ويژه نامه عيد

محرم اسرار : تا حالا چقدر كار بد انجام دادي كه اگه كسي ميدونست آبروت ميرفت؟؟ آيا بهترين دوست شما هميشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ .
كمي فكر كن. خدا همه اونا رو ميبينه و اسرار تورو فاش نميكنه!!!
مهربان و دوست: هيچ كس كاملا تو اين زمونه مهربون نيست خودت ميدوني و از دوستي با هم قصد و نيتي دارن مثلا اشكال درسي همو ميپرسن.با هم وقتگذراني ميكنن و ...
خدا انقدر مهربونه كه حتي بدترين آدمها اگه توبه كنن اونارو ميبخشه.انقدر مهربونه كه دنبال بهونه هست كه ما رو به بهشت برگردونه. وقتي صداش ميكني جوابت رو ميده ممكنه نفهمي ولي مطمئن باش داده نفهميدي
بخشنده: تا حالا وقتي از كسي چيزي خواستي ديدي نده يا منت بذاره؟
خب خدا انقدر بخشنده هست كه اينهمه نعمت به ما داده كه حتي قادر به شمارش اونا نيستيم.مثلا سلامتي، زيبايي، ضريب هوشي، پول ، خونه و.....(قرار نيست همه اينها رو داشته باشيم اگه حتي يكي از اونا رو هم داشته باشيم ميتونيم خوشبخت باشيم به شرطي كه راه اونو بدونيم)
الان حتما ميگي كه من مثلا فلان چيز رو خواستم ولي نداده . خب ممكن بود كه به صلاحت نبود اونو داشته باشي مثلا موبايل بخري اونوقت سر برج بايد كلي هم پول فيض موبايل روبدي در حاليكه نياز ديگه اي رو ميشد با اون پول برطرف كرد.
يا انصاف در دعا كردن نداشتي . مثلا همين اوله راهي ميخواي آدم بزرگي بشي. نه عزيز همه چيز با تلاش ممكنه نسبت به خواسته خودت بايد تلاش هم بكني.
يا ممكنه شرايط دعا كردن رو زياد ندوني
انسان كيه؟
انسان كسي هست كه بتونه قدرتهاي دروني خودشو بشناسه.منزلت واقعي خودشو درك كنه. براي رسيدن به خدا دوباره تلاش كنه و صفات و اخلاقهاي مثبت رو شناسايي و شكوفا كنه و بر عكس منفي ها رو از بين ببره.
انسان كسي هست كه بتونه به علت پيدايش خودش فكر كنه و هدف از آفرينش خودش رو پيدا كنه (خودشناسي)
انسان داراي چنان قدرتي در همين لحظه هست كه غير قابل تصور هست. مثلا با سرعت نور ميتونه حركت كنه يا موجودات ديگه مثل جن_روح_پري و .... رو به اختيار خودش دربياره.
ميتونه آينده رو پيش بيني كنه(كاري كه فقط خدا و بنده هاي خاص خدا اين كار رو بكنن.
ميتونه شفاگري كنه و ......
فقط شرطش اينه كه اونا رو بشناسه و شكوفا كنه همين.
---------------------------------------------------------------------------------------------

نيروهاي شيطاني چي هستن؟
خب همونطور كه ميبينين نيروهاي منفي هستن كه ميخوان نذارن كه ما به تكامل برسيم. جون خودشون موفق نشدن سعي ميكنن كه ما رو هم نذارن كه موفق بشيم. اين نيروها همهيشه در اطراف ما هستن و همه روزه بيشتر ميشن و نحوه تشخيص اونا خيلي راحته فقط كافيه به قلبت رجوع كني ببيني كه اين كاري كه كردي يا ميخواي انجام بدي درسته يا نه؟(مقايسه با يه انسان كامل)
نحوه مقابله با اونا هم اينطوره: اونا ميان و از نقطه ظعف شما استفاده ميكنن تا به شما لطمه بزنن شما بايد اون نقاط ضعف رو تقويت كني(تو داري به يه انسان كامل تبديل ميشي پس نذار تورو دلسرد كنن).
براي دور كردن اونا دعاها و آيه هايي از قرآن و طلسم هايي وجود داره .ولي سعي كن با اراده خودت اونا رو شكست بدي نه با سلاح!
قدم اول تو اين راه اينه :
" شستشويي ده و آنگاه به خرابات در آ "
تقريبا يعني توبه از كارهاي زشت(منظور كار يا عملي كه درشأن يك انسان نيست . مثلا غيبت و...). چون شما به اصل خود يعني انسان ميخواي برگردي( انسان والا كه جايگاهش در بهشت بود) و سعي كني و تلاش كني كه خودت رو اصلاح كني.
حالا كه عزم كردي كه وارد اين راه بشي شيطان و نيروهاي شيطاني ناراحت ميشن و به عناوين گوناگون ميان جلوتو بگيرن ممكنه بهت تلقين كنن كه سخته اين يكي از ترفندهاي اوناست. وقتي شما كاري ميخواين انجام بدين كه باعث ناراحتي اونا ميشه ميان و ازكاه برات كوه ميسازن كه " اي واي اين كار سخته من نميتونم . اه حوصلم سررفت . حال داري؟ و ....." در صورتي كه اگه اون موقع واقا تصميم بگيرين كه ادامه بدين وقتي قدم بعدي رو گذاشتي ميبيني كه " اي بابا من چه فكري ميكردم! " .
قدم بعدي:
كار آدم تنها با نماز و .... حل نميشه كه بگيم نماز بخونم ولي كارهاي ديگه هم انجام بدم مهم نيست چون نماز ميخونم جام تو بهشته. نه نماز و ... لازم هست ولي ركن اصلي كه تمام اديان بهش اصرار دارن "كار خوب و دل پاك" هست . پس قدم بعدي ما اصلاح دل خودمونه.
اين مرحله به زمان داره چون ما ميخوايم از شر همه افكار_نيروها_صفات منفي رها بشيم.
حتما جا خوردي؟ نرو بابا بشين هنوز حرفام تموم نشده تازه اول عشقه .
تا حالا هرطوريكه خواستيم رفتار و زندگي كرديم بذار 1-2 ماه هم اينطوري باشيم اگه ديدي خوشت نيومد اصراري به ادامه نداريم.وظيفه ما فقط آكاهي دادن هست .
خب الان راهي پيشنهاد ميكنم كه استاد خودم به من ياد داده بودن:
1)اخلاقهاي بد خودتو تويه كاغذ بنويس و اخلاقهاي خوب رو هم تو يه كاغذ ديگه(با ديد يه انسان خوب مقايسه كنيد و بدون تعصب و رك بنويسيد.
2)حالا بر حسب بزرگي تا كوچكي اون عمل رده بندي كنيد.اخلاق بد از بزرگي و اخلاق خوب از كوچيك به بزرگ.
3)الان وقت بذار به فرض 1روز_هفته_ماه اون صفت رو از خودت جدا كني يا شكوفا كني
4)با صبر و علاقه اين تمرين رو انجام بدين 100% روي شما اثر مفيد ميذاره و يه حالت عرفاني رو در شما آماده سازي ميكنه كه بعد اتمام تمرين ميبيني كه چقدر احساس خوب داري.
راهنمايي:
صبر: هميشه سعي كنيد كه در هر كاري صبور باشيد و زود از كوره در نريد . يكي از كمينگاه هاي شيطان اينه از كم صبوري شما استفاده ميكنه و شما رو يواش يواش منحرف ميكنه
تفكر: خدا به ما عقل داده تا فكر كنيم تا با آگاهي كار ها رو انجام بديم.سعي كنيد در زندگي با تفكر و با آگاهي باشه چون اتفاقي كه الان براي ما ميافته نتيجه كار گذشته ما هست. وقتي ميخواي تصميم بگيري به اين 2 سوال جواب بده "نتيجه اين كار در آينده چيست؟" و "با انجام اين كار چه كمكي به خوئدم و دوستان و اطرافيانم ميكنم"
سعي كنيد هرچي ميشنويد رو قبول نكنيد بلكه فكر كنيد و مشورت . البته تفكر شما نبايد با تعصب باشه.
اعتقاد: هر كاري كه انجام ميدين رو با اعتقاد شروع و ادامه بدين تا بهترين نتيجه رو بده
حكمت خدا: كافي كه بدونيم و بار كنيم كه هر كاري كه انجام ميشه با حكمت خدا هست. چيزي به عنوان شانس وجود نداره همه چيز با حكمت خدا هست. مثلا الان كه داري اين متن رو ميخونين شانسي نيست بلكه با حكمت هست.
آگاهي: نسبت به اتفاقات و پيشامدهايي كه اتفاق ميافته تيز باشين چون اينها جواب يا راه حلي براي كارهاي گذشته كه انجام دادين يا از خدا خواستين هست. ( پس الان فهميدي كه خدا چطور با بنده هاش صحبت ميكنه)
احترام به ديگران: باعث ميشه كه جلوي خيلي از كارهاي غير انساني گرفته بشه.مثلا به فقير هم احترام بذار وقتي چيزي بكسي ميدي طوري بده كه ناراحت نشه. به بزرگترها احترام بزارين. انسانها دين هاي مختلفي دارن و فقط مقام و بزرگي اونا به پاكي دل و عبادت هست . نگين چون فلاني فلان مذهب داره پس از من مقامش پايينه.
تواضع و فروتني: اين كار خيلي مهمه خيلي از مردم وقتي به مقامي ميرسن زود مغرور ميشن و خودتون هم ميدمنين غرور باعث گمراهي خيلي ها شده. قصه قارون از اين كار حكايت ميكنه
صحبت با خدا: هيشه سعي كن وقتي بيكاري يا ميخواي با كسي حرف بزني تو قلبت با خدا حرف بزن . اون رو مثل دوستي بدون و باور كن كه هميشه بهت كمك ميكنه و هميشه باهاته . باهات حرف ميزنه . سعي كن تو سينت اين احساس رو يبدار كني.
رضاي خدا: يكي از بالا ترين مراحل عرفان اينه. باعث ميشه كه درجه عرفاني شما با سرعت بيشتري طي بشه.
هر كاري كه ميكني سعي كن خدا ازت راضي باشه . شده وقتي به يكي يا يه حيوان بخاطر رضاي خدا صادقانه كمك كني؟ اون موقع چه احساسي بهت دست ميده؟؟؟

وينك خليج ژرف نگاهش كاندر كبود مردمك بي حياي آن فانوس صد تمنا گنگ و نگفتني با شعلة لجاج و شكيبائي مي سوزد. وين، چشمه سار جادويي تشنگي فزاست اين چشمة عطش كه بر او هر دم حرص تلاش گرم هم آغوشي تبخاله هاي رسوايي مي آورد به بار. شور هزار مستي ناسيراب مهتاب هاي گرم شراب آلود آوازهاي مي زدة بي رنگ با گونه هاي اوست، رقص هزار عشوة دردانگيز با ساق هاي زندة مرمر تراش او.
گنج عظيم هستي و لذت را پنهان به زير دامن خود دارد و اژدهاي شرم راےےے افسون اشتها و عطش «. . . از گنج بي دريغش مي راند بگذار اين چنين بشناسد مرد در روزگار ما آهنگ و رنگ را زيبايي و شكوه و فريبندگي را زندگي را. حال آن كه رنگ را در گونه هاي زرد تو مي بايد جويد، برادرم! در گونه هاي زرد تو وندر اين شانة برهنة خون مرده، از همچو خود ضعيفي مضراب تازيانه به تن خورده، بارگران خفت روحش را بر شانه هاي زخم تنش برده! حال آن كه بي گمان در زخم هاي گرم بخارآلود سرخي شكفته تر به نظر مي زند ز سرخي لب ها و بر سفيدناكي اين كاغذ رنگ سياه زندگي دردناك ما برجسته تر به چشم خدايان تصوير مي شود . . .هي! شاعر! هي! سرخي، سرخي است: لب ها و زخم ها! ليكن لبان يار تو را خنده هر زمان دندان نما كند، زان پيشتر كه بيند آن را چشم عليل تو « رشته يي زلؤلؤ تر، بر گل انار » چون آيد يكي جراحت خونين مرا به چشم كاندر ميان آن پيداست استخوان؛
زيرا كه دوستان مرا « آوش ويتس » زان پيشتر كه هيتلر قصاب در كوره هاي مرگ بسوزاند، هم گام ديگرش بسيار شيشه ها از صمغ سرخ خون سياهان سرشار كرده بود در هارلم و برانكس انبار كرده بود كند تا ماتيك از آن مهيا لابد براي يار تو، لب هاي يار تو! بگذار عشق تو در شعر تو بگريد . . . بگذار درد من در شعر من بخندد . . . بگذار سرخ خواهر همزاد زخم ها و لبان باد! زيرا لبان سرخ، سرانجام پوسيده خواهد آمد چون زخم هاي سرخ وين زخم هاي سرخ، سرانجام افسرده خواهد آمد چونان لبان سرخ؛ وندر لجاج ظلمت اين تابوت تابد به ناگزير درخشان و تابناك چشمان زنده يي چون زهره ئي به تارك تاريك گرگ و ميش چون گرمساز اميدي در نغمه هاي من! بگذار عشق اين سان مرداروار در دل تابوت شعر تو تقليد كار دلقك قاآني گندد هنوز و باز خود را تو لاف زن بي شرم تر خداي همه شاعران بدان! ليكن من (اين حرام، اين ظلم زاده، عمر به ظلمت نهاده،
اين برده از سياهي و غم نام) بر پاي تو فريب بي هيچ ادعا زنجير مي نهم! فرمان به پاره كردن اين طومار مي دهم! گوري ز شعر خويش
كندن خواهم وين مسخره خدا را با سر درون آن فكندن خواهم
و ريخت خواهمش به سر خاكستر سياه فراموشي . . . بگذار شعر ما و تو باشد تصوير كار چهرة پايان پذيرها: تصوير كار سرخي لب هاي دختران تصوير كار سرخي زخم برادران! و نيز شعر من يك بار لااقل تصوير كارواقعي چهرة شما دلقكان دريوزگان شاعران!

در آرزوي وصل تو شبها گريستم
كامم نشد ميسر و بيجا گريستم
اشكم شكست گرمي بازار عشق را
از بسكه همچو شمع سراپا گريستم
ياران نصيب شمع بجز سوز وساز نيست
يا سوختم بزم وفا يا گريستم
با آنكه صد هزار مرا داغ بردلست
بر داغدار سين? صحرا گريستم
آب از سرم گذشت به گرداب زندگي
از بسكه در فراق تو دريا گريستم
صاحبدلي نبود چو در جمع بيدلان
رفتم به خلوت دل و تنها گريستم
از گريه هاي تلخ مرا گريزي نيست
رسوا شدم بسكه به هر جا گريستم

خيلي سخته که دلي رو با نگات دزديده باشي..
وسط راه اما از عشق يه کمي ترسيده باشي !!!..
.........
................::..........................در شبهای مهتابی و خاموش من اشک با گونه هایم پیوند ابدی دارد...
در شبهای درازم تنها صدای جاری..
زمزمه تنهایی دلم است که به گوش می رسد..
در شبهای ستاره بارانی من..
روزی غنچه ای شکفت...عطر پاشید و محو شد در تاریکی...
بیایید دوستان من !
شکستم را ببینید !!....من تنها مانده ام.....تنهااااا
بیایید دوستان من !
و به فردا ننگرید...
چون فردا هم برای خود روزیست چون امروز و بی رنگتر از هر روز !!!...
کاش فردا نمی آمد....
کاش ساعتها سپری نمی شد.. تا من لحظه جادویی عمرم را
از دست نمی دادم!!!.......
نگاهم به ديروزها و فرصت هاي از دست رفته ام خيره مانده..
به يادِ ثانيه هاي مُرده ام اشک مي ريزم..
دِلم مي خواهد
دفتر دلتنگي ام را باز کنم و از شب ِ سرد و ساکتم برايت بگويم؛
از هزاران اميد ِ سبزي
که در خانه ي دلم ويران شدند؛
از شب هاي نحسي که سپيده ي خاموش را عاجزانه صدا مي زنند..
زمان ِ پرواز فرا رسيده بود اما چه زود بال هايم سوختند!!!..
ديگر بالي براي پرواز ندارم!!...
و امروز..رهگذر بي روح ِ اين کوچه هاي سرد و تاريک شدم....
و امروز دلم به اندازه ي دل ِ تمام تنهايي ها گرفته است!!!.... .

کجا برم خدایا؟
کجا برم خدایا؟
به کی بگم غمم را؟
که غم درونمو سوزونده
چرا به لب بیارم؟
که آتش درونم
تا استخونمو سوزونده
این منم که قمارو باخته
رو نسیم آشیونه ساخته
ای دل پر آرزو
با تو کنم گفتگو
سنگ صبورم تویی تو
مانده به دریای غم
در دل شبهای غم
چشمه ی نورم تویی تو
کجا برم خدایا؟
به کی بگم غمم را؟
که غم درونمو سوزونده
چرا به لب بیارم؟
که آتش درونم
تا استخونمو سوزونده
این منم که قمارو باخته
رو نسیم آشیونه ساخته
مستم و دیوونه ام
بی تو شده غم دگر
همدم شبهای ما
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
بر در میخونه ها
حلقه شده تا سحر
دست تمنای ما
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
کجا برم خدایا؟
به کی بگم غمم را؟
که غم درونمو سوزونده
چرا به لب بیارم؟
که آتش درونم
تا استخونمو سوزونده
این منم که قمارو باخته
رو نسیم آشیونه ساخته
این منم که قمارو باخته
رو نسیم آشیونه ساخته
این منم که قمارو باخته
رو نسیم آشیونه ساخته
****************************************************

من مستم
من مستم و میخاانه پرستم
راهم منمایید
پایم بگشایید
وین جام جگر سوز مگیرید ز دستم
می لاله و باغم
می شمع و چراغم
می همدم من همنفسم عطر دماغم
خوش رنگ خوش آهنگ
لغزیده به جامم
از تلخی طعم وی اندیشه مدارید
گواراست به کامم
در ساحل این آتش
من غرق گناهم
همراه شما نیستم ای مردم بتگر!
من نامه سیاهم
فریاد رسا در شب گسترده پر وبال
از آتش اهریمن بد خو به امان دار
هم ساغر پر می
هم تاک کهنسال
کان تاک زر افشان دهدم خوشه زرین
وین ساغر لبریز
اندوه زداید ز دلم با می دیرین
با آنکه در میکده را باز ببستند
با آنکه سبوی می ما را بشکستند
با آنکه گرفتند ز لب توبه و پیمانه ز دستم
با محتسب شهر بگویید که هشدار
هشدار که من مست می هر شبه هستم.
وفا

باز کن پنجره را....و به مهتاب بگو صفحه ذهن کبوتر آبی است خواب گل مهتابی است
ای نهایت در توابدیت در توای همیشه با من تا همیشه بودن باز کن چشمت را تا گل باز شود
قصه زندگی آغاز شودتا که از پنجره چشمانت عشق آغاز شودتا دلم باز شوددلم اینجا تنگ است دلم اینجا سرد استفصل ها بی معناآسمان بی رنگ است سرد سرد است اینجا باز کن پنجره راباز کن چشمت راگرم کن جان مراای همیشه آبی ای همیشه دریا ای تمام خورشید ای همیشه گرما سرد سرد است اینجا باز کن پنجره را ای همیشه روشنباز کن پنجره را
قصه مسافر )
يه روزي وقتي که کوه قهوه ای چشماشو به روي دنيا وا ميکرد وقتي که شب سيـــــــــــــاه ، صبح خاکستري رو صدا ميکرد وقتي روز خودشو،
تو رگ شب رها مي کرد ، يه مسافر غــــــريب : دل به دريا زد و از جاده گذشت شهر تنهايي رو زير پا گذاشت همه پنجره هاي بسته رو ، به روي روشني روزها گذاشت . رفت و رفت...، تا که رسيد به شهرعشق
اما ديد که آدما سنگي شدن همه رنگين کمونا اسير بي رنگي شدن ...
دل سپرد و تن سپرد وجون سپرد اما هيچکي به سراغش نيومد هر چي خوبي کرد جوابش بدي بود هيچ دلي با خوبي آشنا نبود ديگه اون مسافر شهربدی دل نداشت تا که به دريا بزنه خسته بود ، حسي نداشت، تا که پلی روي شهر آرزوها بزنه ... يه روزي وقتي که کوه قهوه ای چشماشو به روي دنيا وا ميکرد وقتي که صبح سفــــــــــــيد ،خودشوتو رگ شب رها مي کرد ،اون مسافر زد واز جاده گذشت چشماشو به روي عشق بست و گريخت آدماي سنگي رو با بديهاش اونجا گذاشت واسه رسيدن به آدما، ديگه دست وپا نکرد رفت و پشت سرشو نگاه نکرد ...رفت و پشت سرشو نگاه نکرد ...
تنها مرگ است که دروغ نمی گوید....مرگ هم هستی ها را به یک چشم نگریسته وسرنوشت ان ها را یکسان می کنند..نه توانگر می شناسد ونه گدا..همه از مرگ می ترسند ومن از زندگی سمج خودم...دراین بازیگرخانه بزرگ دنیا هرکسی یک جور بازی می کنند
تا هنگام مرگش برسد..یک چیزهایی هست که نمی شود به دیگری فهماند نمی شود گفت ادم را مسخره می کنند...گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد..اخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست. همه گول خوردند!گمان می کنم ازادم ولی جلو سرنوشت خودم نمی توانم کمترین ایستادگی بکنم افسار من بدست اوست...من از جملات براق وتو خالیه منورالفکرها چندشم می شه.اززمانیکه همه روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خودمرابهتربشناسم. ..خوب بود ادم با همین ازمایش هایی که از زندگی دارد.میتوانست دوباره به دنیا بیاید وزندگانی خودش را از سرنو اداره بکند!من فقط برای سایه خودم مینویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است و باید خودم رابهش معرفی کنم...اون چیزهائیکه که درانسون لطیف ومخفیس در اثردوندگی زندگی وجار وجنجال وروشنایی خفه می شه و می میره فقط توی تاریکی وسکوته که به انسون جلوه می کند...امان از راه دور ورنج بسیار!!! ص.ه
......
گفتی :نبايد می رفتی .گفتم:نرفتم.ماندم...گفتی:به قهر رفتی.
گفتم:ديروز به تو نرسيده ام که امروز رفته باشم من از اغاز از نخستين ديدار در ناز تو مانده ام.گفتی :هوايم را از صدايت پر کردی ويک روز بی خبر صدا را بريدی و رقتی....گفتم: دور يا نزديک چه فرقی می کند اگر صدا را می شنوی .گفتی :نزديک بايد می آمدی گفتم:فاصله در نگاه ماست. اگر مرا نزديک تر می خوای با من حرکت کنی نايست.
*************************************************
میان عاشق ومعشوق فرقسیت میان ادمو ادم فرقست میان این
همه روزهای زیبااااااااا همان روزی که با تو هستم فرقیست.
**************************************************
من در این دنیا ندارم هیچ کس چون هنوز باورندارم هیچ کس هرکه را
دیدم فقط نامرد بود من برای تو زنده ام نه هیچ کس.
غريبه ...ای غريبه ..اگه يه روز خواستي دربري،بهم بگوقول نمي دم كه ازت بخوام وايسی امّا مي تونم باهات بدوم... غريبه اگه يه روزنخواستي به حرفاي كسي گوش كني،خبرم كن ...قول ميدم كه خيلي ساكت باشم...غريبه اگه يه روز سراغمو گرفتي و خبري نشد ...سريع به ديدنم بيا ... احتمالا بهت احتياج دارم...غريبه اگه يه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمي دم كه...مي خندونمت،ولي ميتونم باهات گريه كنم...غريبه اگه يه روز بغض گلوتو فشرد، بهت قول نمي دم كه...مي خندونمت،ولي ميتونم باهات گريه كنم...غريبه هنوزتوقصه هاي من ، رنگ وريا جا نداره...غريبه من هنوز خواب ميبينم ، که دوره دوره وفاست... غريبه دلم دار اينجا می ميره.. يک روز می يای می بينی خيلی دير..

سلام...يه سلام پر رنگ يه کمی هم بی رنگ
صداقت .باوفایی .مهربانی همه رفتند از روی تو ای دوست اگر با
من نمی کردی چنین کارتمام عمر بودم با تو ای دوست
کاش می رفتم از اين دنيا کاش می ديدم خدايم را.کاش گريه
می کردم اندازه يک دريا.
**************************************************
خستگي هايم بدوشم مانده است چون هزاران كوه سنگين مانده
است اين تو هستي چون هزاران كوه سنگ بردلم يادت هنوزم مانده
است .
**************************************************
گفتی:سالهاست که مرا ندیده ای.گفتم:من ازتو چشم برنداشته ام.
گفت :در این حرکت مراشتاب زده می بینی.تامل کن باحوصله تماشایم کن.
گفتم:حرکت در من است .حرکت در من است .وتو در تمام منظره
هایی با وقار نشسته ای.تو در من بزرگ وبزرگتر شده ای جدا شدن
از تو یعنی پایان من.من درتو مانده ام وبه بالای صدایت رسیده ام.
گفتی:باکوچه ها اما حرف دیگری است.درکوچه های من.در درکوچه
های تو اما من وتو مثل دو خط می مونیم که توی دفتر مشق اسیر
شدیم نرسیدیم به هم واخرش هم تو همین دفتر کهنه پیر شدیم بی
هم و کنار هم روزها گذشت دستای من نرسید به دست تو می
دونیم که ما به هم نمی رسیم مگه با شکست من شکست تو ما به
هم نمی رسیم اخر بازی همینه اخر عشق دو خط موازی همینه اگر
من بشکنم وتو بی خیال بگذری از من وتنهام بذاری اگه باتموم این
خاطره ها تو همین دفتر مشق جام بذاری بعد اون دیگه نه من ماله من.
*************************************************
امروز یکی از روزهایی که دلم به دنبال راه فراری از این قفس پرپر میزنه .
به هر طرف این قفس که دست میکشم گردی از خاطرات بلند
میشه .منو با خودش به اون ورپنچره خاک آلودش مییره.
همیشه اون ور خاطره هاآسمون پر ازابر میشه ودلم کوچیکم توی
بارون خیس میشه وتا وقتی که دوباره آفتاب بزنه غمگین زیر یکی از
برگهای پاییزش میشینه وباچشمای پر از ژاله رد پایی که بوی از وفا
داشته باشه رو تعقیب میکنه.دلم گفته بود که ازخیانت
متنفره .برای آروم کردنش ساکت موندم وفقط نگاهش کردم.

**************************************************
یامیشه این طوری گفت:
زندگی کن+نگاهم نکن+دورازآدمااااا+گناهم بکن+یامی بخشه
یا نمی بخشه تو چه تعرفی داره واسه این پنچ حرف؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زندگی کثیفه +نگاه نکن بهش+دورش کن ازخودت+گند بزن
بهش+یا می مونی یا میمیری اینم به تعرف دیگه
چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالا تو یه جمله بگو:
...........................
*************************************************

به اونا که هر شب و روز ، سر راه ما نشستن در عشقو آرزو رو ، بروي منو تو بستن
به ماها ميگن جوونين ، قدعشقو نميدونين مثال پنبه و آتيش ، نبايد باهم بمونين !! بهشون بگو بدونن ، فکرشون همه سياهه کشتن مرغاي عاشق ، بخدا خيلي گناهه بهشون بگو!! ميدونيم ، اگه ما خيلي جوونيم قدعشقو خوب ميدونيم ، بزارن باهم بمونيم بزارن باهم بخونيـــــــــــــم ... ما پرندگان عشقيم ، عهد زندگي و بستيم دلامون پر از محبت ، پاي همديگه نشستيم عشق ما پاکو فدائيست ، مثل شبنم بهاره دلامون جام بلوره ، جز صفا رنگي نداره جز وفا رنگي نداره ... بهشون بگو ...... فکرشون خيلي سياهه .

سنگ تویی شیشه منم تیشه تویی بیشه منم ریشه تویی ریش منم کیش منم لابه درویش منم ماه تویی آه منم چرخ دوصد تاه منم ماه تویی؟ ماه منم مهر تویی سحر منم بحر تویی نهر منم قطره تویی قطره تویی شرح تویی شرح تویی شارح این درد تویی درد تویی مرد منم؟ درد تویی درد تویی فرد تویی بر تن من گرد تویی گرد تویی گرد منم کوه تویی سنگ تویی در دل من جنگ تویی جنگ تویی خدعه و نیرنگ منم آتش بیرنگ تویی رنگ منم شکل تویی شکل تویی صورت بی شکل منم قهقه دیر تویی هقهقه پیر منم جامه منم جامه منم خانه تویی خانه تویی باده و پیمانه تویی ناله تویی ناله تویی گلشن ویرانه منم کافر دیوانه منم دانه منم رشد تویی راه منم جاه منم راه تویی نفس منم قفس تویی هوس منم جرس تویی داد تویی داد تویی دود منم دود منم بود منم شوق منم شور تویی شور تویی زخم منم زخم منم زخمه تویی ساز تویی سیم تویی ناز تویی خنده دمساز تویی سوز تویی روز منم سکه تویی ضرب منم خواب تویی آب منم آب منم روشن مهتاب تویی ناب تویی نقش منم قاب تویی دام منم دام منم موسم بی نام تویی گام تویی کام منم جام تویی جیم منم رقص منم رنج منم حزن تویی گنج منم غصه تویی قصه منم شیر تویی پسته منم پسته منم پرده بربسته منم رسته منم خسته منم دست تویی دست تویی جنگی بی دست منم مست منم مست منم صور تویی نفخ منم فتح تویی میل منم سیل تویی فعل تویی یار منم غار منم دار تویی بار تویی نار منم نار منم شعله آن نار تویی کار تویی کار تویی دیده مکار تویی آفت بازار تویی زار تویی زار تویی مخزن اسرار منم خانه ابرار تویی لاله منم خار تویی سست منم چار تویی چوب تویی کوبه تویی کوب تویی واژه مکتوب تویی طالب مطلوب منم؟ خوب تویی خوب تویی حوب منم حوب منم حاسب محسوب منم سود منم سود منم روح تویی روح تویی کشتی بی نوح منم نوح منم نوح منم فاتح مفتوح تویی جاعل مجعول منم هول منم گول منم قتل تویی قتل تویی قاتل مقتول منم عقل منم؟ عقل منم؟ عاقل معقول منم؟ کاسف مکسوف تویی سوف تویی پار تویی لحظه تویی سال تویی سال تویی ماضی این حال تویی حال تویی مال منم قال منم قیل تویی فال تویی فاخر مختال تویی سیرت ادلال تویی دال تویی سرمه تویی خال تویی وسمه تویی بال تویی خاک تویی خاک تویی رقیه و تریاک تویی حاصل ادراک منم قصه افلاک تویی چابک و چالاک منم تاک منم تاک منم خرقه افلاک منم لاک منم کاف منم لاف منم بند تویی ناف منم صاف تویی مرغ منم قاف تویی قاف تویی سوره اعراف منم دور منم نور منم ساری و مسرور منم حور منم سور منم لولی مهجور تویی خانه معمور منم نوش تویی پوش منم خامش مدهوش منم جوش تویی جوش تویی گرمی آغوش تویی گوش تویی گوش تویی اشک سیاووش منم عشق تویی؟ عشق منم؟ عشق تویی عشق منم
**********************************************
کسي نمي خواهد باور کند که باغچه دارد مي ميرد
که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است !
که ذهن باغچه دارد آرام آرام ؛ از خاطرات سبز تهي ميشود ...
فروغ.

دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!