
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید ، نتواند که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک چو دیدار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد تگرگی نیست ، مرگی نیست صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارحسابت را کنار جام بگذارم چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست ها پنهان نفس ها ابر ، دل ها خسته و غمگین درختان اسکلت های بلور آجین زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است
**********************************************************

شب یلدا یعنی شب با هم بودن! شبی که معمولا خانواده ها دور هم جمع می شوند و با میوه و آجیل و شیرینی از هم پذیرائی می کنند و این بلندترین شب سال را ( که معمولا شب سردی است!) با گرمای مهر و نیکی در کنار هم نیک می گذرانند
یلدا را شب چله بزرگ هم گفته اند. نیاکان پاکمان در این شب آتش می افروختند تا از سیاهی شب بکاهند و گرما و نور را جایگزین آن کنند.در گذشته این شب را پایان سیاهی و آغاز زایش آفتاب می دانستند! به راستی چه نیکو گفته اند!
هموطنان ما ,در این شب یاد از غزل خواجه شیراز می کنند و بانگ رسای شاهنامه پیر توس را سر می دهند
بیاید ما نیز همه با هم یکصدا در شب یلدا شاهنامه به دست بگیریم و اشعار این ابر کتاب پارسی که خط به خط آن فریادیست بر سر تازیان و بیداری ایرانی را با هم زمزمه کنیم
بیائید یادی ازشعر خوش حافظ شیراز کنیم بیائید با هم یلدایی زیبا داشته باشیم!
از آنجا که دوستانمان در وبلاگ های خود مطلب ها در مورد یلدا نگاشته اند ما سخن را همینجا کوتاه میکنیم و پرگار سخن را به حافظ شیراز می سپاریم و با غزلی از او قلم را در قلم دان گذاریم.یلدا فرخنده باد!
بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه بر آید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته در آید
صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که بر آید
بر در ارباب بی مروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به در آید
ترک گدای مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید
صالح وطالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ و گل بر آید
غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هرکه به میخانه رفت بی خبر آید
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!












