پدر

پدر یعنی صورت خسته
دست پینه بسته
قلب شکسته
پدر یعنی طلای ناب
ولی ارامش بهشت در اغوش پدراست
************************************************************************

پدربله پدر یا همان نان آورخانواده .همان کسی که خیلی ها ندارن وخیلی ها هم که دارن قدرش رانمی دانند.
می خام خاطره ای براتون بگم درموردپدر که مربوط به یکی ازدوستان زمان مدرسه ام هست.
کلاس چهارم یا پنجم ابتدایی بودیم که معلم مون گفته بود درمورد پدرانشاء بنویسیم .یکی ازبچه هاانشایی نوشت که تمام کلاس را به گریه انداخت .
اوپدرنداشت وازدرد بی پدری نوشته بود وقتی که انشاء خودشو می خوند خودش هم گریه میکردتمام کلاس هم گریه میکردند.ما تاوقتی چیزی داریم قدرشو نمی دونیم ولی وقتی اونوازدست می دیم تازه متوجه میشیم که چه چیز باارزشی رواز دست داده ایم .
***************************************************************

پدر پس از سی سال کار مداوم بازنشسته شدی. آنزمان فکر میکردی پس از بازنشستگی نوبت استراحت است . فرندانت و عروس و داماد به خانه ات می آیند و دورت شلوغ میشود . دیگر زمان آسودگی و رفاه است ، زمان درو کردن آنچه کشتی !
اما امروز که با سیصدهزار تومان حقوق به منزل آمدی و هنوز استراحت نکرده رفتی تا کرایه خانه را به صاحبخانه دهی موضوع آن انشای قدیمی یادم آمد که علم بهتر است یا ثروت ؟
هنگامی که قبض اب و برق و ... می آید و تو با حیرت به آن مینگری ، میدانم که شاید فکر میکردی روزی قرار است پول نفت را بر سر سفره ات بیاورند ! اگر پولی برای جهیزیه دخترت نداری ، دولتمردان را چه غم که از دسترنج تو خزانه هایشان انباشته است ! اگر با هفتادواندی سال سن برای آنکه نانی به خانه بیاوری دستفروشی میکنی ، روی اربابان سرخ پوش و عالیجناب سفید که بر کوخ تو کاخهایشان را برافراشته اند ! اگر هر روز سوار بر اتوبوس – یا بهتر بگویم آویزان آن نعش کش – میشوی ، کدام وزیری ست که بداند پاهای تو تحمل ایستادن در اتوبوس را ندارد ! اگر افراد باجگیر شهرداری بساطت را جمع میکنند و تو خسته تر و پوچتر به خانه بر میگردی پدر ، من پیشانی عرق کرده و دستهای ترک خورده ات را میستایم ! پدر ، شبها که زودتر به رختخواب میروی و میگویی شام برای سلامتی خوب نیست میدانم که گرسنه ای ولی آن غذای اندک را برای دیگران گذارده ای !
وقتی برنج گران میشود ، وقتی چای نایاب میگردد ، وقتی همه چیز از میوه گرفته تا کرایه خانه چند برابر میشود ولی حقوق تو افزایش نمی یابد میدانم که حیرانی و شرمنده !
... و هر روز بر سکوتت افزوده میشود بی انکه علتش را بدانم . شاید غم است ، شاید بهت و یا شاید چیز دیگر ...
ولی من دوست دارم فریاد بزنم
***************************************************************
((ویژه افرادکه پدرشون ازدست دادند))

وای ... صد وای ... اختر بختم پدرم، آن صفای جانم مرد مرگ آن مرد، ناتوانم کرد چکنم؟ بعد از او توانم مرد هر پدر، تکیه گاه فرزندست ناله، بی او چگونه سر نکنم؟او بمن شوق زندگانی داد نیست شد تا مرا توان بخشید پیر شد، تا بمن جوانی داداو خداوند دیگر من بود پدرم لحظه های آخر عمرنگه خویش در نگاهم دوخت بمن آن دیدگان مرگزده بیکی لحظه، صد سخن آموخت نگهش مات بود و گویا بود.واپسین لحظه، با نگاهی گفت: وای، عفریت مرگ، پیدا شد آه ... بدرود، ای پسر، بدرود ! دور، دور جدائی ما شدای پسر جان! پدر ز دست تو رفت.نگه بی فروغ او میگفت: نور چشمان من، خدا حافظ !واپسین لحظه ها دیدارست پسرم! جان من - خداحافظ تو بمان، زندگی برای تو باد.
***آفتاب منست بر لب بام شمع عمرم رود به خاموشی قصه تلخ زندگانی من میرود در دل فراموشی تو، پدر را زیاد خویش مبر.چون پدر را بخاک بسپاری پا نهی بی امید در خانه نیست بابا، ولیک میشنوی بانگ او را بصحن کاشانه من چه گونه دل از تو برگیرم؟ باد باد آنزمان که شب، همه شب از برایت فسانه میخواندم همره لای لای مادر تو تا بخوابی، ترانه میخواندم وای ! آن عهد ها گذشت، گذشت. در جهانی که بس تماشا داشت شد تمام این زمان سیاحت من زندگانی بجز ملال نبود مرگ، آرد پیام راحت من زندگانی ما پس از مرگ است.همره ناله های آرامم خستگی از تنم فرو ریزد واپسین ناله های خسته ی منبانگ شادیست کز جگرخیزد پسرم! اشک غم چه میریزی؟پسرم، اشک گرم را بگذار در دل کلبه های سرد، فشاناز رخ کودکان خاک نشین -با همین سیل اشک، گرد فشان حق پرستی به خدمت خلق است. پسرم! دوستدار مادر باش او برای تو یادگار منست همچو جان پدر عزیزش دار کو چراغ شبان تار منست غافل از حال او مباش، مباش مادرت گوهری گرانقدرست بانگ بر او مزن، گهر مشکن دل من بشکند ز آزارشجان بابا، دل پدر مشکن هیچکس نازنین چو مادر نیست.زندگی پای تا سر افسانه است مادر دهر، قصه پردازست عمر ما و تو قصه ای تلخست تلخ انجام و تلخ آغازستقصه یی ناشنیدنش خوشتر بسته شد دفتر حیات پدر دیگر این داستان بسر آمد قصه ما بسر رسید و کنون - نوبت قصه ی پسر آمدقصه ی عمر تو بسر نرسد.
************************************************

شاعر دنیا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه تو صحرا، من اگه بودم
آب حیاتم توی دست پدرم بود
وای اگه گندم،پوست تنم بود
اون که با دستاش، منو می کاشت پدرم بود
ریشمو تو خاک اگه می ذاشت پدرم بود
پدر جونه، پدر روحه، پدر دینه و ایمونه
پدر خسته، پدر بیزار،از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
پدر نوره، پدر امّید، پدر عشقه که می مونه
پدر خندون، ولی گریون، از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
از این دنیای دیوونه
درد دل دختر شهید جانباز شیمایی روراست از بعد از فوت پدرم دیگه از همه چیز زده شدم از همه چیز هرچیزی که فکرش رو بکنید الان داشتم این سایت رو میدیدم گفتم براتون توضیح بدم که چطور به پدر شیمیائی من که نزدیک به ۳ سال در بستر بیماری بود کم محبتی شد و کم لطفی و ...... شد به طوریکه از روی ما شرمنده بود ولی ما خانواده او میدونستیم او دنبال اهداف بالاتر از این حرفها بود و نه دنبال اینکه حالا شیمیایی شده بره پرونده سازی کنه و از این حرفها. ولی متأسفانه اینقدر مسائل روز ما با کاغذ بازی گره خورده که حرف این عزیزانی که جونشون رو کف دستشون گذاشتند و رفتند جلو تا بعضی ها که الان دنبال کاغذ بازی هستند راحت بین زن و بچه اشون زندگی کنند اعتبار نداره من دختر یک جانباز شیمیائی هستم که لحظه لحظه دیدم و دیدم درد یه جانبازی که عاشقانه درد میکشید و با تمام دلتنگیها از بی محبتیهای این دستگاه ولی لحظه ای پشیمان نشد . حالا شما بگید ما که بعد از اون خدا بیامرز هر کدوممون غیرت کردیم و دستمون رو جلوی نامرداش دراز نکردیم ولی چه دل خوشی داریم. گاهی اوقات میگم اگه دوباره جنگ بشه یعنی کسی هست بره با این تجربه تلخی که جانبازان ما داشتند همش نمیشه گفت وطن ناموس ... کمی هم انتظار از رئیس روسای که خودم به عینه دیدم چهار چنگولی چسبیدن به مال دنیا و به خاطر اون همه کار میکنند هست. آیا دوباره من یه دختر ایرانی میتونم به این آدما اعتماد کنم ؟ خدا خودش کمک حال همه باشه از جمله این آقایون که فکر میکنن جانبازان جسدهای فسیل شده ای هستند که زودتر باید با همه خداحافظی کنند و آنها هم شاهد خداحافظی اشان. ************************************************** 

نامه دختر شهیدی به پدر:
بسم الله الرحمن الرحیم
نامه ای به پدر شهیدم محمد ناصر ناصری
بابا جان باز سلام ٬ای پدر جان منم زهرایت ٬دختر کوچک تو ٬ای امید من و ای شادی تنهایی من به خدا این صدمین نامه بود . از چه رو هیچ جوابی ندهی یاد داری که دم رفتن تو دامنت بگرفتم ٬ من به تو میگفتم پدر این بار نرو . من همان روز بله فهمیدم سفرت طولانیست از چه رو ای پدرم تو به این چشم ترم هیچ توجه نکنی به خدا خسته شدم ٬ به خدا قلب من آزرده شده چند سال است که من منتظرم هر صدایی که ز در می آید همچو مرغی مجروح پابرهنه سوی در تاخته ام بس که عکست به بقل بگرفتم . رنگ ز رخسار من و عکس چو ماهت رفته است ٬ من و داداش رضا برسر عکس تو دعوا داریم او فقط عکس تو را دیده پدر باجمال تو سخن میگوید مادرم از تو برایش گفته او فقط بوی پدر را ز لباست دارد . بس که پیراهن تو بوییده بس که در حال دعا ٬ رو به سجاده تو اشک فشان نالیده طاقتش رفته دگر پای او سست شده دل او بشکسته به خدا خسته شدیم . پدر گر تو بیایی به خدا من ز تو هیچ تقاضا نکنم لحظه ای از پیشت جای دیگر نروم هر چه دستور دهی من بلافاصله انجام دهم . همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم . جان زهرا برگرد . دائما میگویم مادرم ٬ هر که رفته ز سفر برگشته پدر دوست من ٬ پدر همسایه پدرا ن دیگر . پس چرا او سفرش طولانی است . او کجا رفته مگر ؟ او که هر گز دل بی مهر نداشت او که هر روز مرا میبوسید اوکه میگفت برایش به خدا دوری از ما سخت است پس چرا دیر نمود ؟ آری من میدانم که چرا غمگین است علت تاخیرش من فقط میدانم : " آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دین بود کربلا بود و هزاران عاشق ٬ همه مسئولین چون رجایی و بهشتی بودند . حرف یکرنگی بود . ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت . همه خواهر ها زیر چادر بودند . صحبت از تقوا بود همه جا زیبا بود پارک هم بوی شهادت میداد . جای رقص و آواز همه جا صوت دعا می آمد کوچه ها راست و مردم همه راست . همگی رو به خدا همه خط ها روشن . خوب و خوانا بودند . حرف از ایمان بود . حرف از تقوا بود اما امروز پدر درد دل بسیار است همه آن چه به من میگفتی رنگ دگر دارد . یا بسی کم رنگ است . من که میترسم تنها به خیابان بروم . مادرم میترسد . او به من میگوید در خیابان خطر است . بر سر بعضی ها چادری پیدا نیست . مویشان بیرون است . همه عینک دارند به نظر می آید چشمشان معیوب است . راهشان پیدا نیست . خط کج گشته هنر . بی هنر ها همگی خوب و هنر مند شدند . کج روی مجبوب است در مجالس و سخنرانی ها جای زیبای شهیدان خالی است . یا اگر هست از آن بوی ریا می آید . نامهای شهدا دگر از روی اماکن همه برمیدارند . از دل غمزده ما همگی بی خبرند . یا نه بهتر گویم بر روی اشک یتیمان شهید جٌنگ شادی دارند . سرقت مال عمومی هنر است . حرف از آزادی است . حرف از رابطه با آمریکا است آری من میدانم علت غصه و اندوه تو بابا این است . پدرم من این بار مینویسم که اگر برگشتن ز برایت سخت است . مابیاییم برت . تو فقط آدرست را بنویس در کجا منزل توست . مادرم میداند . او به من میگوید پدرت پیش خداست . در بهشتی زیبا با همه همسفرانش آنجاست . خانه اش هم زیباست . حضرت خامنه ای هم میگفت : دخترم غصه نخور پدرت خندان است دوستت میدارد و تو اگر گریه کنی پدرت هم به خدا میگرید همه شب لحظه خواب پدرم میآید صورتم میبوسد . دست بر روی سرم میکشد و من از آن لحظه دگر شاد و خوشحال شدم . از خدا میخواهم تا که جان در تنم است . تا حیاتی باقیست رهبرم چون پدری بر سر من زنده بود . چهره زیبایش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بود . من به تو قول دهم که دگر از این پس این همه اشک غم از دیده نریزم بابا . همچو مادر دیگر در فراق رویت نیمه شب نوحه و زاری نکنم . پس ای پدرم از خدایت بطلب که من و مادر و این امت اسلامی ما همگی چون تو پدر راه مان راه شهیدان باشد . دائما بر سر ما سایه رهبر و قرآن باشد . پدرم خندان باش . من به تو مفتخرم .
داستان تلخ

با من به مرگ سرداری که از پشت خنجر خورده است گریه کن او با شمشیر خویش میگوید:«برای چه بر خاک ریختی،خون کسانی را که از یاران من سیاهکارتر نبودند؟»و شمشیر با او میگوید:«برای چه یارانی برگزیدی که بیش از دشمنان تو با زشتی سوگند خورده بودند؟»و سردار جنگآور که نامش طلسم پیروزیهاست، تنها، تنهابر سرزمینی بیگانه چنگ بر خاک خونین میزند، «کجائید؟ کجائید هم سوگندان من،شمشیر تیز من در راه شما بودما به راستی سوگند خورده بودیم»جوابی نیست آنان اکنون با دروغ پیاله میزنند«کجائید؟ کجائید؟بگذارید در چشمانتان بنگرم»و شمشیر با او میگوید :«راست نگفتهاند که در چشمان تو نظر بتوانند کردبه ستارهها نگاه کن هم اکنون شب با همة ستارگاناش از راه میرسدبه ستارهها نگاه کن چرا که در زمین پاکی نیست»
و شب از راه در میرسد بی ستارهترین شبها،چرا که در زمین پاکی نیست،زمین از خوبی بی بهره است و آسمان زمین بی ستارهترین آسمانهاست.
و مردی که با چار دیوار اتاقاش آوار آخرین را انتظار میکشد،از دریچه به کوچه مینگرد،از پنجره رودرو، زنی ترسان و شتابناک، گل سرخی به کوچه میافکند،عابر منتظر بوسهئی به جانب زن میفرستدو در خانه مردی با خود میاندیشد«بانوی من بی گمان مرا دوست میدارد،این حقیقت را من از بوسههای عطشناک لبانش دریافتهام. بانوی من شایستگی عشق مرا درک کرده است.»
و مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید«در کوچه میبارد و در خانه گرما نیست!حقیقت از شهر زندگان گریخته است، من با تمام حماسههایم به گورستان خواهم رفت،و تنها،چرا که،به راست راهی کدامین همسفر اطمینان میتوان داشت؟همسفری چرا بایدم گزید که هر دمدر تب و تاب وسوسهای به تردید از خود بپرسهان آیا به آلودن مردگان پاک کمر نبسته است؟و دیگر :
هوائی که میبویم از نفس پر دروغ همسفران فریبکار من گند آلود است:
و به راستی «آن را که در این راه قدم برمیدارد به همسفری چه حاجت است»

تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است
تحمل اندوه از گدایی همه شادیها آسانتر است
سهل است که انسان بمیرد تا به تکدی حیات برخیزد.

قصد من فریب خودم نیست، اگر لبها دروغ میگویند از دستان تو راستی هویداست و من از دستان توست که سخن میگویم "حالت خوبه؟ میخوای زودتر بریم خونه؟" بعد از نیم ساعت، این تنها حرفی بود که سکوت را شکست. کنار هم بودن ولی دستاش تنها بود. دیگه گرمی دستای اونو احساس نمیکرد. تمام حواسش به مسیری بود که داشت میرفت.دریا فکر میکرد که شاید این آخرین باری باشه که کنار هم هستن، پس باید از این لحظات نهایت استفاده رو بکنه، باید خوشحال باشه که اون پیشش هست. سعی کرد مثل قبل باشه. شروع کرد به حرف زدن، ولی اون حتی به حرفاش هم توجه نمیکرد. فقط میخواست به آخر خط برسه. نمیدونست که چرا بانو دیگه مثل قبل نیست. دیگه نمیخواست روزای قبل تکرار بشه ولی دریا تشنه اون روزا بود. یادش افتاد که چقدر با هم دیگه توی این مسیر غروب خورشید رو تماشا کرده بودن. بانو، نمیخوای غروب رو با هم ببینیم".- " نه، تو اصلاٌ خوب نیستی، باید زودتر بری خونه"دیگه فهمیده بود که بانو رو از دست داده. دیگه چشمای بانو مال اون نبود. حتی دیگه نگاهش هم نمیکرد.چند روز گذشته رو بخاطر آورد. چقدر یه دفعه بانو اخلاقش عوض شده بود. بهش گفته بود که فقط چند روز وقت احتیاج داره تا اونو فراموش کنه. گفته بود که دیگه دوست نداره بهش فکر کنه. گفته بود که دیگه نمیخواد براش وقت بذاره. نمیدونست پس اون همه حرفای گرم و دوستداشتنی چی شده. نمیدونست چرا اون وجود پر از عشق اینقدر بی احساس شده بود. یعنی تمام دوست داشتن اون دروغ بود. یعنی اون میتونست دروغ بگه؟ شاید یکی دیگه رو پیدا کرده بود. - "دریا، تو اولی و آخرین کسی هستی که تو زندگی من بوده، بعد از تو دیگه هیچ دختری رو وارد زندگیم نمیکنم. سعی کن بفهمی، این برای هر دومون بهتره. ما خیلی بهم عادت کردیم. خواهش میکنم بفهم. دریا باور کن فقط بخاطر خودت میگم"
تو این چند روزه این حرفا رو زیاد ازش شنیده بود. داشت برای کارش دلیل تراشی میکرد. همه حرفاش دروغ بود. دیگه نمیتونست بهش اعتماد کنه. - "اِ، بازم که داری گریه میکنی، مگه قول ندادی که دیگه گریه نکنی، اگه بخوای بازم ادامه بدی دیگه هیچوقت نمییام پیشت که منو ببینیا".وای که چقدر ساده بود که فکر میکرد بانو هم مثل قبلنا از این که همدیگرو دیدن خوشحاله. اون فقط بخاطر خواهشهای دریا اومده بود. خیلی حرفا داشت که بهش بگه ولی دیگه نمیتونست، حرفاش رو یادش رفته بود. احتیاج داشت که گریه کنه حتی اگر که دیگه شروین رو نبینه. ولی دریا هیچوقت نفهمید که چرا این جدایی به نفعش هست.
چند روزیه که دلم میخواد گریه کنم، ولی نمیتونم هر کاری میکنم اشکام نمییان پایین، نمیدونم چرا اینجوری شدم،شاید نفهمیدنهای زمونه منم پیر کرده که نمیتونم از اشکام پذیرایی کنم،اینقدر دلم گرفته که برای هر کی درد دل بکنم، میشینه و برام زارزار گریه میکنه،فقط خودمم که نمیتونم،دلم میخواد بارون بیاد، یه بارون حسابی، دلم میخواد آسمون سه روز، چهار روز، نه یه هفته همینجوری گریه کنه،اونوقت میتونم پا به پاش بارون ببارم، ولی خوب آدم بد شانش که باشه آسمون هم باهاش سر ناسازگاری میذاره،راستی چرا آسمون بعضی وقتا گریه میکنه،من فکر میکنم چونآسمون دردای همه رو میبینه اون مریضی همه رو میبینه اون فقر و گرسنگی همه رو میبینه اون کسایی رو میبینه که واقعاً بیچارن اون همه بدبختی مردم رو میبینه بعد ناراحت میشه و بغض میکنه ولی بازم گریه نمیکنه، آخه آسمون خیلی مغروره،ولی وقتی بهار میشه،وقتی مییاد بالای سر ماآسمون بچههایی رو میبینه که با مامان و باباشون رفتن خرید،بچههایی که از ذوق لباسای نوشون شبا خوابشون نمیبره،اون بچههایی رو هم میبینه که لباس نو ندارن،بچههایی که جلو مغازهها واستادن و با حسرت به ویترین نگاه میکنن،آسمون پدر و مادرایی رو میبینه که دستای بچههاشونو میکشن و میبرن،آخه بچهها از اونا لباسهای نو میخوان، شیرینی و شکلات میخوان،خلاصه اینکه اونا عید میخوان،اونوقته که بغضش میترکه،وقتی که پاییز میشه وقتی مییاد بالای سر ما اون بچههایی رو میبینه که با پدراشون میرن مدرسه،بچههایی که هر روز ماماناشون مییان و اونا رو از مدرسه مییارن،بچههایی رو هم میبینه که بعد از مدرسه به جای درس خوندن باید کار کنن،بچههایی رو میبینه که بجای اینکه برن مدرسه باید برن سر کار،بچههایی که آرزو دارن مثل بقیه سر کلاس درس باشن، ولی سر چهارراهها دارن به هم سن و سالاشون خوراکی میفروشن،و با حسرت به اونا نگاه میکنن،اونوقت آسمون خیلی دلش میگیره و بعد بغضش میترکهو شروع میکنه گریه کردنولی آسمون هیچوقت منو نمیبینه،آخه آسمون من با آسمون همه فرق میکنه،آسمون من اون بالاها نیست،آسمون من یه جایی همین جاهاست، بین خودمون همین جا روی زمین.قصد من فریب خودم نیست دلپذیر


کوچه بد بختی بود،
کوچه نه بنبست بدبختی بود که به خاطر پوشاندن وضع فلاکتبارش سقف فلاکتبارتری داشت. تنها زینت این بنبست یک چراغ برق تصادفی بود که گاهی اوقات اشتباهاً بنبست را روشنی میبخشید. یک شب جلو چشمان بچههای بنبست ولگردی بیگانه چراغ برق تصادفی را با تیرکمان شکست و بچههای بنبست زار گریستند.
کوچکترین آنها فریاد کرد: مادر... آخ مادر... آفتاب ما را شکستند.
کارو
مادر

صفات مادر:
باغبان هستی:
مادر، ای لطیف ترین گل بوستان هستی، ای باغبان هستی من، گاهِ روییدنم باران مهربانی بودی که به آرامی سیرابم کند. گاهِ پروریدنم آغوشی گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بیماری ام، طبیبی بودی که دردم را می شناسد و درمانم می کند. گاهِ اندرزم، حکیمی آگاه که به نرمی زنهارم دهد. گاهِ تعلیمم، معلمی خستگی ناپذیر و سخت کوش که حرف به حرف دانایی را در گوشم زمزمه می کند.
گاهِ تردیدم، رهنمایی راه آشنا که راه از بیراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتی خلقتی، تو لبریز از عظمتی؛ تو را سپاس می گویم و می ستایمت.
خشم لبریز از مهربانی:
مهربانی و لطافت مادر را بارها یاد کرده ایم و ستوده ایم، ولی من، لحظه های ناب خشم و قهر او را نیز می ستایم؛ لحظاتی که پایم در راه می لغزید و سوی بیراهه می رفتم؛ لحظاتی که دست به خطا می بردم و از سر جهل راه عصیان پیش می گرفتم. نه به کلام او دل می سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعی می نهادم. سر در جیب جهالت فرو کرده، راه خود می رفتم و او چون کوهی سترگ، راه بر من می بست. چون رودی خروشان می خروشید، آن گونه که خود را خردتر از آن می دیدم که نافرمانی کنم و چه زود پرده جهالتم دریده می شد و چشم دلم گشوده، و می دیدم که با آن خشم لبریز از مهربانی اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش می نشستم.
قدرت مندی و جدیت:
به همان اندازه که مهربانی و لطافت مادر قابل ستایش است، قدرت مندی و استواری او در راه تربیت صحیح کودک نیز قابل تحسین، و شایسته ستایش است. مادر فهمیده و دانا، با جدیت از مشاجره با کودک و یا کوتاه آمدن در مورد خواست های نا به جای او دوری می کند و با قدرت مندی، راه او را بر خطا می بندد و این، بهترین راه برای حفظ سلامت جسمی و روحی کودکی است که نه خوب و بد را می شناسد و نه می تواند بفهمد و بشناسد.
گام به گام رو به سعادت:
مادر مسلمان، در کنار همه محبت های مادرانه و عاطفه بی پایانی که خداوند به او بخشیده، چون راهنمایی است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامی آشنا می کند. او با نقل داستان های واقعی یا تخیلی، تذکر گام به گام و بیان کودکانه از واقعیت ها و بایدها و نبایدها، کودک را با رفتاری مطلوب و اسلامی پرورش می دهد، آن گونه که این رفتارها از همان آغاز کودکی در وجود کودک برجسته می شود. چنین مادرانی که راه سعادت را بر روی فرزندان خود می گشایند، شایسته تحسین و پاداش الهی هستند.
عظمت مقام مادر:
در قانون خلقت، هرچه مقام آفریده ای بالاتر است، وظایف او هم سنگین تر می شود. در این میان، زن که به عنوان انسان، جانشین خدا در زمین و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشری است، از مقام بلند و والایی برخودار است. آیت الله جوادی آملی، در مورد عظمت مقام مادر و وظایف او چنین می نویسد: «یک سلسله مسئولیت های پرورشی به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سی ماه یک سری مسئولیت هایی دارد که مرد ندارد. در این سی ماه که کودک مستقیماٌ از مادر تغذیه می کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ یکی برای خود و دیگری برای کودک. آیا این عظمت زن نیست؟ این مسئولیتی نیست که ذات اقدس الهی به زن داده است که به زن فرمود: مسئولیت در حفظ اندیشه ها، افکار و عقاید بیش از مرد است. تو مسئول دو نفری. از این رو مواظب افکار و اندیشه هایت باش؛ زیرا که بسیاری از مسائل، از راه اندیشه به فرزند می رسد».
تعالی اندیشه در مادر:
حساسیت مقام زن و دشواری وظایف او، و سنگینی اموری که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسیار دشوار و در عین حال ظریف و دقیق است. توجه مادران به این وظایف حساس، باعث سلامت جامعه بشری است. استاد جواد آملی در این باره چنین می نویسد: «اگر مادری بداند که اندیشه های او در کودک اثر می گذارد، اندیشه ها و بینش های خود را تعالی بیشتری می بخشد، وظیفه مادری تنها این نیست که با وضو بچه را شیر بدهد و (یا هنگام شیر دادن) «بسم الله» بگوید که اینها امور ظاهری و عبادت های ظاهری است؛ بلکه دین می فرماید: مواظب اندیشه های خودت نیز باش».
تجلیل ویژه از مادر:
خداوند در جای جای قرآن کریم، به تکریم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردی، احسان به والدین را در کنار عبادت حق ذکر می کند. ولی با همه این توصیه ها، در جایی که از زحمات آن دو یاد می کند، تنها از دشواری هایی که مادر تحمل کرده نام می برد و می فرماید:« ما انسان را سفارش کردیم که به پدر و مادرش نیکی کند، (خاصه مادر) زیرا مادرش (بار وجود) او را به سختی حمل کرده و به سختی فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختی ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بیان می دارد تا بلندای حق او بر فرزند، آشکار گردد.
بلندای مقام مادری:
استاد جوادی آملی درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظیفه حساس مادران می فرماید: «مبادا ارزش های مادی و عادی، مقام والای مادری را به دست نسیان بسپارد و آن را کمتر از سمت های دیگر وانمود کند و خانه داری و مدیریت داخلی خانواده که رکن اصیل جامعه اسلامی است، کم رنگ گردد».
منزلت رفیع مادر:
حساسیت وظایف مادر به قدری والا و دقیق است که توجه یا عدم توجه به آن، تأثیر آشکار و عمیقی بر آینده کودک و جامعه می گذارد. در حقیقت، مقام مادری پستی کلیدی در جامعه است.
استاد جوادی آملی در مورد مقام مادر می فرماید: «نه اعضای خانواده مجازند مقام شامخ مادری را تنزل دهند، نه افراد جامعه می توانند منزلت رفیع مدیریت داخلی خانه را سبک تلقی کنند، نه نظام حکومتی و سیستم اداره جامعه حق دارد از بهای لازم آن غفلت یا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنین جایگاه رفیعی جاهل بوده و یا تجاهل نمایند.»
دعا برای والدین:
خدای متعال در کتاب آسمانی اش، قرآن کریم، در چهار مورد احسان و اکرام والدین را بلافاصله بعد از توحید و عبادت خود ذکر کرده که این نشان دهنده تأکید بر وجوب احترام و احسان به والدین و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر این، در موارد چندی نیز مؤمنان را به دعا در حق والدین و طلب آمرزش برای آنان توصیه کرده است. ما نیز در این روز بزرگداشت مقام مادر، دست به دعا بر می داریم و از خدای یگانه برای همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت می طلبیم.
گاه نیازمندی:
مادران اسوه های فداکاری، جلوه های صبوری و آینه های بردباری اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خویش گرفته و در پناه حمایت خود می پرورانند. لحظه ای از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکی بی توجهی به او روا نمی دارند. چه زیباست اگر چنین اسوه های صبوری و فداکاری را، گاهِ پیری که نیازمند حمایت و هم یاری اند، با مهربانی و رحمت بپذیریم، دست یاری به سویشان بگشاییم، و مقام بلندشان را پاس داریم.
مادر بی تو تنها وغریبم
(ویژه انهاکه مادرشون ازدست دادند)

مادر بی تو تنها وغریبم اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر هنوزم تو دلم تموم قصه هات
جوونه خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر مادر، مادر
مرا در آغوش می گرفتی من به دستان گرم تو محتاجم
.بدون حضور تو ای مادر دریای مواج پا بسته مردابم.
در یک شب به یاد ماندنی که به جای باران ستاره
بر زمین می بارد به خوابم بیا! کاش اتاق کوچکم پر از عطر خوش تو شود.
مادر دوستت دارم .................
برای شادی روح مادرانی خوب و مهربانی که دیگر در میان ما
نیستند صلواتی بفرستید

زنان زودپیرمیشوندچون ازکودکی مادرند:اول مادرعروسکشان بعدمادرخواهروبرادرشان.بعدمادرشوهرشان.بعدمادرفرزندانشان وبعدمادرپدرومادرشان...
.jpg)
مادر! چه کلمه سهل و ممتنعی. چه کلمه مقدسی و چه مفهوم زیبایی! جالب است که زبانهای مختلف برای مفهوم مادر کلماتی در همین حدود دارند. ماذر - مامان - مام - ام و... برای گفتن آن لب حالت خاصی می گیرد! اوج احساس و عاطفه! اوج دوستی و محبت. خدای من! مادر، اسطوره ای مقدس است در زندگی انسان. بزرگ و بلند. شاید نیمی از انسانها مادر شوند اما بازهم مادر بودن و مادری کردن مفهومی مقدس است. از لحاظ جامعه شناسی، مادر نوعی نقش اجتماعی است. نقشی که معلوم نیست اکتسابی است یا ذاتی! فرزند بودن و دختر بودن نوعی نقش اجتماعی است با کارکردها و وظایف اجتماعی خاص خود که ذاتی است و هیچ کس نقشی در آن ندارد. اما شغل هر فرد، نقش اکتسابی اوست. در این میان معلوم نیست مادر بودن نقش ذاتی است یا اکتسابی. شاید اکتسابی بودنش بچربد، اما شرایط اجتماعی و فیزیولوژیکی هر زنی را به مادر بودن و هر مردی را به پدر بودن می کشاند. نمی دانم به هرحال مادر و مادری به نظر من در حیطه تحلیل های جامعه شناختی نمی گنجد. نمی توانیم آن را تنها به عنوان یک فرد با نقشی خاص در نظر بگیریم. مادر و فرزند رابطه ای متقابل و حیاتی دارند که بدون آن قوام جامعه شک برانگیز است! تجربه نیز نشان داده اقداماتی در مسیر کمونیستی کردن جوامع و دور کردن آنان از خانواده و زندگی خانوادگی، و به سر کار بردن مادران تبعات و نتایج غیر قابل باور و نامطلوبی به دنبال دارد. کیبوتص ها در اسرائیل و شوروی و... که در همین راستا آغاز به کار کردند، همگی طعم شکست را چشیدند. لذا ما نیز مانند اکثر فرهنگ های دنیا مادر را می ستاییم و او را پاس می داریم. با اینکه در تمام جهان روز دیگری به این عنوان یعنی روز مادرشناخته میشود و گرامی داشته میشود. اما ما ایرانیان و شیعیان به احترام مادری بزرگ و مقدس که البته کمتر میشاسیمش و فقط از درد سینه او مطلعیم نه افکار و عقاید و رفتارش! روز ولادت او راگرامی می داریم. روز ولادت دختر نبی اکرم و همسرعلی مرتضی، مادر حسنین و زینب کبرا، حضرت فاطمه زهرا (س) . با این جملات به یاد سخنان دکتر علی شریعتی افتادم که چه زیبا گفته هر چه درباره زهرای مرضیه گفته، آن القاب و شرایط را فاطمه نمی داند و در آخر می گوید:
((فاطمه فاطمه است))
من نیز دوست دارم مادرم را در این روز پاس دارم و گرامیش دارم. گرچه خدای من! خوب می دانی دردی از من در سینه اش هست و بسیار برایش بد بوده ام. اما از باب شعر مادر ایرج میرزا میدانم که او مرا دوست دارد و میبخشاید. در اینجا نیز بخشی از شعر ایرج را می گذارم تا تاثیر آن را همیشه با خود داشته باشم.

مادر واسم یک چشمه ست یک چشمه ی محبت
مادر واسم یک دنیاست یک دنیای بی منت
مادر واسم یک عشق , یک عشق با صداقت
مادر واسم یک عمر, یک عمر بی نهایت
مادر واسم یک قبله ست یک قبله ی حقیقت
مادر واسم یک راه ,یک راه با سعادت
مادر واسم بمونی تا آخر قیامت

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر
ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر
مهر است سراسر وجودش تــا هـست ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر
هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید
چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد
چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر
ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر
در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست
در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!