صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

اخرین اپ 1387(تولدوبلاگم مبارک)

به اسفند که می رسیم تازه تلنگری بر شیشه روحمان می خورد و در می یابیم که در خواب بودیم و سالی دیگر به انتهای خود نزدیک شده است .

روزها و هفته ها و ماهها چنان شتابان می گذرند که باورش مشکل است . انگار نسیمی آمد و گذشت.

می گویند از حضرت نوح (ع) که بیش از هزار سال عمر کرد پرسیدند دنیا را چگونه دیدی؟ جواب داد مانند یک کاروانسرای دو در حال تصور کنید با این عمرهای کوتاه ما دنیا چگونه خواهد بود چقدر باید قدرلحظه ها را بدانیم تا بتوانیم به همه آنچه می خواهیم برسیم. چقدر باید قدر یکدیگر را بدانیم تا از بودن در کنار هم لذت ببریم.

دنیا هنگامی زیباست که زیبا زندگی کنیم زیبا بیندیشیم و زیبا حرف بزنیم .حیف است که این فرصت کوتاه و عمر دو روزه را با کینه و حرص و طمع و نا مهربانی تلخ کنیم . اصلا بزرگترین فلسفه عید نوروز و عیدهای دیگر همین است که تغییری در زندگیمان به وجود آوریم و به سوی روشنی ها و خوبی ها برویم.

باید تغییر کنیم نه در ظاهر بلکه در باطن. از همین الان باید برای این تغییر خیز برداریم و از خدا بخواهیم به ما توفیق دگرگون شدن را عطا کند چون اوست که متحول کننده قلبها و جانهاست.

خوب است روزهای پایانی سال روز های حسابرسی باشد. باید از خودمان حساب بکشیم و ببینیم چقدر سود کرده ایم و به چه کسانی زیان رسانده ایم و صد البته که زیان معنوی در اولویت قرار دارد در این دایره باید از خودمان بپرسیم چه دل هایی را شکسته ایم و چه روحهایی را آزرده ایم و چگونه می توانیم به ترمیم آنها بر خیزیم. باید ببینیم از رنج و محنت چه کسانی غافل بوده ایم .

ماه بهار می تواند مقدمه ای باشد برای سبز شدن و به معنای واقعی کلمه به استقبال بهار رفتن.

**************************************************************************************

 

پرنده همنفس همخونه ی من ....زمستون رفت و شد فصل پریدن ...همین دیروز تو از این خونه رفتی ...ولی از اومدن چیزی نگفتی ...تو را در حنجره یه دشت آواز ...تو را در سر هوای خوب پرواز...من اینجا خسته و غمگین و تنهانمی دونم که میمونم تا فردا...چی میشد اون هوای برفی و سرد تو رو راهی این خونه نمی کرد...بهار کاغذین خونه ی من ...تو رو راضی نکرد آخر به موندن...من عادت می کنم با درد تازه...جدیی شاید از من من بسازه...دلم تنگه دلم تنگه برایت ...نگاهم با نگاهت داشت عادت ...تو اونجا با گلهای رنگارنگی....من اینجا پشت دیوارهای سنگی...تو با جنگل تو با دریا تو با کوه ...من و اندازه ی یه فصل اندوه....من عادت میکنم با درد تازه....جدایی شاید از من ، من بسازه...دلم تنگه دلم تنگه برایت نگاهم با نگاهت داشت عادت ....
***************************************************

مثل بهار ، سرزنده باش و سبز و صمیمی بگذار تا نسیم ، مهمان شعرهای شکوفاییت شود بگذار تا پرستو از آسمان آبی قلبت گذر کند بگذار تا به طرز نگاهت ،بارانی از شکوفه ببارد از گونه های قرمز تابستان سیبی بچین ، که عشق چیزی به غیر خوردن سیب سرخ نیست دستی دراز کن تا سیب تا انار تا حرمت قدیمی انجیر تا مادر شراب فرصت هنوز هست از باغ شاعرانه پاییز گل بچین پاییز فصل رویش گلهاست باور کن پاییز فصل رویش گلهای پرپر است

****************************************************

 

مثل بهار ، سرزنده باش و سبز و صمیمی بگذار تا نسیم ، مهمان شعرهای شکوفاییت شود بگذار تا پرستو از آسمان آبی قلبت گذر کند بگذار تا به طرز نگاهت ،بارانی از شکوفه ببارد از گونه های قرمز تابستان سیبی بچین ، که عشق چیزی به غیر خوردن سیب سرخ نیست دستی دراز کن تا سیب تا انار تا حرمت قدیمی انجیر تا مادر شراب فرصت هنوز هست از باغ شاعرانه پاییز گل بچین پاییز فصل رویش گلهاست باور کن پاییز فصل رویش گلهای پرپر است

 دعای آخرسال:

 دعا کنیم نزدیک تحویل سال هیچ آرزویی نشه هیچ وقت  محال وقتی میخوای بشینی پای هفت سین  بخواه که هیچ دلی نباشه غمگین

****************************************************

روزهای آخر اسفند همیشه صحبت اینه اگه دلخوشی نباشه  هیچ کجا بهار نمیشه

******************************************************************

مدرسه ها تعطیل شدند.شاید یکماه.خیابانهای شلوغ ورهگذران سراسیمه....دارا وندار.لابد به تفنن یا برای خرید آمده اند.اما هرچه باشد یک ذائقه ی مشترک بین همه ی آنهاوجود دارد:انتظار برای تحویل سال..من روزهای مانده به عید (از بیست اسفند تا روز عید )را بیش از خود عید دوست دارم.شاید مثل دوست داشتن پنجشنبه باشدونفرت از روز جمعه.نمی دانم.شاید این اشتباه باشد.بگذریم. بیاد سالهای دور می افتم.لحظه ی سال تحویل.لباسهای نو.مادر پدر خواهران وبرادران.اسکناسهای 5تومانی و10تومانی .نو وتا نخورده که ارزش یکسال پول تو جیبی مارو داشت.شمردن عیدیها.سفره یپهن شده هفت سین.ماهی تنگ بلور.آینه قدیمی .قرآن خطی.سبزه های باروروتازه.پنجره یچوبی باز و به باغ دایی بوی خوش علفهای نورسیده .شکوفه ها برگها.مستی مستانه گنجشکها.لانه ی قدیمی پرستوها برسر در باغ دایی.دختر دایی ها...(که چقدر دلتنگشان شده ام...)به رخ کشیدن عیدی ها ولباسها.یکدست کت وشلوار شیری خوشگل وکفشهای قهوه ای وعمه که میگفت تو دیگه شوهر "زهرا خانوم"شده ای.ویکبار مرا به گریه انداخت.چه زود باور بودم من.من اما در آرزوی کودکی ام(شاید سال سوم دبستان)دوست داشتم زنم دختر دایی "ز" باشدونشد وروزگار او را در دامن دیگری انداخت ومرا ومرا ومرا...ای وای..... می روم دورتر.میزنم بیرون از خانه از پنج دری که انگارروزهای عید شده مثل مغازه ی آقای اصلاحی توی بازار.انواع شیرینی..باقلوا..تخمه وآجیل،پشمک والبته کلوچه ی منحصز بفرد کاشان برای روزهای عید... برگه ی آب زده ،آلبالو خشک آب زده آبزرشک و...مادر می گفت اینها رو بهتون می دم که اگه آجیل زیاد خوردید رودل نکنید.من چقدر آب زرشک رو دوست داشتم. پیش ازعید ها –یکی دو روز مانده به عید-حمام عمومی .اون روزها تک وتوکی حمام توی خونه ها پیدا می شد.خونه ی قدیمی ما سر شوره داشت اما حمام نبود.می رفتیم به حمام عمومی .نمره. ورودی همهمه یگنگ آدمهایی که بای پاکیزه شدن می آمدند.همیشه این همهمه را دوست داشته ام.فضای آکنده از بخار حمام با گرمای مطبوعش واب داغی که بدن نازک بچه ها رو قرمز می کرد. از 4سالگی آقا جون به مادر تشر زد که –این بچه باید با خودم بره حمام مرد شده واین خود فلسفه وحکایتی داشت- مردهایی که حمام را بهانه ای - برای شوخی های مردانه ولیچارها ومتلک هایی که اون روزها من ازشون چیزی سر در نمی آوردم –می کردندولابد اوفات تفریحی بود که باید گذرانده میشد. از همه جور قشری هم می امدند.حمام تمیزی بود بعنی اقاحیدر مثل شیشه یبلوری بهش می رسید. ورودی یک ظرف سبزه مزین به چراغهای کوچک چشمک زن ظرفی پر از شیرینی که البته آقا جون منواز ناخنک زدن به آون برحذر داشته بود.همه وهمه نوید می دادند که عیدی آقا حیدر محفوظ... نفس گرفته وگرم از حمامی که باندازه ی یک سال مرا تمیز میکردوآبزرشک خنکی که لیوانی 2ریال لاجرعه بالا میکشیدیم وانگار که سبک شده ایم... شب عید تا صبح خواب نبود لباسهارو بالای سرمون میگذاشتیم...وفردا صبح آغازدوباره ییک ورق از زندگی ..زندگی که مار ا می برد رو به آینده..هنوز در آغاز فصل های ساده یزندگی بودیم.هنوز دلمان صیقل محبت داشت.هنوز بذر نادانی وکینه در این دشت نریخته بودیم.هنوز تنهایی برای فرار از بودن با یک انسان ،ما را از انسانها فراری نمی داد.همنوز کاسبکارانه وطلبکارانه به زندگی نگاه نمی کردیم.هنوزآنقدر حسابگر نشده بودیم که با کمال رضایت عیدیهامان را با هم قسمت کنیم.همنوز زندگی روی دیگرش را به مانشان نداده بود. آینده آبستن حوادثی بود که تنها لذت زندگی مارا کودکیمان تشکیل میداد.هنوز بر سر سفره نشستن یک تکلف نبود.بوی زندگی بود وعطر بودن....کاش می شد همیشه در کودکی ماند...عاقل نشد..بچه بودوزندگی کرد.... روز عید در اتاق پنج دری شوری بود وغوغایی.ولوله یبچه هایی که می دویدند. دور حیااط زیر درختها یبا برگهای تازه رسته وشکوفه های سفید دنبال هم کردن.گاه میشد رقص نور را که روی مواجی آب حوض وسط خانه به سقف ایوان می افتاد را دید. ماهی های قرمز درون حوض.آب تمیزی که مثل نقره بود.(زندگی در آن روز صفی از نوروعروسک بود). سفره یپرمهر هفت سین روایت زیبایی است از زندگی دوباره امید برای فردایی زیبا .هشتن هرچه تاریکی در سال گذشته وداشتن هرچه زیبایی در سال نو... یاد ماهی های تنگ بلور می افتم.چقدر با هم رقاصی میکنند.شور عید در ذره ذره حیات پیداست.. عید برای من سوار بر موج خیال ورسیدن تا اوج لذت بود.زیبایی زندگی در روزهای عید وبیرون ریختن هرچه بذر کینه ونامهربانی مثل دلهای کودکیمان...کاش میشد این روزها هم مثل روزهای کودکی دلی داشته باشم مثل تنگ بلور....

******************************************************************

 

اخرین حرف ۸٧ من(لطفاحتما بخوانید)

سلام خوبید؟خوفی؟خوشید؟داره سال میاد...چندروزمونه؟امروزپنچ شنبه هست...فرداجمعه وشنبه و.....تجویل سال...دوستان مهربانم نازنینان جوانم .توی سال جدیدبیاید مهربان باشیدباخلق ..یاد ضعیفان یتیمان ومریضان و....ای ان که بسترنرم داریدوخونه گرم داریدیاددیگران باشید...سال نو بازیه عالمه لبنخند ودلهره وشادی واضطراب تومشتون...مشتوبازمیکنید وبه هم جامی پاشین..سال نومیشه..زندگی نومیشه..دلامون تازه میشه..عشقامون درخشان میشه..چشامون پرمحبت..دستامون گرم میشه..جاده زندگی زیرپامونه جاده نه چندان هموارزندگی زیرپامونه تا مابا همدیگه هموارش کنیم وپیش بریم وپیش بریم...خدای بزرگ کمکون کن واونچه روکه خودت صلاح می دونی .برامون مقدورکن.....راستی دوستای مهربونم غنچه گل سرخودیدید..شکوفه هادید...بازشب سال نو سبزی پلو باماهی...جای بچه های خیابونی هم خالی....خدایا!سال پیش سال نسبتا خوبی بود... ازت ممنون..کمک کن تاامسا بتوانیم عاشق ترازهمیشه بامردم رفتارکینم...یادمون باش نیکی چیزیست که بیش ازهرچیزدیگرمردم راخلع سلاح می کند!.حسد ورزیدن علامت بارزبی لیاقی ست.اگرمی خواهی خوشبخت باشی..برای خوشبختی دیگران بکوش..ای هازندگی وقرآن به من یادداد...سلام عشق..سوء تفاهم زمان ..سکوت وتفاهم وخنده یک دیداردیگه دراین کره زمین...وبازم ازعشق میگم که بدون هیچ تکراری..خیلی سخته که همیشه تازه باشی وتازه بگی..ولی من بودم...وبازهم ازعشق به خداو...می گم...من یک چیز فهیدم اگرکسی دوست داری اورآزادبگذاراگرمال تو باش برمی گردد وگرنه..بدان ازاول هم مال تو نبود...دلواپسی ندارم ، تا که علی یارتون دستهای پاک این امام ، همیشه همراهتون دلواپسی وقتی میاد که اعتقاد بمیره دل آدم از روزگار بی اختیار میگیره دست علی سپردمتون ، تا بدونی دوست دارم تو دست پاک این امام از دل و جون میزارمتون

************************************

آسمون اگه عاشق زمین نبود تو کتاب زندگی حالا اسمی از بارون نبود دیگه هرگز نمیبارید رو تن تشنش اشکاش بی پایان نبود زمین اگه عاشق زندگی نبود جون دادن به کویر براش آسوون نبود

*************************************************

پاورقی:

تولدوبلاگم فراموش کردم(باتاخیر)

به نام او ...
خیلی ساده و مختصرو کاملا تلگرافی !
خبر از این قراره :
صلیب نقره ای چهار ساله شد !
درست چهار سال پیش در چنین روزی صلیب نقره ای شروع بکار کرد( تقویم تاریخ !! )

من دوبارمتولدشدم یک بارهفت اردیبهشت(تولدخودم) یکبارهشت اسفندماه(تولدوبلاگم)
... و چه دوستای گلی پیدا کردیم .
ممنون از همتون .
به امید موفقیت همه دوستان ؛
با تشکر و احترام .
از طرف :
( صلیب نقره ای)

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٢٠
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

مشهدمقدس

شهر مشهد ، مرکز استان خراسان ، با مساحت تقریبی دویست کیلومتر مربع ، در شمال شرق ایران و در حوضه آبریز کشف رود ، بین رشته های کوههای بینالود و هزار مسجد واقع است.

گرچه تاریخ شکل گیری شهری با عنوان مشهد به آغاز قرن سوم هجری ، یعنی مقارن باشهادت و به خاک سپاری پیکر مطهر حضرت رضا (ع) در آنجا بر می گردد ، اما منطقه توس که مشهد کنونی در آن واقع است تاریخی دیرینه دارد.

توس را از اینرو بدین نام خوانده اند که بنیان گذار و نخستین حکمران آن ، فردی به نام توس بن نوذر ، سپهبد نام آور کیخسرو پادشاه کیانی ، بوده است.

از تاریخ این شهر در قبل از اسلام ، به جز افسانه ای چند ، آگاهی چندانی در دست نیست ، ولی با توجه به اسناد موجود ، می توان حدس زد که این شهر در اواخر حکومت ساسانیان ، یکی از مرزداری های سر راه گرگان و نیشابور به مرو و بلخ ، و از ولایت های مشهور در خراسان بزرگ بوده است.

توس ، در دل ِخود شهرهایی داشته ، که نوغان و طابران از آبادترین آنها بوده و آورده اند که این دو شهر هزار قریه و آبادی را در برمی گرفته است.

جایی که اکنون به نام شهر توس معروف است و آرامگاه فردوسی ، حماسه سرای نامدار ایران در آن قرار دارد ، تنها بخشی از توس قدیمر است ، که بقایای ارگ و باروی نیمه ویرانی که مردم آن را قصر مامون می خوانند و بنای بزرگی که به بقعه هارونیه مشهور شده ، در آن پیداست. این محل ، در حال حاضر حدود بیست کیلومتری شمال غربی شهر مشهد است.

دیگر شهر بزرگ و نامدار توس ، نوغان بوده که اینک در دل شهر مشهد قرار دارد. یکی از آبادیهای پیرامون نوغان ، روستایی به نام سناباد بوده که آب و هوایی خوش و مطبوع ، کشتزارهایی پر بار ، قنات هایی سرشار و بوستانهایی شاداب و سر سبز داشته است.

در جغرافیای جهانگردی ، مکانهای مقدس مذهبی معمولاً به عنوان مراکز جلب مسافر محسوب می شوند . در ایران ، شهر مشهد بزرگترین مرکز مسافران مذهبی به شمار می رود . بیشترین تعداد مسافران ( بیش از 12 میلیون نفر) در فصل تابستان وارد این شهر می شوند.
آثار دیدنی و توریستی مشهد
آستان قدس رضوی (ع) ازعظیم ترین و باشکوهترین اماکن مذهبی ایران می باشد که حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) در آن واقع شده است.

در این مجموعه ، بهترین نوع معماری و هنر اسلامی متجلی است.



موزه آستان قدس ، موزه قرآن ، موزه تمبر ، موزه باغ ملک آباد ، پارک ملت ، کوه سنگی ، پارک وکیل آباد ، خواجه مراد ، خواجه ربیع ، خواجه اباصلت ، گنبد خشتی ، گنبد سبز ، آرامگاه فردوسی (طوس) ، طرقبه ، بند گلستان ، شاندیز ، غار مغان ، آرامگاه نادر و موزه آن و چشمه گیلاس از نقاط مهم و دیدنی شهر و اطراف آن می باشد.
سوغات و مراکز خرید در مشهد
بازارهای قدیمی ، سنتی و سرپوشیده شهر مشهد که خود بخشی از تجارت و اقتصاد استان را به خود اختصاص داده است در بخش مرکزی شهر پراکنده می باشند.

به علاوه ، بزرگترین مرکز خرید مسافرین در بازار جدید رضا متمرکز شده که در آن کالاهای گوناگونی از صنایع دستی ، محلی و هنری خراسان مانند : فیروزه ، انگشتری طلا ، عطر ، زعفران ، نبات ، پوستین ، گلدوزی ، کفش و غیره عرضه می شود.

همچنین مجتمع تجارتی زیست خاور در اول خیابان دکتر شریعتی مشهد ، یکی از مراکز مهم تجارتی شرق ایران به شمار می رود.
پارک کوهسنگی
: یکی از مشهورترین پارکهای عمومی و زیبای مشهد می باشد که در دامنه کوههای جنوبی مشهد قرار دارد. این پارک دارای استخر و رستوران است.



بازار امام رضا (ع)
یکی از بزرگترین مراکز خرید و فروش مشهد است. در این بازار ، انواع سوغات مشهد از قبیل : فیروزه ، انگشتر عقیق ، طلا ، عطر ، زعفران ، پوستین ، مُهر ، سجاده ، تسبیح ، لباس و غیره عرضه می شود.
آرامگاه خواجه ربیع
در حاشیه شمالی شهر مشهد آرامگاهی به صورت هشت گوش در وسط باغ زیبایی قرار دارد که تاریخ ساختمان آن مربوط به قرن یازدهم ه. ق است و از بناهای مهم دوران سلطنت شاه عباس اول صفوی در خراسان به شمارمی رود.
مقبره فردوسی در طوس:
آرامگاه فردوسی شاعر نامی ایران در شهر طوس ، درباغی مصفاو پر از گل جای دارد.

 حرف دل با علی ابن موسی الرضا ...

چند لحظه بیشتر تا اذان صبح باقی نیست. صحن خلوته خلوت خلوت .

یه زائر تنها نجوا می کنه ، یکی دیگه هم یه گوشه نماز می خونه ، نسیم خنک همه فضای صحن را به هم وصل می کنه .

 عطر نماز با ذکر و نجوا که با هم مخلوط می شه ، یه صدایی صدای گریه ای ، نه ، ناله ای بلند می شه. همون جا نشسته ، سرش پایینه ، خودشه .

 دل ، یه دل خسته ، یه دل شکسته ، غریب و تنها شروع می کنه به حرف زدن . صدای ناله اون توی صحن خلوت می پیچه .

 ( آره ، می دونم که بین همه دل ها من از همه سیاه ترم ، پوسیده ترم ، از بی آبرویی خجالت می کشم سرم را بالا بگیرم . می دونم خیلی حقیرتر از اون هستم که باهات حرف بزنم. جسارت کردم و اومدم پیشت . می دونم خیلی بزرگی ، مهربونی ، پر از رحمتی و به حرف های من گوش می دی. همین قدر برای من کافیه . دیگه داشتم خفه می شدم ، این تنها راهی بود که داشتم . تو من را خوب می شناسی . واسه همین مطمئنم نمی تونم بهت دروغ بگم. یادته وقتی به دنیا اومدم چقدر قرمز و قشنگ بودم .

 خدا بهم گفت : دل تو مال منه ، تو پاکی ، پر از نوری ، مطهری ، مقدسی . برو و همه را به یاد من بینداز . برو و مواظب عقل ، گوش ، چشم ، زبان و دست و ... باش . برونگهبان حرم باش . وقتی رفتم صدام زد و گفت : دل ! یادت نره ، وقتی بر می گردی باید پر از عشق باشی . فقط عشق .

 من شاد بودم ، قرمز بودم ، به همه می گفتم دوستتون دارم . به همه می گفتم بفرمایید بیایید تو . روزها یک به یک برای من می گذشت . اما انگار خوشی ها دوام نداشت . یک روز یک دسته مهمان اومدند . نمی دونستم کی اند و چی اند . باهاشون دوست شدم . اون ها مریض بودند . اما من مواظبشون نبودم . با دست های کثیفشون روی دیوارام یادگاری می نوشتند . هر روز که می گذشت مهمان ها سیاه تر و کثیف تر می شدند . مهمانی ها ادامه داشت . کم کم من هم مریض شدم . دور و برم پر شد از دلهای مریض . کاشکی می دونستم این مهمان ها از کجا می یان و چرا مریض اند . اصلاً نمی دونم چرا اومدند توی حریم من . توی حریم پاک خدا .

 دل های سلیم بهم گفتند پرهیز کن . گفتم اشکال نداره ، خودم خوب می شم . حالم بدتر شد . بدی ها اومدند تو و در را پشت سر خودشون بستند . همه درها را بستند . قفلشون کردند . کلید اون را پیدا نکردم . یادته گفته بودی اگه نیکوکار باشم ، اگه همه را دوست داشته باشم ، اگه به کسی اخم نکنم ، خدا من را دوست داره . اما من یادم رفت . وای به حالم که همه دل ها را از خودم رنجوندم .. وای به حال من که خودم را اسیر کردم . هر روز سیاه تر می شدم ، ناخوش تر می شدم ، دردم می گرفت ، اما به فکر خودم نبودم ، به فکر هیچ کس دیگر هم نبودم .

 یه شب خواب خدا را دیدم ، اومده بود سراغم . بهم گفت : دل! داری چیکار می کنی ؟ تو مال منی . من دوست دارم . کجا داری می ری ؟ مگه نمی خوای یه روز برگردی ؟ یه نگاه به خودت بنداز ، تو که اینطوری نبودی . چرا به خودت سر نمی زنی ؟

 ز خواب بیدار شدم . گرفته شدم . دلم برای خودم سوخت . یاد قدیم ها افتادم . گفتم بر می گردم . اما دست و پام گیر بود . زنجیرم کرده بودند . قفل ها آهنی بود و سنگین . من کلید نداشتم . یاد دسته کلید افتادم . همون دسته کلید که خدا گفته بود هروقت قفل شدی با کلیدهای اون قفل ها را با کن . اما من گمش کرده بودم ، من دسته کلیدهام را فروخته بودم . باید یه کاری می کردم . رفتم سراغ چشم . بهش گفتم : بسه دیگه ، دیگه نمی خوام باهات باشم . خواهش می کنم هر چیزی را نبین . بهم پوزخند زد و گفت : دل بیچاره! دیگه دیره . اون ها سیاهت کردند . بهت قفل زدند . حالام که رهات کردند . دیگه دیر شده . تو تنها موندی!

 بغض کردم . رفتم پیش گوش . صدام را نمی شنید . هر چی فریاد زدم نشنید . داد زدم : گوش بسه دیگه . نمی خوام بشنوم . بهم گفت : خیلی گوش خراش شدی . حرف نزن . عصبانی شدم .

 رفتم پیش زبان . کر شدم ، یه لحظه استراحت نمی کرد. گفتم : زبون می شه ساکت باشی ؟ بسه دیگه ، چقدر دروغ می گی ، غیبت نکن ، جواب خدا را چی می خوای بدی ؟ بهم گفت : تو اگه بیل زنی ، زمین خودت را شخم بزن . یه نگاه به خودت بنداز . پر از کینه ای ، پر از نفاق ، بخیلی ، حسودی و ... . گفتم : بیهوده نگو ، مؤدب باش . گفت : من را نصیحت نکن ، افسار من دیگه دست تو نیست . درمانده شدم .

 رفتم پیش دست . بهش گفتم : تو با من باش ، دزدی نکن ، خیر باش ، نیکی کن ، صدقه بده. گفت : بهت نمی یاد . من کار خوب بلد نیستم . گفتم : خدا دوستت داره ، بیا و برگرد ، بدی ها را بگذار کنار . گفت : من بد نیستم . هر کاری کردم ، من نبودم . تو بودی ، تو کردی .

 کسی باهام نبود . ترک خوردم . شکستم . باهاشون قهر کردم . با خودم و خدا هم .

 گفتم : خدا! اگه من را دوست داشتی اینجا نمی فرستادیم . سر راهم دوستای خوب می گذاشتی . منتظرم می موندی.

 صدایی گفت : من بودم ، من گفتم . تو ندیدی ، تو نشنیدی ، تو نخواستی .

 توجه نکردم . رفتم توی سطل پر از روغن سیاه ، پر از کثیفی ، پر از لجن . دیگه پیشه ام شده بود مردم آزاری . صبح به صبح می رفتم قفل و زنجیر برای خودم می خریدم و شب به شب می شمردمشون .

 اما من تنها نبودم . کنار من و قلب های مریض ، اون دورترها قلب های دیگه ای هم بود ، قلب های قرمز و سالم ، قلب های پاک . اون ها را که می دیدم حسودیم می شد . می خواستم اون ها هم مریض بشند . رفتم سراغشون ، بهشون سنگ زدم ، اذیتشون کردم ... اما اون ها بهم لبخند می زدند .

 چی شنیدم ؟ اون ها گفتند : من را دوست دارند . مدت ها بود این حرف ها را نشنیده بودم . عشق ...

وای ، من با خودم چیکار کرده بودم ؟ چی بودم ، چی شدم ؟

 می شنیدم خدا هم بهم می گفت : دل برگرد . روح پاک من برگرد . سفید برگرد . تو خوشبویی . رنگ ایمانی . برگرد .

 زنگ زده بودم . گفتم : آخه چطوری ؟ با چه رویی ؟

 قلب های سلیم بهم گفتند : تو دسته کلیدت را گم کردی اما شاه کلید که هست . شاه کلید را بگیر و قفلت را باز کن . شاه کلید را که گرفتم ، توش عکس یه گنبد بود ، یه گنبد زرد ، یه پنجره فولاد ، یه عالمه دخیل و یه صدا ...! که می گفت : تو یه زائری! برو .

 این شد که بارم را بستم اومدم اینجا . شاه کلید من! امام مهربون من! می دونم که صدام را می شنوی . خیلی شرمنده ام . نمی تونم سرم را بالا بگیرم . ببین چطور تنها شدم . من موندم با این قفل های سرد و آهنی . گفته بودی به همه یه جور نگاه می کنی . گفته بودی اگه دلت شکست ، گریه ات گرفت ، مطمئن باش من باهاتم . حالا خیلی آرومم . چون می دونم دیگه تنها نیستم . تو با منی . حرفام دیگه تموم شده . فقط ته حرفم می خوام بگم : بیا ، حساب من اینه . حالا تو را به خدا ، به حق همه دل های پاک ، ضامنم بشو . قول می دم دیگه شرمندتون نکنم . قول می دم دیگه هر کسی را وارد حرم امن خدا نکنم . قفلام که باز بشه ، سیاهی های صورتم که بره ، پاک که شدم ، فقط می شم خونه عشق ...

 امام من! رئوف من! کلید همه قفل های بسته من! اگه قفل پاهام را باز کنی تا آخر عمر غلامتم . )

 توی همین حال و هوا بود که دل خوابش برد . توی صحن دیگه هیچ کس نبود . فقط دل بود . دل مجروح .

 شاه کلید اومد . همون امام رئوف . اومد همه قفل هاشو باز کرد . دستی به سر و روش کشید . پاک و تمیزش کرد . پیش خدا براش دعا کرد . خیلی دعا کرد .

 صدای اذان توی صحن پیچید : الله اکبر ، الله اکبر.

 دل یهو از خواب بیدار شد . سبک شده بود . خالی شده بود . دیگه قفلی به پاش نبود . صورتش پاک و پر از نور شده بود . از شادی گریه اش گرفت . یه نگاه به گنبد طلایی انداخت .

 گفت : امام رضا! امام رضا! حقا که شاه کلیدی . شاه کلید همه قفل ها . برای همه دل ها . قول می دم از این به بعد خیلی مواظب خودم باشم . قول می دم امانت دار خوبی باشم .

 صدا اومد :اشهد ان محمداَ رسول الله ... دل ساکت شد . با تمام وجودش فریاد زد : درود باد بر پیامبر و خاندان پاک و مطهر او ...........

اگر آن ضامن آهو بدست آرد دل ما را

به چشم آهویش بخشم همه دار و ندارم را

در جوار امام مهربانی ها اباالحسن الرئوف دعاگویتان هستم.

یاحق

 

پروژه قطار شهری برای شهروندان مشهدی از یک رؤیای ملی به یک کابوس تبدیل شده است، ک ابوسی که در وقت کشی های سرسام آور روزانه گویی تمامی ندارد.از زمانی که اولین کلنگ ا ین پروژه به زمین خورد مردم به امید شنیدن سوت قطار شهری تمام ناملایمات آن را به جان خریدند و محدودیت های ترافیکی را تحمل کردند. اکنون دیرزمانی است که پروژه، پیشرفت لاک پشتی خود را هم از دست داده است و در این شرا یط دیگر مردم صبر خود را از دست داده اند.بدقولی پشت سر بدقولی در تبیین اهداف پروژه قطار شهری مشهد آمده است:صرفه جویی در مصرف انرژی به ویژه کا هش وابستگی به سوختهای مایع و حل مشکلات ترافیکی شهر مشهد.گفته می شود صرفه جویی ارز ی حاصل از راه اندازی خط یک قطار شهری مشهد در سال 7میلیون و 387هزار و 600دلار می ب اشد.اگرچه در ابتدای کار در نیاز شهر مشهد به چنین پروژه ای و میزان کارایی آن در شهری با شرایط مشهد شک بود اما سرانجام عملیات اجرایی این پروژه در سال 1379 کلید خورد و پیش بینی شد کل مسیر در سال 1383 راه اندازی شود.در کتاب آیینه تلاش در نظام شورایی ب ا ذکر این زمان ها، پیش بینی شده است مسیر همسطح در سال 1382 به بهره برداری برسد، اما دیدیم که چنین نشد.

میدان شهدا را به نوعی می توان یکی از برگهای مهم شناسنامه مشهد تلقی کرد که به دلیل قدمت و موقعیت استراتژیک آن در جغرافیای شهری مشهد از اهمیت فوق العاده ای برخوردار است، میدان شهدا در مرکز شهر مشهد واقع شده که از شرق به حرم مطهر حضرت علی بن موسی الرضا (ع)، از شمال به خواجه ربیع، از جنوب به خیابان دانشگاه و تقی آباد و از غرب به خیابان توحید منتهی می‌شود.میدان شهدای دیروز در مرکزی‌ترین نطقه شهر امروز به طرح عمرانی بزرگ و تاثیرگذار تبدیل شده ، که در دل خود حدود 48 پروژه ای کوچک و بزرگ را متولد و بزرگ می‌کند.این پروژه با توجه به ویژگی هایی که دارد از پروژه های منحصر به فردشهری در کشور به شمار می اید به طوری که تصوری جدید از مشهد برای زائران ایجاد خواهد کرد . بخش مرکزی میدان شامل 5/12 هکتار و بخش هشت آباد شامل 5 هکتار و بخش محدوده صاحب الزمان شامل 5 هکتار است که دارای تأسیساتی شامل بازار روز ، اماکن اقامتی تجارتی و فضای سبز و دو زیرگذر است خیابان خواجه ربیع را به خیابان دانشگاه و خیابان امام خمینی را به خیابان هاشمی نژاد متصل خواهد کرد.
همچنین در این پروژه پایانه مسافربری ، توسعه و بهسازی مسجد حوض لقمان ، توسعه ساختمان شهرداری و ایجاد تالار شهر پیش بینی شده است که جمعاً هزینه طراحی آن ۴ هزار و 500 میلیارد ریال پیش بینی شده است .

طرح ویژه میدان شهدا به منظور دستیابی به چهار هدف اصلی زیر تحقق خواهد پذیرفت:
الف – ساماندهی وضعیت آشفته میدان به منظور احیای جایگاه شاخص آن در مرکز شهر مشهد و در مجاورت مجموعه حرم مطهر امام رضا (ع)
ب- روان سازی حرکت سواره و ایمن سازی حرکت پیاده در میدان
ج – تجدید ساختار فضایی و کالبدی میدان به مثابه یک فضای مدنی اصلی شهر و مجاورت ساختمان شهرداری مشهد
د- ایجاد سیمای شهری موزون و مطلوب که هویت شهری و خاطره شهروندی را تقویت می کند

محرم صِِفر که مِشه حال و هوای شهر هم کم کم عِوَض مِره،شهرداری تو بولوارا پرچم مِزِنه و هیئت ها شروع مُکُنن به سیاهی زِدَن و مراسم گیرفتن.البته ای چیزا تقریبا تو تِمام شهرهای ایران یکیه و باهم فرقی چندانی نِدِره،ممکنه یَک خُورده تو انجام مراسم و با هم فرق دِشته باشن.اما بعضی چیزایم هست که فقط مخصوص یَک جای خاصه با مردم خاص خودش.مِثلا سینه زنی و مداحی مخصوص بوشهریا یا او تِجمعِ بزرگ ترکای زنجان تو محرم.تو مشهدم ای ایام مردم یَک کارایی مُکنَن که فقط مخصوص همی شهره،یکی از کارای معروف ما مشهدیا شله دِدَنه.وارد محرم که مِرِم هیئتا و مسجدایم کم کم دست بکار مِرُن ،بهر حال عزادارای امام حسین رِ باید سیر کِرد نِمِشه که اخر شب گوشنه یُ تشنه بِرَن خانشان!تو مشهد بِره شام یا نهار دِدَن علاوه بر غذاهای معروف مثه مرغ،قیمه،عدس پلو،چلو کِباب و….یک غدایی دیگه ای هم هست به اسم شله.اگر بُگُم ای شله پر طرفدار ترین غدایِ ای روزای تو مشهد دروغ نِگُفُتم،البته ایم دلیل خاص خودش رِ دِرِه.اول ایکه شله درست کِردنش سخته،همه نِمتِنَن.خانم های حالایم که بِگِردم اشپزی بِلَد نیستن،تنها کاری که یاد دِرِن مانیکور کِردنو،های لایت کِردَنُ و دوباره رنگ ساژ کِردن همو موهایی که یَک ماه پیش رنگشان کِردَن(البته همشان نِه ها! بعضیاشان 99.9%)

کلیپ بسیار زیبا از مشهد(برای انهایی که سال هاست از مشهد دورند)

اینجا کلیک کنید

نویسنده : صلیب نقره ای : ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/٦
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم