وقتی كه ايران هست .خليج يعنی فارس...تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس
کوچه های مه گرفته ، ثانیه های پریشون
نم بارون غریبی روی سنگفرش خیابون
قاب عکسی روی میز و عطر قهوه ی جدایی
دوباره دلم گرفته ، تو کجایی تو کجایی
تو که نیستی هر صدایی مثل موسیقی مرگه
بی تو مثل برگی ام که زیر شلاق تگرگه
نمی تونم که بخونم حتی با خودم غریبم
مثل مرده ها دچار یه توهم عجیبم
توی مرداب اتاقم دنبال چشات می گردم
دنبال آغوشی که توش بی صدا گریه می کردم
هنوزم مثل یه تصویر تو نگاه آینه هایی
باورم نمیشه رفتی ، تو کجایی تو کجایی
بعد تو پنجره ها رو برای همیشه بستم
میون وحشت خونه ، توی تنهایی شکستم
همه ی گذشته هامو به فراموشی سپردم
نمی دونم چرا وقتی که می رفتی من نمردم
وقتی كه ايران هست .خليج يعنی فارس
تاریخ می لرزد از خشم قوم پارس
جز این اگر باشد خلیج آبی نیست
بی سایه ی ایران غیر از سرابی نیست
تا میهن کاوه تابوت ضحاک است
این سرزمین از هر اهریمنی پاک است
صدها هزار آرش جان در کمان دارند
تیری اگر کاری ست این عاشقان دارند
وقتی هویت را در نام می جوید
هر بی نشان ناچار صد یاوه می گوید
چیزی که در صلح است از جنگ می خواهد
قدرت اصالت نيست فرهنگ می خواهد
ماوارث كوروش .فرزند جمشيديم
پیروز بی بنده بت نپرستیدیم
ما ریشه ای دیرین در عشق و خون داریم
ما در شب تاریخ تا صبح بیداریم

تو بری کی به دل من
بزنه زخمه همیشه
یا کدوم نگاه سردی
زجر لحظه لحظه میشه
به یه بغض دست و پا گیر
حنجرم رو کی ببنده
تو بری به عاشقیام
کی بخنده ؟ کی بخنده ؟
کی نفس بگیره از شب
با لب ساکت قصّه ش
کی مث تو از عذابم
می تونه نگیره غصّه ش
تو بری گریه نکردن
به چشای من نمیاد
دل دلتنگ من از من
جای زخمی از تو می خواد
دیگه کی مثل خود تو
می تونه شکنجه گر شه
نرو تا که باقی من
با همین ضجّه به سر شه
تو بمون با همه تلخی
که به بودن تو گیرم
تو اگه نفس نگیری
تو نفس زدن می میرم

A yellow line
A warning Beep
A familiar stranger
Lying down there
A white corridor
Complicated feelings
Black naked hands
Pull me down
I’m cold … I’m just cold
Floating figures
Melting images
Remind me of
The last white line
Fading ….
The big electric shock
After the big shot
(But) I’m not getting back
Because I’m cold


دفترچه يادگاری شخصی..(دوران سربازی يادش بخير)
زندگی كاشكی كه با آموزش می داد گوشه چشمی به مانشون می داد يه كتاب حرف تودلم داشتم اگرخدايك ذره به من زبون می داد به يادشيركاني....
زندگی شهدگل است زنبور زمان می خوردش آنچه می ماند ازآن عسل خاطره است برای برادرعزيزم دانيال.....
زندگی قصه دلهای به هم پيوسته است به يادابراهيم........
دمی باهم بوديم خوش گذشت خوش باشی همه عمر...مرتضي....
دراين دنيا نماند جز يگرنگی ومردانگی وشوروصداقت برای عزيزم . محمد......
زندگی صحنه هنرورزی ماست...هركس نغمه خودخواند وازصحنه رود..صحنه پيوسته بجاست خرم ان نغمه كه مردم بسپارند بياد تقديم به دوست عزيزم..پرويز...
به كجا چنين شتابان گون ازنسيم پرسيد:دل من گرفته زين جا هوس سفرنداری زغباراين بيابا...همه آرزويم اما چه كنم بسته پايم ..به كجا چنين شتابان چوازاين كويروحشت به سلامتی گذشتی به شكوفه به باران برسان سلام مارا اميدوارم همواره.....رامين
تنها شده ام...آسمان باران است ...چتری ندارم...كسی نيست كه چترمی شود...چشمانم تراست اماكسی نمی داند كه من گريانم درحالی كه سيل من ازسيل باران بيشتراست.... .......
پشت اين فنس طويل زندگی درجريان است...... مرتضي...
گفت پيغمبر خداش ايمان نداد هركه راصبرمی نباشد درنهاد دوست ورفيق عزيز.......يوسف...
واين نيزبگذرد اما زندگی هميشه درجريان است ......
م كه روزم می غصه چی شوتار...منو نموچند چه فايده داره....
معنی : من روزم همانند شب تاروغم است ماندم برای چيه چه فايده ای دارد اگرلب غنچه صورت برای من لبنخند بزند يك بهار دوباره به من عطاء كردي.....ای دل من تا كی می خواهی تنها بمانی چشمای سياهت برای دردمن درمان است......تقديم....فرزاد...
باآنكه توراگرم كند سردمباش...باآنكه تورادوادهد دردمباش...دراين دنيا ناجوانمرد رسوای زمانه باش نامرد مباش....دوست ....احسان....

سلام ات را نمی خواهند پاسخ گفت....سر ها در گریبان است...کسی سر بر نیارد..کز پاسخ گفتن و دیدار یاران را...نگه جز پیش پا را دیر نتوانند ...که ره تاریک و لغزان است..و گر دست محبت سوی کس یازی....به اکراه آورد دست از بغل بیرون...که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرم گاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک ..چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کین است .....پس دیگر چه داری چشم ، ز چشم دوستان دور یا نزدیک !!!
.
منم ، من .....میهمان هر شب ات ، لولی وش مغرور.منم ، من .....سنگ تیپا خورده ی رنجور...منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور.نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .....بیا بگشای در ...بگشای دلتنگم ...
آيا مرا در آغوش خواهي گرفت،
آيا مرا به نام كوچك صدا خواهي كرد،
آيا زماني كه بغض گلويم را به هم مي فشارد،ضربه هاي غم بر تپش قلب خسته مستولي مي گرددو سايه هاي ترس و حسرت بر دشت روح مي گسترد،تو مرا به ياد خواهي داشت، آيا خواهد بود كه حس بي شائبه عشق را با تو ،با معشوق يكتاي هستي تجربه كنم،آيا حس عاشق بودن را هرچند كوته زماني خواهم زيست؟به دنياي پير خنده ها بسيار كرده ام اما با تو
خداوندا !

درد دل:
عشق دردانست ومن غواص ودرياميكده سرفرومی بردم درآنجا تاكجاسربركنم...
دورازتودراين شهرمراهم نفس نيست فريادكنم ازدل فرياد رس نيست مارانفس ازهجربه لب آمد ومردم می گويند اين عشق توهم جرهوس نيست..
دنياغروب آرزوهاست به آنجه ميرسی مغرورنباش وبه آنچه نمی رسی حسرت می كند هردوگذری است انچه نبايددلبستگی رانشايد آرزمی كنم به هرانچه اررويست هست برس
بيشترازانچه تصورکنی خيانت ديده ام بيشترازانچه باورکنی قلبم را شکسته اند.اماتونه خيانت کرده ای ونه قلبم راشکسته ای توجگرم رااتش زدی زبانم می گويد
من آن گلبرگ تنهابم كه می ميرم زبی آبی ولی باذلت خواری پرشبنم نمی گرددم ...امادلم می گويد به اميد روزی كه اشيانت بالاترازآشيان عقاب چشم اندازنگاهت زيباترازبهشت ولبانت پرازلبحند وصدهزارپری كنند باشد.... تاشقايق هست زندگی بايد كرد.....
جنایتکار جنگی آخر اعدام شد
ولی ای کاش منم یه ساده لوح بودم
بَدَلایی که اون داش دیوونم کرده
بحدی که امیدی نیس به بهبودم
جنایتکار جنگی آمریکایی بود
یا شاید انگلیسی یا فرانسوی
ایتالیایی، آلمانی نمی دونم
صداهای تو اعدامو نمی شنوی؟
جنایتکار جنگی نقش بازی کرد
یه دیکتاتور یه گانگستر یه آدمکش
سناریست تا ته فیلمو تماشا کرد
تو گوش دادگاه پیچید ضربه چکش
جنایتکار جنگی قد بلند بود و
درشت و چارشونه مثل یه سلاخ
آدماش از خودش قصاب تر بودن
روی دوش اونا بود پایه های کاخ
جنایتکار جنگی پول می چاپید
رئیس اسکناسا حرفشو می خوند
تو قاب سکه ها عکساش جوون بودن
حساباش کامپیوترا رو می سوزوند
جنایتکار جنگی زنده ای یا نه؟
هنوز جاهایی هس که لازمت دارن
اونا که با کلاهِ صلح می رقصن
نقاباشونو هیشوخ ور نمی دارن
جنایتکار جنگی! برج آزادی
تو خواب مادر اونا که می دونی
اونا که زندوناشون بچه هاشونن
پِدَرام قتل عمدن اما قانونی
جنایتکار جنگی! منو یادت نیس؟
روز اول، طناب تو، شلیک توپ
شروع مرگ، آتیش و خون، من و زخمام
تو و فرموندهاتو پیش غذا سوپ
جنایتکار جنگی! من رفیقامو
توی دستای باد خاکستری دیدم
اونا رو پودر و پخش و پاره پاره یا
توی خون و عفونت بستری دیدم
جنایتکار جنگی! خیلی از ماها
دیگه هیشوخ مثه سابق نخندیدیم
لبای بچه ها مونو نبوسیدیم
حتی عطر زنامونو نفهمیدیم
جنایتکار جنگی! خیلی مادر هس
که چشماش قفل مونده به در خونه
گوشایی که صدای پا می خواد و بس
اونم پاهای پوتین پوش مردونه
جنایتکار جنگی، صحنه آخر
تموم دوربینا روشن، نما بسته
نمای باز، مونتاژ، پنتاگون، بلر
یه جنگ سرد، یه چاقوی بی دسته
جنایتکار جنگی! باشه تو بردی
تو اون دنیا یا این دنیای هرجائی
جهان اول و شصتم سرجاشه
حرومت باشی زيبايی هاوايی
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!