صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

وطن

 

...دیشب گریستم حتی به خاطر کوروش که دستور داده بود نماد مرد هخامنشی گل لوتوس باشد...

گل نیلوفر که در مرداب می روید...تا هر ایرانی بداند در سختی ها باید زیباترین ها را بیافریند...

************************************************************

وطن من. نفس هایت مرا تازه می کند .خاک زمینت بوی عشق می دهد .بوسه هایم برای گرمای وجودت .دوستت دارم اگر در مقابل همه زیبایی های دنیا کلبه کوچکی باشی وفقط در آغوش توست که آرامش احساس می کنم .خدایا به همه آنهایی که در غربت هستند قدرت تحمل دوری از وطن را عطا کن و دیدار وطن را برایشان مهیا ساز الهی آمین....

****************************************************************

این خانه قشنگ است. ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست. ولی خاک وطن نیست
این کشور نو پیشــــــرو دانش و صنــــــــــعت هرگز. به دلاویزی ایــــــــران کهــــــــن نیست
در مشــــــهد و یـــــــزد و قم و کاشان و لرستان لطفی است که در برلن و دهلی و وگاس نیست
در بابل و گـــرگان و خراســــــان و بروجــــــــرد نقشی است که در قاهره و شام ویمن نیست
پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهـــــــران لندن به دل انگیزی شـــــیراز کهــــــــــن نیست
این شهر بزرگ است ولی شـــهر غریبی است این خــــانه تمیز است ولی خـــــانه من نیست
هــــر جـــای روم روی به هـــر ســـــوی که آرم اندیشه بجــــز فکر وطــــن ذکر وطـــــن نیست

 

------------------------------------------------------------------

 

ای سرزمین پاک با اولین شکوفه ی هر سال ، در دشت چشم های تو ، بیدار می شود

باغ پر از شکوفه ی اندیشه های من . در دشت چشم های تو - این دشت های سبز -

هر باغ شعر من پیغام بخش جلوه ی روزان بهتریست . هر غنچه ، هر شکوفه ،

هر ساقه ی جوان ، دنیای دیگریست ای سرزمین پاک من با پرندگان خوش آوای باغ شعر

در دشت چشم های تو ، سرشار هستی ام . من با امید روشن این باغ پر سرود در خویش زنده ام . دشت جوان چشم تو ، سبز و شکفته باد ...

*******************************************************************

 وقتی که ایران هست خلیج یعنی فارس                 
  تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس              

جز این اگر باشد خلیج آبی نیست
بی سایه ایران غیر از سرابی نیست

تا میهن کاوه تابوت ضحاک است
این سرزمین از هر اهریمنی پاک است

صدها هزار آرش جان در کمان دارند
تیری اگر کاریست این عاشقان دارند

وقتی هویت را در نام میجوید
هر بی نشان ناچار صد یاوه میگوید

چیزی که در صلح است از جنگ میخواهد
قدرت اصالت نیست فرهنگ میخواهد

ما وارث کوروش فرزند جمشیدیم
پیروز بی برده بت نپرستیدیم

 ما ریشه ای دیرین در عشق و خون داریم
مادر شب تاریخ تا صبح بیداریم

 

********************************************************************

با تو هستم ، ای وطن با تو هستم ، ای وطن ای خورشید جاوید من ای صدای گرم آبشاران ای شب مهتاب کوهستان تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ،از عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز به سینه ی من ، کلام جاویدی ، به چشم من تو ، چو نور خورشیدی آه ، ای وطن ! نام تو  همیشه بر لبم ،  با مهر تو ، ستاره درخشد ، بر شبم به دشت تشنه ، شکوه بارانی  سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی طلوعِ بودن ، طلوعِ امیدی تو ، سرودِ فصلِ سبزِ ما بر لبم جاری چنان دریا تو چون بهاری ، بهار بی پاییز ، ز عطرِ خاکِ ، تو گشته ام لبریز به سینه ی من ، کلام جاویدی ، به چشم من تو ، چو نور خورشیدی آه ، ای وطن ! نام تو  همیشه بر لبم ، با مهر تو ، ستاره درخشد ، بر شبم به دشت تشنه ، شکوه بارانی  سرودِ پاکی ، شعرِ بهارانی غروبِ ما را ، پیامِ خورشیدی طلوعِِ بودن ، طلوعِِ امیدی

با تو هستم ، ای وطن با تو هستم ، ای وطن
ای خورشید جاوید من ای مهد دلیران من

 ایران من

***********************************************************************

وطن یعنی پدر، مادر، نیاکان - به خون و خاک بستن عهد و پیمان وطن یعنی هویت، اصل، ریشه - سر آغاز و سر انجام همیشه  وطن یعنی نگاه هم وطن دوست - هر آنجایی که دانی هم وطن اوست  وطن یعنی هوای کوچه ی یار - در آن کو دل شکستن های بسیار نگاهی زیر چشمی، عاشقانه - به کوچه آمدن با هر بهانه وطن یعنی غم هم سایه خوردن - وطن یعنی دل هم سایه بردن سه تیغ و صخره و دریا و هامون - ارس، زاینده رود، اروند، کارون وطن یعنی بلندای دماوند - شکیبا، دل در آتش، پای در بند  وطن یعنی وطن، استان به استان - خراسان، سیستان، سمنان، لرستان  وطن یعنی سرای ترک با پارس - وطن یعنی خلیج تا ابد فارس وطن یعنی همه سازندگی ها - رهایی از تمام بندگی ها
بریدن دست غیر از گردن نفت - صلای صبح ملی کردن نفت وطن یعنی دلیر و گرد با هم - وطن یعنی بلوچ و کرد با هم همه یک جان و یک دل بودن ما - به دامان وطن آسودن ما وطن یعنی کتیبه در دل سنگ - تمدن، دین، هنر، تاریخ، فرهنگ وطن یعنی همه نیک و به هنجار - چه پندار و چه گفتار و چه کردار وطن یعنی هم از دور و هم از دیر - سده، نوروز، یلدا، مهرگان، تیر وطن یعنی جلال مانده جاوید - ستون و سر ستون تخت جمشید هزاران نقش و خط مانده در یاد - صبا، کلهر، کمال الملک، بهزاد نکیسا، باربد، افسانه و چنگ - سرود تیشه ی فرهاد در سنگ سر و سرمایه های سر فرازی - ابوریحان و خوارزمی و رازی به اوج علم و دانش ره نوردی - ابو نصر، ابن سینا، سهروردی به بحر عشق و عرفان ناخدایی - عراقی، رودکی، جامی، سنایی وطن یعنی به فرهنگ آشنایی - دُر لفظ دری را دهخدایی وطن یعنی جهانی در دل جام - وطن یعنی رباعیات خیام وطن یعنی همه شیرین کلامی - عفاف عشق در شعر نظامی وطن یعنی نگاه مولوی سوز - حضور نور در شمس شب و روز وطن یعنی پیام و پند سعدی - زبان پیوسته در پیوند سعدی وطن یعنی هوا و حال حافظ - شکوه باور اندر فال حافظ وطن یعنی شب شه نامه خواندن - سخن چون رستم از سهراب راندن وطن یعنی رهایی ز آتش و خون - خروش کاوه و خشم فریدون وطن یعنی گرامی، مرز تا مرز - وطن یعنی حریم گیو و گودرز وطن یعنی هدف، یعنی شهامت - وطن یعنی شرف، یعنی شهادت وطن یعنی شهید، آزاده، جان باز - شلمچه، پاوه، سوسن گرد، اهواز وطن یعنی گذشته، حال، فردا - تمام سهم یک ملت ز دنیا وطن یعنی چه آباد و چه ویران - وطن یعنی همین جا یعنی ایران

نویسنده : صلیب نقره ای : ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

زندگی مسخره

سالها پیش که کودک تر بود م  و شاید کوچکتر ( که بعید است ) چیز هایی داشتم درست مثل آن چیز هایی که الان دقیقا ندارم مثلا روزی دو بال داشتم برای آنکه هر جا می خواستم ذهنم را پرواز دهم اما اکنون  قفسی دارم که هر گاه می خواهم در آن پرواز کنم زخمی تر از همیشه بالهای اندیشه ام  را به سوی قلبم می کشانم تا گشوده نشوند چرا که در میان میله های  خاردار و غبار آلود این برزخ تکاپوی من تنها را ه به سرا ب  های بی پایان اندوه می برد و من اینگونه آموختم که بزرگ شدم ...

شاید فرقی ندارد شاید هم دارد نمی دانم وقتی بی تفاوتی از چه می توانی دفاع کنی اما می خواهم در اوج بی تفاوتی از هیچ چیز دفاع کنم و شاید دیگران فکر کنند پوچی است اما خدا می داند نیست زیرا اگر به ورطه پوچی پناهنده می شدم نه اکنون نفسی به شوق روز دیگر بر می دمید نه این دست اکنون آنچه را که نمی خواست می نگاشت .

باور کن از سالیان پیش چیزی حدود 6 سال پیش تمام خبط و خطاهایم شروع شد و من لغزیدم و خدا مدام بلندم کرد و دوباره لغزیدم و دوباره دستم را گرفت .درست همین روز ها بود که دست هایش را در دست می فشردم و از حضورش حظ بی منتهایی می بردم و گاهی در میان تمام لحظه ها می اندیشیدم که چه زندگی خوبی در کنار هم خواهیم داشت و امروز بعد از 6 سال می فهمم که چه بد گذشت و چه بی رحمانه از سر نادانی و خطایم به بلای تنهایی عمیق انسان دچار شدم .  نمی خواهم از قصه تکراری عشق و عاشقی های بیگانه بنویسم نمی خواهم از قصه لیلی و مجنون دوباره و دوباره بنویسم یا از قصه خیانت و بی وفایی چیزی روایت کنم می خواهم از عامل بودن خودم در تمام آن روزها بنویسم و بگویم آنکه خطا را از دیگری دید خود خطاکار ترین عالم بود و من چنین می اندیشدم وگاه گاه اکنون هم چنین می اندیشم اما می دانم خطاست و هر چه بر سرم آمد از چشمی بود که حقایق را ندید و دلی بود که پی هوسی لرزید  و نه از سر عشق و صداقتی و وای به آن روز که از امروز صد ها مرتبه پاک تر بودم و امروز نمی دانم چه هستم و نمیدانم چه خواهم شد !!!

و تو نیز نمی دانی چنان که دیگران ندانستند ان روزها با رویا ها یم زندگی می کردم امروز با واقعیت .آن روزها با چشم هایت می شوریدم امروز با جسمت بیگانه ام .

آن روز ها می خواستمت امروز خود خواهانه و خود خواهانه خودم را می خواهم و از این  بر خود می بالم  زیرا که آن روز گرچه تو را می خواستم اما خود را هم نیافته بودم  و در پی تو بودم اما امروز  تو را نمی یابم و درپی خود هستم و اگر روزی به خودم برسم شادمان خواهم گفت :

اگر تو را نیافتم غمی نیست شاید بتوانم پس از این تو را بیابم اما تا پیش از این یافتن تو چیزی نبود جز خیالی در خیال چرا که هنوز خود را نیافته بودم و چگونه می توان از دیگری به خود رسید ؟ که ما قرار مان از روز خلقت این بود که از خود به خدا برسیم ... حالا خدا را که هیچ تو را می خواهم بی یافت خودم یافت کنم این رویاست و من برای آن شوقی ندارم که خدا می داند سراب صحرا زیباست اما دروغ و یافتنش صرف کردم عمری در پی هیچ است .

نمی دانی شاید هم بدانی  بعد از رفتنت آنقدر بزرگ شدم که خدا می داند دیگر از بزرگیم بیزارم دیگر نه آن شوق و شور کودکانه هست نه آن بوسه های عاشقانه دیگر نه آن چشم های شیطنت آمیز هست و نه آن محبت های قهر انگیز باور کن چیزی شبیه نقطه -0 – شده ام .

بعد از آنکه رفتی وای وای وا ی بگذار نگویم بر سرم چه امد ...

بگذار نگویم از اینهمه نادانی چه کشیدم آمد تلافی کنم دیگری را راه دادم بیاید  و بخندد تا به تو بگویم ببین چه کسانی مرا دوست دارند و تو مرا دوست نداشتی اما ندانستم چه حماقتی را به پای عقل مهر می کنم . بعد از آنکه فهمیدم چقدر خطا کردم درست شدم الان که می بینی کسی که آمد از تو انتقام بگیرد اما از خود انتقام گرفت امد زخمی را که بر دلش گذاشتی بر دلت بگذارد بدتر بر خودش زخم زد و تا ابد آتش آن را به دوش می کشد و تا ابد دادگاهی برپاست به نام وجدان که قاضی آن سخت حاکمی است سنگ دل که هیچ گاه نتوانستم حکم عفوی از بخواهم با آنکه خدا بخشید و خود نیز خود را نبخشیدم و اینجاست که می بینم خدا چقدر بزرگ است و من چقدر حقیر و حقیر که او مرا بخشید و من حتی نتوانستم خود را ببخشم !!!

.... جان بگذار صادقانه بگویم بعد از تو هر کس و نا کسی که آمد نه جای تو را گرفت نه خواهد گرفت تو  را عاشقانه دوست می داشتم و تو این را می دانستی و رفتی و چیزی نگفتی جز آنکه با لبخندی به اشکهایم گفتی : هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که لیاقت اشک های تو را دارد هیچ گاه ا شک هایت را نخواهد دید و تو دید و تو رفتی چون دیدی چون دیدی آنچه را که نمیخواستم هیچ گاه نشانت دهم ... زمردی از چشمم را بر شانه هایت دیدی و رفتی .

این صلیب نقره ای آن .... سالیان پیش تو نیست امروز بزرگ شده برایش دست می زنند شعر می خوانند اندیشه اش را تحسین می کنند اما تو نمیدانی نمی دانی این کودک بزرگ هنوز که هنوز است تشنه دیدار تو است دیدار آن چشمهایی که برای  بدرقه کردنت سالیان دراز می گریند و تو نمیدانی این دختر بزرگ چقدر برای دستهای تو کوچک است وقتی در آغوشش می کشی وقتی می خواهد باشی و نیستی .

راست گفتم اینبار راست گفتم  من راست گفتم و گریستم

تو خوبی با من .... نه ... نمی مانی .... قرارت این بود عهد مالوف من و تو از همان شب بی پایه بود زیرا من تو را دیدم در میان خواب های صادقه ام که می روی وقتی معبر تعبیر می کرد آنچه را که رویای یک شب بی رحم بود من می خندیدم و تو قسم می خوردی که به هفت قرآن قسم هیچ گاه تنهایت نخواهم گذاشت ... و درست سالی پس از آن شب درست یک سال پس از آن شب در همان شب رفتی و من ماندم و خوابی که تعبیر شد و من ماندم و تقدیری که رقم خورد و من ماندم و حماقت های پس از تو که یکی پس  از دیگری به دست خودم  رقم خورد تا شاید تلافی کنم و نشد و نشد و نشد تنها خودم زخمی ترو درمانده تر شدم .

حالا امروز درست مثل همان روز ها گنگ و خسته نشسته ام و برایت می نویستم از دفتری که صد برگ خورد و برگ اولش را تو خواندی و باقی را دیگران و برگ آخرش را خود می خوانم و دیگر هیچ جز خدا .

.....

این کودک را عاشق بسیار است ولی وای بر من که تو معشوق منی . پس از تو دل ها شکستم و بار ها شکسته شدم اما نه از روی  کینه و تنها از روی هر دروغی که شنیدم و دیگر باور ندارم صداقتی را که جز به نام تو برام خوانده شود اگر چه تو نیز صادق نام داشتی اما ره صداقت نپوییدی و من ماندم و دنیای بی صداقتی ها که با اسم تو منافات داشت و من ماندم عشق های دروغین که با روحم تضاد داشت و من ماند م و من ... آنجا بود که دیگر دنبال تو نگشتم و تازه فهمیدم که کسی گم شده میان  خودم چیزی از آن روز نمی گذرد اما فهمیدم در پایان فهمیدم که خودم را باید بیابم و دست یابی به تو چه سود و هنری است وقتی  روی پله های شنی پا بگذارم .

آمدم بگویم چرا رفتی ؟ دیدم با رفتنت چیز هایی بس  عجیب آموختم اگرچه از پاکی کودکانه ام فرسخ ها دور شدم .

آمدم بگویم دوستت دارم ! دیدم تو را نه نه نه خودم را دوست دارم پس بازنگرد که بازگشتنت آغاز گم گشتگی من است در تو وقتی که هنوز خویش را نیافته ام و نمی دانم کی؟ کجا ؟ و چگونه خود را خواهم یافت ؟

امدم بگویم بعد از تو مردمی را دیدم که سراپا دروغ و ریا بودند دیدم خود نیز کم بیراهه نگفتم خود نیز کم بی صداقت نبودم اما نه با دیگران نه با دیگران تنها و تنها با خودم منی که می خواستم ا زتو دست بشویم و به تو بگویم دیگرانی هستند که می پرستندم اکنون برایت می نویسم حقیقت این است که من لایق پرستش نیستم ونه من و نه تو ونه هیچ کس لایق پرستش نیست جز او که یکتاست و بی همتا .

آمدم بگویم  خسته ام و تو علت خستگی های منی دیدم نه چنین نیست من خود علت خستگی خودم آنقدر به در و دیوار این قفس بالهایم را کوفتم که مانند کبوتر مار گزیده ای بالی را به درون تنم می کشم تا نبینندم و نفهمند که به دنبال پرواز چنین کردم در حالی که آن قفس در داشت و منی که خود با دستهای خودم وارد قفس شدم و کلیدش را به رود بی پایانی فکندم چگونه به شوق آزادی اینگونه خویش را ویران کردم !!!

.... جان برایت چند نصیحت دارم که آنقدر تکراری است که حتی شاید یک بار هم آن را نخوانی اما باور کن حاصل این سالیان به هم گره خورده برای من این چنین بود :

اول آنکه با کسی عهد ببندم که خود عهد شکن نباشد که آنکه عهد شکن است بر من نیز پایبند نخواهد بود

دوم آنکه اگر عهدی بستم بر سر پیمان بمانم حتی تا روزی که نفسی در جان هست .

سوم آنکه بیاموزم هر چند سخت بیاموزم و این آموختن نه علم است و نه تجربه تنها آموختن است .

چهارم آنکه بدانم که همیشه خطا خواهم کردم و تو نیزبدان که باز هم خطا خواهی کرد پس نه بر دیگران خرده بگیرم و نه بر خودم که اولی را توانستم و دومی را نتوانستم.

پنجم آنکه بر مسند قضاوت ننشینم که خدا بزرگترین قاضی است و روز حشر بهترین روز برای پاسخ اعمال نیک و بدمان که اگر خطایی از من سر زد خدایم ببخشاید و اگر از تو خدایت بزرگ و بخشنده است .

ششم آنکه به خودم اعتماد نکنم پس تو نیز به خود اعتماد نکن که ما نه  معصومیم و نه عالم پس توکل باید کرد  و اگر خبطی سر زد هر چند عمیق و دشوار و هرچند سنگین و سهمگین باید توبه ای کرد و عذری خواست و نه به در مردم بلکه به درگاه آنکه مردم را خلق کرد .

هفتم آنکه اگر دلی شکستم از او طلب بخشش کنم و اگر مرا نبخشید هیچ متوقع نباشم که براستی حقی است برای او یا از آن  می گذرد یا نمی گذرد که اگر نگذرد باید به عذاب آتش امید داشته باشم و اگر بگذرد به لطف پروردگار بخشنده .

....جان بیش از این ها آموختم اما خدا می داند دیگر شرمم می آید که بگویم چه ها دیدم و چه ها شنیدم چه خطا ها کردم و چه پرده ها دریدم فقط از من بگذر که از تو سالهاست گذشتم و از خدایم مغفرتم را طلب که امروز به هیچ کس محتاج نیستم جز او و فردا به هیچ کس محتاج نخواهم بود جز رحمت او ...

برایت آرزوی توفیق دارم و نه توفیق پر گشودن به آسمان تنها و تنها توفیق  انکه از دیگران امید برکنی که اگر چنین نکنیم باید از خدایمان امید برکنیم و من با همین عدد کم سنم آموختم که جز او هیچ باقی نخواهد ماند نه عشق تو به من و نه عشق من به تو و نه روز هایی که به خبط و خطا عبور کرد ....

 

نه ماه را نه خورشید را و نه حتی تو راتنها و تنها خدا راپرستش خواهم کرد

***************************************************************

 

یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره ...یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره...یه نفر نشسته واسکناساشو میشماره..میخواد امتحان کنه ؛ که تا داره یا نداره !...یکی از بس بزرگه خونشون گم میشه توش...اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره...بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخرهانتخابم میکنه ؛ پولشو اما نداره !...یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه اون یکی ؛ مداد برای آب و بابا نداره ....یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی ؛اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره...یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه میخواد...مامانش میگه : اینا گرونه ؛ اینجا نداره ... !...یه نفر تولدش مهمونیه ؛ همه میان..یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره ....یکی هفته ای یه بار پزشکشون میاد خونش...یکی داره می میره ؛ خرج مداوا نداره..یکی انشاشو میده توی خونه صحیح کنن !...یکی از بر شده دردو ؛ دیگه انشا نداره ...یه نفرمیارزه امضاش به هزارتا عالمی..یکی بعد عمری رنج و زحمت ؛ امضا نداره...تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن ..یکی میپرسه آخه چرا مال ما نداره ؟...یکی دوس داره که کارتون ببینه ؛ اما کجا ؟!..یکی اینقد دیده که میل تماشا نداره !...یکی از واحدای بالای برجشون میگه..یکی اما خونشون اتاق بالا نداره..یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره...یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره...یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره...یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره !...یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه...یکی از بس که نخورده شب و روز؛ نا نداره...یکی از بس شومینه گرمه میفته از نفسیکی هم واسه گرمای دستاش ؛ ها نداره !!..یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه...هیچ روزش فرقی با روز مبادا نداره !!...بچه ای که تو چراغ قرمزا گل رو میفروشه...مگه درس و مشقو شور وشوقو رویا نداره ؟...یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه...پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره !!...یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم ؛ ...یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم :...دارا خیلی چیزا داره ؛ اما سارا نداره ....راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه میگم...ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره !...بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش دارهیه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره...همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدماس...این یه قانون شده و دیروز وحالا نداره !! ...آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا...اونجا فرقی میون فقیر و دارا نداره ....کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت..با نمیخوام ؛ با نمیشه ؛ با نشد ؛ با نداره !!!کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت..با نمیخوام ؛..با نمیشه ؛با نشد ؛ با نداره ...

***********************************************************

من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم...هرچی خواستم نرسیدم....به هرچی که نخواستم رسیدم...حالاجزعمرگره توی گره هیچی نمی خواهم....هیچکی یادداشته هیچوقت نتوشت دیگه من ازتوهم دفتربی خاطره هیچی نمی خواهم....تاسرازخاطره دستای رنگین درآرم....جزقلم وقتی پرازجوهرهیچی نمی خواهم....نبین ازعشقای توی بچگی هیچی نمی گم...جرتووبادکنک سرهیچی نمی خواهم...تیکه چوبی باشداسب کودکی های من...هی می پرسین چی می خواهی ..اونکه می خواهم نیستموباز....انگاری گوش خلایق کره ...هیچی نمی خواهم...من ازاین زندگی مسخره هیچی نمی خواهم(توی این دوهفته ازخداااخواستم ...

************************************************************

ماه محرم تمام شد....توی مدت مشهد حال وهوای خاصی داشت ..پربود ازچادرکه به مردم چای ونذری  می دادند....هم خوب شد بودند ولباس سیاه پوشیده بودند برروی ماشین خود اسماء مقدس امامان نوشت بودند ومجالس  شله می دادند(ّبازالان شهرستان می گویند شله چی)....هرچی بود یک محرم دیگررفت...ولی می دونم ازفردامردم.......سه شب چای دادند شب وبیدارماتمام شد..مونده بایک عالم خاطر...ارزو یک ثانیه تکراران لحظه ها... راه برگشت توی خیابون خالی وسکوت شب به چند چیز فکر می کرد...اول اقا می دونم خیلی گناه کار من..ایا امشب من بخشید یا نه...من ثروت عالم دست باش ولی محبت تو نداشت باشم گدایی بیش نیستم....می دونم خدایی عقل ازسرمن پرید دیوانگی جا گرفت...حرف اگردارمی دونم باید با تو بزنم امام رضا...من یک روز عاقل بود ...عشق تو مجنون کرد...هرکی عاقل غمی دار روزگار درهمی دار...عاشق نشده نمی دونی دیوانگی عالمی دار...بهشت من تو امام رضا وسرشت ما توامام رضا...سفره غم غیر تو به چه کسی بگم امام رضا تو خدا این دفعه امدم راه بده....می دونم سخت راه دادن من گناه کار پیش خوبانت ....ولی می خواهم بگم غلت کردم امام رضا....دین وعقل وهوش هم به اب دادی امام رضا....مگر خاطرخواهی گناه اقا...دیوانه ات بخدا...بخدا راست می گم....می گم به کوری چشم ان نمی تواند بیند...دیوانه ات بخدا امام رضا...اقا جون توخدا من بخش ....غلت کردم.....بخدا من قالی روضه ات ..غلام حلقه به گوشه ات....اقا این قبول نداری..بزارسگ درخونه ات باشم....اسیر ودل سپرد فقط ازتو بخوانم..... یک نکنه برام جالب بود چراما این روز می شود فقط ادم خوب توی فیلم می شوم ولباس سیاه می پوشم ...بخدا گناه دل شکست وازارمردم وتوهین به هم ازهم چیزی بالاتر....ان شب یک تاکسی جلو بود عکس امام رضا وامام حسین پشت شیشه گذاشت بود بعد چند لحظه دیدم یک لحظه تمام چیزی لیاقت خودش بود به راننده جلوش گفت...یعنی ما هرسال یک عالم گناه کنیم این روز خوب شوم خدا مارامی بخش....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدرشهرزیباوپاک شدبود...افسوس که فرداان روز.....دوست داشت عکس وفیلم که گرفتم بزارم ولی فرصت نشده....

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۸
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم