگی پرفرازنشیب خواهد داشت...چه روز...چه شب هااااا...چه ساعت هاااا...چه ثانیه هاااااا.خدای بزرگ کمکمون کن و اونچه رو که خودت صلاح می دونی ، برای هم دوستان  مقدر کن ...یک سال گذاشت اره سه سال...سه سال که شایدتوی مدت من ۱۳۳ باراپ کردم...روزها وشب ها که من باوبلاگ گریه وشادی نکردم..بااهنگش زندگی کردم....سه سال گذشت...فکرنمی کردم انقدرسختی که برمن گذاست بتوانم تحمل کنم..سه سال گذاشت ...یادش بخیرتوی این یک سال چه هاااکه نگذست....برام دعا کنید برام دعاکنید....دوست دارم نظرتون ان قدیمی درموردنوشت وبلاگ ودوستان جدید درموردوبلاگ اززمانی بودند بدهند..یک سال گذاشت...باورنمی شود که بعدیک سال هنوزتوانست باشم این وبلاگ با اپ هرهفته که خودت حساب کنید چند می شود سرپانگه دارم...خداممنون...خدامی دونم میدونم گناه کارهستم ولی بخشم....ویک ارزو برای هم دوستانم...یه عالمه خوشی واسه هم آرزو کردیم با یه عالمه با هم بودن ...یه عید خوب در انتظارمونه و یه سال پربار و پرثمر ....داره عید میاد ، چند روز مونده ؟ ، امروز پنج شنبه است ، فردا جمعه و شنبه روز تحویل سال ...یادش بخیریک سال که گذشت برام......دذیگه زیادصبحت نمی کنم خیلی دوست داشت بیشترحرف بزنم....!!!!من اگرزیادمی نویسم به این خاطردوست دارم بنویس وازنوشت هم لذت می ببرم...ممنون ازهمه دوستان مهربان عزیزم.............................امیدوارهمتون شادوآسمونی ودلت پرازعشق باش......این درجواب دوستان که می گویند چرابعضی وقت ....دست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشه حتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست گاهی وقتا ...تلخ و بی حوصله میشم بین ما ؛ بین منو تومن خودم؛ فاصله میشم !دست من نیست ؛دست من نیست ...!یه شبایی باد و بارونمیزنه به برگ و بارماون شبا ؛ هوای آشتی
حتی با خودم ندارم !!یه روزایی ابر تیرهمنو میبره از اینجا ...میبره اونور امروزگم میشم اون دور دورا ......دست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشهحتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست دست من نیست ...!میدونم گاهی بلور قلبتو،میشکنه حرفـــــام !صبر تو به سر رسیده از منو سرگشتگی هامبه گذشت من نگاه کنتو که میبینی چهتنهامرو نگردون از من خوباگه بدترین دنیام !وقتیکه دور میشم ازتوای هوای مهربونی ؛غمو تو چشات میبینم ؛اما ای کاش که بدونی :من گم شده ... من بدبا همه سرگشتگیهامتورو از همیشه بیشتربیشتر از همیشه میخوامدست من نیست گاهی وقتا ؛روزم آفتابی نمیشهحتی با معجزه عشق !آسمون آبی نمیشه ؛دست من نیست دست من نیست ...!

بالاخره پنج سال شدیم !

 

همچنین از کلیه دوستانی که نسبت به عملکرد وبلاگ در طول این پنج سال نظر، پیشنهاد و یا انتقادی دارند تقاضامندم تا در بخش کامنتینگ همین صفحه ، نظراتشان را نوشته تا شخصا در همین صفحه پاسخگوی تک تک دوستانم باشم

******************************************************************

http://mye.ir/wp-content/uploads/2010/01/mahdi.gif

بگذار بگویمت دلم غم دارد

یک عالمه اشک و آه و ماتم دارد

عجل بظهور، عصر آدینه ها

ای یوسف فاطمه تو را کم دارم

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/٧
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم