تو كه يك گوشه چشمت غم عالم ببرد حيف است كه تو باشي و مرا خواب ببرد

مرحبا ای پيک مشتاقان بده پيغام دوست تا کنم جان از سر رغبت فدای نام دوست
موضوع اول:ارتفاع گناه
دست هاي وجدان....تابلو هاي عبرت را ...هميشه در كنار جاده انديشه مي كارد...تا هنگام باز شدن درهاي خروجي دنيا(گورستان سرد و تاريك)و پذيرايي از انسانهاي بي نبض..كسي از ديوار بهانه ها بالا نرود ....آنها كه حيات خلوت فكرشان را ...با سرعت آب و جارو مي كنن...آنها كه از ديوار شهدا بالا مي روند...تا ميوه هاي فرصت را بچينند..آنها كه چرخ معلولين را نمي چرخانند..آنها كه ريش مصلحت را با پر كردن جيب هايشان كوچك مي كنند...آنها كه از دايو مطبوعات ..بر روي خانه هاي مردم شرجه مي روند...آنها كه سيخ احتكار و گرانفروشي مي سازند..تا مردم را بر روي آن كوبيده كنند..آنها كه در ادارات براي ارباب رجوع شاخ شانه مي كشند..و كفش ورني را به پا هاي برهنه ترجيح مي دهند .آنها كه براي احساس بوي جبهه هميشه زكام هستند..فقط و فقط اين را بدانيد كه اگر گوهر دريا ها شويد......................

اين بار اين ابيات را تقديم مي كنم به انهايي كه با سپر كردن جان خود در مقابل تجاوز بيگانگان امنيت امروز را براي
ما به ارمغان آورده اند ..
آري درست حدس زده ايد منظورم شهداي زنده است
شايد بپرسيد شهداي زنده ؟
حتما با خود مي گوييد شهدا كه رفتند!
بله شهدا رفتند ولي جانبازان را فراموش نكنيد !!!
تقديم به جانبازان عزيز:
اتل متل يه بابا دلير زار و بيمار
اتل متل يه مادر يه مادر فداكار
اتل متل بچه هاكه اونها رو دوست دارن
آخه غير اون دوتا هيچكسي رو ندارن
مامان بابا رو مي خواد بابا عاشقه اونه
بغير بعضي وقت ها بابام چه مهربونه
وقتي كه از دردسر سر مي ذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون فحش مي ده به بچه هاش
همون وقتي كه هرچي جلوش باشه مي شكنه
همون وقتي كه هر كي پيشش باشه مي زنه
اون وقتي كه بابا جون موجي مي شه دوباره...
دويدم و دويدم سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد از اون چيزي كه ديدم
بابم ميون كوچه افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي كشيد شوهرم و بگيرين
مامان با شيون و داد مي زد توي صورتش
قسم مي داد بابا رو به فاطمه به جدش
تورو خدا مرتضي زشته ميون كوچه
بچه داره ميبينه تو رو به جون بچه
بابا رو دوره كردن بچه هاي محله
بابا يهو دويد و زد تو ديوار با كله
هي تند تند سرش رو بابا مي زد تو ديوار
قسم مي داد حاجي رو حاجي گوشي رو بردار
نعره هاي باباجون يهو پيچيد تو گوشم
الو الو كربلا جواب بده به گوشم
مامان دويد و از پشت گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي گفت كشتند بچه ها رو
بعد مامان و هلش داد خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين خمپاره زد بخوابين
الوالوكربلا پس نخودا چي شدن
كمك مي خواهيم حاجي جون بچه ها قيچي شدن
تو سينه و سرش زدهي سرش و تكون داد
رو به تماشاچيا چشم هاشوبست و جون داد
بعضي تماشا كردند بعضي فقط خنديدن
اونهايي كه از بابا فقط امروزو ديدن
سوي بابا دويدم بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون هي به خودم پيچيدم
درد غربت بابا نشونه هاي مرده
درد غربت بابا غنيمت از نبرده
شرافت و خون دل نشانه هاي مرده
اي اونايي كه امروزدارين بهش مي خندين
براي خنده ها تون دردشو مي پسندين
امروزشو نبينين بابام يه قهرمونه
يه روز به هم مي رسيم بازي داره زمونه
موج بابام كليد قفل در بهشته
درو ميكنه هر كسي هر جيزي رو كه كشته
يه روز پشيمون مي شين كه ديگه خيلي ديره
گريه هاي مادرم يقه تون رو ميگيره
بالا رفتيم ماسته پايين اومديم دوغه
مرگ و معاد و عقبي كي ميگه كه دروغه
سردار جانباز علیاکبر پریمی به خیل یاران شهیدش پیوست
شیر پیر از چنگال درد و رنج آزاد شد
این تاولها اگر سر باز کنند، حکایت بیپایان میشوند ...
این چکاوک آواز وداع سر داده است ، دعا کنید از ما نگریزد
جهت شفاء جانبازان جنگ تحميلي و تمامي بيماران دعا كنيم
اجركم عندا...

گفتگو با خدا:
پرسيدم :بارالهی چه عملی از بندگانت بيش از همه تو را به تعجب وا
می دارد؟پاسخ آمد:اين که شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر می بريد و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذارنيد!اينکه شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی می کنيد و سپس تمام دارايی خود را صرف بازيابی سلامتی می نماييد!اينکه شما به قدری نگران آينده ايد که حال را فراموش می کنيد در حاليکه نه حال را داريد نه آينده را!اينکه شما طوری زندگی می کنيد که گويی هرگز نخواهيد مرد و چنان گور های شما را گرد و غبار فراموشی در بر می گيرد که گويی هرگز زنده نبوده ايد !سکوت کردم و انديشيدم.پرسيدم:چه بياموزم؟پاسخ آمد:بياموزيد که مجروح کردن قلب ديگران بيش از دقايقی طول نمی کشد ولی برای التيام بخشيدن آن سالهای وقت نياز است.بياموزيد آنچه با ارزش و نفيس است داراييهای شما نيست .بلکه انسانهايی بوده که در زندگی شما هستند.بياموزيد توانگر کسی نيست که بيشتر دارد بلکه آن است که خواسته های کمتری دارد.و بياموزيد که دوستان واقعی شما کسانی هستند که با ضعف ها و نقص های شما آشنايند و ليکن شما را همانگونه که هستيد دوست دارند.پس هر جا که هستيد حق ياورتان باد...

خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست بلکه صد چندان بر زشتی آنها می افزاید .
*******************************************************************
حقیقت نا باور چشمان بیداری کشیده را باز یافته است/ رویای دل پذیر زیستن/ در خوابی پا در جای تر از مرگ / و انسان معبد ستایش های خویش فرود آمده است /انسانی در قلمرو شگفت زده نگاه من / در قلمرو شگفت زده دستان پرستنده ام / انسانی با همه ابعادش / فارغ از نز دیکی و بعد / که دستخوش زوایای نگاه نمی شود / با طبیعت همه گانه بیگانگی...
****************************************************************************
قرار گذاشته بودیم که بیایی وآمدیم چه فرق می کند اگر هم نیایی یک نفر ایستاده است ...
******************************************************************
هی بوته لرزان راه نشین باد دارد از این سوی ناروا می وزد..آنوقت تو رفته ایی رو به این همه جنوب تشنه چه می کنی ؟.کارت با من نباشد...من زیر وبم این بیابان بی پایان را در سفر های گریه آموخته ام ..نصیحتم نکن !از این جاده کاروان ها آمده ، کاروان ها رفته
اما من زنده ام هنوزچرا درشت به دریا می گویی؟همه ما بد جوری دچار همین طبق معمول های بی تفاوتیم این چه گفتن های بی اشاره نیزروزی در یکی از همین تلخ ترین ترانه ها...
تمام خواهد شدیک چیزی ، دردی ، ندانستن موضوعی یا مرگ مبهمی اصلا دارد آزارم می دهد امشب پنجره ها بسته کوچه خلوت ...راه دور بعضی خیالات بی هوده طولانی ست .
خوابم نمی آید امشب گرفتی از این چه باید راه چه می گویم؟آدم ها هر کسی شبیه خودش در خواب آینه می شکندشکسته شبیه خودش به خانه بر می گردد برگشته شبیه خودش ...
گرفتی من از روی دست لرزان باد به کدام کلمه خط خورده رسیده ام؟حالا هی بگو حوصله کن همه چیز درست خواهد شداین امضای آشنای باران است پای نامه شقایق از وحشت تشنگیاینجا همه چیز خبر از بریدن خاموش ترین بلوط می دهد اینجا قبلا اتفاق خاصی رخ داده است من رد رایحه رازها را می شناسم بروید بگذارید هرچه بی چراغ هست به راه منتظران یا هر چه می زنند این زخمه به شور شما به راه رباب من فقط شبیه خودم در خواب آینه می شکنم شکسته شبیه خودم به خانه بر می گردم برگشته شبیه خودم باز خواهم رفت من سال هاست که از فهم دیوار و درک خواب آلود این دقیقه ها خسته ام پس کی روزی رو به کوچه از سکوت کلمات سیر، رو به سایه سار ستاره خاموش رو به آرامش آدمی آسوده من خوابم نمی آید امشب دارم با راز سر به مهر این همه زنگ واین همه زنجیر آشنا می شوم این تازه اول شب است ما به عادت بلبل بی آسمان به همین پای بسته و دل خسته بسنده کرده ایم می گویند در دور افتاده ترین خانه ها حتی همیشه کلیدی گم شده هست
سر انگشت مضطربی هست امید ممکن تبسمی شاید ترانه خوابی ، طعم سرابی یکی می گوید من سردم است ویکی می گوید زمستان است هنوز و من می گویم بیرون تمام این دیوارها باید ردی از اردیبهشت و باران باشد زندگی حتما قشنگ است مثل بعضی خاطره همثل خواب مثل انارو آواز آدمی دوست می دارم مثل رویاهای بی پایان آن سالها مثل همین پیاله آب
یا چوب خط خسته ایلبریز از هزاره انتظارکاشکی یکی می آمد این در بسته را این دیوار شکسته راکاش می رفتم قدمی می زدم ، غزلی می خواندم خوابی می دیدم و بعد کلماتی ساده مثل صبح ،مثل ماه مثل اسم تودر سایه یا چیزی اصلا...یک روز دیگر گذشت دیگر یکی دو مغرب مانده به آن اتفاق بزرگ نمی خواهم شکسته از خواب خشت بگذرمبید ها هرگز اهل کناره این کوچه نبوده اند خیلی وقت است رویای ما را باد با خود برده است فقط یک چیزی ، دردی، ندانستن موضوعی....خوابم نمی آید امشب

شهر سیاه جادو به دست ما فنا شد
به خواب قصه رفتیم این خود ماجرا شد
خونه رو دست دشمن رفتیم و جا گذاشتیم
تکلیف زندگی رو به مرده ها گذاشتیم
رها شدن بر گرده باد است وبا بی ثباتی سیماب وار هوا بر آمده اعتماد استقامت بال های خویش ور نه مساله یی نیست پرنده ی نو پروازبر آسمان بلندسرانجام پر باز می کندجهان عبوس را به قواره ی همت خود بریدن است زاده گی را به شهامت آزمودن است رهایی را اقبال کردن تی اگر زندان ناه ایمن آشیانه است تی اگر زندان بالش گرمی ست هایی را شایسته ی بودن است تی اگر رهایی دام باشد ا معبر پر درد پیکانی از کمانی گرنه ساله یی نیست رنده نو پرواز بر آسمان بلند سرانجام پر باز می کند
به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماه تاب پارو می کشند ...خوشا رها کردن و رفتن خوابی دیگربه مردابی دیگرخوشا ماندابی دیگربه ساحلی دیگر ... به دریایی دیگرخوشا پر کشیدن خوشا رهایی خوشا اگر نه زیستن ، مردن به رهایی ... |
![]() در این شب ها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابرمی ترسد در این شب ها که هر آیینه با تصویر بیگانه ست و پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش را چنین بیدار و دریا وار تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می فهمی زبان و رمز آواز چگور نا امیدان رابر آن شاخ بلند ای نغمه ساز باغ بی برگیبمانتا بشنوند از شور آوازتدرختانی که اینک در جوانه های خرد باغ در خوابند بمان تا دشت روشن آینه ها گل های جویبارانتمام نفرت ونفرین این ایام غارت را ز آواز تو دریابندتو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایامتو بارانی ترین ابری که می گریدتو عصیانی ترین خشمی که می جوشددر این شب ها که گل از برگ وبرگ از باد وباد از ابر وابر از خویش می ترسدو پنهان می کند هر چشمه ای سرو سرودش رادر این آفاق ظلمانی چنین بیدار و دریا وارتویی تنها که می خوانی |
روزي خداوند انسان را آفريد. اما پيش از آنکه روح خود را در کالبد خاکي بدمد و پروژه را تکميل کند(!) سخت در انديشه فرو رفت. خدواند از خود پرسيد راز آفرينش را بايد از اين مخلوق خاکي پنهان کنم. اما کجا ؟؟ يکي از فرشته ها جلو آمد و گفت : ساده است ، بر بلنداي قله اي دوردست بگذار. خدواند گفت: نه ! انسان زمين را در خواهد نورديد و روزي آن را خواهد يافت. فرشته ديگري گفت: در ژرفاي اقيانوسي دوردست بگذار . خداوند باز گفت: انسان باهوش است ، زمين را به تسخير درخواهد آورد. آنجا هم پيدايش مي کند. سومين فرشته گفت: دورتر خيلي دور تر ، جايي در کهکشان. خداوند با لبخندي گفت: انسان من همه آسمان را از آن خود خواهد کرد . جايي از او پنهان نمي ماند. و سپس گفت اين راز را جايي خيلي دور ، خيلي نزديک پنهان مي کنم. و آن را در دل آدم پنهان کرد. آنقدر نزديک که از روز نخستين مي شناسيمش و آنقدر دور که هرگز بدان دست نخواهيم يافت. راز آفرينش ، راز سر به مهر عشق است و مهر ورزيدن. خداوند راز خود را بر ما گشوده است چشم دل مي بيند اما چشم سر نه ! به قول شيخ ابو سعيد ابوالخير : از شبنم عشق خاک آدم گل شد ** شوري برخاست فتنه اي حاصل شد سر نشتر عشق بر رگ روح زدند ** يک قطره از آن چکيد و نامش دل شد راز آفرينش زن سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه اي براي آدم بود. يکي از فرشتگان ، شايد ميکاييل ، پيش آمد و گفت : او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر. خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد. فرشته ديگري شايد ، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد. خداوند ابرو در هم گشيد و گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟ فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزي دگر يکساله مي شد. و آنها نميدانستند چه ارزشي دارد اين روز. خداوند : گفت خودم مي دانم. سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند. و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند. وسپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود. آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود. خداوند زن را آفريد. روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زيباي هم آغوشي و تکامل دردانه (هاي) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهايي بود. عطر زن در زمين پيچيد. هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود. تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود. آدم ! تولدت مبارک ! حوا پيوندتان مبارک !

رد پايي بر روي شن ها
ديشب رويايي داشتم
خواب ديدم روي شنها راه مي رفتم
همراه با خود خداوند
و بر روي پرده شب
تمام روزهاي زندگيم را مانند فيلم ديدم
همانطور که به گذشته ام نگاه مي کردم
روز به روز زندگيم را
دو رد پا روي پرده ظاهر گرديد
يکي مال من ، يکي مال خداوند
راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت
آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم
در بعضي جاها فقط يک رد پا بود
اتفاقاً ، آن محل هامطابق سخت ترين روز هاي زندگيم بود
روزهايي با بزرگترين رنجها ، دردها ، ترسها و ....
آنگاه از او پرسيدم :
خداوندا تو گفتي که در تمام ايام زندگيم همراه من هستي
و من پذيرفتم که با تو زندگي کنم
حال چرا مرا در اين مواقع سخت تنها گذاشتي؟
خداوند گفت :
اي بنده من ، من به قول خود عمل کردم و ترا هرگز تنها نگذتشتم .
آن رد پاها رد پاي من است که ديدي
و در آن زمان من ترا بر دوش خود حمل مي کردم.

پيری را ديدم عصا به دست ٬عينک به چشم و کمر خميده بر روی زمين پر از گل و خاشاک قدم ميزد و با عصايش گل و خاشاک را کنار میرد به او رسيدم از احوالش جويا شدم انگاری در روی زمين به دنبال چيزی می گشت کنجکاوانه علت را جويا شدم پاسخ چنين داد :
جوانی گم کرده ام ميجويم اورا

داستان درباره يک کوه نورد است که می خواست از بلندترين کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ٬ ماجرا جويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست٬ تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . تاريکی٬ بلندی های کوه را تماما دربر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد. همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ٬ پايش ليز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظيم ٬ همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چغدر به او نزديک است .
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جز آنکه فرياد بکشد ((خدايا کمکم کن)) ناگهان صدای پرطنينی از آسمان جواب داد : (( از من چه می خواهی؟ )) .
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده ! . ندا آمد: ((اگر باور داری طنابی که به کمرت بستی پاره کن )) .
اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد .
روز بعد گروه نجات گفتند که يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود و در صورتی که او فقط يک متر از زمين فاصله داشت !!!
و اما شما ؟ شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد .
هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده يا تنها گذاشته است . هرگز فکر نکنيد که او مراغب شما نيست .
به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر زمستانی پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود . او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پاره بودند .زن جوانی از آنجا می گذشت همینکه چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشمان او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید .آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد . امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی .
پسرک سرش را بالا آورد ، نگاهی به او کرد و پرسید : "خانوم شما خدا هستید؟ " زن جوان لبخندی زد و گفت : نه پسرم . من فقط یکی از بندگان او هستم . پسرک گفت : مطمعن بودم که شما با خدا نسبتی دارید...

و باد بدون توجه به سوالم براه خود ادامه داد .
از قطرات باران که بر صورتم مي لغزيدند پرسيدم : چرا گريانم ؟
باران هم بدون آميختن با قطرات اشک من
بر زمين ريخت و به جريان آب پيوست .
آفتاب با ملايمت خاصي بر صورتم مي تابيد
از او پرسيدم : دليل اشکم چيست ؟
او هم بدون جوابي به من به ابديت خود پيوست .
از پرندگان در حال پرواز پرسيدم : دليل اشک من چيست ؟
آنها هم بدون توجه به سوالم به دنبال رزق و روزي خود رفتند .
تنهايي در کنار رودخانه نشستم و در افکار خود فرو رفتم .
پاسخ به سوال خود را در تمامي طبيعت يافتم
زندگي بدون هدفي وجود ندارد .
بعضي با موفقيت و بعضي با شکست مواجه مي شوند
اشک براي سرنوشتي مي ريزيم که بر هيچ کس آشکار نشده .
دنبال پاسخي به سوالي هستيم که جواب ندارد
و در آخر مي گرييم - براي نامعلوم
غرق در تماشاي حرکت زيبا و يکنواخت رودخانه بودم که به ناگاه سوال خود را تکرار کردم :
چرا گريانم ؟
به خاطر اينکه در اين زندگي پهناور تنهايي به دنبال حقايقي هستي که بر تو آشکار نيست .
از درخت سالمند پرسيدم : آيا هميشه گريان خواهم بود ؟
او در جوابم گفت : دليل بودنت را بياب و به زندگيت جهتي بده
برگي بر صورتم افتاد و اشکانم را پاک کرد
برگ را به دست گرفتم و مبهوت طراحي و پيچيدگي آن شدم
شادي از زيبائي زمين و شگفتي هر روزه ي زندگي در جنگل و كوه هاوترانه هاي برخاسته در سپيده دم و شامگاه سخن گفت.
غم نيز سخن گفت وباهرآن چه شادي گفته بود موافقت كرد.زيرا غم جادوي زمان و زيبايي اش را مي دانست.غم وقتي از بهار در ميان دشت ها و كوه ها سخن مي گفت بسيار خوش بيان بود.شادي و غم زمان درازي سخن گفتندودر هرچه مي دانستندبا هم تفاوت داشتند.
دوشكارچي ازآن سوي درياچه مي گذشتند.به اين سوي درياچه نگريستند يكي از آن ها به ديگري گفت:(نمي دانم آن دونفر كيستند؟).
و ديگري پاسخ داد:(گفتي دونفر؟اما من تنها يك نفر مي بينم!)شكارچي اول گفت:(اما دونفرند.)
و دومي مي گفت:(فقط يك نفراست كه تصويرش در آب درياچه افتاده.)
اولي گفت:(نه دونفرند.تصويرهردو نيز درآب افتاده.)
اما دومي بازگفت:(من تنها يك نفر ميبينم.)
وديگري باز گفت:(اما من به وضوح دونفر مي بينم.)
وتاهمين امروز هم يكي از شكارچي ها مي گويد:(دوستم دوتا مي بيند.)
وشكارچي ديگر مي گويد:(دوستم كمي كور است!)

چشماش رو بسته بود و سعي داشت به هيچ چيز فكر نكنه
ولي بارون آرومش نميذاشت
دوست داشت گوشاش هيچ چيزو نميشنيد
صداي بارون ازارش ميداد
هميشه حرفا و صداي عزيزترين كسش رو زير بارون ميشنيد
وقتي كه براي آخرين بار رفت
تلخ ترين خاطراتش
و هر چي صداي بارون بلندتر ميشد صداي فريادها نزديكتر بود
گوشاش رو گرفته بود
ولي همه گذشتهها از جلوي چشمش رد ميشد
…
بعد از اون ديگه هيچ وقت نديدش
و تنها چيزي كه هميشه در ذهنش مونده بود همون آخرين ديدار بود
ديدن چشماي پر از اشكش
اون رفت، براي هميشه
…
و فكر كرد، كاش ازش خواسته بود كه نره
كاش يه روز مي تونست بهش بگه كه چقدر دوستش داره
و چقدر از رفتنش ناراحته
…
و فكر كرد كه كاش يه روز باروني اون دوباره برگرده
.......................................
ميخوام همه چيز رو فراموش كنم
ميخوام هيچي رو نفهمم
ميخوام ديگه هيچي رو احساس نكنم
ميخوام ديگه دوست نداشته باشم
ميخوام متنفر باشم
ميخوام هيچوقت نباشي
ميخوام تنها باشم
میخوام تمام گذشتههام رو بندازم دور
میخوام تمام احساسم رو فراموش کنم
................
از اينكه بايد بعضی ادم بينم .... متنفرم
از اينكه مجبورم همشون رو تحمل كنم متنفرم
دلم می خواهد بعضی موقع برای هيج کس کار انجام ندهم
دلم میخواد بتونم دو كلمه راحت با بعضی از ادم حرف بزنم
نمیتونم اين آدما رو تحمل كنم
نمیدونم اين رسم مسخره رو كی ساخته، ولي...
از اينكه الان بايد دوباره برم بيرون و به همه لبخند بزنم متنفرم....
دختر کوچکی هر روز پیاده به مدرسه میرفت و بر میگشت. با اینکه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر که شد، هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر کودک که نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینکه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت که با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی که آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حرکت کرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد که مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حرکت بود، ولی با هر برقی که در آسمان زده میشد ، او میایستاد ، به آسمان نگاه میکرد و لبخند می زد و این کار با هر دفعه رعد و برق تکرار میشد.
زمانیکه مادر اتومبیل خود را به کنار دخترک رساند، شیشه پنجره را پایین کشید و از او پرسید: چکار میکنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترک پاسخ داد: من سعی میکنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عکس میگیرد!
باشد که خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفانهای زندگی کنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نکنید!
!

