صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

روشنفکری

 

 رئیس-زود تر ترتیبی بدهید چند تائی شهید گمنام بیاریم تو اداره دفن کنیم که داریم از بقیه عقب میافتیم

کارمند- قربان ولی اداره ما که حیاط نداره کجا دفن کنیم

رئیس- برای من بهانه نیارید من نمیدونم اگر رو پشت بام هم شده باید چندتائی دفن کنیم .مگه نمی بینی الا همه ادارات شهر شهید دارن جز ما .این برای ما خوب نیست

کارمند- اما قربان ما علاوه بر آنکه حیاطی برای این کار نداریم ،ساختمان ما آپارتمانی است شما بفرمائی کجا دفن کنیم

رئیس- ای بابا مثل اینکه تو اصلا با شهیدا مشکل داری .کم کم دارم بهت شک میکنم.اینها که فقط چند تا استخوان بیشتر نیست .یکی از سنگهای طبقه اول را بردارید و....ما در مقابل این شهدا مسئولیم ‍آقا جان متوجه هستی

کارمند - بله متوجه شدم چشم هرچه شما بفرمائید.

رئیس - ضمنا میخواهم سنگ تمام بگذاری ،چند تا سنگ گرانقیمت برای روی قبر ها تهیه کنید .مراسم سنگینی هم برگزار کنید که همه متوجه بشن .منظورم را که میفهمی

کارمند - بله قربان ولی ما بودجه ای برای این منطور نداریم .

رئیس - دیگه دارم مطمئن میشم که تو با شهدا مشکل داری ،کاری نکن که معرفیت کنم به کارگزینی .تو مثل ضد انقلابها حرف میزنی .ما در مقابل شهدا مسئولیم اینو متوجه هستی ؟

کارمند- بله قربان هرچه شما بفرمائید.ضمنا پدر یکی از شهدای اداره اومده بود برای عمل جراحی مادر شهید مقداری وام میخواست.ظاهرا مادر شهید در وضعیت خوبی نیست

رئیس - مرد حسابی مگه اینجا بانکه که اومده وام بگیره یا صندوق قرض الحسنه است .اگر الا به این یارو رو بدی پس فردا بقیه خانواده های شهدا هم میان و برای مشکلاتشون کمک میخواهند

کارمند- اما قربان شما فرمودید که در مقابل شهدا مسئولید

رئیس - دیگه گندش را در آوردی ضد انقلاب .من گفتم در مقابل شهدا مسئولم نه در مقابل خانواده هایشان .زود برو و ترتیب دفن شهدای گرانقدر را بده قبل از آنکه دیگه گیرمون نیاد.ضمنا سنگهاش باید از همه سنگهای دیگه گرانتر باشه .نگران بودجه اش هم نباش ما در مقابل شهدا مسئولیم

نقطه سرخط

**********************************************************

 

 من جنگیدم ، بدون چون و چرا ، تو سکوت کردى با یک دنیا چون و چرا

 او فرار کرد با یک جهان دنیاخواهى و ترس من نان خُشکیده را خوردم و جنگیدم، تو چلوکباب سلطانى میل فرمودى و سکوت کردى

او به چلوکباب هم راضی نشدسربرگ همه روزهاى تقویم من عاشورا بود ، تقویم تو از عاشورا خالى بود

  او اصلاً تقویمى نداشت که عاشورایی داشته باشد  من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام کرده بودم ، تو اصلاً نماز را دوست نداشتی

 اوکه اصلا نمی دانست نماز چیست من رفتم دنیا را گم کردم و خود را یافتم و خدا ر ا ، تو محافظه کارانه بر وضع موجود پاى فشردى

 او خود را گُم کرد.من زخم خوردم و صبر کردم و خندیدم. تو بى خیال سکوت کردى و چرتکه انداختى.

 او با ماشین حساب کاسیو پا به فرار گذاشت   من مدام بیدار ماندم ، تو به چُرت عصرانه افتادى

او خُرناسش گوش فرشته هاى خدا را آزار داد  من زخم آجین شدم ، نور پاشیدم ، تو لاله هاى لوسترت را تمیز کردى

او تراول چکهایش را مرتب کرد. دوستان من شهید شدند ، پرواز کردند . تو در کاخ پنج هزار مترى ات آرمیدى

او به سوى غرب با آرزوهایش پرید. من نمازم را شب عملیات در حرکت خواندم . تو در صف اول جماعت فقط جا رزرو کردى .

 او دیرسالى است که سجاده اى ندیده است...من با شهادت عروج کردم. تو در هبوط خویش گرفتار ماندى

او سقوط کرد و نابود شد امروز، که شیپور جنگ از صدا افتاده است :

من بدهکار شدم ، تو سر به سر شدى او طلبکارانه حق نداشته اش را از من باز خواست.

من زخمهاى تنم را نگاه کردم ، تو باز هم چرتکه انداختى او صفرهاى سمت راست عدد صحیح حسابش را شمرد.

من تنها عدد صحیح عالم را امام مى دانم ، تو حاصل جمع و تفریق چرتکه ات را ..... او عدد منتهى الیه سمت چپ شماره حسابش.

من خود را براى اصلاح آماده کردم ، تو ترسیدى و تکفیرم کردى  او با زخم زبان به جان زخمهایم افتاد.

من به اصلاح مدام و تزکیه همیشگى در اسلام معتقدم ، اسلام تو اصلاحات را به رسمیت نمى شناسد  او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.

من چوب از لاى چرخ دولت و ملت برمى دارم ، تو چوب لاى چرخ مى گذارىاو همه ی ماشین و چرخهایش را هدف گرفته است.

من بعد از جنگ به سازندگى کشور دل بستم ، تو به آبادانى کاخ و ویلایت او مى خواست همان نسخه اى را بپیچید که برایش نوشته بودند.من هر لحظه با شهیدان زندگى مى کنم ، تو شهیدان را مرده مى پندارى او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.من با همه زخمهایم خود را مدیون اسلام و انقلاب به ایران و مردم مى دانم ، تو طلبهایت را حساب مى کنى

 او یقه مرا گرفته است و طبکارم شده است   امام دست و بازوى مرا مى بوسید و تو ، اما ......

 او هرهر مى خندید و صدایش گوش فلک را کر می کند من براى فرج مصلح ، ، تو در انجمن قاعدین ، اسم مى نویسى او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگیرد. من شعار نمى دهم اما در کنار على و محمد (ص) هستم، تو شعار مى دهى و آنها را کوفى منشانه تنها می گذارى او نه به على اعتقادى دارد نه به محمد. من حزب اللهى هستم، تو ادا درمى آورى

 اوبه حزب خدا ناسزا  مى گوید . من به پاى شهیدان سرمى سایم. تو از کاسه سر شهیدان عافیت آباد ، بنا مى کنى و از نامشان، نردبان مى سازی

 او، اما...من با شهیدان به معراج مى روم ، تو مى خواهى از نام و یادشان نردبانى بسازى

 او با شهید بیگانه است و از شهادت گریزان.

**********************************************************

  

 اقلام جهیزیه یک زوج مستضعف درمناطق پایین شهر مشهد :
گاز بدون فر، رختخواب یک دست، سرویس پلاستیک، چهار قابلمه روحی،‌ سماور، استکان و نعلبکی و قوری، سجاده و جانماز، چرخ خیاطی، سینی،‌ سرویس ملامین 6 نفره، [درصورت توانایی داماد‍‍‍[ فرش ماشینی 3×4 و یخچال
قیمت تقریبی جهیزیه : 500 هزار تومان


 بخشی از اقلام جهیزیه یک زوج مذهبی با مشخصات ذیل در مشهد :
عروس : خواهر زاده شهید، دختر یک خانواده مذهبی(مادر و مادر بزرگ چادری و مقید)، رشته علوم دامی، مذهبی، چادری
داماد: مذهبی(ریش و بقیه مظاهر مذهبی)، لیسانس حقوق، پسر یک خانواده مذهبی، ماشین پژوی 206
مشخصات منزل : ملکی، حیاط با تزیینات پارکی، آسانسور، آپارتمان 150 متری، سه خوابه کف سرامیک، دربهای چوبی، آیفون تصویری،‌ نور مخفی، گچبری، کولر گازی و...
دالان ورودی : مبل راحتی قرمز، سرویس کریستال قرمز میوه های خارج فصل، سرویس آرکوپال، عروسک قرمز، گلدان بلند قرمز، شمع قرمز، شیرینی خانگی توی ظرف قرمز، چند شاخه گل قرمز و...

  **********************************************************

 

حالم  به هم می خورد از نشخوار واژه ....عشق! در کلام بوزینگانی که نمی دانند ا ش غ ! را چگونه می نویسند؟در قاموس اینان ع ش ق یعنی:

I LOVE YOU......!وسپس فیلمی که مخفیانه!!از معشوقشان می گیرند...

تا عشق شان مستدام باشدتا وقتی گیتی هست....!تا وقتی CD هست.....!

شبها خرناس هوس روزها سر درآخور چشم چرانی...سیاه دلان بیدل 

عشق را قباله آبا و اجدادیشان می دانند که شب بخوابند و صبح بگویند:

من عاشق تو هستم ....من مجنون دیده ام لیلی شنیده ام .عشق خوانده ام

اما در آخر الزمان اینجا عشق یعنی:هوس...نفس اماره...گناه...

آی ای عشق...حالم دارد به هم می خورد .....

***********************************************************

روشنفکری مدایرانی اش

اولین اصل، یادگرفتن تعدادی لغت پرملاته! هرچی بیشتر بدونید بهتره اما اگر مغزتون زیاد کشش نداره همین چهارتا رو حفظ کنید: سیناپس ، پارادایم، نوستالژیک و دیالکتیک .معنی اش زیاد مهم نیست فقط کافیه هر چند جمله در میون مقداری از این کلمات- به میزان دلخواه- بکار ببرید البته موظب باشید دز آن را زیاد بالا نبرید که تابلو می شود!

2. ریش پرفسوری گرچه اپیدمی شده ولی هنوز هم جواب می ده! ریش پروفسوری می تونه یک کارگر افغانی رو به یک شهروند فرهیخته تبدیل کنه!

3. غر بزنید! غر زدن به وضع مملکت یکی از ارکان مهم و شاید مهمترین رکن روشنفکری باشه. به هر چیزی که فکرتون می رسه غر بزنید مهم نیست به چی فقط غر بزنید

• اگر بارون نمیاد از بارونهای لندن تعریف کنید و بر پدر مملکت بی آب و علفمون لعنت بفرستید!

• اگر بارون میاد از هوای صاف و آفتابی تگزاس تعریف کنید و بگید :" تف به این مملکت گل وشل"!

• مدام از پیشرفت خارج تعریف کنید! طوری که انگار 80 سال توی لس آنجلس زندگی کرده اید .مثلاً بگید اونجا نون بربری تو بسته بندی های استریل عرضه میشه!

4. کراوات خیلی مهمه حتی اگه می خواهید تا سبزی فروشی سرکوچه بروید کراوات بزنید. برای اینکه در ذهنتان ملکه شود می توانید شبها با کراوات بخوابید!

5. اگر در مهمانی خواستید دستشویی بروید و آنجا دستشویی فرنگی نداشتند به شدت از صاحبخانه گلایه کنید و خودتان را ناراحت نشان دهید

6. پیتزا دیگه دمده شده، سعی کنید اسم غذا هایی رو حفظ کنید که بقیه حتی نمی تونند تلفظش کنند

مثال: فوندی بورگینیون، تاوزند آیلند و...البته اگر توی رستوران بودید قبل از به زبان آوردن این کلمات ابتدا دستتون رو داخل جیبتون کنید و یک چرخ بدهید اگر به چیزی برخورد نکرد احساس تشنگی کنید ویک لیوان آب سرد سفارش بدهید!

٧-. از زمان قدیم خیلی تعریف کنید. مخصوصاً بگید اون موقع همه چیز خیلی ارزون بوده مثلاً تویوتا کمری 3 قرون بوده! البته سعی کنید به مغزتون یه مقدار بیشتر فشار بیاورید و مثال بهتری بزنید

٨-اگر کاندیدای مورد نظر شما رای آورد، دمکراسی را مثل عقد دخترعمو پسرعمو عهدی آسمانی بدانید. اگر کاندیدای مورد نظر شما رای نیاورد بگویید: ملت شعورشون همینقدره! حقشونه بیسوادها!

٩-ترانه های خارجی گوش بدهید. هرچی غیر مجاز تر باشه بهتره! اگر فرانسوی گوش میدید نشون میده که تمام مراحل روشنفکری رو با موفقیت پشت سر گذاشته اید!

١٠-داشتن یک وبلاگ ضروریه . البته اگر هنوز فرق بین کیس و مانیتور رو نمی دونید بی خیال وبلاگ شوید. قالب وبلاگ باید حتماً سیاه باشه. سیاه نمادی است از خفقان ژرفنای درونی و فریادی از فراسوی فراخنای تاریکی های ظلمانی! اسم وبلاگ هم باید یکی از این ها باشد: اسیر حجم خلوت بی کسی، غریب غروب غربت غارغار! برای مطالب توش هم میتونید یک کتاب از احمد شاملو بگذارید بغل دستتون و هر هفته یه صفحه ازش رو تایپ کنید بریزید تو حلق وبلاگ!

١١-وقتی در مورد رئیس جمهور های خارجی صحبت می کنید بگویید: " آقای اوباما" یا " پرزیدنت اوباما"

١٢-یک سگ بخرید. اصولاً معاشرت با سگ جماعت تاثیر زیادی در ارتقای سطح روشنفکری داره!

١٣-. و بالاخره مانیفست روشنفکری: کتاب های فروغ فرخزاد، صادق هدایت ، سروش و گوگوش کتب اربعه روشنفکران محسوب می شوند. حالا خیلی به آخری گیر ندید بیشتر با سی دی حال می کنه

 ************************************************************************ 

 

مسیرهای شلوغ، پردرآمد و بی دردسر،ورژن همیشگی اشتغال زایی

متکدیان حرفه ای، با انعطاف بدنی بالا

هرجور که دلشون بخواد دست و پا رو گره می زنن

اگر یکی دوتا بچه هم باشه، کاسبی بهتر می شه

نوع مدرن شون با ویولن و آکاردئون و نی و تنبک کار می کنن

طوری نگاه می کنن و قسم ت می دن که دلت آب می شه

می گن بعضی هاشون یه باند هستن و گروهی کار می کنن

کسی چه می دونه، شاید واقعا فقیر باشن

من که ترجیح می دم سکه هام رو به گدا آهنی (صندوق کمیته امداد) بدم. تو رو نمی دونم. ولی اگه اونها هم دزد باشن چی؟

جو بی اعتمادی توی جامعه بیداد می کنه

کار به جایی رسیده که دیگه حتی ثواب هم نمی شه کرد

 ************************************************************************ 

ایران،ایران،ایران ای که به وسعت تاریخ نامت بزرک است وشکوه شگفتی هایت به عظمت هستی زیباترین جاوه راپدید آورده ااست.توسرزمین عشقی ،میراث ماندگار ازاساطیر بلندآواز گذشته ای.تویادگار آریایی.بشر،نخستین باردرمکتب تو بود که باالفبای معرفت آشناشدتواهریمن رابرای فرزندانت به ترجمان نشستی وازناهیدخدای پاکی واعطاکننده مقام ومنزلت سخن میترا رافرمانده زندگی انسان ها،تضمین کننده سامان وسازمان اجتامعی خواندی .وقتی مکتب تواینگونه بلندآواز وفرهیخته می آموخت،غرب هنوز سردا وبی روح می نمود وجزتاریکی چیزی به چشم نمی امد .کوچک بادآنکه توراکوچک شمرد.تو شکل یک گربه نشسته نیستی وتویک زیبای بلندقامتی ،تونشان پار سرادرسینه داری ،تواسب پرنده ای ،توزمانی به پرواز اندیشیده ای که هنوز دیگران شب وروز رانشناخته بودند .آن که به تو حقیرنگریست قدبلند وسینه فراخ وشانه های پهن تورا دیدولی بزرگی تورا باور نکرد.برتخت جمشد تو پای نهاد امادرمقابل روح بلند گذشته پرشکوه تو سرتعظیم فرودنباورد!


ایایران برای ما همچنان عیدی بیاور ،نوروز رافرخنده ساز،سفره های هفت سین راازما مگیر.بگزار یادما باشد که ماایرانی هستیم ،بگذارماهی های سرخ همچنان میهمان ما باشند.بگذارشقایق ازیادمان نرودوحماسه ورزم های فرزندان  این خاک که به رنگ سرخ درتاریخ نگاشته شده است،جاوداه بماند.رنگ سرخ رنگ عشق ماست ،رنگ شیعی ورنگ حسینی است!بیهوده نیست کهایرانی مرامنامه حیات خویش رابه رنگ سرخ نوشته استونسل پارس بدین علامت شناخته است وکربلا رالگوی مبارزه خودبرگزیده است؛زیراکربلاتنها عرصه ای بود که سرخ بودن،سرخ رویی،خط سرخ داشتن معنای واقعی خود رایافت.

ای ایران من،آفرین برتو!تویی که وصف هایت بی شمار است وزیبایی هایت حیرت انگیز!من ازکدامین وصف تو بگویم؛ازفرزندان شکوه آفرین تاریخ ات ،ازفردسی،حافظ،سعدی،سهراب،پروین،نیما وهزاران فرزندشایسته ات.من چگونه می توانم ازشاهنامه وسخن بگویم ؟به کدامین زبان می توانم خوارزمی،رازی وبوعلی سیناراتوصیف  کنم؟ایابه راستی چنین توانایی رادارم؟ای ایران آبادباش ،آبادترازآنچه بودی!بگذار همچنان این چشمان غم گرفته وخسته نسل تو جلوه های باشکوه تورانظاره کنند.ای ایران همچنان آرام باش،بگذارفرزندانت باردیگردرخاک تو شامگاه خودرابه آرامی به سرکنند.ای ایران همچنان آفتاب،خوشایندبراین باشدکه بربلندترین وپاک ترین خاک زمین تابیده است.بگذار البرز وسهند وسبلانت همچنان همچنان سرسیز بمانند.بگذار دماوند توهمچنان چادرسفیدسرکندوباابرهای آسمان سروسری داشته باشد.بگذاردست گردبادبه دامن الوندتونرسد.من مطمئن هستم که تو می توانی،تودرطول تاریخ زندگی خویش همواره توانستی !زاگرس ودماوندت راهمچنان پشتوانه باش تادربرابر هیمالیا حقیرشمرده نشوند.

آیا تومی دانی که مدیترانه ودریای سیاه وااقیانوس ارام و... همه وهمه باخزر خویشاوندی دارندورزگاری باخلیج فارس همنشین بودند .شاید هم ازهمین تبارندکه ماازآن غافل مانده ایم!روزگاری که کسری براین سرزمین ها می تاخت ،مرزتومطمئنا به عراق وافغان واذربایجان ختم نمی شد.ای ایرانمن همچنان خیال انگیزباش،همچنان باگرگ هابه ستیزومردان بزرگ وقوی بزای ونگذارسایه آلپ وآرارات برماسنگینی کندوهمچنان دریابساز،جنگل تولید کنوشبنم به میهمانی فرابخوان،همچنان شاعرانت رابه دورستاره امیدخود گردهم آروشبانگاه وصبحگاه ترانه بسرای .بابادقهرنکن وبگذار ترانه های شاعرانه اتسواربربال نسیم  هایت به آن هادورها برسد.بگذارصدای دل انگیز تو رامسافران آن سوی آب ها ودور افتاده ها بازبشنوند .شاید لحظه ای ازغم وانده دوری به درآمده وبه سوی تو نگاه کردند.ای ایران شلاق وشمشیرت راغلاف کن وفرزندانت راببخش به جوانانت.ترحم کن،باپیرانت درمدارباش وبامردان وزنان بزرگی که به آغوش خاک توبپیوندندمهربان باش وباور کن که ترس،اضطراب حقیقت دارد!

ای ایران بگذارفرزندان توهمچنان افتخارآفرین باشند.قهرمانانت راپیر مکن.به رضازاده ورددیگری نیز بیاموزوقدرتمندش کن.پهلوانانت راسرافراز بگردان ،درفستیوال های علمی درجشنواره های هنری قدرت فرزندانت رابه نمایش بگذاردرالمپیادهایاوربچه هایت باش.کاریکن نسل ایرانی بوی پول رافراموش کند.

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱/۱٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

اولین اپ 1388

مهر مادری

 پیرزن با شور و شوقی وصف ناپذیر، نقشه‌هایی را که سالها به آن فکر کرده بود عملی کرد. مهر مادری

خانه‌ چند طبقه‌اش را فروخت و برای هر یک از فرزندانش آپارتمان مستقل خرید تا راحت زندگی کنند.

طبق نقشه‌هایش قرار بود به نوبت میهمان فرزندانش شود تا چند روز عمر بگذرد.

یکی از روزها، خواهرها و برادرها تصمیم گرفتند به بهانه پارک، بیرون بروند. مادر را هم با خود بردند. وقتی برگشتند، پیرزن در خانه سالمندان تنها مانده بود.

*******************************************************************

مترسک

با یک وانت او را به مزرعه آوردند. خوشحال بود، می‌دانست دوستان جدیدی پیدا خواهد کرد.

او را در یک گوشه مزرعه قرار دادند و رفتند. چند روز اول همه حیوانات از او می‌ترسیدند ولی کم کم به هم اخت پیدا کردند. اما این پایان ماجرا نبود.

یک روز با همان وانتی که آمده بود، بردندش در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود.

****************************************************************

 

************************************************************

خداوند یکتاست اما تنها نیست ودوست ندارد بندگانش نیز تنها باشند بخاطرهمین است که ماوامثال ماعاشقیم وهیچکس چون ماعاشق نخواهد بود.   نمی دونیم این روزها بهتون چه جوری می گذره هر طوری هست چه خوب و چه بد داره تموم می شه.سال گذشته  هم تموم شد راستی شما سال گذشته براتون سال خوبی بود ؟ واسه مهر و آبان که امسال سال خیلی خوبی بود. به نظر مهر و خردادمن  سالی خوبه که  پر از عشق باشه یک عشق واقعی و  همیشگی مثل سالی که گذشت.  امیدواریم سال جدید رابا سلامتی،عشق، شادی، مهربانی وبا دل خوش وهر چی خوبیه تو دنیا شروع کنید. دوستای خوب وبلاگی امیدواریم در سال جدید با اراده قوی و تلاش مستمر به همه آرزوهاتون برسید و نگذارید که تلخی روزگار بر شما غلبه کند .

********************************************************************************

در رؤیاهایم دیدم که با خدا گفتگو می‌کنم
خدا پرسید:" پس تو می‌خواهی با من گفتگو کنی؟"
من در پاسخش گفتم : " اگر وقت دارید"
خدا خندید : " وقت من بی‌نهایت است...
در ذهنت چیست که می‌خواهی از من بپرسی؟"
پرسیدم : " چه چیز بشر شما را سخت متعجّب
میسازد ؟
خدا پاسخ داد: "کودکی‌شان،
اینکه از کودکی خود خسته می‌شوند،
عجله دارند بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّت‌ها، آرزو می‌کنند که کودک باشند،
...
اینکه آن‌ها سلامتی خود را از دست می‌دهند تا پول به دست آوردند
و بعد پولشان را از دست می‌دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.
اینکه با اضطراب به آینده می‌نگرند
و حال را فراموش می‌کنند
و بنابراین نه در حال رندگی می‌کنند و نه در آینده
اینکه آن‌ها به گونه‌ای رندگی می‌کنند که گویی هرگز نمی‌میرند،
و به گونه‌ای می‌میرند که گویی هرگز زندگی نکرده‌اند."
دست‌های خدا دستانم را گرفت
برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم:
"
به عنوان یک پدر،
می‌خواهی کدام درس‌های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟"
او گفت : "بیاموزند که آن‌ها نمی‌توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،
همه‌ی کاری که آن‌ها می‌توانند بکنند این است که
اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند،
بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می‌کشد تا زخم‌های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم، ایجاد کنیم
امّا سال‌ها طول می‌کشدتا آن زخم‌ها را التیام بخشیم.
بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین‌ها را دارد،
کسی است که به کمترین‌ها نیاز دارد.
بیاموزند که آدم‌هایی هستند که آن‌ها را دوست دارند،
فقط نمی‌دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند
بیاموزند که دو نفر می‌توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند،
و آن را متفاوت ببینند.
بیاموزند که کافی نیست فقط آن‌ها دیگران را ببخشند،
بلکه آن‌ها با خود را نیز ببخشند."
من با خضوع گفتم:
"
از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

 

چیزی دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟"
خداوند لبخند زد و گفت:
"
فقط این‌که بدانند من این‌جا هستم".
"
همیشه

**************************************************************************

 

  همیشه از خودم می‌پرسیدم چرا دیگر سخنی از مشکلات جانبازان نیست، آیا مشکلاتشان حل شده است، آیا به راحتی قادر به رفع و رجوع امور روزمره خود و خانواده خود هستند؟ و...
برای پاسخ به این پرسش و خبر از حال آنان تصمیم گرفتم سری به آسایشگاه جانبازان بزنم و از نزدیک پای صحبتشان بنشینم، اما دریغ از اجازه ورود به این اماکن.
حتی با هر بار ورود به بیمارستان با این سوال روبه رو می‌شدم: «علت دیدار شما از آنها چیست؟ باید با بنیاد شهید هماهنگ کنید.» که هر بار در دل از خودم می‌پرسیدم مگر آنها که برای دفاع از وطن و کوتاه کردن دست طمع دشمنان از سرزمینمان شجاعانه و بی‌درنگ به میدان جنگ رفته و سینه سپر کردند از کسی اجازه گرفتند و با کسی هماهنگ کردند!

آنان در آن روز با هدف دفاع رفتند اما بسیاری بر نگشتند و بسیاری هم با تنی دردمند و مجروح برگشتند و حالا نه درصد می‌خواهند و نه امکانات ویژه، بلکه فقط توجه می‌خواهند و پرستاری ودرمان، که تحمل درد آسان‌تر شده و خانواده هاشان کمتر در رنج و سختی باشند

ای نا رفیق...به کدامین گناه ناکرده...تازیانه ام می زنی...به حقیقت که هویتیت را...دیر زمان است که در زیر پای رهگذران...به عرضه نهاده ای نقابت را بردار...زیر پایم را زود خالی کردی...مجالی می خواستم اندک..به اندازه ی یک نفس...این نگاهت چیست؟..سلام پر مهرت را باور کنم..یا پاشیدن نمکت را؟...خنجر را دستت دادم و گفتم..پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش..اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت..پشت سرم را نگاه کردم...کسی جز تو نبود..نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری تو گناهکار نیستی!..خنجر را خودم دستت داده بودم..یه یقین که از دیار عابر هرز نگاه آمده ای..شکنجه کن که برای کشیدن درد مانده ام نه برای التیام

 **********************************************

 

 شهدا از این حرف "شرمندتون"

امروز این جمله رو شنیدم:

 "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

نمیدونم به حال کی و چی ولی غصه خوردم البته نه برای اولین بار چون ما با این حرفا بزرگ شدیم.

شاید بعضی ها نمیدونن دفاع یعنی چی؟

دفاع یعنی غلتیدن در میدان مین، افتادن روی سیم خاردار، تیر مستقیم تانک، یتیمی و آوارگی، فراموش کردن عصای پیری پدر و مادر و ...

نمیدونم شاید بعضی از اینها تا حالا اسم ناموس به گوششون نخورده.

عیب نداره "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

شاید بعضی ها الان عراق و افغانستان رو نمیبینن. کانال ماهوارتو عوض کن و عینک بغل دستی رو بزن.

عیب نداره "شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

اصلاً واسه چی رفتین؟

بابا شما نمیرفتین الان اینا حالشو میبردن چه جوری؟ یه عراقی یا شاید آمریکایی شکم گنده سیبیل از بنا گوش در رفته مست کنار دست ناموسشون(البته اگه .... نباشن) ..........

بله اینگونه حالشو میبردن!!!

"شهید دادن که دادن اصلاً واسه چی رفتن؟!!!!"

بازهم نمیدونم ولی متأسفم.

اینها ندیدن همسر شهید رو موقعی که بچه ها خوابیدن، بشینه کنار عکس شوهرش و باهاش درد و دل کنه.

اینها نمیدونن به جای بابا تو خونه قاب عکسش جانشینش باشه.

اینها ندیدن اشک بچه های شهدا رو تو خلوت وقتی به بابای دوستاشون حسودیشون میشد.

اینها ندیدن که بچه های شهدا چه جوری بزرگ شدن، ولی اینها گذشت و بچه های شهدای دفاع مقدس بزرگ شدن

"شما چی آیا بزرگ شدی؟"

آهای شماهایی که از قافله عقب هستید

دنده عقب نروید. بعونک یالطیف

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱/٢
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم