اعتیاد

معتاد کیست ؟
اکثر ما برای جواب دادن به این سئوال احتیاج به فکر کردن نداریم و جوابش را خوب می دانیم ! زمانی تمام زندگی و فکر و ذکر ما در مواد مخدّر خلاصه شده بود . ما همیشه یا مشغول گرفتن یا مصرف کردن آن بودیم و یا به دنبال راه تهیه اش می گشتیم . ما زندگی می کردیم که مصرف کنیم و مصرف می کردیم که زندگی کنیم . خیلی ساده ، معتاد ، زن یا مردی است که زندگیش را مواد مخدّر کنترل کند، ما کسانی هستیم که در چنگال یک بیماری مزمن و پیشرونده گرفتاریم و همیشه عاقبتی چون زندان، تیمارستان و مرگ در انتظارمان است .
*************************************************
پدرم شاگرد جواهرساز بود. وقتی معتاد شد، مادرم را هم معتاد کرد که آنقدر با او دعوا نکند و بعد گاهی من را میفرستادند تا برای آنها مواد بگیرم. اگر مادر بزرم نبود، منهم معتاد شده بودم، خدا بیامرزدش یک روز آمد با دعوا و جنجال مرا برد خانهی خودش و گفت میترسم این بیشرفها تو را هم آلوده کنند. پدرم اعتراض کرد، اما مادر بزرگ تهدیدش کرد به پلیس اطلاع خواهد داد. پدر و مادرم مثل خیلی از معتادها وقتی بیپول شدند، رفتن تو قاچاق مواد اما گیر افتادن و زندانی شدند. تا کلاس پنجم بیشتر نخواندمف چون در ریاضی ضعیف بودم، معلم مرتب کتکم میزد، مادر بزرگ هم که سواد نداشت کمکم کند، این بود که آنقدر از ناظم و مدیر و معلم کتک خوردم و فحش شنیدم، ترک تحصیل کردم. مادر بزرگم میگفت، گوش کن پسر، تو بابا نهنهی درست و حسابی که نداری برایت خرج کنند و به درس و زندگیت برسند، منهم که نه سواد درست و حسابی دارم نه پول زیاد، امثال ما باید از بچگی کار کنند، لذت و خوشی مال از ما بهتران است. هر چه از اسباب اثاثیهی پدرم و مادرم مانده بود، فروختم یک موتور دست دوم خریدم رفتم پیک موتوری شدم. پیک کار راحتی نیست. باید تمام خیابانهای شهر را بلد باشی و از لابلای ترافیک هر طور شده جنس را برسانی به دست صاحبش. یکدفعه تصادف کردم پایم شکست، بردند بیمارستان، کلی خرج و مخارج. بعد توی پای راستم میله گذاشتند که بعد چرک کرد، پدرم را درآورد. بعد رفتم سربازی، آنجا هم پیک بودم، بعضی هم مثل پسر عمویم که پول دارند، خدمت را خریدند اما من دو سال تمام خدمت کردم، فقط چون میله تو پایم بود جبهه نفرستادن وگرنه مثل پسر دایی مادرم معلوم نبود چه بلایی به سرم میآمد. چند وقت پیش مادر بزرگم پا تو یک کفش کرده بود که باید زن بگیری. میگفتم آخر نهنه جون، زن خرج دارد، خانه و زندگی میخواهد، مسافرت و گردش میخواهد، من از کجا بیاورم؟ هر کجا میرفتم خواستگاری وقتی متوجه میشوند وضع من خوب نیست قبول نمیکردند. مادر بزرگم میگفت دورهی آخر زمان شده، خدا و پیغمبر و دین و ایمان مردم شده پول. عروس زینت خانم رفته مهریهاش را گذاشته اجرا، شوهرش را انداخت زندان. گفتم نهنه، پدر حسن همکار ما مرده بود، برای مراسم آن رفت پول قرض کرد، میگفت چهکار کنم، آبروی خانواده میرود. بابای خدا بیامرز ما تا زنده بود برای آبروی ما جان میکند، مسافرکشی و کارگری میکرد، برای تهیهی جهاز خواهرم یک کلیهاش را فروخت، حالا بعد از مرگ باید آبرویش را حفظ کرد!! هر سال صاحبخانه به ما میگوید اجاره را اضافه کنید، اما امسال پا ایستاده که بلند شوید خانه را برای پسرم که تازه عروسی کرده میخواهم. عصرها که از کار میآیم مثل یهودی سرگردان راه میافتم اینطرف و آنطرف دنبال خانه، خانه که چه عرض کنم باید بگویم لانه، اما لانهی سگ هم به قیمت خون پدر آدم میدهند. یک روز رقتم دیدن پدر و مادرم، دیدم که بدتر شدند. پوست و استخوان، تابلوی تابلو! گفتم بیشرفها تو زندان هم مواد میکشید؟ اصلا شما بچهدار نمیشدید چه میشد؟ من هر کجا میروم باید بگویم پدر و مادرم تصادف کردند مردند- ای کاش مرده بودید تا آنقدر خجالت نکشم... مادر بزرگم مریض شده، دکتر به من گفت سرطان دارد و حالا حالا باید معالجه کند. بیمارستان دولتی که جا نیست، بیمارستان خصوصی هم که آنقدر گران است کسی اگر دم مرگ هم باشد تا پول نگیرند راه نمیدهند. هر چه باشد این پیر زن من را بزرگ کرد، اگر او نبود شاید من هم مثل پدر و مادرم بودم. فردا میخواهم بروم «کمیتهی امداد» شاید بتوانم کاری کنم، آخر خدا را خوش نمیآید که این بدبخت آنقدر درد بکشد... پایان؟ که نه؛ تموم شد! *************************************************** نمیخواستم حالا حالاها بلاگ رو به روز کنم اما با دیدن این مطلب دلم طاقت نیاورد چرا باید به اینجا برسه که بخوایم اینجوری ضربتی عمل کنیم که بازم نمیکنیم ؟؟؟؟ بیمه گذاشتن برای درمان معتادها ...چرا باید معتاد بشن که بخوایم درمان کنیم؟چرا گذاشتیم بچه هامون اینهمه از نظر روانی و جنسی و هزار تا چیز دیگه دچار مشکل بشن که حالا بخوایم یه دفعه بهشون آموزش بدیم ؟؟؟؟یادمه تو مدرسه که بودیم همیشه معلمای دینی میگفتن حرف زدن در مورد جنس مونث ومذکرحرومه ....حرف زدن درباره مسایل جنسی و کنجکاوی در مورد اونا حرومه ...زشته قبیحه ....هزار تا چیز دیگه ....بچه ها معتاد نشین خیلی بده ...بچه ها سیگار نکشین بده ...اما چی؟ من سیگارو بین انگشتای خیلی از دوستای دبیرستانم دیدم ..یه مدتی انقدردیده بودم سیگار شناس شده بودم ... داشتیم بچه هایی رو تو پیش دانشگاهی که مست بودن و قایمشون میکردیم تا ناظم نفهمه ...یا بچه هایی که به هر دلیلی تن فروشی میکردن ....آخه چرا؟چرا سعی نکردیم قانعشون کنیم ؟ چرا بهشون آموزش ندادیم ؟ چرا براشون توضیح ندادیم؟ چرا نذاشتین سوالای جنسی شونو عوض اینکه از کثافتایی بپرسن که به هر حربه ای متوسل میشن تا به قول خودشون آموزش عملی بهشون بدن(من خودم دیدم که میگم) از توی معلم بپرسن ؟؟؟چرا عوض اینکه تو هزارتا فیلم کثافت کاری دنبالش بگردن نذاشتین تو کتابای درسیشون دنبالش باشن ...؟نتیجه اش اینه ....نسل ما که هیچی لا اقل نسل بعدی رو این بلا رو سرش نیارین ************************************************** اعتیاد خانمانسوز است. زندگیها و جوامع را به مخاطره میاندازد و خانوادههای بسیاری را از هم پاشیده است این شاید واضحترین تعریفی باشد که تا به حال در مورد اعتیاد ارائه شده که به همین خاطر به محض شنیدن نام اعتیاد ما از ترس به خود میلرزیم و آرزوی دور بودنش از خانوادهها را میکنیم. اما بد نیست بدانیم از لحاظ علمی چه اتفاقی در بدن رخ میدهد که اعتیاد خودنمایی میکند. شاید با دانستن آن بتوانیم از بروز آن جلوگیری کنیم. اعتیاد چیست؟ آنچه که در طی سالیان سال کشف شده است آن است که اعتیاد تنها به مواد خاص نیست بلکه تکرار هر آنچه که ضروری نیست میتواند در بدن فرد تبدیل به اعتیاد شود. مانند اعتیاد به پرخوری و در پی آن چاقی، سیگار کشیدن و یا حتی استفاده از اینترنت.اعتقاد اولیه در سالیان سال قبل در مورد مصرف الکل و مواد مخدر آن بود که استفاده از این مواد میتواند در بدن عادتی بوجود آورد که ترک آن سخت است. اما بعدها مشخص شد که اعتیاد بخشی از شخصیت فرد میشود.به این معنا که وقتی فرد از آن استفاد نکند دچار مشکلات روحی و جسمی میشود و نمیتواند درست عمل کند و ماده کمکم تبدیل به بخشی از زندگی میشود که زجر آور است. دقیقا مثل بیماریهای لاعلاج.اینکه برخی از مواد تاثیر مستقیم روی مغز میگذارند کاملا مشخص است و سالهاست که به اثبات رسیده است. تاثیر این مواد این طور است که مصرف کننده مدام میخواهد که بار دیگر آنها را امتحان کند و این مصرف مدام ادامه مییابد. ****************************************************************** درد و دل یک همسر معتاد افتاده در باد دوست دارم شوهرم، مهربان باشه. - به من عشق بورزه. - زمان تنهایی بیشتری را با من بگذراند. متأسفانه هر وقت تنها میشویم، حوصله مان از هم سر میرود. - ما بلد نیستیم با هم وقت بگذرانیم. - ما بلد نیستیم از خودمان، از مشکلاتمان، از توقعاتمان و از خیلی چیزهای ساده دیگه برای هم حرف بزنیم. - زندگی ما معطوف به مواد است. هر وقت مواد هست، زندگی هست. راستی، چقدر سهراب به جا گفته است: «تا شقایق هست زندگی باید کرد.» اگه الان سهراب تو زندگی ما بود دیگه حرف از بودن سیب و انار نمیزد. دیگر کودکان ما سرخی سیب و گلگوئی انار را فراموش کردهاند. - دوست دارم مهمون بیاد، مهمونی بریم، اما دریغ از مهمون و مهمونی رفتن. - چقدر دلم میخواست که یه شب با شوهرم دوتایی، غذا درست کنیم، فیلم نگاه کنیم، با هم حرف بزنیم، با هم از دل تنگی هامون بگیم. - زندگی ما برامون وظیفه شده نه دوست داشتن. ما حتی نمیتوانیم به هم اعتماد داشته باشیم. - ما محرم راز هم دیگه نیستیم. یه شب که شوهرم در شعف از تأثیر مواد بود، برای رفیق دود و دم خودش از روابط خصوصی و خلوتمون، از اینکه باید زندگی را یک کتابخانه بزرگ در نظر بگیریم و زن را همچون یک کتاب، و اینکه تعهد بخشیدن به یک زن جز حماقت هیچچیز دیگهای نیست، حرف میزد. اگه شما باشید، تعهد براتون معنا دارد؟ .... میترسم یه وقت حس انتقام به سراغم بیاید. - خیلی وقتها دوست داشتم که تو کارهایم با هاش مشورت کنم. اما حیف که خیلی جاها قبولش ندارم. - در زندگی ما کادو گرفتن و کادو دادن چقدر مسخره به نظر میرسه! حسرت کمترین دلخوشیها در چشمان بچهها یم همیشه برق میزنه. - حسرت نظر دادن شوهرم در مورد رنگ روسری، مدل لباس، کوتاهی و بلندی موی سر و خیلی چیزهای ساده دیگه به دلم مونده. - خدا نکنه مریض بشم. خیلی خنده داره، هر وقت مریض بشم، سمبل بهانهجویی تلقی میشم. یه چیزی هم به شوهرم بدهکار میشم. - دوست داشتم از خودم، از احساساتم، از درونم، از اینکه آیا در زندگی مشکلی دارم یا نه، ازم سوال کنه. - دوست داشتم بدونم اگه منو نبینه، برام دلتنگ میشه یا نه؟ - دوشت داشتم زندگی و خانه براش مهم باشند. دوست داشتم به ما نشون میداد که دوستمون داره. - دوست داشتم بتونم روی حرفاش حساب کنم. دوست دارم با هاش سفر برم. دوست دارم اگه کاری را بهش میسپارم، بهش اطمینان کنم، اما دریغ و حسرت که نمیتوانم. - خیلی وقتها اعتقاد دارم که شوهرم پدرخوبی برای بچهها نیست. نمیتواند این باور را در من ایجاد کند. - دوست دارم یه جوری با من صحبت کنه که به من این حس را که با یک مرد قوی دارم صحبت میکنم، منتقل کنه. - نوع حرف زدنش برام خیلی مهم است، کلمه «عزیزم» را که خیلی دوست دارم، فقط زمانی به کار میبره که با من کاری داره. - همیشه حسرت به دل موندهام که از خواب بیدار شوم و ببینم که سفره صبحانه را پهن کرده است. - دوست داشتم یه کمی به ظاهرش اهمیت میداد. این اون آدمی نیست که من باهاش ازدواج کردم. **************************************************** ساده باش احمق ها که گول نمی خورنداحمق ها فقط احمقند انگار قرار است زندگی را هم دو مرحله ای کنند بیایید همه به کارتن خواب های معتاد رای بدهیمجدی می گویم نترس این بار دیگر دو مرحله ای نمیشود چون هیچکس انها را دوست نداردچون انها پول ندارند به شما اش بدهندشایدهم کسی به انها هزینه تبلیغات نمیدهد تا برایه سیداباد و بهار(نام خیابان)برنج وروغن ببرندیا شارژ ایرانسل پخش کننداخر هیچکس کارتن خواب های معتاد مرده دزد بدبخت را دوست ندارداخر تزریق درد که کارهرکسی نیست من امروز به تمام کارتن خواب ها رای میدهمبه تمام ادامس فروش های دروه گردبه تمام فال فروش هامی خواهم تمام قناری های قفس هایشان را به یک رای بفروشموبا پولش ازادی بخرموقتی همه دارند به پوز دولت نهم میخندندتو در صف رای چه کار میکنی؟می خواهم شناسنامه ام را کثیف کنمتا وقتی نوبت رسیدگی پرونده ام میشود از روی مهرهای صفحه اخرشناسنامه ام کپی بگیرندوقتی راننده تاکسی، استاد دانشگاه،بقال سرکوچه همه دارند میخندندچرامن ادعای وطن پرستی ام گل کند...اصلا گوربابای دولت و کارتن خوابهای معتاد:سه ساله شدم شبیه بچه ای که تازه آب بابا یاد میگیردتازه دارم فکر میکنم اول مامان را بگویم یا بابافرقی هم نمیکند مامان و بابا یا بابا و مامانمهم نیست یرای من که انچنان فرقی نمیکند اردیبهشت فروردین یا هر کوفت وزهرمار دیگریفعلا مشغول ورق زدن اقتصاد خرد وکلان با ان فرمول های لعنتی اش هستمبه نظرم هیچ چیز بدون عشق به درد نمی خورد حتی درس خواندن خیال میکنم اولتون مایون هم یک دروغگوی حقه باز بود که فقط خواست پدرباشد تاپدرمارا دراوردترجیح میدم با نقاش های احمق سیگار بکشم تا با این بچه درسخون ها چای کیسه ای بوفه را بخورم البته چای و سیگار هم فرقی نمیکند یا سیگار وچای

در مورد اعتیاد سوالات بسیاری در ذهنها وجود دارد و هنوز اینکه مصرف بعضی از قرصها میتوانند در بدن اعتیاد ایجاد کنند یا خیر جای سئوال دارد و محققان در مورد این موضوع که یکی از بزرگترین معضلات جوامع است در حال تحقیق هستند.


امام رضا(ع)

میدونی میخوام کجا برم ؟ میدونی میخوام چیکار کنم ؟میخوام برم امام رضمیخوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم اونجا که گنبدش طلاست با کفترا پر بزنم میخوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم تو حرم امام رضا نماز حاجت بخونم
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
السلام علیک یا ضامن آهو
میلاد با سعادت امام رضا (ع) بر همه دوستدارانش مبارک .

گل واژه های نور …
امام رضا (ع) :
- هیچ بنده اى حقیقت ایمانش را کامل نمى کند مگر این که در او سه خصلت باشد: دین شناسى، تدبر نیکو در زندگى، و شکیبایى در مصیبتها و بلاها.
- هر کس اندوه و مشکلى را از مومنى بر طرف نماید خداوند در روز قیامت انـدوه را از قلبش بر طرف سازد.
- حد توکل چیست؟ حضرت فرمودند: اینکه با وجود خدا از هیچ کس نترسی.
- از ما نیست آن که دنیاى خود را براى دینش و دین خود را براى دنیایش ترک گوید.
- نیکوترین مردم از نظر ایمان، خوش خلقترین و با لطفترین آنها نسبت به اهل خویش است.
پایه های ایمان چهارتاست :
۱- توکل بر خدا
۲- خشنود بودن به حکم و قضای خدا
۳- تسلیم فرمان خدا
۴- واگذار نمودن کار به خدا
***
دلتنگم مثل یه کفتر ! یا نه مثل یه آهوی رمیده !!دلم هوای حرم امام عاشقان رو کرده … می گن راهی نیست ! فقط باید دلت رو به اونجا بسپاری تا اونوقت مثل یه کفتر تا خود حرم پر بزنی و یا مثل یه آهو برای رسیدن به اونجا سر از پا نشناسی …
*********************************************************

تو دل یه مزرعه ، یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره ، پابوس امام رضا اما هی فکر میکنه ، اونجا جای کفترهاست آخه من کجا برم ، یه کلاغ که رو سیاست من که تو سیاهی ها ، از همه رو سیاه ترم میان اون کبوتر ها ، با چه رویی بپرم ؟ تو همین فکر ها بودش ، کلاغ عاشقمون یه دلش میگفت برو ، یه دلش میگفت بمون که یهو صدایی گفت ، تو نترس و راهی شو به سیاهی فکر نکن ، تو یه زایری برو من که تو سیاهی ها ، از همه رو سیاه ترم میون اون کبوتر ها ، با چه رویی بپرم ؟!
**********************************************************

بارگاهت جلوه گاه طارم مینا رضا آستانت آسمانی کهکشان آرا رضا
مهر از ماه جمالت چشمهای گیتی فروز ماه از مهر رخت آئینهای رخشا رضا
گل تباران مست از بوی دل آویز تواند ای نسیم گلشن کویت طراوت زا رضا
راهیان راه عشقت کاروان در کاروان ساکنان کوی شوقت واله و شیدا رضا
*********************************************************
ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران رامرا از غم به مشهد را دور است اگر چه خواهرت سنگ صبور است فدای عصمت معصومه گردم که ایوانش سراپا غرق نور است مرغ دلم راهی قم میشو در حرم امن تو گم میشودعمه سادات سلام العل روح عبادات سلام العلیک کوثر نوری به کویر قم آب حیات دل این مردمی عمه سادات بگو کیستی فاطمه یا زینب ثانیستی از سفر کربلا آمدی یا که به دنبال رضا آمدی من چه کنم شعله داغ تورا درد وغم شاه چراغ تورا کاش شبی مست حضورم کنی باخبر از وقت ظهورم کنی کاش جاروکشی صحن نصیبم میشد دل من خادم مولای قریبم میشد میدونی میخوام چیکار کنم میدونی میخوام کجا برم میخوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم اونجا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم دوسش دارم امامه در خونشو در بزنم بعضی شبا توخونمون بابام به مادرم میگه میخوام برم امام رضا به خدا دلم تنگه دیگه بابام میگه امام رضا مریضا رو شفا میده دوای درد مردمو از طرف خدا میده میخوام برم به مشهدو یه هفته اونجا بمونم توحرم امام رضا نماز حاجت بخونم بهش بگم امام رضا مریضا رو شفا بده دوای درد مردمو از طرف خدا بده
*************************************************** حرم مطهر امام رضا «ع» حرم امام رضا (ع) دارای بنای چهار گوش است که هر ضلع آن تقریباً ده متر است.
************************************************
کاشــکی من کبوتــر حــرم بــودم میمونــدم کنــار اون منــارههــا یا بـــــرای دیـــــدن همیشـــــگیت میشــدم یــکی از اون سـتارههـا آقـا جـون؛ دلـم گرفته، بی کسم تو بگیــر دســتِ منــو که میتونـی بــه دادِ دلهــای ِ بــیپنــاه بـرس هــمه غصــههامو، تــو میدونــی میدونـــم غریبـــی اما آقاجـــون همیشــه غریــب نــوازی میکنــی دل شکسـتههـا، می آن کنـارِ تو همه رو، یه جوری راضی میکنی هر کســی بیــاد پیشـت امام رضـا نـــمیزاری تـــو که ناامیـــد بــره کاری میکنی که هر شکسته دل وقتـی که بـه کام خـود رسـید بـره من گنـــه کارم و اینـــو میدونــم عاقبـــت منــو شــفاعت میکنــی هر کســی چنــگ بزنــه بــه دامنــت همیشــه از اون حمایــت میکنــی ایـن دفـه حس میکنم یه جوریام مثــل کفتــری که پــرواز میکنـه وقتـــی که میآد رو گنبـــد طلا بـه هـمه، از اون بالا نـاز میکنـه 

هر طرف آن با کاشیهایی خشتی ممتاز مزین گردیده است این خشتهای کاشی با نقش و نگار بدیع و طلاکاری در زمره نفیسترین انواع کاشی است، در روی برخی از این کاشیها تاریخ 612 و 720 هجری قمری خوانده میشود.
صحن عتیق که به شکل مربع مستطیل است دارای چهار ایوان بزرگ میباشد، ایوان شرقی و ایوان غربی دارای سردر بسیار زیبا و مزین به کاشی کاریهای ممتاز میباشند، قسمتی از این صحن را امیر علی شیرنوایی وزیر دانشمند سلطان حسین بایقرا در سال 872 هـ.ق بنیان نهاده است.
قسمت دیگر این صحن و ایوان شمالی و شرقی و غربی بنا به فرمان شاه عباس اول صفوی ساخته شده است.
گلدستههای طلا که بروی ایوان عباسی و ایوان جنوبی قرار دارند.
از آثار شاه طهماسب صفوی به تاریخ 920 هـ.ق و نادرشاه افشار 1145 هـ.ق است همچنین طلاکاری ایوان در سال 45 هـ.ق به فرمان نادرشاه افشار انجام شده است. از این رو است که در ایوان جنوبی (ایوان طلا) چهار در نقره وجود دارد. این ایوان شامل تزئینات گوناگون و کتیبههای متعددی از جمله کتیبهای به خط محمد رضا امامی میباشد.
صحن جدید در زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجار بنا نهاده شده است. سپس در زمان محمد شاه قاجار با کاشیکاری تزیین یافته است. در این صحن تاریخ 1262 و 1271 هـ.ق ثبت شده است. به طور کلی مجموعه بناهای آستان قدس رضوی (ع) را میتوان از لحاظ معماری ـ تزئینات کاشیکاری، گچبری، مزکتابت و خطاطی، رنگ آمیزی، نقاشی، حجاری، فلزکاری، طلاکاری و سایر رشتههای هنری گنجینهای از هنرهای ظریف و دوران اسلامی در ایران دانست.
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!