صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

بدون شرح

بانوی نقره ای می گفت :

آری چشمهایت

تکاپوی خسته سالیان گره خورده از انزوا ی تنهایی من است ...

بی تو بودن را نخواستم

                       

نمیخواستم

نمی توانستم  ببینم   بفهمم   رج کنم

تابی نهایت

سالهاست آؤی سالیان دراز است که می شکنم از عمق راه هایی که پوچی را تداعی می کنند و سر نوشتی که هیچ گاه با من سر سازگاری نداشت و بغضی که هیچ گاه برای شکستن عجول نبود و همه اینها تو بودی بانوی اشک ها و سالیان دراز بغض هاو گریه ها یی که از برای نمیدانم هایت فرو ریختی و چکیدی مثل عرق شرم از پیشانی روزگار .

با نو اگر فرصت بدهی تمام حادثه را برایت شرح میدهم حادثه ی آن چشمهای بی قرارت را و دستان لغزنده ات را بر تن شاخه های قد کشیده گیسوانت .

بانو حواست اینجا نیست !
در اکنون زنده نیستی ... زندگی نمی کنی ....

بانو سالهای دراز است  که وقتی رو به روی آینه می ایستم با من غریبگی می کنی و از سالیان سخت بی زبان بی زبان بی آنکه سخنی بگویی کرثیه های بلورین اشک را می تابی ...

بانو سرکشی

بانو پر غروری

بانو بی موالاتی

زیبایی و جوان

پر غرور و تنها

بانو برایت می نویسم تا بیابم تویی را که سالهاست مرا گم کرده ای و حتی برای یافتنم تلاش نمی کنی با توم ای نازک ترین آیت الهی سخنی به میان آور

این سالها را خیره خیره گذراندی با قی را چه خووووووووواهی کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 
و *************************************************************
بخش صليب نقره ای:
اكنون، ابراهيمي، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي. اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟

آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و .... من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مِني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي
گوسفند قصابي!!!

دکتر علي شريعتی

 

خاطرعبرت آميزدوسال قبل من درشب يلدا.....

سلام، سلام سلام  ...دنيا دست کيه ؟

شما خبر داريد....خسته درس..مسافرت...پروژه...کار...زندگی...ساعت ٤ صبح باید بروم..یک حوره بهشی مثل همیشه امد می کند وسایل مسافرت....اززیرقران رد می کند صدقه می اندازه وقرآن می خواند...درشهردانشجویی...به قول رضاخان...از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست           گر هم گله اي هست دگر حوصله اي نيست...ازکسی می خورم که انتظارندارم...بازم مثل همیشه برخورد مثل همیشه واین دفعه....امتحان باروحیه خراب خوب معلوم خراب می شود...ساعت  ٨ سواراتوبوس....بین راه اتوبوس خراب می شود...ای خدایی راننده بالهن بد با مسافربرخوردمیکند همین که هست ...وسیگارش روشن می کند....یک نارفیق پیشنهاد می کند پیاده برویم...٤٦ دقیقه پیاده روی درجاده کویرسوت وکور .وساکت که فقظ صدای گرگها وزوره می رسد...که تاکنارجاده امد وانگار درتعجب که ما این جا چه می خواهیم....بعد این مدت یک راننده شخصی نگه می دارد...که به خاطرگران بود کرایه گازمی گیرد..درضمن می گفت من زایرامام رضا......ولی با این کارش نشان داد.....وای خدایی من کنارجاده بانارفیق ولی حتی یک ماشین وحتی یک انسان حاضرنیست نگه دارند...حتی پلبس جاده ونیروی انتظامی.....بعد یک ساعت یک ماشین شخصی که راننده یک پیرمرد ماتا اول جاده می رسوند...باخودم گفت بالاخره یک مرد پیدا شدولی ان هم ازما٢٠٠٠ می گیرد...وای....خدایی درراه جاده به عظمت خدا وستارگان وسرما وزوره هیچ چیزدیگرنمی توان فکرکرد...وترس ودلهره.....یک دفعه سریک موضوغ با نارفیق درگیرمی شود وان چاقودرلیخ گلو من می زارد...ولی ان همان انسان هست که ١٢ باان بودم.....بالاخره بعد ١ ربعی یک ماشین می یای...با گشاده رویی برخورد می کند وازبرخورد ولهجه زیبا واهنگ ذلنیشن می توان فهمید بچه اذربیجان هستند.....خدایی کاش من غرب کشوربود....ساعت ٢ می رسم خانه ولی حوره بهشتی پشت پنحره منتظرهست وچادرطلایی خودنمايي می کند...وقتی واردمی شوم می گوید کجا بود دلمون هزارراه رفت وپدرخسته ازسفرماموریت دروسط خوابید که بادیدارمن اشفته بلند می شود.......ولی این بود ماجرا یک روز من...جه خوب چه بد...جه لحظه که احساس دیگه...نداشتم دران شرایط...جه درلحظه که دراتوبوس به اوج ارامش رسیدم با اهنگ امرو....امیدوارهمیشه شاد واسمونی باشید....وزمستان هیچ وقت کانون گرمتون سردنشود...(((امروزبرگشت باماشين شخصی امدم که ماشين جلوترازماتصادف کردو تمام سرنشين مردند....چقدردارم نزديک می شوم من به...)))

سلام ...خوبيد...خوشيد؟؟؟

بوی محرم ميايد...نزديک محرم...دلم ديگه طاقت نداررررر......

خدايا صليب نقره ای گناه کار !!...امام حسين (ع)صليب نقره ای گناه کار!!...

خدايا صليب نقره اي خسته ست...خدايا صليب نقره اي خسته ست...!!!!

ساعت ۱۰حسينه کنارحرم...بالاخره طلبيد...منو طلبيده يا نه ؟...اما اين دفعه فرق ميکرد، مشخص بود؛ مشخص...خدايا چقدر خوشحالم .....ساعت ۱۰ شب+ عطر گلاب + يه گنبد زردازدور+ يک ليوان اب سردازسقاخانه+غذانذری توی يک ظرف باچهارنفر+سينه زدن (هم لخت کردن غيرازمن)+سه دوردورحرم زدن باماشين (زيرگذر)+{ السلام وعليک يا موسي الرضا }+يه دعا ، يه خواهش...+همه اينا واسه من خسته خيلي ارزشمند بود ، خيلي !!+...بازکم کم امد دارندادم خوب فيلم می شوند.آشناي علي کسي باشد ... که نشاني زآشنا داردآشناي علي ستمگر نيست ... دلش از نور حق جلا دارد 

آخ !!بچگــــــــــــــــي ...يادش بخير.مخصوصا کارتوناش !!يادتــــــــــــــــــــونه ؟!نيک و نيکو و چهاردست !بلفي و لی لی بيت ؛ گربه خپل و چي ؟! يادتون مياد ...واي !!حنا دختری در مزرعه که آخرش بود .يا اون کارتون راکون و استنلي ...هي ... هييادش بخير .يادمه باربا پاپاها ميخکوبم ميکردن !!بل و سباستينم همينطور .اوخ !اون مرده يادم رفت که هي دير از خواب بيدار ميشدواز خستگي کراباتش تو ظرف سوپش بود !!آخرشم کراباتشو ميمکيد !!پرفسور بالتازار که ديگه جای خود داشت .يا اون ملودرام قشنگ مهاجران ...همه اينا بچگيمونو شيرين کرده بود .افسانه سه برادر رو بخاطر ميارين؟اون برادر مهربونه ؛ يا اون برادر خشنه ؟!واقعا که چه دوراني بـــــــــــــود ؟نه ؟!راستي ؛قسمت بچه هاي الان چيه ؟يه سيب که تو يک پيش زمينه سياه قل ميخوره يا يه کبوتر که از دست يه پسر بچه مي پره!!يا يه دختر که بايه لباس سفيد ميره آسمون !!ميدونين ...فقط متاسفم !اساتيد و روسا هنوز مخاطباشونو نشناختن !!بچه های عزيز !فقط ميتونم بگم :منتظر پخش تکرار اون ابر کارتونا باشيناگرم نشد ؛ اشکالي نداره.ميتونين به برنامه هايي که الان واستون ساختن توجه کنين !!تازشم ! پره پره پيام اخلاقي و معنويه . نميدونم چرا اين متن و نوشتم ولي خب،فکر کنم دلم گرفته !!)

 

عشق را از عشقه گرفته اند
و آن گياهي است كه در باغ پديد آيد
در بن درخت
اول بيخ در زمين سخت كند
پس سر برآرد و خود را در درخت مي پيچد
و هم چنان مي رود
تا جمله درخت را فرا گيرد
و چنانش در شكنجه كند كه نم در درخت نماند
و هر غذا كه به واسطه آب و هوا به درخت مي رسد به تاراج مي برد تا آنگاه كه درخت خشك شود
صد هزار شاخ و بال روحاني از او سر بر مي زند از آن بشاشت و طراوت،،،،و چون اين شجرهء طيبه باليدن آغاز كند
و نزديك كمال رسد ،عشق از گوشه اي سر برآرد و خود را درو پيچد تا به جايي رسد كه هيچ نم بشريت درو نگذرد،و چندان كه پيچ عشق بر تن شجره زيادت مي شود
به يكبارگي علاقه منقطع مي گردد ،پس آن شجره روان مطلق گردد و شايسته آن شود كه در باغ الهي جاي گيرد

 

************************************************************

پنج راه ساده برای شاد بودن :
- قلبت رو از نفرت خالی کن.
- همهء نگرانی ها رو از ذهنت پاک کن.
- ساده زندگی کن.
- زياد ببخش.

*****************************************************

زيباترين حرفت را بگو شکنجه ي پنهان سکوتت را آشکاره کن و هراس مدار از آن که بگويند ترانه ي بيهوده مي خوانيد .-چرا که ترانه ي ما ترانه ي بيهودگي نيست چرا که عشق حرفي بيهوده نيست ...
نامت را به من بگودستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده.من ريشه هاي تو را دريافته ام با لبانت براي همه لب ها سخن گفته امو دست هايت با دستان من آشناست آسمون اگه عاشق زمين نبود تو كتاب زندگي حالا اسمي از بارون نبود ديگه هرگز نميباريد رو تن تشنش اشكاش بي پايان نبود زمين اگه عاشق زندگي نبود جون دادن به كوير براش آسوون نبود

******************************************
کسي نمي خواهد باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است !
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ؛ از خاطرات سبز تهي ميشود ...
فروغ.

******************************************

هیچ وقت به وعده های انسان تکیه نکن وبا ایمان وعده های خداوند را درزندگی خود قبول کن.وای به حال آن کسی که به بازوی گوشتی تکیه کندزندگی هرکس بازتاب اعتقادات اوست

 *******************************************

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٦/٩/٢٩
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

اولين اپ مشترک

بانوی نقره ای می گفت :

((  و فاصله ای هست میان این بغض تا آن بغض و مفهومی که بیانش مشکل است مفهومی که پر از افکار باران زده ست و ای کاش هیچ بغضی دامان  چشمهایمان را نگیر د و نیفتد تا رسوای مان نکند ... ))

          

 

از غم انگیز ترین روز جهان خاطره ای با من هست :

 

سالهاست که چشمهایم به من دروغ می گویند و من می دانم که هیچ حقیقتی را از دریچه  آن نمیتوانم ببینم !

سخت است  تو نمیدانی چقدر سخت است و شاید هم میدانی و من نمیدانم که تو می دانی !!! شاید یکبار دیگر چشمهایم به من دروغ گفتند شاید و شاید و شاید ...

داشتم می گفتم چشمهایم نه نه نه ، چشمهای او بود که به من یاد داد نگاههای ریاکارانه این مست سیاه را باور کنم و این آغاز حدثه بود ! چشمهایت ....

                                                              چشمهایت ....

                                                                                چشمهایت ....

***********************************************************

صليب نقره ای ميگفت:

پشت اين پنجره ها يه نگاه خسته بودکه دلش گرفته بود..نمی دونست گريه کنه يا بميره اگه گريه می کرد سکوت تنهاييش شکسته می شد اگه می ميرد تنها ترين تنها می شد تصميم گرفت بمونه...بمونه بی گريه وآه بمونه تا ببينه کی ميشه ای تنهاييها بميره توی دنيا کسی را نداشت...توی دلش تنهای تنها بوديه دفعه اومد قاصدک خوش خبر...خبر اورد دارن می رن خبر اورد قصه ديگه تموم می شه..خبر اورد گريه ديگه سر اومده به جائش شادی اومده..تا اومدم بگيرمش يه دفعه باد زد وبردش هرچی دنبالش دويدم ...هرچی صدائش کردم ولی بی فايده بود...داد زدم قاصدک قاصدک چرا داری می ری چرا؟ مگه نگفتی پيشت می مونم می بينی که خودم اسير باد شدم:بهم گفت اونجا بود که منو اسير خودش کرد ولی چه فايده رفتو منو تنها گذاشت ...حالا شدم تنهای تنها تنهاترين تنهايان...گريه می کنم اشک می ريزم ولی خوشحال که  اسير دست باد نشدم...

**********************************************************

هفت بار روح خويش را به تحقيز ومسخره گرفتم:

۱-ان هنگام که ديدم برای بلند شدن تظاهر به افتادگی می کند.

۲-هنگامی که ديدم پيش لنگ ها لنگ لنگان راه می رود.

۳-ان هنگام که بين سهل ودشوار مخير شد وسهل را برگزيد

۴-ان هنگام که گناهی مرتکب شد وبرای تسليت و تسکين خويش گفت: ديگران تيزمرتکب می شوند

۵-انچه راکه برايش پيش امده بود حمل برناتوانی خويش کرده واما صبر بر ان پيش امد را به توانايی خويش نسبت داد

۶-ان هنگام که چهره ای زشت راتحقير کرد حال انکه ان چهره زشت به تحقيق نقابی  ازنقابهای خويش بود

۷-وقتی که زبان به ترنم مدح وثنا گماشت وان رافضيلتی انگاشت....   ج.خ

****************************************************************************

( يک چرخه )
سلام = > زمان= > عشق = > حادثه = > تنفر= > جدايي = > خداحا فظ !
( عشق ... )

زير اين طاق کبود...يکي بود يکي نبود...مرغ عشقي خسته بود...که دلش شکسته بــود...اون اسير يه قفس...شب و روزش بـــــــــــــــي نفس...همه آرزوهاش پر کشيدن بود و بس ...تا يه روز يه شاپــــــــــــــرک...نگاشو گوشه اي دوخــــــت...چشش افتاد به قفس...دل اون بد جوري سوخت زود پريد روی درخت...تو قفس سرک کشيد...تو چش مرغ اسير،..غـــــــــــم دلتنگيو ديد...ديگه طاقت نياورد ...رفت روي قفس نشست...تا که از حرفاي مرغ...شاپرک دلش شکست شاپرک گفت که بيا...تا با هم پر بکشيم...بريم تا اون بالاهاسوار ابرابشيم ...يه دفعه مرغ اسير:...نگاهش بهاري شد ...بارون از برق چشاش...روي گونش جاری شد...شاپرک دلش گرفت وقتی اشک اونو ديد...با خودش يه عهدي بست...نفس سردي کشيدديگه بعد از اون قفس ...رنگ تنهايي نداشت...توي دوستي شاپرک...ذره اي کم نگذاشت...توي دوستي شاپرک...ذره اي کم نگذاشت ...ذره اي کم نگذاشت

***************************************************************************

((صدای باد می آيد عبور بايد کرد...ومن مسافرم ای بادهای همواره!...مرا به خلوت ابعاد زندگی ببريد....حضور ((هيچ))ملايم را به من نشان بدهيد...وکفشهای مرا تا تکامل تن انگور پر ازتحرک زيبايی خضوع کنيد))

 

نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

۱۰۰ هفته -۱۰۰ اپ صليب نقره ای

گردرکهکشاني دور دلي ،يک لحظه درصد سال ، ياد من ميکند .دل من، درتمام لحظه هاي عمر،به يادش مي تپد ، پر شور !

نمی دونم چطور امد وچطور رفت...فقط همين خوب يادم ماجرا از زمانی شروع شد اولين روز دانشگاه بود ان توی شهر غريب وزمان شروع کلاس ...هفته اول سخت گذشت ...ولی از هفته دوم بعد با ماجرا تلخ وشيرين روبرو شدم...متوجه يک نگاه که هميشه مواظب من هست شدم...اول خودم می خواستم به بی خيال بزنم..ولی نگاه کار خودش کرد بود..ويک جور نگاه بهم گره خورده بود ولی جرات  بيانش نداشتم ...تا يک روز وقت يک تحويل برنامه سخت ...من نتوانست برنامه بنويسم وبا ناراحتی از کلاس رفتم بيرون...و وقتی برگشت با تعجب برنامه اماده روی سيستم ديئدم...ووقتی دور نگاه کرد ديدم کار ان نگاه هست...وماجرا من شروع شد...اولش گفت:چشمات خيلی قشنگ وخيلی از هر نظر تکميل...ومن هم بهش می گفتم تو هم ازنظر بهترين هست...وقتی يک ماه گذشت ....يک چند روز دانشگاه نيامد وبعد يک روزامد وقتی ديدم درصورت يک درد وغم  بزرگ هست . وجلوی دهانت بست...وقتی ازش پرسيدم گفت سرما خوردم...و بعد يک دفعه بدون هيچ دليل گفت :من ديگر ازتو خوش نمی ياد...هرچی گفت دروغ بود...چشم زشت هست خودت زشت.....وقتی دليل می پرسدم سعی می کرد بيشتر خودش نزد من منتفر کن...و رفت وديگر دانشگاه نيامد... . يک روز صبح يک دفعه تلفن زنگ زد يک بچه بود گفت سريع بيا  گفت من امروز کلاس ندارم ..گفت بيا يک ماجرا در مورد ان دختر...هست..هر چی گفت چی شدگفت تو سريع بيا...وقتی وارد دانشگاه شدم هرکی بچه می ديدم امروز يک جور ديگر با من برخورد می کردو هی مواظب بودند...وقتی رسيدم به دوست گفت برو برد نگاه کن...تا رسيدم به برد  چشم يک متن افتاد ...نمی توانم باور کنم..صد بار خواندم...بله کمک باور شد که ان دنيارفت ...خيلی برام سخت بود ...وقتی دوست ديدم گفت چی شد ...گفت ان يک بيماری سخت گرفت بود و به بالاخره به اروزی برای رفت ازدنيا رسيد...و ان فقط اخر لحظه يک نامه به من داد تا به تو بدم...وقتی توی نامه خواندم...ديدم از من معذرت خواهی کرد...وگفت من خواست اين جور تا راحت با مرگ من برخورد کنی..و يکسری از مطالب که وقت نکرد به من بگه...حال از ماجرا ۲ سال ميگذردو هيچ هم نمی دونم چرا من توی ۲ سال سياه انقدر می پوشم...خدا جون تو که نمی دونی چه غدابی کشه ادم وقتی يکی  که همه دنياش باشه از دست بده......

**************************************************

یه سلام پر رنگ يه کمی هم بی رنگ خيلی وقته که ديگه بارون نزده

رنگ عشق ديگه توی اين خيابون نزده خيابون نتونسته بشوره غماشو ار روی کفش خيلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دل تنگ شدهعد اون بارون زيبا که منو شستو وپاک کردديگه هيچی واسه من تو نمی شیخيلی وقت که ديگه بارون نمی ياددل من ديگه کثيف شده در انتظار به بارون می مونه تا بياد غبار غم رو بشوره بياد دلمو صفا بده به مهر تواما کی خدا بارون می زنه؟اين ديگه فکر نداره وقتی خدا بخواهد همه چی درست می شه خوابم می ياد..منم می خواهم بارون باشم واست بيام توی  اون دل قشنگت بمونم بيايم ومثل بارائن بشينم روی گونه هات بيامو جاری بشم روی لبات می خواهم بارون بمونم تا ببوسم لباتوبرای ديدن تو من حاضرم بميرم...

*****************************************************

ماروباش روچه درختی اسم مون وجا می ذاریم .ماروباش!

 

قسمتی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم .ماروباش!

 

تشنه موندیم ولی مشت آب نااهل ونخواستیم سر ظهر

 

گفتی از جنس نظر کرده ی ابریم ومی باریم.ماروباش!

 

چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنه.

 

ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم.ماروباش!

 

پاکی تو رونق به دریا ماهی رو شکسته توی تور

 

دریا گفته که ما صیادیم وغافل ازشکاریم .ماروباش!

 

به هوای تو چراغ حرمت رفیق وکشتیم نارفیق

 

چون برای حجله مون می خواستی مهتاب و بباریم.ماروباش!

 

به هواداری تو.شیشه ی می خونه را با سنگ شکستیم

 

سنگ و شیشه اگه دشمن.من وتو که موندگاریم .ماروباش!

 

غزل کوچه ی ما قلندرای پیر عاشق که اینه

 

فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم .ماروباش!

 

اینارو باش!   اینارو باش!

..............................................................

بمير بمير عزيزم

بمير بمير عزيزم

حتی کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 دوباره تو را خواهم ديد

در جهنم تو را خواهم ديد

 نزد من اشک نريز عزيز دلم

عاقبتت در جعبه‌ای است مستطيلی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

بايد آنرا به هنگام آمدن می ديدی

نزد من اشک نريز عزيز دلم

نمی دانم که آيا در قدرتت بوده

نزد من اشک نريز عزيز دلم

دختری به بن‌بست رسيده برای پسری به بن‌بست رسيده 

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 اينک زندگيت چون آب در زمين فرو می‌رود

نزد من اشک نريز عزيز دلم

 بمير ، بمير، بمير عزيزم

کلمه‌ای بر زبان نياور

بمير،بمير، بمير عزيزم

ببند دهان زيبايت را

 خواهم ديد دوباره من تو را

خواهم ديد من تو را در جهنم

               

( معرفي يک فيلم )
نام فيلم : زندگي
کارگردان : خدا
لوکيشن:دنيا
دستيار اول کارگردان: جبرييل
فيلمنامه : خدا
سوابق کارگردان :در دسترس نيست!
سوژه : ملودرام تراژديک
گروه تدارکات : فرشته ها
تاريخ ساخت :1\ 1\1
بازيگران (به ترتيب ايفای نقش):
آدم
حوا
ديگر بازيگران:آدما
نقد فيلم :
فيلمی بسيار ضعيف ، که جز کارگردان و عوامل فيلم کسی از آن تعريف نمي کند.
ظاهرا هدف کارگردان از ساخت چنين فيلمي سرگرم کردن خود وبازيچه قرار دادن بازيگران بوده است.
جالب اينکه برخي از نقادان اين فيلم،به شدت ازآن تعريف کرده در حاليکه شايد نمي دانستند
در آن لحظه نقشي که به آنها محول شده راايفا مي کنند وبازهم مورد بازی کارگردان قرار گرفتند.
کسی چه مي دونه ... شايد کارگردان با دادن اين نقش به آنها،از خراب شدن فيلم
مورد علاقش جلو گيری کرده وبيشتر از همه به سرگرم کردن خودش کمک نموده است.
شايد عامل اصلی ضعف فيلم همان فيلمنامه باشد ( سياه و سفيد، زن و مرد ، فقير و غني ، بينا و نا بينا و...)
نکته جالب جواب کارگردان در مورد اين ضعف است: تقدير!!!!!!!
در مورد پايان فيلم صحبت بسيار است.اما همين بس که تراژدی جهنم خيلی از نقادان را تکان داده است.
البته کارگردان براي تحميل آن به تماشاگر و شايدم بازيگر،لوکيشن بهشت را به فيلم افزوده است...
نتيجه اخلاقي فيلم : همه بازيچه ايم !
نقد از:يکی از بازيگران ناراضي فيلم که مجبور به بازی در يکي از سکانس های فيلم مي باشد.
سکانسي به نام :جدايي.

 

 من هیچکس نیستم ....سلام به تمام دوستان...توی اين مدت وبلاگ صليب نقره ای را ايجاد کردم...دوستان زياد پيدا کردم...آغازی که از ۸ اسفند ۸۳ شروع ....درمدت دوستان مهربان با نظر گرمشون ارام بخش قلب من بودند....شايد خيلی فکر کن حرف توی وبلاگ بيشتربا شخصيت واقعی فاصله دارد....ولی من اين خوب می دونم اگر من ازعشق اخلاص و امانت داری وراستگويی ومهربانی و شهادت صبحت کردم توی اين سه سال سعی کردم همون حرف و اعتقاد واقعی من باش تا بيشتر مثل بعضی که فقط شعار می دهند ولی ....حرف من بيشتر شبيه کسی که در وطن خويش گمگشته وتنها درميان دوستانش است...دوستان زيادی دراين مدت می خواست بدوند من کی ام...بايد به انها بگويم غمی هست عميق تر ازعشق.قوی ترازآرزودر دل من.ومن هيچکس نيستم...بعضی دراين مدت براساس اعتقاد سعی درغيرواقعی  حرف داشت که فقط می توانم به انها بگوييم اگرمطالعه درکارنامه ديروزتان درمی يابيد بدهکاری خودبه زندگی ومردمان...تربيت تخمی درشما نمی کارد ولی بذرهای شما راپرورش ی دهد...من انقدردردلم پرهست که ....

                                                                                     صليب نقره ای

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم