شهدا

٣١شهریور آغاز هفته جنگ در کشور ما گرامی داشته می شود از حال و هوای آن روزها گفته می شود..از ریشه های تهاجم و از روند تغییر شرایط جنگ و ایستادگی نسلی فداکار از جوانان این کشور در برابر دنیایی از تفرعن..اینکه می گویم دنیا گزافه نیست .جنگی که تانکهای تی ۷۲ آن و موشکهای آن را شوروی ...اواکس های جاسوسی آن را امریکا..هواپیماهای سوپر اتاندارد اش را فرانسه ...ومواد بمب های شیمیایی اش را اروپا..دلارهای ننفتی اش را کشور های عربی می دادند و با پایان جنگ از ۱۶ ملیت اسر جنگی در میان اسرای دشمن ازاد شدند ایا اینها نشان جنگ تمام دنیا در برابر ما نبود..اما فقط در همین یک جنگ است که بر خلاف قرنهای گذشته تاریخ این کشور که نقشه ان با هر جنگی اب می رفت وجبی از خاک ان کم نشد....اما انچه که در دل خاکریزها و سنگرها می گذشت چیزی فراتر از این حرفها بود..

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطریک ازدوستان
من جنگ را دوست دارم.
آری، من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر توپ و تانک و اسلحه اش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر ویرانی و آوارگی و ترس و وحشتش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه از ماهیتش لذت می برم.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بهترین فرزاندان این آب و خاک را از ما گرفت.
من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.
آری من جنگ را دوست دارم.
من جنگ را دوست دارم به خاطر فرهنگش.
من جنگ را دوست دارم به خاطر چیزهایی که به ما آموخت.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما فهماند که ما می توانیم.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما نشان داد با قناعت هم می توان زندگی کرد.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.
من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه در آن برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.
من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ می توانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را بر خود مقدم می شمردند حتی در نثار جان خویش.
آری، من جنگ را دوست دارم.

آن روز که در کوچه پس کوچه های حلبچه قدمشار می کردم...دفتر مشق های خاک و خول شده را می دیدم ..مدادهای شکسته و کتاب های ورق ورق شده بچه مدرسه ای های خفه شده از خردل و...می دیدم با خودم می گفتم :
کاش تو را من می کشتم!

وقتی سعید داوودی را شب عملیات دیدم که عکس دختر سه ساله اش را نگاه می کرد و می بوسید و اشک می ریخت ...و همان شب لب اروند پیکر خون الودش را دیدم با خودم به این مردک می گفتم:
کاش تو را من می کشتم!
مادر علی رضا هر وقت در کوچه نگاهش به من می افتد یاد قد و بالای پسرش که هم رزم من بوده می افتد و وقتی بعد از ۱۰ سال استخوانهای پسرش را اوردند در یک گونی کوچک ..شنی تانک انها را شکسته بود باخود گفتم:
کاش تورا من می کشتم!
دخترک تازه عروس ..بعد سعید می بایست گردن کج کند استه برود استه بیاید تا زبان مردم شاخش نزند..دامادش اسیر است یا مفقود..شهید است یا مجروح..اما نگاههای تحسین مردم اهسته اهسته ترحم امیز می شد و اهسته اهسته .......
غیرت سرخم می کرد و با خودم می گفتم :
کاش تو را من می کشتم!
پسر جواد حالا درسش تمام شده هر وقت می خواست برای ثبت نام به مدرسه برود نمی دانست والدین یعنی چه !
چون او فقط مادرش را می شناخت و پدرش هیچگاه مدرسه رفتن اورا ندید..وقتی غر می زدند که اینها با سهمیه شان حق ملت را خورده اند با خودم می گفتم:
کاش تورا من می کشتم!
حیف که نشد.ده بار بعد از جنگ به بهانه زیارت به دیارت امدم ..شاید چون فیلم زیاد دیده بودم فکر می کردم فرصتی پیش بیاید تا تو را بکشم ..حتی اگر تروریستم بخوانند و حتی اگر هر دو جناح سیاسی اصلا تابعیت ایرانی مرا تکذیب کنند..اما می ارزید تا دل این همه مظلوم را شاد کنم...
کاش تو را می کشتم
اما نه در عید قربان!!!!

این به احترام دوست شهیدم وان دوست که گفت امروز توی دانشگاه تشیع استخوان داشتیم...وبرای یاد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهیدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هیچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...
سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسی رفتی جبهه امروزتوی این فکر بود که چطورشما را فراموش کردیم....
خیلی ازشما هنوز توی بیمارستان یک ور خوابید توی این همه سالها حتی یک بارهم به شما سر نزده ایم...وقتی بعضی از جانبازان نشان می دهد دربهترین حالت یک ساعت توی فکر می رویم وبعد ازیاد می بریمتون...ویا با وقاحت تمام می گم جنگ دیگر تمام شد چی می خواهند ازمردم بزارید نفس بکشند...می خواست نره چنگ کسی که مجبور نکرده بود...نمی دونم اگرکسی شکنجه که شما در زندان بعثی ها در اردوگاههای بغداد وتکریت و...برای خودش یک لحظه می توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمی دونم اگر شما برای آزادی وارزش ها وبرای ناموس نجنگیده بودید الان من کجا بودم شاید داشتم نوکری بعثی می کردم...نمی دونم رزمندگان سخت هم رزمی خود برای حفظ ارزش ها وپاسداری ازمیهن وصیانت از ازادی مردمش در یک لحظه بر اثر گلوله مستقیم تانک تکه تکه شده باش از دست داد یا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را می دید و ازگرسنگی وتشنگی سنگ بر شکم می بست...حال خیلی تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو یا سه باریک مراسم می زارند واز امثال تو تقدیرمی کند می دونم درس خواندن یاخوش گذراندن ویا کنج مساجد وتکایا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسینه سپرکردن درمقابل گلوله های آتشین و روی مین رفت یا درکارون خروشان غرق شده بودند..
می دونم بسیاری ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها گفت که پس چنگ ((اضافی زنده ایم)) زیرا شما با عشق به این نبرد هشت سال رفت...می دونم که شما ما را ازبزرگترین جنگهای جهان و ازدست حیوان خونخوار نجات داد...می دونم امثال من وقتی صدای آژیر حمله هوایی درشهر پخش می شد به زیرزمین و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسیب نبیند پنهان می بردیم وزیر لب غروغرو می کرد این جا چکار کرد نمی توانید همین بزند معمول نیست چکار می کند ان جلو.... می دونم تا روز پیروزی تا لحظه بیرون راندن حیوانات خونخواردرکانون توجه بودید و ازفردای ان به جای ان که پاس رزمندگی شما قدر بدانید وصدر نشید زجرکشید وبه گوشه تنهایی وکنج فراموش رفتید...می دونم امثال شما وقتی جنگ شد بدون کوجک ترین ادعاو چشمداشتی جان خود رابه کف دست گرفتید وبرای دفاع ازمیهن وناموس وایین به میدان رزم رفتید...و بعضی طعم تلخ اسارت رابه جان خرید وحتی از دست دادن اعضای بدنتان نیز تحمل کردید تا ایران همواره ایران باقی بماند..بامردمانش با ایینش وبانوامیسش..
حالا پس سال که ان حیوان خونخوار درقفس هست می دونم که تنها مرحم هم رزم شما همین بود....نمی دونم چرابه اینجا رسیدیم نمی دونم...چرا خیلی از شما حالا فراموش کردیم....چرا حاضر نیستم صحنه های جنگ را ببنیم نمی دونم..این که اگر بازم همچنین شرایطی پیش بیایدمن یا کسی حاضر می شه از کشورمان دفاع کنه یا نه.....ولی می دونم ازخیلی چیزا فاصله گرفتیم...
ازخیلی چیزهای که یه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینم نمی دونم
فقط می توانم بگم ((بردار روسیاهم وشرمگینم..))
آن روز را به یاد ندارد.
وقتی خرمشهر آزاد شد، کودکی یکساله بود که تازه یاد گرفته بود راه برود.
...
نه از جنگ چیزی می فهمید، نه از صلح، نه می دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خیزان، اتاقش را که اسباب بازیها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!
زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه می کرد، شاید هم در خیال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!
...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهمید که دنیا، کوچکتر از آن است که فکر می کرده.
دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خیزهای خود آمدند و رفتند.
در این سالها یاد گرفت تا بخواند، ببیند، بشنود و آنگاه بگوید و بنویسد.
از روزها و ماهها و سالهای گذشته خاطرات زیادی را چه خوب و چه بد به یاد می آورد.
اما بعضی روزها را هیچگاه فراموش نکرده است.
بعضی روزها برای او درس عبرتی بوده و در بعضی از روزها شاید عبرت دیگران.
گاهی گریان شده و گاهی خندان.
گاهی بی حال و حوصله و گاهی پر جنب و جوش.
...
بعضی کلمات هم برایش غریب بودند.
گاهی کلمه ای در ذهن او همچون کتابی ناتمام ورق می خورد و او سعی می کرد تا آن را در ضمیر خود خلاصه نویسی کند.
اما هر روز و هر ماه و هر سالی که می گذشت کتاب قطور تر می شد و خلاصه نویسی سخت تر.
...
همیشه جبهه، خاکریز، سربند، پوتین، چفیه، پلاک، دفاع، نبرد، شهید، جانباز و دهها و شاید صدها کلمه و عبارت همنشین با این کلمات، ذهنش را به بازی گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هوای دیگری داشت، به خصوص که خرمشهر خونین شهر شده بود.
...
خرمشهر یک شهر نیست.
خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است.
خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.
و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند که عاشقانه و دلیرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهایی اش بخشیدند.
...

*****************************************************************
ماه رمضان

سرمو بلند کردم و به یه لوح زیبا ولی خیلی ازار دهنده نگاه کردم((اسایشگاه سالمندان و معلولین))!وقتی واژه اسایشگاه رو خوندم پیش خودم گفتم:تو جایی که اسایش هست ارامشم وجود داره؟ادمایی که اون تو هستن واقعا تو ارامشن واقعا تو جایی هستن که راضی باشن.؟.....در رو باز کردم راهرویی زیبا میون درختهای بلندو سر به فلک کشید تداعی رویاهایی رو میکرد که منتهی به ان رویاها میشد ولی رویایی بس دردناک و دل ازار.یه یه جمعی رسیدم....همه پیرمرد و پیرزن با صورتهای زیبا که درونشون میتونستیم تجربه چند سالشون رو به وضوح ببینیم.از یه پدری که رو یه نیمکت نشسته بود و داشت پیش خودش شعری رو میخوند پرسیدم پدر جان چرا اینجایی؟گفت:پسرم!از یه مادری که داشت به یه نقطه نگاه میکرد و نمیدونم پشت اون عینک زیباش به چی خیره شده بود پرسیدم تو چرا مادر؟گفت:دخترم!از یه گروهی پرسیدم که چرا؟؟؟؟؟ گفتند:هم دختران و هم پسران!گفتم: مگه چی کار کردید؟گفتن:عمر!!!!!!گفتم:خوب مگه بده عمر کردن؟؟گفتن:اگه اضافی باشه اره خیلی بده!!!!!!گفتم:مگه عمر دست خدا نیست مگه اون نیست که عمرمونو تعیین میکنه؟گفتن:چرا ولی عشق و محبت که دست خود ماست!گفتم:مگه تو زندگیتون و به بچه هاتون عشق و محبت نکردید؟گفتن:زیاد.....خیلی زیاد....گفتم:خوب پس چرا نتیجشو ندیدین؟......یه اهی کشیدنو گفتن:امان از این روزگار!!!گفتم:بچه هاتونم نمیبینن؟...گفتن:استغفرالله!!!!!دیگه نمیتونستم ادامه بدم چون که هرچی میخواستم بگم که بابا بچه هاتون با شما بد کردن ...نتونستم!اخر گفتم:حرفتون چیه؟جوابی شنیدم که تمامه ارکان وجودم لرزید....به انها پشت کردمو انها تا انتهای راهرو منو بدرقه کردن.وقتی به اونهایی که منو بدرقه میکردن فکر میکنم...احساس میکنم چه نگاههایی رو مهمون بودم و چه نگاههایی مهمون خداحافظی من شدن.جواب اخری که به من دادن و بیاد میارم اونا اخرین حرفی که به من زدن این بود:
((به انها بگویید دوستشان داریم))

اره دوستای عزیز....نمیدونم چند بار به این جور جاها رفتید و چند نفرتونم فراموش کردید که این جور جاهایی هم تو دور و برمون هست......بدونید تو این جور جاها ادمایی زندگی میکنن که جرمشون پیر بودنه و اینو هم بدونید که هیچ وقت بچه هاشونو که اونارو به این مکان اوردن ((چون اضافه بودن))نفرین نمیکننو همیشه منتظرن تا بچه هاشون یه روزی پیششون برن.قدر پدر مادراتونو خیلی بدونید......یه شعر حامد حاکان در مورد پیرمردا و پیرزنا خونده فکر کنم بد نباشه شعرشو واستون اینجا بزارم
یا حق
میون چند تا اتاقک سوت و کور خسته و خاموش...یه نفر نشسته تنها انگاری شده فراموش...دو تا چشم بارون نم نم میزنه به روی گونــــــــــه...چقدر این دل غصه داره اخ فقط خدا میدونه...لحظه ها اسه و اسه دست غم پاشون بستـــــه...صدای خرده جواهر یه نفر دلش شکسته...تو دل یه قصر تاریک چند نفر شادن و مستـــــــن...انگاری خبر ندارن دل پیرا رو شکستـــــن..اونا پیرا رو روندن فکر حالــــــشــــــو نکردن ...ندیدن پیرای قصه توی خلوت گره کردن...از توی همون اتاقک قاصدک خبر میـــــاره...یه نفر دارهمیمیره ....تنها......این چه روزگاره..کی دلش این همه سنگه که اونو گذاشته رفته... خیلی ساله خیلی وقته نه یکی دو روز و هفته..مگه رفته از تو یادش تنها همدمش تو بودی...کوه پر صبر و صمیمی واسه گریهاش تو بودی..تو یه این روزا عزیزم منتظر باش برمیگرده...کوره ی داغ جدایی دیگه خاموشه و سرده...باز میاد پیشت گل تو سر به زیرو پر خجالت... اما اینقد تو بزرگی نداری هیچی شکایت
******************************************

کمی از سرخی سیب بگو....اناری دانه کن...سبدی پر از میوه کنار گذار..کاسه ابی شفاف است...میخواهم..تمام شفافیتش را تشنه ام..تاریکی ام را به نور میهمان کن.یک ظرف پر از خرما...کاسه اشی .و سبدی پر از سبزی های تازه و قالب کوچکی پنیر سفره را اماده کن...پدر و مادر را خواهران و برادرانت را مهربان تر باش دور هم که نشسته اید صمیمیت خانواده را دوره کن همانجا کنار مهربانی مادر و عظمت پدر با احترام بنشین..تکرار که نمیشود این دور هم نشستن ها.حالا نان سنگک هم بوی ایمان میدهد دیوان حافظ و کتاب مقدس قران را هم فراموش مکن.دلت از غل و غش که خالی شد خوب مطهر شوچند فرازی از دعاهای ناب از بر کن زبانت را...زبانت را به خوب گفتن و گوشهایت را به شنیدنی های درست عادت بده.چه کسی جز او محرم دلت خواهد بود دلت را خوش کن به صمیمیت میزبان.صفایه سینه ای بخواه که تو را یاری دهد تا بتوانی تمام انچه در دلت بد رنگ شده...برهی!برخیز...بارانی شو..پر از طراوت... خیس شو از رنگ وضو...سجاده ات را که پر از نرگسی ها کرده بودی باز کن...صدای موذن را میشنوی؟
............
حالا میزبان به استقبالمان امده..نگاهمان که میکند زیباتر میشویم.دستانت پر از دعاست حالا دیگر گرسنگی و تشنگی فراموشت شده...پر از یاد خدایی روزه نمیگیری که تو...عین روزهای خدا را زندگی میکنی و لحظه های ناب الهی را بی قرار میشوی...سحر که پر از مهتاب شدی اسمان را شایسته باش.هنگام افطار مبارک شو تماشایی باش...تا میتوانی نیکی کن همه را...انقدر روشن شو که ۱۱ ماه دیگرهرگز تاریکی را دچار نشوی.

پ.ن:ماه رمضونم با دستی پر هرسال بهتر از سال قبل سراغمون امد بدیها و دروغا و زشتی های مارو تبدیل به خوبی و راستی و زیبایی میکنه...شاید اگه فرصتی به نام رمضان وجود نداشت روحمان سیاه میشد و هرگز نمیشد اون رو دوباره شفاف کرد...تحمل گرسنگی چند ساعته در روز همراه با اون بد نگفتنا و بد نخواستنا وبد نکردنامون مارو به سمت خوبی ها و پاکی ها میبره و موجب میشه فکرای مثبت و زیبای ما زمینه ساز جریانای مثبت و حوادث متعاقبا مثبت بشه.مارم از یاد نبرید .....التماس دعا![]()
*****************************************

در رستوران چقدر با صفا یک تکه غذایش را داد بخورم .گفت مرد دست رفیق اش را پس نمی زند. نزدم. اما... ماه رمضان را ما پادوها دوست داشتیم. همه برابر می شدیم. همه گرسنه. یک وعده آنها مثل ما می شدند – ارباب ها را می گویم – حرف که می شد می گفتند روزه برای این است که همه یاد فقیرها بیفتند. ما همان فقیرها بودیم. چرا هیچکس یادمان نمی افتاد. چرا در کنارسفره های مجلل افطاری کسی یاد فقیرها نمی افتد. امروز را می گویم. رفتن به هیچ افطاری مجلل را دوست ندارم. وقتی می روم همه تلخی نو جوانی ام زنده می شود. آن روزها وقت افطار گوشه پارکی می نشستیم. نون پنیر و انگور و بربری مان را می خوردیم. چه لذتی داشت. سرحال می رفتیم سر کلاس های شبانه تا درسمان را بخوانیم وبشنویم با تشر از معلمان که اینجا تخت خواب نیست کلاس درس است. یک روز که مرا از خواب پراند ناخواسته گفتم آقا مرد روزه را بدون افطاری می گیرد. همه خندیدند. من سنم از همه کمتر بود. معلم نگاهش که به من انداخت گفت بخواب عزیزم. تو َمردی!هرگز نفهمیدم متلک گفت و یا خواست همدلی کند. اما نبودم. اگر بودم این همه پادوی این روزگار را چرا تنها گذاشته ام و یادم رفته چطور زیر باران برای اینکه پول شرکت واحد را نداشتم پیاده می رفتم و آواز تنهایی می خواندم. چرا فراموش کردم خود دیروزم را و همه گرسنگان را. چرا نمی نویسم از آنها که صدایی ندارند در این جهان پر هیاهو.رمضان می گویند مال آنهاست. نه کسانی که در کنار سفره های رنگارنگ .... بگذریم. مرد روزه را بدون سحری می گیرد!
*****************************************
بچه ها!!... این نقشة جغرافیاست.....بچه ها!!... این قسمت اسمش آسیاست...شکل یک گربه در اینجا آشناست...بچه ها!!... این گربه هه..!!...
ایــران ماست...... بچه ها!!... این سرزمین نازنین...دشمن بسیار دارد در کمین...داغ دارد هم به دل،.. هم بر جوین..بوده نامش از قدیم ایران زمین...
یادگار پاک قوم آریاست.....بچه ها!!...بچه ها!!... از هر گروهو هر نژاد....
دست اندر دست هم بایست داد...فارغ از هر زنده بادو مرده باد....سر به راه مملکت باید نهاد...مام میهن عاشق صلحو صفاست.....بچه ها!!... این پرچم خیلی قشنگ..پرچم سبزو.. سفیدو.. سرخ رنگ...هم نشان از صلح دارد.. هم ز جنگ...خار چشم دشمنان چشم تنگ...افتخار ما به آن بی انتهاست.....بچه ها!!... این کار فردای شماست!!....ابادکردن ایران این.. کار فردای شماست!!..
*****************************************
خنده آدم ها همیشه از دلخوشی نیست
گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست
کاهی دل اینقدر تنگ میشه که گریه هم کم مییاره
یک حرف ساده هم گاهی چقدر غم مییاره.

((صدای باد می آید عبور باید کرد...ومن مسافرم ای بادهای همواره!...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید....حضور ((هیچ))ملایم را به من نشان بدهید...وکفشهای مرا تا تکامل تن انگور پر ازتحرک زیبایی خضوع کنید))
مرا به یاد خواهی آورد
آنچنان که باران غبار را از سنگ قبر کهنه ای می شوید
تا نام فراموش گشته ای بدرخشد
از پس سال ها مرا به یاد خواهی آورد ..
فقیر

من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،من کار می کنم و درس نمی خوانم.پدر من نه کار دارد ، نه خانه، تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛من در کارخانه ی تو کار می کنم. و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:سود آن برای تو ، دود آن برای من. من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.من بار می کنم ،تو انبار می کنی.من رنج می برم،تو گنج میبری.من در کارخانه ی تو کار میکنم.و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.من در کارخانه ی تو کار می کنم.و در اینجا همه کارها به نوبت است:یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.من در کارخانه ی تو کار می کنم کارخانه ی تو بزرگ است.اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست.کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است.و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.
کوچیک تر که بودم فکر می کردم بارون اشک خداست ولی مگه خدا هم گریه می کنه چرا باید دل خدا بگیره!!!!دوست داشتم زیر بارون قدم بزنم تا بوی خدا رو حس کنم اشک خدا را تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمی بنوشم تا پاک و آسمانی شوم!آسمان که خاکستری می شد دل منم ابری می شدحس میکرم که آدما دل خدا رو شکستند و یا از یاد خدا غافل شدندهمه می گفتند باران رحمت خداست ولی حس کودکانه من می گفت خدا دلش گرفته و از دست آدم بدا داره گریه میکنه...... خانوم اجازه سلام! ... فصل کودکی تمام شد.حلال کن!معلم :بچه ها! کاغذی بردارید ، بنویسید: کبوتر زیباست.بنویسید: کلاغ بی نهایت زشت است.بنویسید که آذر خوب است. بنویسید: که دارا فردا ،قهرمان می زاید. بنویسید: که دارا یک ... دارد. بنویسید که آذر بی عروسک هم ...تا شب جمعه ی آینده مشق تان این باشد :که پدر دندان دارد ،اما نان ندارد بخورد. هنگامی که روی صندلی ات کنار شومینه گرم لم داده ای و قهوه رویال نوش جان میکنی و فلسفه ورق میزنی... و به این می اندیشی که بودن چرا؟ برای چه؟ ماندن برای که؟ نفس کشیدن تا کی؟ و مدام زمزمه میکنی خسته ام ..خسته ام... کاش لحظه ای دیگر در انتظارم نبود - کودکی در سرمای خرابه ها بدنبال شاید لقمه ای نان است که فقط دمی دیگر فقط دمی دیگر نفس بکشد... فقط سیر شود تا بماند ... فقط و فقط همین! نه بیشتر... کودکی که هیچ چیز نمیداند... نمیداند اصلا" کیست ... چیست ... اصلا" از کجا آمده ... پدر و مادرش که بودند ... از دغدغه های تو هیچ چیز نمیداند... هیچ چیز ... فقط میخواهد زنده بماند ... شاید اصلا" نداند حقی هم دارد؟ شاید اصلا" نداند او هم انسان است...زمانی که جلوی آینه می ایستی تا برای قدم زدن تو یه روز زمستونی آماده شی٬ پالتو و کاپشن هایت رو یکی یکی تن میکنی تا شاید بفهمی امروز کدومشون بیشتر بهت حال میده... یا کدومش با بقیه ست میشه ... یا کدوم رنگ مناسب حال و هوای امروزته ... آخر سر هم آهی میکشی و احساس میکنی همشون دلتو زدن... حس میکنی همشون تکرارین ... حس میکنی باید به فکر یه بارونی نو باشی٬ اون موقع میتونی بچه هایی رو اینور اونر خیابونا ببینی که تو بشکه های زباله افتادن دنبال لباس پاره هایی که بوی گندش خفت میکنه...تازه تو سر و کله همم میزنن. که فقط ... که فقط گرم باشن... که این زمستون لعنتی که تو همش یا تو خونه تی- یا تو ماشین - یا دفتر کارت٬ اون همش باید تو خیابونا ول بگرده و شبم تو جو یا یه خراب شده دیگه کله مرگشو بذاره ... فکر کنم اونم نمیدونه آدمه و حق داره... اصلا" اون میفهمه توقع تو از زندگی چیه؟ هه هه ... بی خیال..تو ... آره خودت... دغدغه تو چیه؟ ست لوازم آرایشت چیه؟ چه مارکیه ؟ یا شایدم دوست داری چسبی که روی بینیه عملیت باید مدتی بمونه ٬تا عبد بمونه... که شاید همه بفهمن تو بینیتو عمل کردی ... این یه احساس خوب داره برات... یا تو پارتی فردا شب چی بپوشی که تک باشی همه نگاها فقط و فقط روی تو باشه؟همه فکا روی زمین با زاویه ای در جهت تو؟ هان؟ یا نه؟! اینکه دوست پسرتون کی تشریف دارن؟ کجای مملکت دستشه؟ چشاش چه رنگیه؟ چند تا مدرک داره؟ ماشینش چیه؟ تولدت چی هدیه داده؟ یا اون پسره چند روزه که تهدیدت میکنه باید مال اون باشی وگرنه خودشو میکشه؟ چند شبه زیر بنجره تا صبح توی ماشین میخوابه که فرداش باز سر راهت سبز شه؟ هه هه ...؟ اینا دغدغه های توئه مگه نه؟وقتی لباس گرم مناسبی تنت نیست و با ۵ دقیقه تو فضای باز موندن سرما میخوری و بعد دکتر رفتن ۲ روز استراحتتو میکنی یک هفته! و همه جارو خبر میکنی مریضم مریضم... دارم میمیرم... کلی هم میان عیادتت و آخر سر هم میگی هیچکی منو درک نمیکنه و اونجوری که باید ازم پرستاری نمیشه ... کسی دوسم نداره ... چقد بدبختم ... دعا کنید خوب شم... دارم میمیرم و...................وقتی این حس و حال رو داری میتونی احساس یه عده بدبخت رو که تو این سرما نه سقف دارن نه چیزی که تنشون کنن ... خوب خوبش مث تارزان میپوشه تا گرم بمونه... یا اون عده ای که تو سرما جون میدن؟وقتی هرچی از پدرت خواستی برات فراهم کردی ... حالا این ماه که نتونسته از پس خواسته سه میلیونیت بر بیاد میگی پدر نیست... میگی اگه مسولیت سرش میشد ... هه هه ...وقتی اینجوری هستی میتونی احساس پدری رو که نمیتونه یک هفته غیر از نون چیزی بیاره خونه رو درک کنی؟ مردی که توی تنهایش اشک میریزه و از خجالت تو روی خونوادش نگاه نمیکنه ؟ یا مادری رو که تن فروشی میکنه برای سیر کردن شکم .... اه ....واقعا" سخته تصور کردن وجود این آدما ... اما هممون میدونیم وجوود دارن ... هممون میدونیم دلش می خواهد این روزها زودتر تمام شود. صدای همهمه مردم، لحن تصنعی مجری تلوزیون که سعی می کند با فریاد و با خواندن شعر به همه بگوید ببینید ما چقدر خوبیم!! ما همیشه به فکر هم نوعانمان هستیم چقدر برایش آزار دهنده است.. زرق وبرق هدایا چشمش را آزار می دهد مجری تقریبا داد می زند ما همیشه به یاد مستضعفان کشورمان هستیم و از کودکی می پرسد: برای چی به اینجا آمده ای؟ کودک با هیجان به دوربین خیره می شود و میگوید : با مامانم اومدیم به مستضعفا و یچه هایی که چیزی ندارند و فقیرند کمک کنیم . مادرش هم با لذت به کودک نگاه می کند و می پرسد آقا کی پخش می شه .. و صدایش در جمعیت گم می شود.. از این کلمات حالش به هم می خورد وقتی به اول مهر نز دیک می شود غم تمام دلش را می گیرد از نداشتن کیف و کفش آنقدر اندوه ندارد که از شنیدن این کلمات . این روزها با جشن عاطفه ها انگار او و خواهر و برادرانش با بقیه دنیا فرق دارند . ذهن کوچکش پاسخی نمی یابد تلوزیون سیاه و سفید و داغونشان را خاموش می کند از خیر تام و جری هم می گذرد . به کوچه می رود دوست ندارد دورتر شود زیرا همه جا پر است از عاطفه و نیکوکاری و او سرش گیج می رود هر سال آن خاطره وحشتناک برایش تازه می شود و دلش به درد می آید ، آن روز را خوب به یاد داشت چقدر شاد بودند که برای الین و شاید آخرین بار به سینما می روند فکر می کرد بابا حسابی پس انداز کرده بود انگار لذتی از این بالاتر وجود نداشت از یک هفته پیش که فهمیده بود قرار است به آرزویش یعنی رفتن به سینما برسد خواب نداشت ژاکت قهوه ای اش را که پوشید زودتر از همه دم در حاضر شد همه چیز خوب بود و همه بودند مامان بابا و... به سینما که رسیدند خیلی شلوغ بود مامان می گفت امروز ارزونتر است چه خوب می شد که همیشه سینما ارزان تر بود! سر جایش که نشست یک نفر جلوی دیدش را می گرفت طاقت نیاورد و گفت آقا می شه سرت رو بیاری پایین ؟ مرد نگاه همراه با عصبانیت و اخمی به او کرد و جوابش را نداد ناگهان کودک آن مرد به او نگاه کرد و بلند گفت : ا بابا این همون ژاکت منه که برای جشن عاطفه ها دادیم به فقیراا !! کودک مدام به او نگاه می کرد و با صدای بلند به دختر بچه کناریش گفت : آره ببین بالای شانه اش سوخته بود مامان گفت دیگه نمی شه این رو پوشید من هم دادم به مشتضعفا. چند نفر هم برگشتند و به او زل زدند و بعد با نگاهی ترحم آمیز سری تکان دادند.بالاخره مادر پسر بچه متوجه شد و او را ساکت کرد . در دلش غوغا بود یادش رفت که در سینما نشسته جایی که همیشه آرزویش را داشته ، در صندلی آرزوهایش غرق شد. سینما تاریک شد همه ساکت بودند و هیچ کس قطرات مروارید ی را که به زمین افتاد جمع نکرد...
بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟ چکار کنن زمستونی؟ آهای شما که درد و غم ندارید ؛ پیش کسی قامت خم ندارید سکه خوشبختی به نام شماست ؛ غصه نان بیش و کم نداریدزندگی با همه خوبیش ؛ واسشون دنیایی زشته نمی دونن دست تقدیر ؛ واسه اونا چی نوشته یکی خوابه یکی بیدار ؛ یکی سالم یکی بیمار یکیشون تنش رو خاکه ؛ یکیشون سرش رو خشته بچه های خیابونی ؛ بی تابن از سرگردونی مهاجرای شب زده ؛ کجا برن به مهمونی؟چکار کنن زمستونی؟ کاش که هیچ وقت بچه فقیری نباش توی جامعه.... 

خانوم اجازه! " مداد " ما نوک ندارد.
خانوم اجازه! ما بزرگ شدیم میخواهیم " معلم " شویم ، عین شما! خانوم اجازه! " مشق شب " ما را دیشب باران خط زد.
خانوم اجازه! پس چه قدر مانده تا ما قد شما بشویم؟!
خانوم اجازه! ما باید " درس بخوانیم تا آدمتر بشویم یا پولدارتر " ؟!خانوم اجازه! چند فصل دیگر مانده تا " املای بیغلط " ؟!
خانوم اجازه! روی لباستان یک عالمه " گچ " نشسته!
خانوم اجازه! شما لبخند وسیعی دارید ، حتی " زنگ آخر " ، آخر خستگی!خانوم اجازه! دستهای گچی شما بوی خدا می دهد !خانوم اجازه! چرا " زنگ تفریح " این قدر کوتاه است؟!
خانوم اجازه! ما هر وقت " حساب " را کم میگیریم صورت بابا پر از اخم میشود !
خانوم اجازه! آن " نشانی " را بگذارید در جیب قلب ما ، از گم شدن میترسیم خانوم اجازه! آن " مرد " با اسب میآید...![]()



دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!