زندگی مسخره

من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی این دوهفته ازخداااخواستم ...
************************************************************
******************************************************************

داشتن اعتماد به نفس باعث توانایی شما در هر یک از موارد زیر می شود :
- در انجام هر کاری به خودتان اطمینان داشته باشید .
- می توانید به اصطلاح روی خود حساب کنید.
- ایده و نظریه شخصی خود را به اندازه دیگران مهم بشمارید.
- خود را همانند دیگران باذکاوت فرض کنید .
- به همان میزان که دیگری از جذابیت برخوردار است شما نیز دارای این خصوصیت می باشید .
- خود را نه بالاتر و نه پایین تر بلکه برابر بدانید .
- ارزش خود را درک کنید و نیازی به اثبات آن برای دیگری نداشته باشید.
- در صورت اشتباه کردن ، نسبت به خود احساس تنفر نکنید .(باید دانست که همه افراد به دلیل کامل نبودن مرتکب اشتباه می شوند )
- داشتن اعتماد به نفس به دو معنی است : یکی دوست داشتن خود و دیگر اینکه اگر دیگران با شما مخالفت می کنند و نظرات شما را نمی پذیرند صرفاً به این معنی نیست که شما فردی بی ارزش هستید.
اگر فاقد اعتماد به نفس باشید رفتار شما چگونه خواهد بود؟
- با نادیده گرفتن نیازهای شخصی خود سعی در راضی نمودن دیگران دارید .
- به طور مداوم سعی می کنید ارزشمندی خود را به اثبات رسانید .
- همان کاری را می کنید که دیگری انجام می دهد .
- همیشه نظرات مشابه دیگران را بیان می کنید.
- همان شخصی می شوید که دیگران می خواهند .
- پیوسته از خود سوال می کنید که آیا کاری که انجام می دهید یا شکل ظاهری شما مناسب است یا خیر.
با تو هستم ، ای وطن با تو هستم ، ای وطن ای خورشید جاوید من ای صدای گرم آبشاران ای شب مهتاب کوهستان تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ،از عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز به سینه ی من ، کلام جاویدی ، به چشم من تو ، چو نور خورشیدی آه ، ای وطن ! نام تو همیشه بر لبم ، با مهر تو ، ستاره درخشد ، بر شبم به دشت تشنه ، شکوه بارانی سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی طلوعِ بودن ، طلوعِ امیدی تو ، سرودِ فصلِ سبزِ ما بر لبم جاری چنان دریا تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ، ز عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز به سینه ی من ، کلام جاویدی ، به چشم من تو ، چو نور خورشیدی آه ، ای وطن ! نام تو همیشه بر لبم ، با مهر تو ، ستاره درخشد ، بر شبم به دشت تشنه ، شکوه بارانی سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی طلوعِِ بودن ، طلوعِِ امیدی
با تو هستم ، ای وطن با تو هستم ، ای وطن
ای خورشید جاوید من ای مهد دلیران من

***********************************************************************
وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان - به خون و خاک بستن عهد و پیمان وطن یعنی هویت، اصل، ریشه - سر آغاز و سر انجام همیشه وطن یعنی نگاه هم وطن دوست - هر آنجایی که دانی هم وطن اوست وطن یعنی هوای کوچه ی یار - در آن کو دل شکستن های بسیار نگاهی زیر چشمی، عاشقانه - به کوچه آمدن با هر بهانه وطن یعنی غم هم سایه خوردن - وطن یعنی دل هم سایه بردن سه تیغ و صخره و دریا و هامون - ارس، زاینده رود، اروند، کارون وطن یعنی بلندای دماوند - شکیبا، دل در آتش، پای در بند وطن یعنی وطن، استان به استان - خراسان، سیستان، سمنان، لرستان وطن یعنی سرای ترک با پارس - وطن یعنی خلیج تا ابد فارس وطن یعنی همه سازندگی ها - رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت - صلای صبح ملی کردن نفت وطن یعنی دلیر و گرد با هم - وطن یعنی بلوچ و کرد با هم همه یک جان و یک دل بودن ما - به دامان وطن آسودن ما وطن یعنی کتیبه در دل سنگ - تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ وطن یعنی همه نیک و به هنجار - چه پندار و چه گفتار و چه کردار وطن یعنی هم از دور و هم از دیر - سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر وطن یعنی جلال مانده جاوید - ستون و سر ستون تخت جمشید هزاران نقش و خط مانده در یاد - صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد نکیسا، باربد، افسانه و چنگ - سرود تیشه ی فرهاد در سنگ سر و سرمایه های سر فرازی - ابوریحان و خوارزمی و رازی به اوج علم و دانش ره نوردی - ابو نصر، ابن سینا، سهروردی به بحر عشق و عرفان ناخدایی - عراقی، رودکی، جامی، سنایی وطن یعنی به فرهنگ آشنایی - دُر لفظ دری را دهخدایی وطن یعنی جهانی در دل جام - وطن یعنی رباعیات خیام وطن یعنی همه شیرین کلامی - عفاف عشق در شعر نظامی وطن یعنی نگاه مولوی سوز - حضور نور در شمس شب و روز وطن یعنی پیام و پند سعدی - زبان پیوسته در پیوند سعدی وطن یعنی هوا و حال حافظ - شکوه باور اندر فال حافظ وطن یعنی شب شه نامه خواندن - سخن چون رستم از سهراب راندن وطن یعنی رهایی ز آتش و خون - خروش کاوه و خشم فریدون وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز - وطن یعنی حریم گیو و گودرز وطن یعنی هدف، یعنی شهامت - وطن یعنی شرف، یعنی شهادت وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز - شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز وطن یعنی گذشته، حال، فردا - تمام سهم یک ملت ز دنیا وطن یعنی چه آباد و چه ویران - وطن یعنی همین جا یعنی ایران
![]()
********************************************************
دهه اول محرم تمام شد....توی مدت مشهد حال وهوای خاصی داشت ..پربود ازچادرکه به مردم چای ونذری می دادند....هم خوب شد بودند ولباس سیاه پوشیده بودند برروی ماشین خود اسماء مقدس امامان نوشت بودند ومجالس شله می دادند(ّبازالان شهرستان می گویند شله چی)....هرچی بود یک محرم دیگررفت...ولی می دونم ازفردامردم.......سه شب چای دادند شب وبیدارماتمام شد..مونده بایک عالم خاطر...ارزو یک ثانیه تکراران لحظه ها... راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم.....
یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا وامام حسین پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدرشهرزیباوپاک شدبود...افسوس که فرداان روز.....دوست داشت عکس وفیلم که گرفتم بزارم ولی فرصت نشده....راستی این اولین اپ ازشهردیگربود...وازپشت سیستم محل کارم....اسمونی باشی.
**********************************************************

خدا خواهش میکنم مرا ببر خدا مرا به دوردستروی بالهای فرشتگان ببر خواهش میکنم: جائی که عشق با مرگ در جدال نیست،تا این عشق پاک، تسلیم نشود; جائی که همیشه گلهای سرخ شکفته میشود، مانند یاقوتهایی که آنها را پوشانیده باشد; جایی که ماه جرقه زند و بگرید
برای پیوستن به عاشقان. میخواهم به آن سرزمین دور بروم، جائی که پسران نوجوان در حال دویدن، برای عشق رنج میکشند; جایی که دختران نوجوان در عصرهایی که جشن است میان پنجرههای پر از گل نشستهاند
و پنهانی میگریند، با اندوهی آسمانی
(تو پرانتز)
--------
---
خیلی وقت که دیگه بارون نمی یاد دل من دیگه کثیف شده در انتظار به بارون می مونه تا بیاد غبار غم رو بشوره بیاد دلمو صفا بده به مهر تو اما کی خدا بارون می زنه؟ این دیگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می یاد..منم می خواهم بارون باشم وبس...دلم برای خودم تنگ می شود ...ولی من برگشتم....
-------
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!