نفرین نامه(همزمان با افتتاح بخش نفرین نامه دروبلاگ)

( یک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدایی = > خداحا فظ !
نفرین به اون کسایی که روی دلا پا می ذارن تا که می بینن عاشقی میرن و تنهات می ذارن، نفرین به آدمایی که تو سینه ها دل ندارن عاشق عاشق کشین ، رحم و مروت ندارن شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت ...گفت ای عاشق دیوانه فرامووش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نخواهد کشید تو نیز خاموش شوی ...! تو رو خواستن اشتباه بود تو رو دیدن یه گناه بود دلم از گناه نترسید ، که وجودت جون پناه بــــودکه وجودت جون پناه بــــود... چقدر امشب دلم گرفت...نمونده درمن نفسی دیگر...خسته بیقرارم گریه بی بهانه دارم...شک وشکایت وگله از روزگارو دوستان دارم...تو فکر دوره کردنه عکسهای یادگاری ام باتو...درد دل وبه کی بگم دلم گرقته از قفس...!گریه بیصدا دارم....مقصد من کجاست...چرا یه خط فاصله بین من و تو افتاد..جدایی بین ما چرابه چه جرمی.. چرا؟ چرا؟زندگی شاید همین باشد: یک فریب ساده وکوچک وان از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او وجز با او نمی خواهی...گمانم زندگی باید همین باشد...رهایی کو؟من از من می ترسم!...من از نارفیقانه بودن می ترسم...راستی تو هنوز هم به یاد من هستی !..پروانه سوخت...شمع فرو مرد...شب شکست...ای وای من .که قصه دلم ناتمام ماند...
از سیاره ی دیگر آمده ام... شاید تعجب کنید...ولی باید بدانید که مدت زیادی هست مرا می شناسید با حرف وحرکات شمارا فریب داده ام وباشعر هایم تو را دست انداختم...حالا دیگر ماموریت من تمام شده است.ماموریت من تمام شده است ..حالا دیگر اشکال ندار که همه بداند...من ازسیاره دیگر امده ام...نام واقعی من صلیب نقره ای هست ...من ازنژاد قدیمی و درشرف انقراض هست..من را به اینجا فرستانتد تا بینم ایا سیاره شما برای زندگی جای خوبی هست یا نه...صبح فردا یا یک کیو _اکترا_بلو از اینجا می روم و همچنان از ماه دور می شوم..سیاره من سمت راست مشتری هست ..به خدمت ریش سفید می رسم ..و انها درباره این مکان یعنی زمین که ایا جای مناسب برای زندگی مردم سیاره هستم یا نه...و من به انها جواب می دهم...شما انسان ها چقدربه جنگل وجدال علاقه دارید...شما انسانها اگر حسایی به خودت هم برسید و از خودت مراقب کنید ...اما اخر می میرید...می توانید ازدواج کنید...اما باز هم میرید...به نقطه اوج هم که برسید...بالاخره میرد...می توانید خودت از شر فشارهای روحی خلاص کنید...استراحت کنید...امااما اخرمیرد...در نهایت می میرد... .به ریش سفید سیاره می گم شما انسانها ..چقدر نسبت به هم بی وفا هستید....شما انسان ها تو یک بازه زمانی گیره کردیده که خودت نمی دانم یعنی اسارت ..یعنی بندگی ...یعنی شما انسان تابعی از زمانه ...گیر کردید تو ثانیه..وخودت نمی دانی هیچ راه نجات ندارید...شما انسان در قفس به نام زمین گیرهست ...درحالی شما انسانها همان پرنده وحیوانات که در قفس نگه می دارید از شما ازاده تر هستند...برای اونا هیچوقت هیچ چیزی دیر نمیشه...شما انسانها اسیر درزمین ..شما انسان فقط می توانید از دوران کودکی خود لذت ببرید...بچه شما انسانها خیلی معصوم و صداقت در چهره اشان هست...خالی از دروغ وکلک و پرازصفا..پاک پاک می کند ..طلوعی دیگر هست بر انتظارهای فردا شما انسانها..یک چشم شما انسانها اندرغم دلدار می گرید...و چشم دگرتون حسود هست و نگریست ...شما انسانها لاف عاشقی می زنید...شما انسانها نمی دانی یکی راهم ندارید وقتی گریه کنید سر روی شونه هاش بذارید...شما انسانهاهنوز نمی دانید نمی شود به یک انسان دل بست..و چشم براه ان نشست...شما انسانها خسته تر از ان هست که بتوانید زندگی را طی کنید...خداهم نمی تواند به داد شما انسانها برسد...و دنیا هم نمی تواند نگه داشت تا شما انسانها پیاده شوید....شما انسانها وقتی عاشق می شود باید جفا بسیار بکشید...اعتبارعشق پیشه شما انسانها برجانخواهد بود هیچ وقت...تو زندگی شمارنگ وریا جا دارد. شما انسانها بهم دروغ می گوید ودشمنی معنا دارد در بین شما انسانها...توی دنیا شما هر ادمی یه عالمه گلو می فروشد بهم...شما انسان وقتی عاشق می شود یا زمان شما ازهمه جدا می کند...یا حادثه شما ازجدا می کند....یا تنفرباعث جدایی می شود...وتعداد محدود به عشق خود می رسید..برای شما انسانها زندگی دونیمه دارد..نیمه سرد و نیمه سوزان .وبرعکس نظر شما انسانها عشق شما انسانها به هم نیمه سرداین زندگی هست...شما انسانها وقتی بدنیا می یاد تنها کسی هست که گریه می کنید وبقیه می خندندولی یعضی شما انسانها یک جور زندگی نمی کند که وقتی می روید از دنیا تنها شما بخندید وبقیه گریه کنند..ولی یک چیزشما انسانها برام تعجب اور است وقتی به تنهایی خود رل می زنید ..سکوت مراعات می کنید...برای شما انسانها دنیا با همه بزرگش فقط یک دنیا هست...حقیقت همیشه برای شما تلخ هست...برای شما انسانها همیشه حادثه نزدیک هست.زندگی توی سیاره شما رنگ دیگر دار وان رنگ خاکستری هست...توزمین شما انسانها عدالت یک شوخی خنده دار هست...درسزمین شما هدف رسیدن به اهداف پیش پا افتاده است...!ادمهای کمی هستند در سزمین شما که با چشمان خود بیند وبا قلب خود احساس کنند..شما انسانهاهیچ وقت با غم خودکنارنمی یاد...اصلا برای شما زندگی ارزش فکر کردنم ندار...بزرگترین ارزو بعضی شما مرگ هست...ودر زندگی شما مانند قطره قطره در جامی که میریزد که عمر نام دارد واخرین قطره ان که سرازیر می شود مرگ هست....این همه اگر شما انسانها در زندگی دارید هیچ وقت نخواهد گذاشت زندگیتون به راحتی انجام دهید...چقدرشما انسانها خسته هستید..و افسوس که مجال برای شما بیرحمانه اندک هست.ماموریت من تمام شد... وقتی که از من درباره ی اینجا سؤال کنند خواهم گفت که اینجا برای مردمی که از سیاره دیگر می آیند..جای مناسبی نیست کاش می رفتم از این دنیا کاش می دیدم خدایم را.کاش گریهمی کردم اندازه یک دریا. ************************************************** خستگی هایم بدوشم مانده است چون هزاران کوه سنگین مانده ست این تو هستی چون هزاران کوه سنگ بردلم یادت هنوزم مانده است . ************************************************** گفتی:سالهاست که مرا ندیده ای.گفتم:من ازتو چشم برنداشته ام.گفت :در این حرکت مراشتاب زده می بینی.تامل کن باحوصله تماشایم کن.گفتم:حرکت در من است .حرکت در من است .وتو در تمام منظره هایی با وقار نشسته ای.تو در من بزرگ وبزرگتر شده ای جدا شدن از تو یعنی پایان من.من درتو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام.گفتی:باکوچه ها اما حرف دیگری است.درکوچه های من.در درکوچه های تو اما من وتو مثل دو خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر شدیم نرسیدیم به هم واخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم بی هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو می دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو ما به هم نمی رسیم اخر بازی همینه اخر عشق دو خط موازی همینه اگر من بشکنم وتو بی خیال بگذری از من وتنهام بذاری اگه باتموم این خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری بعد اون دیگه نه من ماله من. **************************************************
چرا زندگی دست خود ما ادمانیست؟چرا؟می دونی زندگی یعنی چی؟شوخی شوخی به دنیا اومدن....شوخی شوخی زندگی کردن....وشوخی وشوخی رفتن مسخرست نه؟؟؟؟؟؟؟


یامیشه این طوری گفت:زندگی کن+نگاهم نکن+دورازآدمااااا+گناهم بکن+یامی بخشه یا نمی بخشه تو چه تعرفی داره واسه این پنچ حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟زندگی کثیفه +نگاه نکن بهش+دورش کن ازخودت+گند بزن بهش+یا می مونی یا میمیری اینم به تعرف دیگه چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو یه جمله بگو:
...........................
خدا

روزگاری پر بودم از ترس ، از ترس گم کردن آنانی که دوستشان می داشتم.... ، روزگاری پر بودم از محبت : بندی به پای من و آنان که محبتم به آنان می رسید ..... روزگاری سر خوش بودم از داشتن تمامی خوبیهای دنیا ... و در وحشت از ، از دست دادنشان .... ، و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم ... نجوا ... مثل تمام دعاهای زیر لب ... دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام ...شاید من آن قدرها هم فرق نکردم ، شاید در تمام این خطوط از همان ابتدا همه چیز با کمی تغییر به همان شکل باقی مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنیده ... همان قدر بد ... شاید من هنوز در بند داستانی ام که روزهایی که خیلی کوچک بودم ... خیلی ، برایم از کتابخانه می گرفتند و می خواندند . آن افسانه آمریکای لاتینی ، آنانسی که عنکبوتی بود که در روزهای خوب زندگی اش آدم بود و در روزهای بد عنکبوت ... من هنوز آن داستان را به یاد دارم و هنوز دوستش دارم و بعید می دانم که روزی فراموشش کنم ... و فکر می کنم این محبت بی دلیل نبودست
خدایا من میتوانم گلهای زنبق و یاسهای سپید را طوری کنار هم بگذارم
که پلی درست شود به سوی تو.
میتوانم بر تن نرم دریا راه بروم تا به جزیره های ناشناخته ات برسم.
میتوانم صبور بایستم , چون درختی که در خاک ریشه دوانده است تا گنجشکها بر انگشتانم لانه بسازند و هر روز صبح با جیک جیک آنها , بودن را حس کنم.
خدایا! من میتوانم قلبم را به خورشید هدیه کنم تا از گرمی اش , دست خورشید بسوزد.میتوانم گیسوانم را به بیابان هدیه کنم تا به بیشه حسودی نکند.
اما خدایا! اگر تو نخواهی , چگونه میتوانم بگویم: ” میتوانم “ ؟....
به دستهایی که میشود از فرط مهربانی بوسیدشان به دستهایی که هنوز بوی اسکناس نگرفته اند
به دستهایی که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها یاد بگیرند جفا کنند
دستهایی که هنوز به امضای مرگ کسی روی کاغذ ننشسته اند و برای التماس به کسی قلم به دست نگرفته اند
دستهایی که هنوز روی رخسار کسی به ضرب فرود نیامدند
دستهایی که هنوز به خون کسی آغشته نشدند
دستهایی که هنوز چشم کسی به آنها نیست برای خرجی دادن , که همین نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاری بزنند
دستهایی که نهایت کاری که کرده اند توی جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادی آفریدند
یا گیس بلند دختری که عروسکشان نمیدهد را کشیدند
دستهایی که هنوز حنای زندگی رنگشان نکرده
دستهایی که با همه ی کوچکی بزرگ اند و پر سخاوت
دستهایی که هنوز برای عقد پیمانهای دروغین برای اعلام همراهی که عمرش به کوتاهی یه پلک زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند
دستهایی که هنوز یاد نگرفته اند میشود به نشانه ی رد به سینه ی کسی کوبیده شوند
کاش اینقدر بچه ها برای بزرگ شدن
برای این همه تغییر کردن
برای یاد گرفتن همه ی این بدیها
شتاب نمیکردند
کاش اینقدر زود یادشان نمیرفت که یک روزی با این دستها شادی می آفریدند
خدا گواه است رسم بزرگ شدن این نیست

الو سلام منزل خداست؟
این منم مزاحمی که آشناست
هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است
ولی هنوز پشت خط در انتظار یک صداست
شما که گفته اید پاسخ سلام واجب است
به ما که می رسد ، حساب بنده هایتان جداست؟
الو .... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد
خرابی از دل من است یا که عیب سیم هاست
چرا صدایتان نمی رسد کمی بلند تر صدای من چطور؟
خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه می دهی برات درد دل کنم شنیده ام
که گریه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سوی خود که تا سبک شوم
پناهگاه این دل شکسته خانه ی شماست
الو ، مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم
دوباره زنگ می زنم ، دوباره ، تا خدا خداست
دوباره ... تا خدا خداست....

دلم برات تنگ شده
یه نگاه به این پایین بنداز
خدایا کجایی ... چند وقته ازم دور شدی ... چند وقته دیگه نمی بینمت
چند وقته وقتی نماز میخونم دیگه اون سالن بلوری اون ستون های سر به فلک کشیده ی درخشانت رو که میلیون ها بنفشه کنارشون سجده می کنن رو نمی بینم
چند وقته احساس گناه نمیکنم احساس نمی کنم دیگه نگاهم میکنی
یه نگاه تو این قلب من بنداز ... به روح خودت در جسم من یه سری بزن
خدایا ...
بهم نزدیک شو عظمتت رو بهم نشون بده چرا اخیرا دستام احساس سبکی نمی کنن بار دستام زیاد شده دیگه طاقت نداره ...
صدای دستامو بشنو وقتی آه میکشه, وقتی صدات می زنه ,به دستای منم جواب رحمت بده چون در رحمان بودن تو شکی نیست
خدایا ...
بیناییم رو بهم برگردون , به چشمام دوباره روشنایی بده, بذار ببینم عظمت بارگاه کبریایتو... بذار براش گریه کنم .... بذار فریاد این بغض خفه کننده و عذاب آور به صدا دربیاد
بذار یه نفر هم که شده بفهمه این بنده همیشه گناه کارت چیزی داره به نام احساس ... به نام دل ... به نام رحم ... به نام صفا ...
خدایا ...
بذار وقتی خواستی این زندگی این نعمتی رو که با لطف و عطوفت بهم دادی رو بگیری, وقتی خواستی این مخلوق رو به طرف خودت برگردونی , وقتی خواستی اسمم رو از خوشه های این مزرعه پاک کنی ,حکم یک آفت رو نداشته باشم ... بذار اون موقع به پشت سرم نگاه کنم و حسرت نخورم بذار آسمونی باشم و مثل یک فرشه با لبخندی رویایی به طرفت پرواز کنم
خدایا ...
دلم برات تنگ شده
یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
یه بار دیگه صدام کن
بذار صداتو بشنوم
یه بار دیگه دیگه نگام کن
بذار انعکاس نگاهت رو توی دلم احساس کنم
یه بار دیگه دستامو بگیر
بذار پاکی دستاتو دوباره احساس کنم
بذار عطر و صفا تو دوباره حس کنم
میخوام داد بزنم :" ای عزیز ...ای دوست ... ای عشق ...اهای خالق ... آهای ...آهای
دلم برات تنگ شده
یه نگاه دیگه به این پایین بنداز
به روح مسافر خودت یه سری بزن ..."

خداکیست؟
خدا کسی هست که ما رو افرید و اشرف مخلوقات کرد. به فرشته ها و همه دستور داد تا به ما تعظیم کنن (تعظیم صرفا برای خدا بود). به ما آگاهی داد . علم داد و .... تا مقام ما از دیگران بالا باشه. وقتی مارو از بهشت بیرون انداخت باز در نعمت خودش رو به ما نبست به ما فرصت بازگشت داد. مطمئن باشین خدا از هر لحاظ بهترین یار برای ماست. الان توضیح میدم. محرم اسرار : تا حالا چقدر کار بد انجام دادی که اگه کسی میدونست آبروت میرفت؟؟ آیا بهترین دوست شما همیشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ . کمی فکر کن. خدا همه اونا رو میبینه و اسرار تورو فاش نمیکنه!!! مهربان و دوست: هیچ کس کاملا تو این زمونه مهربون نیست خودت میدونی و از دوستی با هم قصد و نیتی دارن مثلا اشکال درسی همو میپرسن.با هم وقتگذرانی میکنن و ... خدا انقدر مهربونه که حتی بدترین آدمها اگه توبه کنن اونارو میبخشه.انقدر مهربونه که دنبال بهونه هست که ما رو به بهشت برگردونه. وقتی صداش میکنی جوابت رو میده ممکنه نفهمی ولی مطمئن باش داده نفهمیدی بخشنده: تا حالا وقتی از کسی چیزی خواستی دیدی نده یا منت بذاره؟ خب خدا انقدر بخشنده هست که اینهمه نعمت به ما داده که حتی قادر به شمارش اونا نیستیم.مثلا سلامتی، زیبایی، ضریب هوشی، پول ، خونه و.....(قرار نیست همه اینها رو داشته باشیم اگه حتی یکی از اونا رو هم داشته باشیم میتونیم خوشبخت باشیم به شرطی که راه اونو بدونیم) الان حتما میگی که من مثلا فلان چیز رو خواستم ولی نداده . خب ممکن بود که به صلاحت نبود اونو داشته باشی مثلا موبایل بخری اونوقت سر برج باید کلی هم پول فیض موبایل روبدی در حالیکه نیاز دیگه ای رو میشد با اون پول برطرف کرد.
یا انصاف در دعا کردن نداشتی . مثلا همین اوله راهی میخوای آدم بزرگی بشی. نه عزیز همه چیز با تلاش ممکنه نسبت به خواسته خودت باید تلاش هم بکنی.
یا ممکنه شرایط دعا کردن رو زیاد ندونی انسان کیه؟ انسان کسی هست که بتونه قدرتهای درونی خودشو بشناسه.منزلت واقعی خودشو درک کنه. برای رسیدن به خدا دوباره تلاش کنه و صفات و اخلاقهای مثبت رو شناسایی و شکوفا کنه و بر عکس منفی ها رو از بین ببره. انسان کسی هست که بتونه به علت پیدایش خودش فکر کنه و هدف از آفرینش خودش رو پیدا کنه (خودشناسی) انسان دارای چنان قدرتی در همین لحظه هست که غیر قابل تصور هست. مثلا با سرعت نور میتونه حرکت کنه یا موجودات دیگه مثل جن_روح_پری و .... رو به اختیار خودش دربیاره. میتونه آینده رو پیش بینی کنه(کاری که فقط خدا و بنده های خاص خدا این کار رو بکنن. میتونه شفاگری کنه و ...... فقط شرطش اینه که اونا رو بشناسه و شکوفا کنه همین.
دلتنگی شبانه
و او خواهد آمد .....از کنار همین خانه.... تا خانه ای امن بسازد برای همه...
او خواهد آمد ....امروز یا فردا ... امروز تا فردا قدومت را انتظارم ...
می دانم که می آیی...
****************************************************************

همین امشب...همین امشب که قلبم داغدار است ..به دنبال نگاهت گشت و چون پیدا نکردش، بیقراراست. ...برایت ناله خواهم زد: ...همین امشب ...همین امشب که چون ناله زدم من، آسمان گفت ...که او در شهر خود آرام ..کنار بستر مادر
به امید وهوای دیگری خفت ....به یادت اشک خواهم ریخت: ...همین حالا
در این تنهایی غمگین مرد افکن ..به یاد خاطرات روشن دیروز ..چو می خواندم برایت قصه قلبم ..بسی جانسوز و جان افروز ..تو می گفتی که قلبم کوه درد است ..ولی دیدم در آن شب ..که چشمانت بسی بی درد و سرد است. ..برایت باز خواهم خواند:..ولی بی تو، بدون لمس دستانت ..بدون خنده هایت ..بدون لحظه ای باتو ،بدون قصه ای از تو. .بدان من باز خواهم خواند:..ولی باتو ..به همراه تمام لحظه هایم ..که یادت با من است و می نگارد ..به سطر دفتر قلبم نوایی..که غربت در تمام لحظه هایش هست ..به دنبال تو خواهم رفت ..به همراه سرابی که کشاندم ..به صحرای کویر بی ترنم..که آنجا خواب باران هم حرام است ..در این جاده ،اگر مردم ..مرا روزی ، فقط یک روز..کنار لانه مرغان دریایی ..که دریا را برای آسمانش دوست میدارند ..که از دریا جدا و با نوایش ..سرود عشق..میخوانند..بخوابانید..که شاید دوری ام از تو ..مثال دوری مرغان دریایی
زدریای بزرگ قلب تو باشد....
******************************************************************
من اگه باری شدم روی دوشت
منو ببخش عزیزم
اگه که راهی نداره
باشه برو عزیزم
اما یادت همیشه باشه
دلمو تو شکســــــــــــــــتی
برو هرجا دنیا میخوای برو
ولی روزی میبنی که هیچ کس مثل من دوست نداره

روی نیمکت تنها نشستم اما هنوز نیامدی عشق من
رفتی و من هنوز منتظرم
روی نیمکت قلبم تنهایم
از غرور سرکشم تنهایم
کاش میشود میشکستم من
این غرور بیخودو بیجا را.......
**********************************************

اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شاید ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمین را در زیر پای خود داشتم و تو هیچگاه عزم صعود نمیکردی آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر میگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران میکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه میتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی و شاید من، کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نمیگفتند و ما کلام دوستت دارم را در میان نگاه های گهگاه مان جستجو نمیکردیم اگر دیوار نبودنزدیک تر بودیم،همه وسعت دنیا یک خانه میشد و تمام محتوای یک سفره سهم همه بود و هیچکس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمیشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بودیم، با اولین خمیازه به خواب میرفتیم و هر عادت مکرر را در میان بیست و چهار زندان حبس نمیکردیم اگر خواب حقیقت داشت همیشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم هیچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شاید، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدیدید تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی میمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترین کالا بود ترس نبود،زیبایی نبود و خوبی هم، شاید اگر عشق نبود به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟آری! بیگمان پیش از اینها مرده بودیم
اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش میکردم و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه میداشتی و ما پیمانه هایمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشیدیم اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت؟
*******************************************************************************************************************

تخته پاره های کشتی شکسته ای،در میان لای و گل نشسته بود. شعله های بی امان آفتاب، راه هر نگاه را، ****************************************************************
تا کرانه بسته بود.
ما میان زورقی به روی آب.
ناگهان پرنده ای،
از میان تخته پاره ها به آسمان پرید
خط جیغ جانخراش خویش را
در فضا کشید:
-" ناخدا کجاست"؟
شاید این پرنده،
روح ناامید یک غریق بود،
در کشاکشی میان مرگ و زندگی،
در کمند پیچ و تاب ها.شاید این صدا همیشه جاری است
در تلاطم عظیم آب ها!سال ها و سال هاست،
بازتاب « ناخدا کجاست؟»
در میان تخته پاره های هستی من است.
مثل این که روح من
با همان پرنده همنواست،
زانکه این غریق نیز
همچنان به جستجوی ناخداست.

به خاطر تو می نویسم،به خاطر تو می خونم … به خاطر تو زنده ام،به خاطر خودت،وجودت،نگاهت،غرورت. آره به خاطر غرورت ، مغرور دوست داشتنی من !
تویی که شدی همه چیزم،دوست دارم همیشه باهام باشی. نمی دونی چقدر دوستت دارم،به خدا نمی دونی،اگه می دونستی ...... شب،کنار ساحل،شعله های گرم آتیش،صدای گیتار،صدای امواج کف آلود دریا با یک نگاه،که همش خلاصه می شه در تو،که اگه نباشی همه چیز بی معناست،هیچ لذتی نداره. نگاهت! چرا این نگاه منو جذب خودش کرد بدون هیچ رابطه ای،بدون هیچ تماسی؟ یه عالمه حرف پشت یه نگاه به چهره مغرور و جذاب.
نگاهی که مدتهاست منو اسیر خودش کرده و دیگه تا ابد نگاه دیگه ای رو نمی پذیره
دوست دارم شب تا صبح نگات کنم و تو هیچی نگی و من فقط از چشمات حرفاتو بخونم.
من تو رو از هیچ کس نخواستم، تو رو به هیچ کس نگفتم و تو رو به هیچ کس ندادم و نمی دم. تو فقط مال منی. من فقط با خدا از تو حرف زدم،درد دل کردم و اشک ریختم.
من توام و تو تمام وجود من و هستی من. و تو همون قلب سمت راست منی ...... !!!بهترین روز عمرم ... گمانم آن روزی باشد، که عمق احساسم را از پشت چشمان حسرت زده ام ببینی آنگاه از درون روزنه چشمم تا عمق وجودم خواهی رفت سفری از تو تا به من
وقتی به قلبم رسیدی آنجا یک دشت پر از برف خواهی دید سفید و سرد یادگار روزهای تنهایی. حضور تو گرما بخش زمستان قلب من خواهد بود. قدم به قدم که بر میداری جای پای تو روی برفها بنفشه های امید میرویداز هیبت و شکوه تو برفها آب میشوند ،رودهای محبت سیل عشق را میسازندو این سیل خروشان صخره های معصیت ، را در هم خواهد شکست و ضمیرتشنه ام را سیراب خواهد کرد. روی درختان تفکر شکوفه های نارنجی رنگ تعقل وبرگهای سبز معرفت خواهد روییدو تو ازمیان بهشتی که درست کرده ای در حال گذری نگاه تو بر شاخه های درختان بلبلان در خواب را بیدار خواهد کرد
و فضا بوی لطیف تو را می گیرد عجب بهشتی به پا می کنی در قلبم دوباره صدای تپش قلبم را می شنوم، ولی انگار این بار صدای قلبم فرق داردگوش میدهم انگار تو را میخواند آری قلبم در هر تپش نام تو را تکرار میکند وذره ذره خون من با پرچمی که نام تو بر آن نوشته است تمام وجودم رابه تسخیر تو در خواهد آورد.دیگر تاب نمی آورم پاهایم سست می شود و تو میدانی آنگاه نگاه سنگین خود را از مردمک چشمانم بر میداری در مقابلم می ایست یومن انگار همه اینها را در طلسم چشمان تو دیده ام.تو هنوز در مقابلم ایستاده ای ، اکنون تمام بدنم گرم شدهنیرویی مرا به سمت تو میکشد ، مقاومت معنا نداردبه سویت می آیم درآغوشم میکشیو من ..... !!
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!
