صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

خاطرت....

 

چشماش رو بسته بود و سعی داشت به هیچ چیز فکر نکنه...ولی بارون آرومش نمی‌ذاشت...دوست داشت گوشاش هیچ چیزو نمی‌شنید...صدای بارون ازارش می‌داد...همیشه حرفا و صدای عزیزترین کسش رو زیر بارون می‌شنید...وقتی که برای آخرین بار رفت...تلخ ترین خاطراتش...و هر چی صدای بارون بلندتر می‌شد صدای فریادها نزدیکتر بود...گوشاش رو گرفته بود...ولی همه گذشته‌ها از جلوی چشمش رد می‌شدبعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدش...و تنها چیزی که همیشه در ذهنش مونده بود همون آخرین دیدار بود...دیدن چشمای پر از اشکش..اون رفت، برای همیشهو فکر کرد، کاش ازش خواسته بود که نره...کاش یه روز می تونست بهش بگه که چقدر دوستش داره...و چقدر از رفتنش ناراحتهو فکر کرد که کاش یه روز بارونی اون دوباره برگرد.....

*******************************************************************

تو تنهای تنها می‌آمدی ...لرزان،...و من تو را در قلب خود پناه دادم...چنان که شب هنگام...کسی را که بی مقصد در راه ها می رود...در کنار آتش پناه می دهند...تو در آنجا خانه‌ای ...ارام و خاموش برای دردهایت یافتی،...تو در آنجا شراب یافتی،آن جا تو نان یافتی،...پیش از رفتن...از چه تاج خاری بر آن ننهادی؟

*******************************************************************

«مرا اما  انسان آفریده‌ای!ذره‌ی بی شکوهی گدای پشم و پشک جانوران،تا تو را به خواری تسبیح گویداز وحشتِ قهرت بر خود بلرزدبیگانه از خود چنگ در تو زندتا تو کُل باشی مرا انسان آفریده‌ای!شرم‌سارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تن‌اش،سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاه‌سارهای عفن،یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی توسرگردانِ باغی بی صفا با گُل‌های کاغذین.فانی‌ام آفریدی پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.بر خود مبال که اشرف آفرینه‌گان توام من:با من  خدایی را شکوهی مقدر نیست.»شاملو

***************************************************

 

محوطه مانند اتاق بیضی شکل بود و به خارج هیچ منفذی نداشت، بدون زاویه و بدون خطوط هندسی. …من هیچ‌وقت در کیف‌های دیگران شریک نبوده‌ام، همیشه یه احساس بدبختی جلو منو گرفته، درد زندگی، اما از همه اینا مهمتر، مشکل رفتن با آدمهاست، شر جامعه گندیده، شر خوراک و پوشاک، همه اینا دائماً از بیدار شدن حقیقی ما جلوگیری می‌کنه، کیف‌های دیگران به درد من نمی‌خوره …همون‌طور که تو تاریکخونه عکس روی شیشه ظاهر می‌شه، اون چیزایی از انسان که در اثر دوندگی و جار و جنجال و روشنایی خفه می‌شه و می‌میره، فقط توی تاریکی و سکوته که جلوه می‌کنه، تاریکی در نهاد هر جنبنده‌ای هست، و فقط در انزوا و برگشت به طرف خودش وقتی که از دنیای ظاهری کناره‌گیری می‌کنه، جلوه می‌کنه، اما همیشه مردم سعی دارن از این تاریکی و انزوا فرار کنن، گوش خودشونو در مقابل صدای مرگ بگیرن، شخصیت خودشونو بین هیاهوی زندگی محو و نابود کنن. و من بر عکس انتظار فرود اهریمن رو دارم، می‌خوام همنطور که هستم در خودم بیدار شم،

من از جملات براق و توخالی منورالفکر‌ها چندشم می‌شه و نمی‌خوام برای احتیاجات کثیف این زندگی شخصیت خودمو از دست بدم،…

یه گربه روز جونور معمولیه، اما شب تو تاریکی، چشماش می‌درخشه و موهاش برق می‌زنه و حرکاتش مرموز می‌شه،

جلو آفتاب همه چیز لوس و معمولی می‌شه، ترس و تاریکی منشاء زیبائیه.

هدایت

دلم می‌خواد یه تاریکخانه داشته باشم، یه جایه بیضی شکل که هیچ دریچه‌أی نداشته باشه، شاید اونجا بشه، بشه برگشت به اصالت انسان بودن، شاید بشه یه شب وقتی می‌خوابی صبح دیگه بیدار نشی، شاید تو تاریکخونه، همه‌چی با این دنیا فرق کنه، شاید …

*****************************************************

نمی‌دونم زمین چه بلایی سر آسمون آورده که این طور بی‌تابانه و ناراحت اشک می‌ریزه،شاید بارون می‌خواد سکوت این شهر رو بشکنه،شهری که در هر وجب از خاکش هستند مردمی که توی این بارون امشب هیچ جایی رو ندارن که توش بخوابن.و چه بی‌رحمی قشنگیه این بارون.

********************************************************************

 

تنها چیزی که یه زمان امیدوارم می‌کرد یه حس بود،یه حسی مثل دوست‌داشتن،و دو تا چشم که همیشه با منه،من داشتم دوست داشتن رو لمس می‌کردم،... تنها کسی بود که همیشه کنارم بود،همیشه و هر وقت که بهش احتیاج داشتم،حتی اگه حضور مادی نداشت، اما اونو کنار خودم احساس می‌کردم،اون یه آدم متفاوت بود، یه آدم فوق‌العاده ولی نه شایدم فقط برای من اون با بقیه فرق می‌کرد،و حالا بعد از مدتها دوباره اون روزا برای من زنده شده،اما حالا همه چیز فرق کرده،همیشه فکر می‌کردم که دوست داشتن اون مثل روزای اوله،ولی حالا که دوباره دیدمش فهمیدم که اشتباه می‌کردم،برای اولین بار وقتی که کنارش بودم، دلم نمی‌خواست اونجا باشم،دلم می‌خواست تنها باشم،ازش بدم اومده بود،و فهمیدم بعد از رفتنش دیگه فقط فکر می‌کردم دوستش دارم،من داشتم با خیال اون زندگی می‌کردم،با خاطرات اون،و حالا من موندم بدون هیچ حسی، بدون هیچ انگیزه‌ای،من نمی‌دونم باید چیکار کنم،دلم می‌خواد حرف بزنم،ولی نمی‌دونم با کی،و خوشحالم که اینجا کسی منو نمی‌شناسه تا وقتی که داره به احساسم می‌خنده من نیستم که ببینم،من خیلی خستم،از خودم بدم می‌یاد،از همه بدم می‌یاد،من به همه دروغ می‌گم، حتی به خودم،باید یه کاری بکنم، ولی نه چی کار می‌تونم بکنم،من باید برم،می‌خوام برم یه جایی که آدما با این جا فرق می‌کنن،یه جایی که هیچکس دوست نداره، نمی‌دونم اونجا کجاست،فقط می‌خوام برم،بیا با هم بریم،من یه همراه می‌خوام،تو که منو تنها نمی‌ذاری،این لحظه‌هایی هست که من نگرانش بودم که برای رفتن هیچ‌کس رو نداشته باشم.نه من تنها می‌رم، تنهای تنهاا.....

*****************************************************************

 

دختر خندید ..و با لبخند خود را در آغوش پسر جا داد...و پسر با شور و هیجان از عشق گفت...از با هم بودن...از روزهای خوب …..دختر فریاد می‌زد..گریه می‌کرد...خواهش می‌کرد...التماس می‌کرد...کمک می‌خواست ..اما صدای فریاد دختر به هیچ جا نرفت...و مرد فریاد می‌زد...دعوا می‌کرد...فحش می‌داد..می‌زددر نگاهش خشمی مهار نشدنی بود...همراه با حماقتی کودکانه..و رفتاری متحجرانه..و اعتقادی راسخ به افکار پوسیده اجدادش..دیگر صدای خنده‌های دختر نمی‌آمد..گریه نمی‌کرد ..خواهش نمی‌کرد..و فضا را شیون‌ها زنی گرفته بود..و گریه‌های بی‌پایان..و ناله‌های بی امانش..و مرد تاسف می‌خورد...دختری دیگر خندید، و پسر همجنان از عشق می‌گفت..از زندگی..و از روزهای خوب …

******************************************************************

 

هر بار که مرا می‌دید، ساعت‌ها گریه می‌کرد! آخرین بار که بسراغم آمد، دیوانه وار می‌خندید، وقتی حالت تعجب را در نگاهم دید با طعنه گفت: تعجب مکن که چرا من می‌خندم، من دیگر آن زن سابق نیستم، بس بود هر چه تو قاقاه‌ خندیدی و من های های گریستم!..تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی سرگردان، در کوشه‌ی چشمش لنگر انداخت! با طعنه گفتم: بنا بود گریه نکنی، پس این قطره اشک چیست؟!! اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت: «این؟ این قطره، اشک نیست! نقطه است! می‌فهمی، نقطه! این آخرین نقطه ایست که به آخرین جمله‌ی فصل کتاب ایمانم، بعشق مردان، گذاشتم! من دیگر بهیچ چیز مردان ایمان ندارم!، جز به یکپارچه‌گیشان در نامردی! …»

*******************************************************************

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است دنیا برای از تو نوشتن کم است..فکر می‌کنم تو هیچ‌وقت نمی‌تونی منو فراموش کنی..حتی اگه دلت نخواد هم من همیشه کنارتمحتی اگر جسمم حضور نداشته باشه خیالم همیشه هست..فکر من همیشه باهاته، چون تو هم همیشه تو فکر منی..تو نمی‌تونی، نمی‌تونی، چون حتی اگه یه ظاهر سرد و بی‌تفاوت هم داشته باشی، ولی هنوز همونجوری آسمونی هستی و چشمات هنوز ...، تو هنوز بی‌انتهایی، هیچ‌وقت تموم نمی‌شی..نمی‌دونم چرا ولی حالا که سعی می‌کنم درست فکر کنم می‌بینم شاید حرفای تو درست‌ترین حرفا بودراست می‌گفتی تو باید از عشق برید ..از چنین پایانی به سرانجام رسید..ولی من هنوزم دیوونه‌ام هنوزم بی دلیل می‌خندم و بی علت یهو دلم می‌گیره و گریه می‌کنم، من هنوزم تو فکر همون سقفم که همیشه زیرش با هم بودیم..زیر این سقف اگه باشه می‌پیچه عطر تن تو ..لختی پنجره‌هاشو می‌پوشونه پیرهن تو..زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه می‌گیرم..گم می‌شم تو معنی تو معنی تازه می‌گیرم..ولی بازم از آخرش می‌ترسم...از همون جایی که همیشه می‌ترسیدیم..سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه..یه افق یه بی‌نهایت کمترین فاصلمونه

********************************************************************

 

بخاطرات مونده یکی همیشه چشم به راهتهمن می‌دونم همین روزا عشق من از یادت می‌رهآره آسمون من تو هم عشق دریا از یادت رفته دیگه دلت برای دریا تنگ نمی‌شه...دیگه هیچ‌وقت نمی‌خوای دریا رو ببینی  یادته چقدر دریا آرومت می‌کردیادته پناه تمام دل تنگیهات دریا بود  یادت مونده که همه دردای دلت رو به دریا می‌گفتی یادته اون روزی رو که آسمون اومد و بالای سر دریا واستاد می‌دونی تنها پناه دریا آسمونش بودآسمون همه جا هست هر جای این دنای که بری پر از آسمونه ولی آسمون دریا با همه آسمونا فرق داره آسمون هر جا بره می‌تونه یه دریا پیدا کنه ولی دریا چی!! بدون آسمونش دیگه سقف نداره بدون آسمون دریا خیلی تنها می‌شه وقتی آسمونش نباشه حتی دیگه خورشید هم نیست که نور خودشو به دریا بده دیگه دریا حتی غروب هم نداره دریا یه ساحل داره که هر کی می‌یاد توش یه ساحل که هر کسی می‌یاد و اونجا می‌شینه یه ساحل که همه می‌یان و توش بازی می‌کنن یه ساحل که همه می‌یان و توش استراحت می‌کنن می‌شینن و لحظات شیرینی رو‍، روی شنهاش می‌گذرونن ولی همه فقط به خاطر دریا می‌یان اونجا هیچکس ساحل رو برای خودش نمی‌خواد همه می‌خوان با دریا خوش باشن هیچکس به واقعیت حضور ساحل اونجا فکر نمی‌کنه همه آدما می‌یان و می‌رن اونا هیچ‌وقت نمی‌فهمن که بودنشون برای ساحل چقدر لذت بخشه هیچ‌وقت نمی‌دونن که با رفتنشون چه دردی به ساحل می‌دن ساحل همیشه زیر پای آدما خرد می‌شه خیلی از آدما هر چی دارن می‌ذارن تو ساحل و می‌رن چیزایی که هیچ‌وقت به درد ساحل نمی‌خوره اونا فقط بار سنگین خاطرات بودنشون رو به ساحل می‌دن و ساحل اون آدما رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنه حالا دیگه دریا تنها مونده، آسمونش رفته، ساحلشم باهاش قهر کرده،ساحلش نمی‌خواد دیگه کسی رو تو خودش راه بده، از این همه آدم دیگه خسته شده،ساحل فقط می‌خواد زندگی کنه، آروم و تنها، حالا دیگه هیچ‌کس به دردای دریا گوش نمی‌ده،دریای تنهای تنهای تنهاس، همین.

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/٢٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

باز باران با ترانه

 فعل مجهول
بچه ها صبحتان بخیر..سلام!
درس امروز فعل مجهول است..
فعل مجهول چیست ؟میدانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است ..
ساعتی  داد ان سخن دادم
تا ز اعجاز خود شوم اگاه...
لاله را زان میان  صدا کردم...
لاله  از  درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بودو سکوت..
ده جوابم بده کجا بودی ؟؟
رفته بودی به عالم حپروت؟....
خنذه دختران و غرش من
ریخت بر فرق لاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران
خشمگین انتقامجو گفتم:
بچه ها گوش لاله سنگین است
دختری طعنه زد که نه خانم!
در س در گوش لاله یاسین است...
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند وپی گیر میرسید به گوش
زیر اتشفشان دیده من
لاله ارام بود و سردو خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم
ان دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او
انچه در ان نگاه میخواندم
قصه غصه بودو حرمان بود
ناله ئی کردو در سخن امد
با صدائی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول فعل ان پدریست
که دلم را ز درد پرخون کرد
خواهرم را به مشت وسیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد...
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم ان دو تن دو دیده من
این یکی اشک بودو ان خون بود
مادرم را دگر نمیدانم .....
که کجا رفت و حال او چون بود....؟
گفت و نالیدو انچه باقی ماند:
هق هق گریه بودو ناله او..
شسته میشد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او
ناله من به ناله اش امیخت
که غلط بود انچه من گفتم
درس امروز قصه غم توست
تو بگو من چرا سخن گفتم؟
فعل مجهول فعل ان پدریست
که ترا بی گناه میسوزد
ان حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه میسوزد..

****************************************************

نفرین بر تو ای زمین...بی هدف میزایی و میمیرانی٬زاینده ای کشنده!!

.

.

نفرین بر تو ای زمین...همواره بر تلخی محیط مدورت تکرار می شوی٬بی آنکه لحظه ای شیرین تر شوی!!

.

.

نفرین بر تو ای زمین...بذر نفرت می پاشی ٬ کینه می کاری٬اما زمینیان حریصانه بر پیکرت چنگ می زنند!!!

.

.

نفرین بر تو ای زمین...تو مسمومی٬مسموم...مسمومی دلچسب!!!!!!

***************************************************

 

فرشته های آسمانی می شناسید مرا ؟من داور مهلت های تلخمن یگانه شاکی تلخهای سردمن سفیر نامه های دردممن آیینه ام با سنگ نام تو شکستمن بی نام تو قطره ای از باران ترسبی تو خرده نانی زیر پاهای مرگمن تمام آبی ها را از دست داده اممن شکل تنهاییم ماننده مه بر سر کوه

که پوشانیده محیط مرا

 گرچه اشک می بارم شب و روزاما می دانم دل تنگیهای تو مثل من نیستو من می دانم که دنیای تو مثل من بیرنگ نیستو می دانم اگر رنگی هست شبیه دنیای صد رنگ نیستمی خواهم بدانم بی رنگی چه رنگیست؟رنگ شیشه رنگ آبرنگ گرمای نور آفتابرنگ لحظه های بی شتابرنگ رویاهای چون حباب

رنگ دنیای سراسر پر سراب

 رنگ مهر و رنگ ... ؟می دانم رنگ مهر رنگ سردرنگ زمستان رنگ زردگمشده در بارش های ممتد برگمن خالیم از احساس خوبمن صدایم مثل منقار دارکوبمن ساکنم

من خشکم همزاد چوب

 من تشنه ام تشنه ی پروازهای دور گذر از مرزهای بی عبورگذشت از تکرار سایه تکرار شب در پس روزمن دلگیرمپشت قفس های سنگی اسیرممن دیوانه فارغ از بود و نبود

مرا مرا مرا، مرا دریاب زود.....

                                      ****************************

خدایا کفر میگویم پریشانم . پریشانم چه میخواهی تو از جانم؟
نمی دانم.نمی دانم ....مرابی انکه خود خواهم اسیر زندگی کردی....
تومسئولی خداوندا به این اغاز و پایانم .
من ان بازیچه ای هستم که می رقصد به هر سازت.
تو میخندی از ان اول به این چشمان گریانم.
نه در مسجد - نه میخانه - نه در دیری - نه در کعبه...
من ان بیدم که میلرزد دگر بر مرگ پایانم. خدایی - ناخدایی؟؟ هرچه هستی قاضی یارب که من ان کشتی شکسته ای در کام طوفانم. تویی قادر - تویی مطلق . نسوزان خشک و تر باهم.
خذایا کفر میگویم پریشانم پریشانم پریشانم

                                  *****************************

  • نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ...
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساختولی بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد و آن سوتک به دست کودکی بسیار گستاخ و چموش افتدتا دم گرم خودش را یک ریز و پی در پی در آن سخت بفشارد وخواب خفته گان خفته را آشفته و آشفته تر سازدبدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را .... وگیرد انتقامم را....داشتم با روانویسم می نوشتم که جوهرش تموم شد منم بلا فاصله انداختمش توی سطل زبالهیک چند سا عتی گذشت نگام به سطل آشغال افتاد چهره معصومش رو دیدم گفت بی معرفت منرو یادت رفته توی چه لحظه هایی با تو و برای تو نوشتم برداشتمش تمیزش کردم گذاشتمش توی کشو. یادم به رفتار خودمون با هم افتادم راستی ما ادمها تا با هم کار داشته باشیم برای هم میمیریم تورخدا نگو من این طوری نیستم اونی هم که خیلی ادعات میشه دوستش داری فقط برای رفع نیازهاعاطفی دنبالشی هر کی از طرف مقابلش یه انتظاری داره یکم فکر کنید ..........................تنها کسی که هیج توقعی نداره واقعاً نداره هیچ و هیچ انتظاری .......... ذات یگانه حق هست

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۱۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

تولدم مبارک

000000000

000

هفتم اردیبهشت ، روزی که همه فرشته ها گریه میکردند ، روزی که همه فرشته ها ناراحت بودند ، آخه یکی از اونا کم شده بود و اومده بود روی زمین ، روزی که من متولد شدم .

000000000

000

 

نمی دانم ۷ اردیبهشت چه روزی بود...که من برای اولین بار چشمهایم رابازکردم.وای چه خبربود؟یک عالمه آدم بالای سرم بودند همه آنها باخوشحالی  به من نگاه می کردند ومی خندیدند مثل این که آدم ندیده بودند.البته من  هم تاآن لحظه آن هم آدم ندیده بودم.مثل اینکه به خوب جایی آمده بودم.یکی ازآن آدمها که سبیل پرپشتی داشت بعدازاینکه چند دقیقه همین طورنگاه کردناگهان مثل اینکه کشفی کرده باشد باعجله گفت :وای چه بچه ای انگاردارم بچگی خودم می بیننم.آن مرد سیبیلوبابای من بود .باآن سبیل داشت اما خیلی دوست داشتنی بود.من  برای اولین بار بابایم رادیدم.یکی ازآدمها که کنارمن روی تخت خوابیده بود من رابغل کرد وزیرچشمی به بابانگاه کردو باخنده گفت:فقط خداکندبزرگ شد مثل تو نباشد.ازحرف او همه آدمهای بالای سرمن زدند.زیرخنده ولی من اصلا نفهمیدم به چی خندیدند ی.او مادر من بود...همان اول  فهمیدیم مادرم اهل شوخی  وخنده است وازاین کارش خیلی خوش اومد .مادرم خیلی مهربان بود .همه اش می خندید.یکی ازهم ان قدکوتاهرتر بود وموهایش را چتری داشت  بااخم به من نگاه می کرد وگفت:من یک نی نی خوشگل می خواستم که موداشته باش این که موندارد.خیلی زشت است.اصلا ازاوخوشم نیامد...وازاین حرف هم خندیدند .کسی این حرفها رازد..بردارم بود.دلم می خواست می توانستم حرف بزنم آن وقت به او می گفتم که کی زشت است.حالافکر می کند خودش چقدرخوشگل است.تازه نمی داند که یک پسرمودب هرگز با یک شازده پسرکاکل زری این جورصبحت تمی کند.آدمهای بالای سرمن هی باهم حرف می زدند ومی خندیدنددیگر کم کم داشت حوصله ام ازدست آنها سرمی رفت وکه بالاخره یک خانم بامقنعه سفیدآمد وتوی اتاق گفت : خانمها وآقایان محترم وقت ملاقات تمام است..لطفابرویدبیرون.من اصلا نفهمیدم منظورش رانفهمیدم!وقت چی تمام است؟خانم مقنعه سفید که رفت بیرون همه ادمهای بالای سرمن هم یکی یکی خداحافظی  کردند ورفتند بیرون.اصلامعلوم نبود که دارندکجا می روند.آخر ازهم بابا وبردارم  بامامان  خداحافظی کردند ومن بوسیدند وبیرون رفتند.ولی نمی دانم چرا من ومامان راباخودشان نبردند.داشتم نگران  می شدم..اتاق ساکت  شد.من ماندم ومامان.کم کم چرت گرفت وتوی بغل مامان شروع کردم به چرت زدن که یک دفعه همان خانم مقنعه سفیدآمد وتوی اتاق وبه مامان گفت بایدمن راببردوآمپول بزند.ازبس ترسیدم چشمهایم رابستم.کی خوابم برد.دیگرازدیروز چیزدیگریادم نمی یاد

***************************************************

 

سلام ..تولدم به خودم تبریک می گم...چند روز دیگر تولدم است ومن بر خلاف همیشه که برای امدن ۷ اردیبهشت روز شماری می کردم.امسال دلم می خواهد لحظه هارا نگه دارم ودریک جای دنج وخلوت بنشینم دفترچه این سال هایم را مرور کنم و بینم چه کرده ام و چه بایدمی کردم..انگار کمی  ازفوت کردن شمع های بیست ویک سالگی هراس دارم...انگار پشت سر نهادن این هم  سال برایم پشت سرگذاشتن دنیایی است که میتوانستم سرخوشانه و بی هیچ قید وبندی دنیا را انگونه که می خواهم تجربه کنم  و هراز چند گاهی از راهی که  گمان می کنم درست تراست بروم...در چند سال اخیر از همان زمان که پا چارچوب تنگ بچگی بیرون گذاشتم همیشه بسان مسافری بودم که کوله اش را دردست  گرفته وفقط برای رفتن و رفتن است که زندگی می کند ویا شاید بسان کودکی که تازه برجهان چشم گشوده ومی خواهد از چند وچون زندگی سر در بیاورد..اما حالااحساس می کنم که نه سفر به پایین رسیده باشد که من همیشه مسافرم وگمان نکنم هیچ جا مقیم شوم.اما انگار باید از میان این همه راه که رفتم و امد چندتایی را انتخاب کنم وبران مداومت کنم..احساس می کنم وقت اندک است ومن فرصت چندان ندارم.ازچند ماه پیش حس درونی مرابه رفتن دعوت میکرد وحذرم می دهد ازماندن و دلخوش کردن به مرداب.من همیشه از زندگی هراس داشته ام و زندگی بازی دشوار است ان هم وقتی که تو انسان باشی وباچشمانی که می بینند گوش هایی که می شوند وقلبی که رنج می برد وشعوری که اختیار دارد...ان هم وقتی که اعتقاد داشته باشی به خاطر داشتن ارامشنباید چشم ها رابست وبدتر از ان اینکه تنها باشی ودست هایت ناتوان...امسال برای من سال اموختن بود...باید ریشه رنج و سیاهی را بشناسم تا بتوانم به سراغشان برو...باید قدم ها را اهسته بردارم وپی در پی بردارم ونور امید در قلبم زنده نگه دارم ...نباید هیچ وقت از پا بنشینم و گمان کنم که زندگی به پایین رسیده...فردا روز دیگر است وروزی که من باید با دست های خودم ازنو بسازمش ویادم باشد که جهانی دیگرممکن ست ودنیا همیشه همین طور نخواهد مانند........در شناسنامه ام نوشته شده به خط خوش تاریخ تولد:هفتم اردبیشهت.

********************************************************************

 

شنبه هفتم اردیبهشت سال یکهزاروسیصدو هشتادوهفت اما  واسه من یه مناسبت دیگه هم داره . مناسبتی که شاید فقط واسه من یه مناسبته و واسه بقیه چندان مهم نباشه!بله , امروز روز تولد منه !امروز من رفتم تو 2۲ !...هیچ احساسی ندارم !..از الان دارم به جشن تولد سال بعد فکر می کنم . نمی دونم من جشن تولد دیگه ای هم دارم یا نه؟ نمی دونم تا سال بعد زنده می مونم یا نه؟دارم فکر میکنم سال بعد کیا تو جشن تولد من شرکت میکنن ؟! یعنی سال بعد هم کسی پیدا میشه که به من هدیه بده و تولدمو تبریک بگه؟نمی دونم چی شده ؟ تاحالا نشده بود اینقدر منتظر رسیدن روز تولدم باشم !یه سال دیگه هم گذشت . سالی که با سالهای قبلی خیلی متفاوت بود . با آدمایی آشنا شدم که فقط به خاطر خودم باهام دوست شدن. آدمایی که با دورویی  و دورنگی فاصله زیادی داشتن.آدمایی که چششون به معرفتم بود نه به ............. خدا رو شکر میکنم . به خاطر همه چیز . به خاطر همه کسانی که در سر راه من قرار داد:اصل مطلب اینه که میخواستم بگم : هرکی یه روز تولد داره , روز تولد منم امروز بود ! واسه همین فقط میگم :Happy Birthday silvercross  NoBody

 تولد، یعنی یقین ِظهورِ عکس ِحضور.

پس از مدتی تأخیر، این بار برّاده ها را به یاد یک دوست گمشده در غربت خاصّ تولد نوشتم چه که باور دارم هر تولد زایش جهانی تازه است.

* تولد یعنی پایان قطعی مُهلت حکم تخلیه ی لازم الاجرای قوانین طبیعت برای مستأجرِ تنبل ِخانه ای امن.

* تولد آغاز نیست، مرحله ای از تداوم بازی حقارت بار ولی پر لذتِ مشیّت و تقدیر است.

* تولد در سکوت، یعنی فریاد بی کسی و غربت.

* بعضی ها در بزنگاهی از تاریخ به دنیا می آیند که همینطور الکی پرتاب می شوند در ظرف عسل، بعضی ها هم در کندوی عسل.

* هر تولد، واجد سهمی معین در هستی است که اغلب زودتر رسیدگان بالا کشیده، نمی دهند، البته گاهی همه را یک جا به نورچشمی های تازه به دوران تولد رسیده می دهند.

* مرگ، تولدِ برعکس به داخل رحم گور است.

* درهر تولد، طی مراسمی باشکوه به روحی ابدی و پاک، لباسی ازلی و گناه آلود می پوشانند.

* وقتی کسی از درِ اتوبوس تولد وارد زندگی شد، کسی در انتها از در مرگِ آن پیاده می شود.

* تولد، یعنی خروج با زور، همین! و البته، بلافاصله سر و ته شدن و نوش جان کردن چند کفِ دستِ جانانه در پشتِ لخت تا لحظه ی اعتراض.

* با هر تولد، نطفه ی درد عشقی تازه جوانه می زند.

* هرتولد، یعنی لحظه ای غفلتِ بعضاً عمدی در قبل.

* هیچکس نیست که در لحظه ی مرگ یاد تولد نیفتد.

* در لحظه تولد تکلیف آینده بعضی روشن می شود و بعضی تکلیف گذشته شان.

* هرکس تکلیفِ جنسیتش موقع تولد روشن است، بعداً به دلخواه می تواند تغییر دهد.

* تراژیک ترین وجه تولد آن نیست که تو متولد می شوی، این است که متأسفانه دیگران هم متولد می شوند.

* در زندگی هرکس معمولاً راست ترین سخن، تاریخ تولد اوست اگر دستکاری نکند.

* همگان چه بخواهند و چه نخواهند منتقد متولد می شوند.

* پیوسته تولد، تنها تولد از خود زندگی شیرین تر است.

* چطور کسانی می توانند در فاصله ی کوتاه بین تولد تا مرگ هزار بار طول تاریخ را زندگی کنند!

* بعضی استادانه قادرند تا دم مرگ در لحظه ی تولد بمانند.

* مادر در لحظه تولد بخشی از وجود خود را با رغبت واگذار می کند، فقط برای اینکه در ادامه زندگی انگیزه ای برای نگرانی، دلهره، عذاب و سرگرمی داشته باشد.

* عجیب است، همه وقتی به بلوغ می رسند تازه می فهمند دلشان می خواست جائی بهتر، در زمانی دیگر و از طریق کسانی دیگر متولد شوند.

* بعضی فقط برای این رنج تولد را متحمل می شوند که بیرون از رحم می توانند بدون دردسر سیگار بکشند.

* تولد از همان اول محصول یک بله گفتن ساده در لحظه ای برباد رفته بوده است.

* این چه سِرّی است که همه دوست دارند به مبداً تولد نزدیک شوند ولی از آن دور می شوند؟

* همه از بدو تولد بازیگرند ولی فقط معدودی موفق به کسب کرسی صدارت می شوند.

* آنانکه فکر می کنند با حقیقتِ در مشت متولد شده اند در زندگی بهتر و بیشتر از دیگران آن را قلب می کنند.

* همه متأسفانه بعد از تولد کس دیگری می شوند.

* کسانی هستند که معلوم است ازخیلی سال پیش از تولد تا دم دانشگاه رفته اند، این را ادعاهای پوچشان ثابت کرده است.

* نوابغ هرگز تولد خود را محصول عشق ندانند. از عشق فقط مختصری ادبیات متولد می شود.

* این خیلی بدیهی است که باید متولد شوی تا متولد کنی! اما جالب است که می توانی بمیری بازهم تا ابد متولد کنی!

* تنها موجودات ابله در مورد پیش از تولد ویژه ی خود کنجکاوی به خرج می دهند.

* موجوداتی که هفت ماهه به دنیا آمده اند، قطعاً حوصله زندان را ندارند، یا به آن پا نمی گذارند و یا حتماً از آنجا فرار می کنند.

* باور کنید، همه لیبرال متولد می شوند، بعداً فاشیست می شوند.

* من هم معتقدم بعضی با جفت شیطان، به عنوان دوقلو متولد می شوند، منتهی آن یکی را تا زمانی که به قدرت نرسیده اند رو نمی کنند.

* به همه متولدین فروردین به اندازه کافی امکانات و فرصت بدهید، مطمئن باشید دیگر به متولدین در نوبتِ یازده ماه بعد نیاز ندارید.

* مرگ مالیات زندگی و تولد وامی کوتاه مدت با سود بالا و کمر شکن تا لحظه ی مرگ است.

* پول قطعاً تا پیش از تولد به هیچ دردی نمی خورد.

* تولد تنها یکی از دلائل ده گانه ی هم آغوشی است ولی تنها علتی است که هر گز فراموش نمی شود.

* همه تا پیش از تولد به راحتی بی عدالتی را تحمل می کنند اما بعد از تولد مجبور می شوند تحمل کنند.

* فاشیست ها فقط انتقام تولد بی موقع و نامناسبِ خود را از دیگران می گیرند.

* سانسورپذیترین پدیده ی هستی احتمالاً فقط همین تولد است، قبل و بعدش اتفاق خاصی نمی افتد که قابل سانسور باشد.

* هرکس در زندگی لااقل یک بار هم که شده خود را برای تولد بی موقع سرزنش می کند.

* اگر این تولد خشک و خالی هم نبود، واقعاً حوصله ی بشر بد جور سر می رفت.

* باور کنید تنها فرق من و پسر آقای سرمایه دار در تاریخ تولد است، مابقی هر چه هست فقط شایعه است.

* نمی دانم چرا بسیاری با اینکه صد در صد متولد شده اند بازهم به حساب نمی آیند.

* دلم بد جور برای کسانی می سوزد که موقع تولد کسی منتظرشان نیست.

* بعضی متولدین خوش شانس بی شک از یک سقط جنین احتمالی در رفته اند.

* بعضی فقط برای این متولد می شوند که سرنوشت بشر را عوض کنند والا کار دیگری ندارند.

* بهترین شیوه ی سرگرم کردن عامه مردم نپرداختن به روح تولد است.

* فقط آدم های بدبین اغلب یازده ماهه به دنیا می آیند.

* این تاریخ تولد هم واقعاً معضلی است، همه جا آن را همطراز نام از آدم می پرسند!

* بعضی تا نود سالگی هم متولد نمی شوند. چرا؟! نمی دانم!

* تولد تنها تصمیم شورائی است که فقط دو نفر عضو دارد.

* اگر دوباره متوّلد می شدم بازهم نمی دانستم چه کار کنم!

* زندگی شوخی بسیار زشتی است که درست در همان لحظه ی تولد با آدم می کنند.

* برای داشتن یک تولد خوب کافی است تو خودت کاری انجام ندهی!

* موقع تولد بچه را خدا می دهد ولی پولش را بیمارستان می گیرد.

* تولد فی نفسه مؤید بهترین نوع دمکراسی جمعی است.

* ای کاش فردا متولد شده بودم.

* تولد، سرآغاز یک چرت طولانی است، بین خواب بعد از زایش تا لحظه ی بیداری مرگ.

* تولد هیچ احتیاجی به مرگ ندارد ولی مرگ به تولد سخت محتاج است.

* شاید بعدها معلوم شود که بزرگترین هنر بشر همین تولد کردن بوده است.

* نمی دانم چرا بعضی با دلیل و مدرک بدهکار متولد می شوند و بقیه بی دلیل طلبکار؟!

* من، یعنی خودم به اضافه ی تولدم!

* تاریخ و محل تولد تنها هویّتی است که نمی توان منکرش شد.

* تولد، تنها یکی از تصمیم هائی است که بدون جلبِ نظر ما می گیرند.

* بامزه ترین ایام زندگی همین چند لحظه فاصله بین تولد و مرگ است، حیف که به آدم یاد آوری نمی کند متوجهش شویم.

* اختلاف عقیده تنها میراثی است که هرکس با خود از دنیای پیش از تولد می آورد.

* چرا هیچکس دوست ندارد خاطرات پیش از تولد خود را بازگو کند؟

* تولد، یعنی آغاز اجبار به پوشیدن جوراب و گفتن سلام به هر کس و ناکس.

* اولین هدیه تولد هر کس تنها یک " نام " است.

* من متولد شدم، پس هستم!

* اصلا جای نگرانی نیست، ما متولد شده ایم، راحت باشید!

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٢/۳
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم