صلیب نقره ای

صلیب نقره ای

بسم رب الشهداء و الصدیقین

۳۱شهریور آغاز هفته جنگ در کشور ما گرامی داشته می شود از حال و هوای آن روزها گفته می شود..از ریشه های تهاجم و از روند تغییر شرایط جنگ و ایستادگی نسلی فداکار از جوانان این کشور در برابر دنیایی از تفرعن..اینکه می گویم دنیا گزافه نیست .جنگی که تانکهای تی ۷۲ آن و موشکهای آن را شوروی ...اواکس های جاسوسی آن را امریکا..هواپیماهای سوپر اتاندارد اش را فرانسه ...ومواد بمب های شیمیایی اش را اروپا..دلارهای ننفتی اش را کشور های عربی می دادند و با پایان جنگ از ۱۶ ملیت اسر جنگی در میان اسرای دشمن ازاد شدند ایا اینها نشان  جنگ تمام دنیا در برابر ما نبود..اما فقط در همین یک جنگ است که بر خلاف قرنهای گذشته تاریخ این کشور که نقشه ان با هر جنگی اب می رفت وجبی از خاک ان کم نشد....اما انچه که در دل خاکریزها و سنگرها می گذشت چیزی فراتر از این حرفها بود..

وقتی جنگ شروع شد هنوز چشمت به روی این دنیای خاکی باز نشده بود و نفهمیدی وقتی خبر آغاز جنگ، از رادیو پخش شد، آنان که شنیدند به چه می اندیشیدند.وقتی خرمشهر آزاد شد تازه یاد گرفته بودی چهاردست و پا از این سو به آن سو بخزی. وقتی روی دوش بابا به بدرقه بسیجیها می رفتی، تازه فهمیده بودی که جایی آن دور دورها سربازان ایران با لباس های خاکی و تفنگ و کلاه آهنی! با سربازان بدی که تو را دوست ندارند، می جنگند و نمی گذارند تا آنها خانه تان را مال خودشان بکنند و اسباب بازیهایت را بگیرند!وقتی می دیدی مادرت در گلزار شهداء به خاطر سربازانی که از جبهه برگشته بودند ولی به جای آنکه پیش پدر و مادرشان بروند، روی دست مردم و درون جعبه های چوبی که با پارچه ای رنگی، که بعدها فهمیدی به آن پرچم ایران می گویند، گریه می کند،نمی دانستی چرا مادرت ناراحت است.آن وقتی که دست در دست پدر و مادر در جشن آزادسازی خرمشهر شرکت می کردی و به کیک کوچکی که در دستت بود گاز می زدی و می شنیدی امام گفتند:"خرمشهر را خدا ازاد کرد" در افکار کودکانه ات سعی می کردی، تجسم کنی خدا چگونه تفنگ به دست می گیرد و به جنگ صدام می رود!مهرماه 66 که کلاس اول دبستانت شروع شد، شبها را به خاطر بمباران و موشکباران در پناهگاه خانه تان که گوشه ای از زیرزمین بود می خوابیدی و شیطنتهای کودکانه و قایمباشکهای خنده داری که در آن فضای بسته با برادر کوچکت بازی می کردی را هم یادت هست.شبی که قرار بود فردا صبح، کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری و از شور و شوق خوابت نمی برد و در نیمه های شب با صدای انفجار شدیدی از خواب بیدار شدی را هم خوب به خاطر می آوری.آن صبحی را که همراه پدرت قبل از اینکه به مدرسه بروی و کارنامه ثلث اول کلاس اولت را بگیری، به محل انفجار شب قبل رفتی و ویرانه های خانه ای را دیدی که موشک 9 متری اسکاد عراقی،(که البته اسمش را سالها بعد فهمیدی)، جز تلی از خاک و تیرآهنهایی آویزان چیزی از آن برایش باقی نگذاشته بود را هم به خاطر می آوری.هنوز هم به یاد می آوری صدای زجه زن و مرد جوانی را که در زیر آوار زنده بودند و طلب کمک می کردند و تو به دستهای کوچکت نگاهی انداختی و نمی دانستی که چه باید بکنی.هنوز جنب و جوش آتشنشانانی را به یاد داری که با نا امیدی در کوچه ای 4 متری که موشکی 9 متری! آن را ویران کرده بود، به دنبال راهی برای عبور می گشتند تا لااقل آتش خانه های دیگر را خاموش کنند و نمی توانستند.در راه مدرسه دیگر به کارنامه ات فکر نمی کردی، ولی لحظه ای فکر آن موشک بزرگ که در خانه ای کوچک منفجر شده بود تو را آرام نمی گذاشت....خاطريک ازدوستان

من جنگ را دوست دارم.

آری، من جنگ را دوست دارم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر توپ و تانک و اسلحه اش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر ویرانی و آوارگی و ترس و وحشتش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر کشته و اسیر و معلول و مفقودانش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر گرانی و احتکار و بازار سیاهش.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه از ماهیتش لذت می برم.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بهترین فرزاندان این آب و خاک را از ما گرفت.

من جنگ را دوست دارم ولی نه به خاطر آنکه بسیاری از منابع و ثروت کشورم را از میان برد.

آری من جنگ را دوست دارم.

 

من جنگ را دوست دارم به خاطر فرهنگش.

من جنگ را دوست دارم به خاطر چیزهایی که به ما آموخت.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما فهماند که ما می توانیم.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه به ما نشان داد با قناعت هم می توان زندگی کرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه کارزاری بود برای شناختن مرد از نامرد.

من جنگ را دوست دارم به خاطر آنکه در آن برهه دوست و دشمنت را به خوبی می توانستی بشناسی.

من جنگ را دوست دارم چون با دیدن مردان جنگ می توانم باور کنم که کسانی هم بودند که دیگران را بر خود مقدم می شمردند حتی در نثار جان خویش.

آری، من جنگ را دوست دارم.

آن روز که در کوچه پس کوچه های حلبچه قدمشار می کردم...دفتر مشق های خاک و خول شده را می دیدم ..مدادهای شکسته و کتاب های ورق ورق شده بچه مدرسه ای های خفه شده از خردل و...می دیدم با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

وقتی سعید داوودی را شب عملیات دیدم که عکس دختر سه ساله اش را نگاه می کرد و می بوسید و اشک می ریخت ...و همان شب لب اروند پیکر خون الودش را دیدم با خودم به این مردک می گفتم:

کاش تو را من می کشتم! 

مادر علی رضا هر وقت در کوچه نگاهش به من می افتد یاد قد و بالای پسرش که هم رزم من بوده می افتد و  وقتی بعد از ۱۰ سال استخوانهای پسرش را اوردند در یک گونی کوچک ..شنی تانک انها را شکسته بود باخود گفتم:

کاش تورا من می کشتم!

دخترک تازه عروس ..بعد سعید می بایست گردن کج کند استه برود استه بیاید تا زبان مردم شاخش نزند..دامادش اسیر است یا مفقود..شهید است یا مجروح..اما نگاههای تحسین  مردم اهسته اهسته ترحم امیز می شد و اهسته اهسته .......

غیرت سرخم می کرد و با خودم می گفتم :

کاش تو را من می کشتم!

پسر جواد حالا درسش تمام شده هر وقت می خواست برای ثبت نام به مدرسه برود نمی دانست والدین یعنی چه !

چون او فقط مادرش را می شناخت و پدرش هیچگاه مدرسه رفتن اورا ندید..وقتی غر می زدند که اینها با سهمیه شان حق ملت را خورده اند با خودم می گفتم:

 کاش تورا من می کشتم!

حیف که نشد.ده بار بعد از جنگ به بهانه زیارت به دیارت امدم ..شاید چون فیلم زیاد دیده بودم فکر می کردم  فرصتی پیش بیاید تا تو را بکشم ..حتی اگر تروریستم بخوانند و حتی اگر هر دو جناح سیاسی اصلا تابعیت ایرانی مرا تکذیب کنند..اما می ارزید تا دل این همه مظلوم را شاد کنم...

کاش تو را می کشتم

 اما نه در عید قربان!!!!

 

اين به احترام دوست شهيدم وان دوست  که گفت امروز توی دانشگاه تشيع استخوان داشتيم...وبرای ياد اوری ان کسانی که کناردانشگاه من شهيدان دفن کردند ولی برای ان نه مزاری ونه هيچ کاری برای گرامی داشت ان انجام ندادند...

سلام شهدا....سلام آزادگان...سلام جانبازان..سلام کسي رفتي جبهه امروزتوي اين فکر بود که چطورشما را فراموش کرديم....

خيلي ازشما هنوز توي بيمارستان يک ور خوابيد توي اين همه سالها حتي  يک بارهم به شما سر نزده ايم...وقتي بعضي از جانبازان نشان مي دهد دربهترين حالت يک ساعت توي فکر مي رويم وبعد ازياد مي بريمتون...ويا با وقاحت تمام مي گم جنگ ديگر تمام شد چي مي خواهند ازمردم بزاريد نفس بکشند...مي خواست نره چنگ کسي که مجبور نکرده بود...نمي دونم اگرکسي  شکنجه که شما در زندان بعثي ها در اردوگاههاي بغداد وتکريت و...براي خودش يک لحظه مي توان تصور کن چه جواب برای خودش داردنمي دونم اگر شما براي آزادي وارزش ها وبراي ناموس نجنگيده بوديد الان من کجا بودم  شايد داشتم نوکري بعثي مي کردم...نمي دونم رزمندگان سخت هم رزمي خود براي حفظ ارزش ها وپاسداري ازميهن وصيانت از ازادي مردمش در يک لحظه بر اثر گلوله مستقيم تانک تکه تکه شده باش از دست داد يا هفته در محاصره بود هرلحظه جان دادن همسنگرانتان را مي ديد و ازگرسنگي وتشنگي سنگ بر شکم مي بست...حال خيلي تو وهم رزم فراموش کرده وفقط سال دو يا سه باريک مراسم مي زارند واز امثال تو تقديرمي کند   مي دونم درس خواندن ياخوش گذراندن  ویا کنج مساجد وتکايا دعا توسل خواندن به مراتب راحت ازسينه سپرکردن درمقابل گلوله هاي آتشين و روي مين رفت يا درکارون خروشان غرق شده بودند..
مي دونم بسياري ازشما که ازجنگ سالم به در برده ان بارها  گفت که پس چنگ ((اضافي زنده ايم)) زيرا شما با عشق به اين نبرد هشت سال رفت...مي دونم که شما ما را ازبزرگترين جنگهاي جهان و ازدست حيوان خونخوار نجات داد...مي دونم امثال من وقتي صداي آژير حمله هوايي درشهر پخش مي شد به زيرزمين و پناهگاهی خود کنارصندوقچه پول که انجا قرار داد بودکه اسيب نبيند پنهان مي برديم وزير لب غروغرو مي کرد اين جا چکار کرد نمي توانيد همين بزند معمول نيست چکار مي کند ان جلو.... مي دونم تا روز پيروزي تا لحظه بيرون راندن  حيوانات خونخواردرکانون توجه بوديد و ازفرداي ان به جاي ان که پاس رزمندگي شما قدر بدانيد وصدر نشيد زجرکشيد وبه گوشه تنهايي وکنج فراموش رفتيد...مي دونم امثال شما وقتي جنگ شد بدون کوجک ترين ادعاو چشمداشتي جان خود رابه کف دست گرفتيد وبراي دفاع ازميهن وناموس وايين به ميدان رزم رفتيد...و بعضي طعم تلخ اسارت رابه جان خريد وحتي از دست دادن اعضاي بدنتان نيز تحمل کرديد تا ايران همواره ايران باقي بماند..بامردمانش با ايينش وبانواميسش..

حالا پس سال که ان حيوان خونخوار درقفس هست مي دونم که تنها مرحم  هم رزم شما همين بود....نمي دونم چرابه اينجا رسيديم نمي دونم...چرا خيلي از شما حالا فراموش کرديم....چرا حاضر نيستم صحنه هاي جنگ را ببنيم نمي دونم..اين که اگر بازم همچنين شرايطي پيش بيايدمن يا کسي حاضر مي شه از کشورمان دفاع کنه يا نه.....ولي مي دونم ازخيلي چيزا فاصله گرفتيم...

ازخيلي چيزهاي که يه روز ارزش بود ولی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينم نمي دونم

    فقط مي توانم بگم  ((بردار روسياهم وشرمگينم..))

آن روز را به یاد ندارد.
وقتی خرمشهر آزاد شد، کودکی یکساله بود که تازه یاد گرفته بود راه برود.مسجد جامع خرمشهر پس از آزادی
...
نه از جنگ چیزی می فهمید، نه از صلح، نه می دانست خرمشهر کجاست و نه آبادان، تازه توانسته بود افتان و خیزان، اتاقش را که اسباب بازیها و تخت کوچکش در آن قرار داشت را کشف کند!
زبانش هم که باز نشده بود، بابا و مامان و چند کلمه دست و پا شکسته را زمزمه می کرد، شاید هم در خیال کودکانه خود تمام جهان را کشف کرده بود!
...
روزها و ماهها و سالها گذشت و بزرگ و بزرگتر شد و کم کم فهمید که دنیا، کوچکتر از آن است که فکر می کرده.
دبستان و راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم با تمام افت و خیزهای خود آمدند و رفتند.
در این سالها یاد گرفت تا بخواند، ببیند، بشنود و آنگاه بگوید و بنویسد.
از روزها و ماهها و سالهای گذشته خاطرات زیادی را چه خوب و چه بد به یاد می آورد.
اما بعضی روزها را هیچگاه فراموش نکرده است.
بعضی روزها برای او درس عبرتی بوده و در بعضی از روزها شاید عبرت دیگران.
گاهی گریان شده و گاهی خندان.
گاهی بی حال و حوصله و گاهی پر جنب و جوش.
...
بعضی کلمات هم برایش غریب بودند.
گاهی کلمه ای در ذهن او همچون کتابی ناتمام ورق می خورد و او سعی می کرد تا آن را در ضمیر خود خلاصه نویسی کند.
اما هر روز و هر ماه و هر سالی که می گذشت کتاب قطور تر می شد و خلاصه نویسی سخت تر.
...
همیشه جبهه، خاکریز، سربند، پوتین، چفیه، پلاک، دفاع، نبرد، شهید، جانباز و دهها و شاید صدها کلمه و عبارت همنشین با این کلمات، ذهنش را به بازی گرفته بود، اما واژه خرمشهر حال و هوای دیگری داشت، به خصوص که خرمشهر خونین شهر شده بود.
...
خرمشهر یک شهر نیست.
خرمشهر یک ملت است.
خرمشهر یک کشور است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک عقیده است.
خرمشهر یک نماد است.
خرمشهر یک فرهنگ است.
خرمشهر یک درس است، درسی برای همیشه.
و معلمان این درس گمنامانی بودند و هستند که عاشقانه و دلیرانه از چنگال دشمن نجاتش دادند و رهایی اش بخشیدند.
...

( نبرد نا برابر، نيست کار ما برادر ) موضوع درس امروز، درس جوونمرديه
مي دونين کيه معلم ؟ غلامرضا تختيه .بايد که توي زندگي يه مرد باشيم تو ميدوناين راه و رسم تختيه آی بچه های ايرون پيرو راه مردائيم ، شاگرد پهلوونائيم خوبه که يادمون باشه :معلمای فردائيم !يه تختي بود يه ايرون
خاطرخواهاش فراوون کارش رضاي مردم ، به دادشون رسيدنبه جای مهروامضا، حرفشومي خريدن روزي و روزگاری ، درحين کارزاری فهميد که يک دست حريف اون شکسته مردونه با شهامت، گفت نيست اين عدالت
 نبرد نا برابر، نيست کار ما برادر ...تموم دنيا ديدن ، کشتي گرفت يه دستی گوئي که ساغري شد، در گير و دار مستی اون نيست ، اما اسمش موند تو ديار هستی يه تختــــــــــــــــــــــــــــي بود ، يه دنيا دلش به قدر دريـــــــــــــــــــــــــــــــــا ! تو قصه ها نوشتن ، حقيقت نه رويا اسمش چه رونقي داد ، به اسم پهلوونا دنبال راه ورسمش راه افتادن جوونا يه تختي بود يه بازار،دوس داشت بميره اما: مردم نبينن آزار يه تختي بود ، يه ميدون وای زروز مرگش: مردم با چشم گريون يه ملت و يه تختی قصه ش قشنگه اما، پايان روزگارشد رسيد به شور بختی تختي بود ، که مردش از بس زمين نخوردش گفتن که خودکشي بود،ازبس که درخوشي بود گفتيم دروغه ، شايد درد و نا خوشـــــــي بود يه تختي بود که کشته شد اما توي روزنامه ها ، يه جور ديگه نوشته شد يه تختي بود که کشتنش ، اما دليل مرگشو خاطرخواهي نوشتنش !! يه تختيه که زنده س قصه ش کوتاه اما: اسمش که خيلي گنده س چه باخت چه برد
مهم نيست. اما تا دنيا دنياست، برنده ستو، برنده ست. نبرد نا برابر، نيست کار ما برادر .................. به ياد جهان پهلوان تختی....اين روزسالگردخيلی باشکوه برگزارمی شودولی سرگذشت جهان پهلوان.....

بچه ها!!... این نقشة جغرافیاست.....بچه ها!!... این قسمت اسمش آسیاست...شکل یک گربه در اینجا آشناست...بچه ها!!... این گربه هه..!!...
ایــران ماست...... بچه ها!!... این سرزمین نازنین...دشمن بسیار دارد در کمین...داغ دارد هم به دل،.. هم بر جوین..بوده نامش از قدیم ایرانــزمین...
یادگار پاک قوم آریاست.....بچه ها!!...بچه ها!!... از هر گروهو هر نژاد....
دست اندر دست هم بایست داد...فارغ از هر زنده بادو مرده باد....سر به راه مملکت باید نهاد...مام میهن عاشق صلحو صفاست.....بچه ها!!... این پرچم خیلی قشنگ..پرچم سبزو.. سفیدو.. سرخ رنگ...هم نشان از صلح دارد.. هم ز جنگ...خار چشم دشمنان چشم تنگ...افتخار ما به آن بی انتهاست.....بچه ها!!... این کار فردای شماست!!....ابادکردن ايران این.. کار فردای شماست!!..

میدونم جراحت پریم یا مولا...خون دل میخوریم یا مولا...چه قسمها که نابجا خوردیم...و ندیدیم که از کجا خوردیم...عشقها عشقهای پوشالی
وعده ها وعده های تو خالی...ناله ساز را نمی فهمیم...شورآواز را نمی فهمیم...آنکه پایش به جبهه جاماندست...چند سالیست بی عصا ماندست...از پس اندازچند ساله فقط...در کفش چند پینه جا ماندست...در همین شهر در میان شما...یک نفر در معاش

جاماندست...چقدر راه تا خدا ماندست...چقدر راه تا خدا ماندست ...

من نه فرزند شهیدم و نه پسر جانباز و نه برادر یک آزاده و نه پدرم آنقدرها سابقه جبهه دارد که از خدمت سربازی معاف شده باشم.

من یک جوان 25 ساله ایرانیم،

 که می خوام یه چیزی بنویسم ، اما نمی دونم چی ؟؟؟....بازماه رمضون....ازماه رمضون پارسال تا امسال..چه سال پرهیاهویی....وای!چقدرمن متحول شدم!!چقدرتغییر کردم!!چقدر....؟راستی چقدر...؟چقدرکامل شدم...وچه نعمت ها بزرگی خدا جون بهم داد نعمت.....درس...زندگی ...عشق...دلم برای مراسم شب احیا تنگ شده...یه شب احیاء واقعی....دو بیت یاددگار از مراسم شب احیاء پارسال که مداح اونشب گفت ...آشنای علی کسی باشد...که نشانی زآشنا دارد.....آشنا علی ستمگر نیست....دلش ازنورحق جلا دار...این  جمله یادم یک مداح  گفت  برای ان که این مراسم مسخره می کند...ثروت عالم دست باش محبت ابرباب نباشد گدایه.....دیگه چند هفته از مهرگذشت...یک مهر ابری وافتابی برای من....مهرنسبتا خنک....باد را باید کشت...باد ویرانگر پاییزی را می گویم...از چه رو می شکنی ساقهء زنبق را بادزنبق ترد بیابانی...عاقبت بر تو و بیداد تو خواهد شورید...

************************************************************

وای بران ملت که منصرف می شود ازدين به عقايد.ازجاده به کوچه های شهری وازحکمت به منطق....وای برآن ملت که می پوشدآنچه نمی بافد می خورد آنچه که نمی کاردوشرابی را که نوشدنمی سازد...وای برآن ملت که مغلوب است وجاه وجلال فاتح را به عنوان تکامل خوبی می داند ودرنگاه او تمام زشتيها فاتح حسن است...وای برآن ملت که در رويا مبارزی جنگنده است ولی دربيداری مرتکب زشتيهاست...وای برآن ملت که می خورد اما درتشيع مردگان وشورشی نمی کند تا زمانی که گردنش زير لبه تيز شمشير نباشد...وای برآن ملت که فاتحی رابانی وطبل استقبال می کتد وفاتحی ديگر رابا شيپور وترانه...وای برآن ملتی که عاقلان آن خاموشند وقهرمانانش کور و وکيل مردمانش پرچانه ای حراف است...وای برآن ملت که درآن هرقبيله ای ادعا می کند يک ملت است..

((پرنده آبرويی دارد که انسان ندارد.انسان در قفس قوانين وسنتها زندگی می کند ولی پرندگان طبق قوانين خدا زندگی می کنند ))

نویسنده : صلیب نقره ای : ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/٢٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم

مرگ

ما براي اين ساخته شده‌ايم:

براي اينكه به خاطر بياوريم، براي اين كه ما را به خاطر بياورند،

براي گريستن و براي گرياندن،

براي به خاك سپردن مردگانمان،

و براي اين ما دستاني براي خداحافظي داريم،

دستاني براي دريافت آن چه به ما داده شده است،

و انگشتاني براي كندن زمين،

ما براي اين ساخته شده‌ايم،

براي اينكه اميدوار باشيم،

براي اتفاقاتی كه در زندگيمان می‌افتد،

براي ديدن چهره مرگ،

و ناگاه ديگر اميدي نخواهيم داشت

و ما به نحوي براي مرگ زاده شده‌ايم.

ما آن چيزي هستيم كه مي‌انديشيم، هستي ما با افكارمان بلندي مي‌گيرد و دنيايمان را با انديشه‌هايمان مي‌سازيم. «بودا»
- باز داري به چي فكر مي‌كني؟
- حوصلتو ندارم،
- اه، دوباره كه ديونه شدي،
- خوب آره من ديونم
- بسه ديگه اينقدر اداي آداماي غمگين رو در نيار
- من!!! برو بيرون‏، ازت بدم مي‌ياد
- بايدم بدت بياد، آخه من دارم با واقعيت روبروت مي‌كنم،
احمق زندگي اين چيزي نيست كه تو فكر مي‌كني، بابا بلند شو يه دقيقه برو بيرون، برو توي مردم، ببين چه حالي مي‌ده
- واقعيت، واقعيت ايناس كه تو مي‌گي، واقعيت اون چيزايي كه ما داريم از دست مي‌ديم، هر روز ازش دورتر مي‌شيم، اون چيزايي كه تو زندگيمون گم شده، واقعيت اينه كه من از اينكه الكي بخندم و شاد باشم متنفرم، از اينكه توي مردم باشم بدم مي‌ياد، همتون بو مي‌ديد، اينقدر يكنواخت يه جا بوديد كه بوي تعفن گرفتيد، شما به خودتون هم نمي‌تونيد راست بگيد، واقعيت منم، واقعيت تويي، واقعيت اينه كه من خيلي خستم
- بيچاره اون چيزايي كه تو دنبالشي هيچ‌وقت به دست نمي‌ياري، تا كي مثلاً مي‌خواي اينجا باشي مگه مي‌توني تا آخرش همينطوري بموني؟
- من هرچي بخوام بدست مي‌يارم، اگرم نيارم به تو ربطي نداره، من فقط دنبال تنهاييم، مي‌خوام تنها باشم، حرفات خستم مي‌كنه
- آخه از اين تنهايي چي مي‌خواي؟
- گفتم به تو مربوط نيست، بابا دلم مي‌خواد، مي‌خوام فكر كنم، اصلاً مي‌خوام بميرم، ولم مي‌كني يا نه؟
- كه چي بشه؟
-
- باشه، باشه، داد نزن، مي‌رم، تو هم بمون با اين فكرات تا ببينم به كجا مي‌خواي برسي، كجاي اين دنيا رو مي‌خواي بگيري؟
- حيات غفلت رنگين يك دقيقه حواست، برو، برو، حالم ازت بهم مي‌خوره، ديگه نمي‌خوام ببينمت، برو گمشو، و ديگر هوايي كه مي‌بويم از نفس پر دروغ همسفران فريب‌كار من گندآلود است
- تو يه احمقي
- حقيقت واژه تلخي است در قاموس ناپاكان
- از بس اين چرندياتو خوندي ديوونه شدي
- راست نگفته‌اند كه در چشمان تو نظر بتوانند كرد، چرا نمي‌ري، برو، ولم كن مي‌خوام تنها باشم

- مي‌گن خودش رو كشته؟
- آره بابا، معلوم نيست اينا مي‌خوان چي‌ بگن با اين كارشون …

خوب بود كه آدم با همين آزمايش‌هايي كه از زندگي دارد، مي‌توانست دوباره به دنيا بيايد و زندگي خودش را از سر نو اداره بكند! اما كدام زندگي؟ آيا در دست من است؟ چه فايده دارد؟ يك قواي كور و ترسناكي بر سر ما سوارند، كساني هستند كه يك ستاره شوم سرنوشت آنها را اداره مي‌كند، زير بار آن خرد مي‌شوند و مي‌خواهند كه خرد بشوند…

ديگر نه آرزويي دارم و نه كينه‌اي، آنچه در من انساني بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود، ئر زندگاني آدم بايد يا فرشته بشود يا انسان و يا حيوان، من هيچكدام از آنها نشدم، زندگانيم براي هميشه گم شد. من خودپسند، ناشي و بيچاره به دنيا آمده بودم، حال ديگر غير ممكن است كه برگردم و راه ديگري در پيش بگيرم. ديگر نمي‌توانم دنبال اين سايه‌هاي بيهوده بروم، با زندگاني گلاويز بشوم، كشتي بگيرم، شماهايي كه گمان مي‌كنيد در حقيقت زندگي مي‌كنيد،‌ كدام دليل و منطق محكمي در دست داريد؟ من ديگر نمي‌خواهم نه ببخشم و نه بخشيده بشوم، نه به چپ بروم و نه به راست، مي‌خواهم چشم‌هايم را به آينده ببندم و گذشته را فراموش كنم.

نه، نمي‌توانم از سرنوشت شوم خود بگريزم، اين فكرهاي ديوانه، اين احساسات، اين خيال‌هاي گذرنده كه برايم مي‌آيد آيا حقيقتي نيست؟ در هر صورت خيلي طبيعي‌تر و كمتر ساختگي به نظر مي‌آيد تا افكار منطقي من. گمان مي‌كنم آزادم ولي جلو سرنوشت خودم نمي‌توانم كمترين ايستادگي بكنم. افسار من به دست اوست، اوست كه مرا به اين سو و آن سو مي‌كشاند. پستي، پستي زندگي كه نه مي‌توانند از دستش بگريزند، نه مي‌توانند فرياد بكشند، نه مي‌توانند نبرد بكنند، زندگي احمق.

حالا ديگر نه زندگي مي‌كنم و نه خواب هستم، نه از چيزي خوشم مي‌آيد و نه بدم مي‌آيد، من با مرگ آشنا و مانوس شده‌ام. يگانه دوست من است، تنها چيزي كه از من دلجويي مي‌كند.

زنده به گور- صادق هدایت

 

ژاكوب مي‌خواست دقيق باشد، از اينرو با احتياط گفت: من يك چيز بيشتر نمي‌دانم، و آن اينكه هيچ وقت نمي‌توانم با اعتقاد كامل بگويم، انسان موجودي عالي است و من دلم مي‌خواهد توليد انسان كنم.

ميلان كوندرا- والس خداحافظی

ديگه بسه خدا

 

خستم...

همين فقط خستم...

 

همه چيز داره می‌گذره...

يکنواخت و تکراری

و اين وسط اگه چيزی عوض می‌شه حتما بدتر از قبلشه

 

خوب حالا ادما همه می‌يان تا برن هيچکی نمی‌ياد برای موندن... يکی ديگه هم رفت.. با همه خاطراتش... و با همه خوبيا و بدياش

شايد اين رفتنا ديگه داره عادت می‌شه... شايد بايد باور کنم که می‌شه يه نفر ديگه نخنده... می شه يه نفر ديگه پره انرژی نباشه...

اصلا چرا اينجوری... من می‌تونم فکر کنم يه نفر اصلا نبوده... می‌شه فکر کرد که همه خاطرات فقط تو خواب بوده... می‌شه فکر کنی که اصلا يه همچين روزايی  وجود نداشته

 

بابک هم رفت... خيلی راحت... و اين بدونه هيچ دردسری... نمی‌تونم فکر کنم که اونم راحت شد... فقط می‌تونم بگم اميدوارم اونجا حالش خوب باشه

خوبيش اينه که تنها نيست... ديگه داريم تموم می‌شيم.. همه دارن يکی يکی می‌رن... شايد بعدی نوبته؟؟؟!!!

 

مرگ را... مرگ را پروای آن نيست که به انگيزه‌ای انديشد...

زندگی را فرصتی آنقدر نيست که در آينه به قدمت خويش بنگرد يا از لبخنده و اشک يکی را سنجيده گزين کند...  

 

اكنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان گريست، يا به رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت...

          شاملو



ژاکوب گفت: آخرين دليل به قدري وزين است كه به تنهايي برابر پنج دليل است. بچه دار شدن يعني همرنگ جماعت شدن. اگر من بچه‌اي داشته باشم مثل اين است كه مي‌گويم من به دنيا آمده‌ام، مزه زندگي را چشيده‌ام و اينقدر خوب است كه ارزش تكثير را دارد.

برتلف پرسيد: شما زندگي را زيبا نمي‌بينيد؟
نویسنده : صلیب نقره ای : ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٦/۱٥
Comments پيام هاي ديگران      لینک دائم